خاطرات خواستگاری ها


خاطرات خواستگاری ها



خاطرات خواستگاری ها
جای یه تاپیک رو توی این فروم خالی می بینم. یه تاپیک در مورد خاطرات خواستگاری. اونایی که متاهلن بیان خاطراتشون از خواستگاریایی که رفتن رو بگن. مجردا هم همین طور. هم آقایون هم خانوما. آقایون چند تا خواستگاری رفتین. خانوما چند بار خواستگار براتون اومد؟ چه طور بود؟ چه احساسی در اولین خواستگاری داشتید؟ و ...




مي توني يك روز مونده به عروسي بهمش بزني؟

1:

جالب بود اگه بازم داری بده
این یه نکته قابل یادگیری هم داشت اونم اینکه داداش کوچیکتر که از خودتون یه چن سانتی هم بلند تره رو توی مراسم خواستگاری نبرید بخصوص با کت شلوار اونم از نوع کرمش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


ازدواج با طعم تجملات رسم و رسوم

2:

وای نگوووخاطرات خواستگاری ها

خواستگار من برادر مربی اموزش رانندگی خودمم بود که پشت سرش یه چند تا فحش کوچولو دادمم به دلایلی !خاطرات خواستگاری ها اونم جلوی مادر و خواهرش (که اون لحظه نمیدونستمم اومدن منو بپان)!

بعد که اومدن خواستگاریمم و معرفی کردن که ما اونیمممم فلانی هم پسرممهه انقد خجالت کشیدممممممممممممممممممخاطرات خواستگاری ها


حاضري با كسي ازدواج كني كه هيچ وقت بچه نميخواد؟؟؟

3:

منم یه خاطره جالب دارم سر موقعيت براتون تعریف میکنم یه کم بخندین


مشکلات و تناقض ها در مسئلهء «ازدواج»

4:

بگذارین من اول خاطره خواستگاری برادرم را بگم بعد برسم به خودم
برادرم کارمند موسسه مالي هست اوائل هستخدامش انداخته بودنش توی یکی از شهرستانهای اطراف اون هم اونجا با چند نفر دیگه خونه کرایه کرده بودند توی راه که میرفت و میومد عاشق یه دختری شده بود که اون هم معلم تازه هستخدام بود
خلاصه کارآگاه بازی کرد و از خانم یکی از همکارهاش شماره خونه دختره رو گرفت اومد خونه و به مامانم فرمودم آره باید آستین ها را بالا بزنید
مامانم هم زنگ زد خونه دختره پدرش فرمود ما اول باید یه خورده فکر کنیم با دخترمون حرف بزنیم در مورد پسرتون تحقیق کنیم بعد به شما میگیم بیائید خونمون یا نه
برنامه شد یه هفته دیگه تماس بگیریم
هفته بعدش پدر دختره فرمود که دخترمون پسرتون را نمیپسنده
برادر من هم که خیلی توی ذوقش خورده بود چند روز بعدش دختر مورد نظرش را میبینه بهش میگه آخه من چه مشکلی داشتم که شما من را نپسندیدید
دختره که از همه جا بی خبر میگه در مورد چی حرف میزنید
خلاصه دردسرتون ندم ما اشتباها شماره همکارش را پیدا کرده بودیم برادرم که کلی از این بابت خوشحال میشه میگه لطفا شماره منزلتون را بدید که با خانواده مزاحمتون بشیم
دختر میگه شرمنده من شوهر دارم


آیا با نامزد خود درباره روابط عشقی قبلیمان صحبت کنیم؟

5:

ببینیم چند سال دیگه خواسنگاری ما چه شود


آمار ازدواج بازهم کاهش يافت

6:

امیدوارم


راه های درست برای رسیدن به ازدواج موفق

7:

خیلیییییییییی جالب بود!


سايت ازدواج موقت.....!

8:

یه سری داداشم رفته بود خواستگاری تو آسانسور خونه دختره گیر کرده بودن مامانم اینا زنگ زده بودن آتش نشانی! من نبودم البته باهاشون .

احتمالا آخر خنده بازار بوده برا همسایه ها البته!!

9:

جالب بود بچه ها ادامه بديد.

.

.

.



جالب ترش اينه كه هنوز هم فرهنگ خواستگاري هست

و هنوز كاملا از سنت جدا نشديم

10:

چرا خودت تعریف نمیکنی؟

11:

منو ميگي؟؟؟؟؟؟؟؟

12:

اولین باری که اومدن خواستگاریم من 16 سالم بود اون روز من خونه نبودم واسه مسابقه رفته بودم قزوین.

مامانم اینا بدون اینکه نظرمو بخوان ردش کردن بره البته پسره خوشتیپو خوشگلیم بود بعدها فرمودن بخاطر سنت بهشون جواب رد دادیم اصلا" هم بهم نفرمودن همچین شخصی اومده خواستگاریم چند ماه بعد به طور اتفاقی بهم فرمودن منو میگید انگار یه پارچ آب یخ رو سرم ریختن بدجور شوکه شدم چند ماه بعد خود پسره که همسایمونه توو کوچه منو تنها دید بهم فرمود چرا بهم جواب رد دادین من اونجا قیافم دیدنی بود از همه جا بی خبر بودم و دیگه اومدم خونه کلی دعوا راه انداختم که چرا به من نفرمودن

13:




این یکی ارزش خندیدن داشت .....

14:

تو بله برون دختر خالم همه ی فک و فامیلش از در که اومدن تو شروع کردن به قربون صدقه رفتن و ماچ و بوسه ی من اصلا جلو چشامم نمیدیدم که بگم اشتباه گرفتن آخرین نفری که اومد تو مادر پسره بود تا فرمود عروس دختر خالمه از ته صف برگشتن طرف دختر خالم .نمیدونم رو چه حسابی منو با اون اشتباه گرفته بودن ..

15:

عجب دعوا راه انداختی مثلا بهت میفرمودند میخواستی چه کار کنی؟خاطرات خواستگاری ها

16:

ااااااااااااااا خب بده دیگه یکی میاد خواستگاری طرف خودش ندونه خب کاری نمی کردم چون الان الانا برام زوده که متاهل شم ولی خب آدم باید بدونه دیگه اگه خودت جای من بودی چیکار می کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

17:

رو حساب خاصی نبوده فقط یا خواستن باهات شوخی نمايند یا میخواستند کاری نمايند که تو ارزو به دل نمونی
خاطرات خواستگاری ها

18:

منکه پسرم تو که برنامه بود کار خاصی نکنی و زوده برات دلیلی نداره عصبانی شی
من جای تو بودم هیچ کاری نمیکردم البته خوبیش در دونستن اینه که وقتی در یک محفل دخترانه هستی میتونی ادعا کنی خواستگار داشتی معمولا در این نوع محفل ها اگه ازین دست خاطرات واسه سایر دخملها تعریف کنی اکثرا حس حسادت اونها بر انگیخته میشه نمیدونی چه مزه ای میدهخاطرات خواستگاری ها

19:




ای بابا

20:

مام یه خاطره بگیم

هروقت میگن خاطره برعکس بقیه که احتمالا چهره یه دختر خوشگل که اسمش خاطره بوده من چهره دووم توی سریال چهار خونه میاد جلوی چشم:دی

به هر حال خاطره ما کوتا ه یه بار رفتیم خواستگاری یه دختره بعد اومدو فرمود میخوام درس بخونم مام فرمودیم هیچ ایرادی نداره جمعه میایم :دی

21:

چرا خودتو ناراحت میکنی
من اون موقع که دبیرستانی بودم خواستگاری که میومد بدون اینکه اصلا چیزی به من بگن میفرمودن فعلا میخواد درس بخونه
دانشگاه که بودم خودم نبودم وقتی رد میشد تموم میشد من خبر دار میشدم
حالا هم که بابام جلوی روی خودم میگه دخترم میخواد فوق بخونه میگه تا مدرکمو نگرفتم به فکر ازدواج نیستم
من هم باید تائید کنم بعد بهم میگن امتحانتون کیه ؟
میگم امسال که ثبت نام نکردم انشاالله سال دیگه

22:

خوب جمعه اش رفتین چی شد ؟: دی

23:

چه تاپيك باحاليه!ادامه بدين خو!
نازنين جون مال خودتو تعريف كن!

24:

خوودت چرا تعریف نمی کنی؟

25:

من فقط يه چي كوچولو بگم!يك ساعت دقيقا محمد روز خواستگاري با من حرف زد!نيم ساعت اول كه تموم شد فرمودم،خوب من ديگه حرف خاصي ندارم!بعدش دوباره يه ده ديقه ديگه همين حرفو زدم!بعدش كشيد به يك ساعت!همه خوابشون گرفته بود!من جمله خودم!بعدشم آخرش همه گذاشتن به حساب منه بيچاره!خانوم بردارم مي فرمود مريمم خوش صحببببببت!

26:

یعنی فقط روز خواستگاری با هم حرف زدین؟
اشنایی قبلی نداشتین؟

27:

حرفاي اصلي رو اون موقع ميزنن ديگه!چرا!فاميل دورمون هستن.


28:


بيچاره اقا محمد

من خواستگار اخرم خيلي خوش صحبت بود...
يه بار از 4 تا 6 با هم حرف زديم...
يه بار از 9 تا 11 شب...
يه بارم از 10 تا 12 ظهر...!

اخرشم به نتيجه نرسيديم

29:

چرا بيچاره اون؟تو دوست مني يا محمد؟هان؟
نه خدايي آخرشم انداختن گردن من!

ميگم تازه شانس آورده خوش صحبتم بوده!خوش صحبت نبود چقدر الافش مي كردي بعدش مي فرمودي نه؟

30:

هاااا...دوست تونم ديگه
الهي بميرم

اون منو الاف ميكرد بابا...تو دوست مني يا اون

31:

آفرين آفرين!
خدا نكنه!اصلا راضي نيستم به جون بابي هاااا!

فرمودي خوش صحبت بود؟پس دوست اون!

32:

تنكيو تنكيو
حالا تو رو خدا


33:

نوشته اصلي بوسيله mitra68 نمايش نوشته ها
چند ماه بعد خود پسره که همسایمونه توو کوچه منو تنها دید بهم فرمود چرا بهم جواب رد دادین من اونجا قیافم دیدنی بود از همه جا بی خبر بودم و دیگه اومدم خونه کلی دعوا راه انداختم که چرا به من نفرمودن


بیخبری....

وجه مشترک جالبیه

جالبتر اینکه پسرا بعدا جلو دخترا رو گرفتن که چرا منو نخواستی ....فکر کنم منم این کارو بکنم

34:


آي خدا

35:

برای دختردایی منم خواستگار اومده بود.خواهرشم (ینی اون یکی دخترداییم) بود
این اقائه عاشق خواهرش شد
حالا هر چی بهش میفرمودن این خودش شوهر داره می فرمود من همینو میخوام

36:

آخه از کدومش بگم ؟
اگه قول بدین بچه های خوبی باشین مسخره ام نکنین باز هم میگم
دانشجو که بودم یه مدتی توی موسسه مطالعاتی پژوهشی خوزستان بودم
یه کار تحقیقی بود یه تعدادی پرسش نامه را باید از مراجعین اداره برق یه منطقه میپرسیدیم و پر میکردیم خوب یه مدتی توی اون اداره رفت و آمد داشتیم یکی از کارمنداش که خدا ما را ببخشه خیلی هم مسخره اش میکردیم نمیخواهم واژه بدی به کار ببرم میگم بنده خداخیلی ساده بود همیشه میومد میفرمود خانمها امری ندارین میخواین بگم واستون چائی بیارن آب بیارم صندلی واسمون میاوردخلاصه یجوری میخواست خودشو به ما نزدیک کنه یکی از دوستام که نامزد داشت همیشه میفرمود امیدوارم از یکی از شما ها خواستگاری کنه تا کلی بهتون بخندم
یک روزی که من کلاس داشتم و دیر رفتم اون اداره برق دوستم منو کنار کشید و فرمود نازی یه اتفاق خیلی مهم افتاده یارو از سمیرا خواستگاری کرده
من هم که عاشق این بودم اذیت کنم فرمودم سمیرا بهت تبریک میگم برو زود بهش جواب مثبت بده از قدیم فرمودن کند هم جنس با هم جنس پرواز هم جنسین دیگه وگرنه چرا از من یا فاطی خواستگاری نکرد کلی میفرمودمو اونا هم میخندیدن واسم خیلی جالب بود چرا سمیرا هیچی نمیگه ؟
خوب که من حرفهام تموم شد بهم فرمودن خوب حالا برو چند کلمه با خواستگارت هم جنست حرف بزن
فهمیدم بله سمیرا نبوده من بودم
یه ربع بیشتر نموندم پیششون توی اون یه ربع اینقدر تیکه بارم کردن من هم مجبور شدم از دستشون یه مدت برم خونه خالم تا آبها از آسیاب بیافته ولی تنها کسی که این ماجرا را نفهمید خواجه حافظ شیرازی

37:

من 19 سالمه تا حالا تجربه خواستگار نداشتم
ولي يه نفر مث همون ساده هه كه فرمودي چسبيده بود بهم خودمو كشتم تا ولم كرد

38:

سپس فارغ التحصیلیم از مدرسه وقتی که خوشحال و شاد بودم که دانشگاه قبول شدم شنیدم که یه خواستگاره یکی از فامیلا معرفی کرده و قراره بیاد ماهم از همه جا بی خبر بدون اینکه پرسو جو کنیم برنامه گذاشتن بیان
اما همینکه در باز شدو مادر پسره با خواهرش اومد تو دیدم ای دل غافل معلم سال اول دبیرستانمه اونم معلم شیمی درسی که من حالم بد میشد ازش و همیشه نمره های بد ازش میرگرفتم و به تبع اون از معلمشم دل خوش نداشتم
تازه اونجا بود که متوجه شدم ضرب المثل مارهرچی از پونه بدش میاد دم لونش سبز میشه یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!

39:

خيلي بامزه بود نازنين جون!عجب ماجراهايي داشتي!بازم تعريف كن.جالبترينا مال خودتن!

40:

برعكس همه شماها كه هر كدومتون شب خواستگاري يه دو ساعتي حرف زديد اصلا به من و اقامون نفرمودن بريد حرف بزنيد همه حرفاشون رو زدن بعد فرمودن بزار ببينيم خودشون چي ميگن كل جمع برگشت يه دفه فرمودن
اينا دو ساله با هم حرفاشونو زدن وگرنه الان ما اينجا دور هم نبوديم

پس مباركه همين جوري كوپ كرديم

آقا ما سنگ رو يخ شديم ديگه جيكمون در نيومد

41:

جمعه که رفتیم پنجاه پنجا ه شد :دی

یعنی من و ما مان مو با بام راضی بودیم اونو مامانشو باباش راضی نبودن :دی

42:

دوسال پیش درمراسم عروسی دخترعموم واسه خواهر بزرگم خواستگار پیداشد اونم کی؟ دوست دوران دانشگاهیش که بعدازدانشگاه ازهم خبرنداشتن وازقضاازآشناهای دخترعموم بودن .
دوست خواهرم اونوبرای داییش درنظرگرفته بوده؟!ومدتها بوددنبالش بوده.
غافل ازاینکه خواهرم ازدواج کرده ودوپسرداره.
این موضوع سوژه خوبی برای خندیدن درمراسم شده بود.


43:

در یکی از خواستگاریها برای آشنایی بیشترمن و دختر خانم قبلا یک جلسه همدیگرو بیرون دیدیم و برنامه شد جلسه دوم در خانه دختر خانم و با حضور بزرگترها باشد.
روز خواستگاری هم مادر من و هم مادر دختره و هم چند تا دختر دیگه از فامیلهای دختر حضور داشتند.
به جهت تشابه چهره و کم سن بودن مادر دختره مادر من این دو را با هم اشتباه گرفت یعنی فکر کرد مادره دختر هست!!!!
خلاصه چشمتان روز بد نبیند من دیدم مادرم اصلا حرف نمیزنه و در هم برهم شده.سپس اینکه از مراسم اومدیم بیرون متوجه شد که اشتباه کرده ولی چون اعصابش به هم ریخت !! مراسم ما هم به هم ریخت!!!!

44:

كاظول رو مي گي؟!! (واي چه قدر هم بهم مي ياين! كاظول و نگول!!!)

45:

یعنی انقدر شبیه هم بودن که قابل تشخیص نبودن؟

جالب بود

46:

ممنونم آفتاب جونم
آخه اینجوری به نظرت خیلی سوژه خنده نمیشم

47:

ای بابا نامزدی نوه خالم فامیلهای داماد فکر میکردند مادرش عروسه
آخه خیلی جوون مونده از دخترش کوچک تر میزنه
اون هم حتما همین مشکل را داشته

48:

خوب اول نوع اشنایتون و بگید بعد خخواستگاری در اخر نتیجه رو هم بگید
این جوری قصه نصفه و نیمه میمونه
ما هم نمیفهمیم اخر چی میشه
وای خدا چقدر من ...م
ولی دیگه شرمنده دیگه

49:

تو یه نمونه برای دوستان تعریف کن ،یاد بگیرن:دی
وای خدا من....م

50:

وا کدوم و بگم دکتر رو بگم .
نه بزار پسر یکی از فامیلامون و بگم .
خوب به فرموده خودم بزار وفا کنم اول که اشنایت ما هیچی دیگه فامیلمون بود پسره !!!
طی سال گذشته این بنده خدا خونشونیه شهر دیگس چند بار پاشود اومد شهرستان تهران و خونه ما مادر ما هم از همه جا بی خبر انقدر از این بنده خدا و خانوادش پذیرایی کرد که نگو نپرس
هی من میفرمودم مامان ولشون کن اینا کنگر میخورن لنگر میندازنا فرمود نه مهمون حبیب خداست
خلاصه اینا یه چهار پنج روزی خونمون موندن و بعد رفتن گذشت تا یه هفته بعد که تماس گرفتن من که شمارشون و دیدم فرمودم مامان بیا مهمونات زنگ زدن ازت تشکر کنن .خلاصه مادر ما اومد گوشی و برداشت و فرمود بفرمایید خلاصه یه یک ربع اول به حاشیه پرداخته شد و بعد مادر پسره برداشت فرمود .اگر اجازه بدین تو این چند روز تعطیلی که در راهه بیایم شهرستان تهران برای امر خیر !! مادر منم که حسابی جا خورده بود و اصلا انتظار چنین |پیشنهادی رو نداشت فرمود نمیدونم والا باید با خانواده در میون بذاریم طی چند روز اینده خبرتون میکنیم .بعد اومدمامانم اومد من و یکم نگاه کرد و بعدش فرمود .اقای xو خانوادشون میخوان برای امر خیر بیان خونمون .

من فرمودم چی ؟؟؟ کی؟؟؟ فرمود پسر...

میخواد بیاد خواستگاریت !! من که فکر کردم مامانم گذاشتم سر کار فرمودم خوب میفرمودی ما تا نیم ساعت دیگه منتظرشونیم تشریف بیارید .

مامانم فرمود مبینا جدی میگم مسخره بازی در نیار .من که باور م نمیشد پسره به خودش این اجازه رو بده فرمودم مامان خوب منم دارم راست میگم دیگه .مادرم فرمود وایــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــی دیونه ام کردی همین خوبه زود شوهر کن برو از شرت خلاص شیم .فرمودم پس مبارکه مادرم که دیگه کفری شده بود رفت بیرون درم محکم پشت سرش بست .شب که من داشتم یواشکی به حرفای مامان بابام گوش میدادم .مامانم فرمود اره بنده خدا تماس گرفته چی جواب بدم بابام که کم و بیش راضی بود فرمود پسره خوبیه کاریه و با ادب و با فرهنگ من که تازه متوجه شدم بابا موضوع جدیه انقدر خجالت کشیدم که اون مسخره بازیا رو در اوردم .بعد بابام و مامانم فرستاد فرمود تو برو ببین به تو چی میگه !!
بابام اومد تو اتاق و فرمود اره فلانی فرموده بیایم خواستگاری من که سرخ شدم فرمودم بابا من قصد ازدواج ندارم .بعدبابام خوب حالا بزار بیان فرمودم خوب بیان اما به نظر شما گناه ندارن این همه راه بکوبن بیان شهرستان تهران با هزار امال و ارزو .خلاصه چند روز بعد دوباره مادر پسره زنگ زد و جواب خواست مادرم فرمود فعلا قصد ازدواج نداره دخترمون .

بعد هیچی سریش بازی شروع شد هزار نفر و رابط کرد و به همه فرموده بود که اره من فلانی و میخوام برید بهش بگید من وا میستم هر موقع قصد ازدواج داشت خبرم کنه وای که خدا ما رو ببخشه چقدر با داداشام بهش خندیدیم .

بعدش من به مامانم فرمود مگه بهت نفرموده بود تحویلشون نگیر کنگر میخورن لنگر میندازن .مادرم فرمود خوب من چه میدونستم
راستی یه دفعه دیگه یه خانومه زنگ زده بود خونمون بعدن فهمیدیم دوست خالم بوده که پسرش من و وقتی میرفتم خونه خالم دیده زنگ زده بود خونمون داداش کوچیکم گوشی و برداشته بود اونم فرموده بود گوشی و بده مامانت چون اون موقع مامانم خونه نبود اومد فرمود ابجی یه نفره با مامان کار داره من گوشی و برداشتم بعد سلام و احوال پرسی فرمود خانوم ببخشید میخواستم اگر اجازه بدید برای دخترتون بیایم خواستگاری من که کوپ کرده بودم فرمودم برای کی ؟؟؟ فرمود مگه شما مادر مبینا جون نیستید .من که داشتم غش میکردم از خنده فرمودم ببخشید فکر کنم اشتباه گرفتید فرمود باور کنید درست گرفتم من دیگه هیچی نفرمودرم فرمود اجازه میدید .منم فرمودم الان مادرم تشریف ندارن باید با ایشون صحبت کنید فرمود شما خواهر مبینا جونید ؟؟؟ فرمودم نه من خود مبیناام وای که بی چاره چقدر خجالت کشید .فرمود بعدن دوباره مزاحمتون میشم .

من که به هزار تا زور و زحمت داشتم خودم و کنترل میکردم که بی چاره رو بیشتر از این خجالت زده نکنم فرمودم اختیار دارید .اخر چون ما فهمیدیم شغل پسره ازاده اونم با کمک خانواده محترم پیچوندیم
حالا دکتره بمونه برای بعد

51:

خوبه .دوستان بیشتر از خاطراتتون بگید که ما هم هستفاده کنیم و موقع خواستگاری ضایع بازی در نیاریم.البته کسی که به ما زن نمیده.ولی خدا رو چه دیدی شاید یکی حاضر شد خودشو بدبخت کنه

52:

ما که تا حالا خواستگاری نرفتیم!
رفتیم میایم تعریف میکنیم!!!

53:

طولی نخواهد کشید که این مسئله عادی بشه .پسرها که عجله ندارن این دختر خانم ها هستند که میمیرن واسه ی ازدواج و تا یه خواستگار میاد هول میشن

54:

بشینیدتا اینطور باشه:دی

55:

میگن فعلا که شده

56:

اگه خداحافظی کردم از اینجا
یا خواستگاری رفتم بعدش خداحافظی کردم از اینجا
میام اینجا جریانو مفصل میگم

57:

نگولی : برو خواستگاری همین اقا علی رضا ( یا زهرا ) !!

بخدا مثل این گل پسر هیج جا پیدا نمی کنی .

یه پارچه اقاست .

با مرام با معرفت .

البته فکر نمی کنم اون قبول کنه ! مگه باباتون یک ملک 800 متری تو خیابون ولی عصر بندازه پشت قبالت !! دی :

58:

چرا خداحافظی؟

59:

حالا چرا باید خداحافظی کنی؟

60:

چون متاهل میشم اینا
بعدشم خانم اجازه نمیده بیام یللی تللی(زی زی بازی!)
تازشم دیگه اون موقع مسئولیت و از این حرفا(اوه اوه)

61:

اینها
نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
چون متاهل میشم اینا
بعدشم خانم اجازه نمیده بیام یللی تللی(زی زی بازی!)
تازشم دیگه اون موقع مسئولیت و از این حرفا(اوه اوه)

62:

اسفندیار جون بی خوابی زده بسرت ؟ اگه انتی بیوتیکی هستامینوفنی چیزی لازم دارین بگم بچه ها بیارن

63:

کی فرموده برم خط خطیش کنم!
نوشته اصلي بوسيله esfandiyar نمايش نوشته ها
نگولی : برو خواستگاری همین اقا علی رضا ( یا زهرا ) !!

بخدا مثل این گل پسر هیج جا پیدا نمی کنی .

یه پارچه اقاست .

با مرام با معرفت .

البته فکر نمی کنم اون قبول کنه ! مگه باباتون یک ملک 800 متری تو خیابون ولی عصر بندازه پشت قبالت !! دی :
بابامون دختر عزیز دردونشو به کس کسونش نمیده به همه کسونش نمیده:دی
ببینم علیرضا متولد چه ماهی هستی ؟
قد و وزنتم بگو
اخلقیات و ...
شاید خدا زد پس کلم اومدم خواستگاریت:دی

64:

wow
خوش به حال زنت...
حالا که قراره من برم خواستگاری شمارم جزو گذینه ها به حساب می آوریم(شانس انتخاب شدن بهتان میدهیم)
حیف این اسفندیار تینا رو گرفت وگرنه به اونم شانسی برا انتخاب شدن میدادم

65:

87 ساله .
قد 45 سانتیمتر .
وزن 113 کیلو گرم .
اخلاقیات : تند خو _عصبانی _ دارای دست بزن و .........


66:

بچه ها من مرد مورد علاقمو پیدا کردم....

67:

خوشبختم .تبریک میگم.

68:

منم تبریک میگم به پای هم پیر شن..:دی

69:

ان شا الله .
برای سلامتیشون

70:

نه نگولی عزیز : پس خبر نداری !!

اونقدر بدخلقی کرد و غر غر کرد که سه طلاقش کردم رفت خونه باباش !!

71:

اون که بعله
من واسه خانم بچه ها(بیشتر خانم---ترجیحا بچه یخته!) ارزش بسی فراوان قائلم

البته شما انگار همسر مورد نظر رو پیدا کردید

72:

علی رضا خان : تقلب نداشتیم ها

اینها که میگی مشخصات منه که !!

73:

هورا ! بسلامتی و مبارکی !!

علی رضا تو پسر خوبی بودی حیف شدی !

74:

منم سه طلاقش کردم خیلی زیادی مهربون بود...
نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
اون که بعله
من واسه خانم بچه ها(بیشتر خانم---ترجیحا بچه یخته!) ارزش بسی فراوان قائلم

البته شما انگار همسر مورد نظر رو پیدا کردید
نه من همین الان شکست عشقی عاطفی احساسی فلسفی اجتماعی سیاسی روانی
خوردم و تا اطلاع ثانوی به هیچ مذکری رو نخواهم داد...

75:

حیف شد طلاقش دادم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:icon_ 263:

76:

مگه عقلمو از دست دادم

77:

کم کم داری عوض میشی
علیرضای جدید با علیرضای قبلی یه نموره فرق داره

78:

چه خبر مسرت بخشی .خدا عمرتون بده .تا باشه از این خبرا
این وضعیت اقایونه سپس ازدواج

79:

خوب می کنی

80:

چه فرقی ؟ باور کن خودم نمیدونم

81:

اقا منم بگم مال خودمو؟

82:

رک میگم
علیرضای قبلی محال بود حتی برا ظاهر و شوخی هم شده دلی رو بشکونه یا به سمت شکستنش حرکت کنه!
ولی علیرضای جدید براش قابل هضم شده این و ممکنه گاهی در این راستا بیاد!

83:

آخه خشالت میکشم بگم

84:

هر چند کسی اهمیت نمیده ولی برای سوژه خنده هم که شده بگو دختر خوب

نوشته اصلي بوسيله unforgiiven نمايش نوشته ها
رک میگم
علیرضای قبلی محال بود حتی برا ظاهر و شوخی هم شده دلی رو بشکونه یا به سمت شکستنش حرکت کنه!
ولی علیرضای جدید براش قابل هضم شده این و ممکنه گاهی در این راستا بیاد!
دل شکستن؟ کی ؟ کجا ؟

85:

بگو

86:

خشالت نداره !! شتریه پشت در خونه همه می خوابه !

87:

مهم نیست که من نمادی ازش دیدم یا نه

مهم اینه که این احساس رو نسبت به تو پیدا کردم!
و این برداشت من از مجموعه پستهایی بوده که ازت دیدم!
مطمعنم تغییر کردی!
چرا و به چه دلیل فقط تو ذهن تو می گذره!
اما .....


88:

اخی طفلک ببین چقدر خجالتیه
نوشته اصلي بوسيله UnforGiiveN نمايش نوشته ها
مهم نیست که من نمادی ازش دیدم یا نه

مهم اینه که این احساس رو نسبت به تو پیدا کردم!
و این برداشت من از مجموعه پستهایی بوده که ازت دیدم!
مطمعنم تغییر کردی!
چرا و به چه دلیل فقط تو ذهن تو می گذره!
اما .....
محسن جون ممنونم که تذکر دادی .

باور کن خودم هم اصلا متوجه این قضیه نبودم .

دوست واقعی به تو میگن که رک و رو راست و خیرخاهانه نقایص دوستش رو بگه.
ولی به نظر خودم تغییری در کار نبوده یا اگر هم بوده فقط به خاطر مصلحت طرف مقابل بوده .

89:

آخی........


یه آقا پسر خوشگل موشگل قد بلند مو مشکی.....آخی


خشالت میکشم بگم خو

90:

داری اشتباه میکنی .اینا که فرمودی من بودم .یه بار دیگه با دقت خصوصیاتش رو بگو

91:

دوست من ما همیشه سعی داریم توجیح کنیم
خود من صد گام از تو جلوترم!(و پذیرفتم اینو!)

نمی گم این خصلت بدیه
و شاید من لقب بدی بهش دادم!
اما نمی دونم چرا احساس می کنم با قبل فرق کردی
البته اینم طبیعیه!
ما بزرگتر میشیم و همه چیزمون در معرض تغییر برنامه میگیره!

92:

امشب منو بردی تو فکرا
یه نمونش رو بگو دیگه .

93:

آخه بابام فرموده به هیکشی نگم، فرموده اصن بش فک نکنم زیشته

94:

فرمودم که
مجموع برداشت من از پستهای چند وقت اخیرت اینه

می دونی مثلا ما وقتی صدای یکی رو می شنویم از پشت تلفن سپس مدتی که تکرار میشه
یه تصویر ذهنی ازش برامون شکل میگیره
.....

من قبلا که پستاتو می خوندم یه تصویر ذهنی(از رفتارت و شخصیتت) برام شکل گرفته بود(پیش فرضی که لازمه برای ادامه روابط ، یا حداقل پیش فرضی که خودبخود بوجود می آد)
که این تصویر تغییر کرده
و منم با خودت در میون گذاشتم!
اونم از این جهت که این تصویر از توه!

95:

محسن جان کاملا منظورت رو درک کردم و میدونم که کدام پستها و کدام حرفها رو میگی اگر حرفی زدم یا مخالفتی کردم ذره ای هم شک نکن که به خاطر جلوگیری از یک گناه یا حداقل زمینه گناه بوده .نمیدونم شاید اسمش توجیه باشه ولی مطمئنم که این کار لازم بوده.
.
.
.
راستی محسن جون من عیب و ایراد زیاد دارم ممنونم میشم که باز هم بهم بگی

نوشته اصلي بوسيله Narges_Banoo نمايش نوشته ها
آخه بابام فرموده به هیکشی نگم، فرموده اصن بش فک نکنم زیشته
بابات راس میگه خب

96:

کاش این عیبشم میفرمودی که دل میشکونه و اصن براش مهم نیس!

97:

مطمئن باش برای یه دل شکسته شکستن قلب دیگران اسون نیست ولی گاهی لحظه ای دل شکستن ضروری هست تا یه عمر پشیمونی

98:

خب جاتون خالي من بار اولي كه رفته بودم خ..........

عه عه ببخشيد حواسم نبود من تا حالا خواستگاري نرفتم بابا مارو چه به خواستگاري

99:

سلام به همه خاطره ی من مال دوران دانشجویمه یکی از هم کلاسی هام که اتفاقا خیلی هم خجاتی بود اومد برای خواستگاری باهام صحبت کنه برنامه شد که راه بریم و حرف بزنیم داشتیم تو محوطه دانشگاه راه میرفتیم و حسابی تو حس بودیم که یک لحظه دیدم تنهام و خواستگار محترم نیست وقتی چند قدمی عقب برگشتم دیدم افتاده توی یه چاه که برای اب کنده بودن اونقدر اون روز خندیدم که دل درد گرفتم اما ظاهرا اقای خواستگار از خنده هام خیلی ناراحت شد چون نیومد خواستگاری

100:

خيلي جالب بود و بسيار خنديديم !

بيچاره اون پسره داشته تو عوالم عاشقانه سير ميكرده يكدفعه كله پا شده !!

البته شانس اورده ! چون نزديك بود تو چاله بزرگتري بيفته !!

101:

be khatere in ke vaghean barazandei

102:

rooze khastegarim dadasham inghad geie kard ke nagoo napors doost nadare man shohar konam manam be doost dokhtaraie dadasham kheili hasoodi mikonam

103:

نام : كمال
كلاس : دبستان
موزو انشا : عزدواج!
هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گايشاند بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده هست
حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه هستاديوم آزادي برايش زن گرفته بود.

ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گايشاند مشكلات انسان را آدم مي كند

در عزدواج تواهم خيلي مهم هست يعني دو طرف بايد به هم بخورند.

مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم

از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش هست هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گايشاند اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده.

مهم اشق هست !

اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد
من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم
مهريه وشير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند
همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود
دايي مختار مي فرمود پدر خانومش چتر باز بود..خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد.

البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم.

هم ارزان تر هست ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!

اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر هست و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد.

زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد.

مي فرمود چون رهم و اجاره بالاست اونها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد .

ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش تايشان باغچه يك خانه درختي درست كردم.

اما ساناز از اون بالا افتاد و دستش شكست.

از اون موقه خاله با من قهر هست

قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري مي كند بعد خانومش مي رود دادگاه شكايت مي كند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان!
البته زندان آدم را مرد مي كند.عزدواج هم آدم را مرد مي كند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر هست!
اين بود انشاي من .

104:

ببخشید اینو گذاشتم یکم روحیه عوض شه

105:

دیگه هیچ کس خاطره نداره.................


106:

راستش رو بخواهید خواستگار داشتم نشستیم به صحبت کردن بعد وقتی خواستیم بلند بشیم جاتون خالی پام خواب رفته بود با صورت اومدم روی زمین.فقط قیافه طرف خنده دار بود چون نه میتونست بخنده نه میتونست نخنده داشت منفجر میشد من هم بخاطر اینکه کم نیارم خندیدم اونوقت خندید اون هم.

107:

یــادش بخیـر اولین خواســتگارم توی 15 سالـگی !
پدرو مـادرم اصـرار داشـتن حتی جلســه خواستگاری هم برگـزار نشه اما کنجــکاوی و اصـرار ِ من اونها رو مجــبور کرد تا به خواســـتگارها بگن که تشـریف بیارییــد .
خیــلی اضطـراب و از یه ظــرف اشتیـاق داشتم و از طـرفی کنـجکاو بودم که ببینم یه مجــلس خواسـتگاری واقعی چطوریه !
واقــع"ا الان میگم که تعـقل برای ازدواج و زناشـویی در سـن کم به وجود نمــیاد ، چون تجــربه ی من واقـعا خنده دار بود !
پســرک گفــت من دوسـت دارم وقتـی به خونه میــام خونه ام گـرم باشه ، من هم جواب دادم :خب بخاری میِِگیریم !!!!

108:

خیلی باحال بود
طفلی داداشت بد خورده تو پرش

109:

میگم بعضی از این دخترا چقدر خودشون رو نا مرد جلوه میدن حالا یه بابایی پیدا شده اومده خواستگاریتون چرا بهش میخندین ؟؟
خوبه هیشکی از تون خواستگاری نکنه بترشین؟

110:

کی ما بترشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟عمرا

111:

همچین میگه عمرا که انگار ترش نشدنش دست خودشه ؟

112:

خدایی ؟؟؟
بد سوتی دادی که
حتما پسره هم بی خیالت شد آره

113:

خب خرم از پل گذشته..............یکی رو خر کردم اومد منو گرفت..............دیدی حالا عمرا

114:

این بلا سر دوست منم اومده.

کف خونه شون پارکته برای خواستگاری روغن زده بودند موقعی که اومده بره تو اتاق صحبت کنه سر خورده جلوه همه مهمونا ولو شده.


115:

چه صداقتی !! خاطرات خواستگاری ها

116:

من که تا حالا از این خواستگارا نداشتم
مامانمم که چون بچه کوچیکم خیلی دوسم داره
فکر کنم حالا حالا ها از اینجور برنامه ها نداشته باشم

117:

یعنی یه روز میاد که من اینجا خاطره بنویسم

118:

آره چرا که نه

119:


عزیزم اولا هیچ دختری نمی ترشه* دوما تو چه قدر اعتماد به نفس داری

120:





خیلی صحنه قشنگیه...





ادم احساس غرور میکنه...





یعنی اینقدر بزرگ وعاقل شده که میتونه برا خودش تصمیم بگیره...



و ...

تا اخره عمر با یکی باشه که...



عاشقانه وووو بی ریا دوستش داره...

121:

خاطرات خواستگاری ها

122:


الهی یعنی تا حالا هیچ کی رات نداده خونشون؟

123:

نخيرم ! اقا مرتضي تا حالا به خونه اي افتخار ندادند وگرنه در همه خونه ها رايشان ايشون بازه !

124:

من کلا از مراسم خواستگاری بدم میاد
چون آدم تماما تحت کنترل و تمام نگاهها به
دختر و حرکات اونه...
و من از این خیلی بدم میاد....چون اصولا ادم بی رو در وایسی هستم
و اکثر امت از این جور آدما بدشون میاد....
مثلا یه بار یکی اومده بود خواستگاری ، تمام امکانات رفاهی و تفریحی خودش فرمود
و حالا نوبت رسید به من
منم چون اصلا حرفی برای فرمودن نداشتم
یه خیار برداشتم و وسط جمع با صدای بلند خوردم
واقعا در اون لحظه به این فکر نکردم که شاید خوردن خیار سروصدا داشته باشه،فقط
دلم خواست و یه خیار خوردم..
اما سپس رفتم اونا ، مامانی نا کلی دعوام کردن....
من که گناهی نداشتم.....

125:

انتقال به تالار ازدواج وتشکیل زندگی مشترک

126:

شاید سه سال از زدن این پست میگذره

127:

خب حالا بنویس خاطره ت رو.

128:

نمیدونم از کجا بگم و از کدوم مرحله دلم میخواد به نتیجه برسه بعد بگم

129:

فعلا مرحله به مرحله بنویس تا نتیجه بگیری.
کلا خاطرات خواستگاری دوست میدارم بخونم.

130:

دعا کنید مشکلم حل شه میام براتون از سیر تا پیاز میگم

بشدت محتاج دعام

حیف اون خواستگاری الان جدا شم نمیتونم فراموشش کنم

حیف

131:

منم دوست میدارم بخونم تو بنویس خب
چشم مینویسم

132:

من تا به الاون یک خواستگاری رسمی داشتم که خود پسر حضور داشته بقیه اول مادر و خواهراشون رو فرستادن من هم در جا رد کردم.

ولی چشم در اولین موقعيت می نویسم.


133:


چ تاپیکی
فکرشو بکنین من برم خواستگاری بیام خاطرشو بگم
آخه ما رو چ به زن گرفتن

134:

ان شاء الله حل میشه عزیز دلم.

135:

من فقط اومدم خاطره تو رو بخونم
اره زن نگير به پسرتم بگو زن نگيره

136:

نوشته اصلي بوسيله lost_love نمايش نوشته ها

چ تاپیکی
فکرشو بکنین من برم خواستگاری بیام خاطرشو بگم
آخه ما رو چ به زن گرفتن
سه سال دیگه شما هم دقیقا همچین پستی خواهید زد

137:

اتفاقا اونایی که میگن ما ازدواج نمی کنیم زودتر از بقیه ازدواج می کنن.

138:

نه باوو
من از بچگیم میخواستم زن بگیرم به طوری که وقتی 7 سالم بود به مامانم میفرمودم زن میخوام

مامانمم میفرمود:خفه شو کثافط بی شعور.منو میگی اصن سرخورده شدم.پس زن نمیگیرم

نوشته اصلي بوسيله biseda2 نمايش نوشته ها
سه سال دیگه شما هم دقیقا همچین پستی خواهید زد
نه باووو.زن چیه
زن یعنی بدبختی.محدودیت

(مورد خوب سراغ داشتی پیام شخصی کن)


نوشته اصلي بوسيله pejman68 نمايش نوشته ها
من فقط اومدم خاطره تو رو بخونم
اره زن نگير به پسرتم بگو زن نگيره
از الان دارم بهش میگم

139:

عجب
خب اون موقع سنت کم بود ولی الاون اگر بگی خیلیم خوشحال میشه کلیم قربون صدقه ت میره :دی

140:

6 ماه پیش مامانم زنگ زدن و با کلی مقدمه چینی* فرمودن که یکی از دوستان مادرم باهاشون تماس گرفته و فرموده که پسرشون اسپانیاست و من رو دعوت کرده که برم اسپانیا که هم شهر رو بهم نشون بده هم با هم آشنا بشیم و کلی از وجنات پسرشون تعریف کرده بودن!
فرمودم بی خیال مادر من، من پاشم برم اسپانیا دیدن شازده پسر؟
مامانم هم فرمودن هر چی خودت میخوای من فقط پیغامش رو رسوندم بهت.


فرمودم اصلا مگه من رو دیده که همچین حرفی زده؟
فرمودن آره تو فیس بوک
فرمودم فیس بوک منو از کجا آورده؟
فرمودن من دادم
قضیه فراموش شد تا من رفتم ایران همین 2 ماه پیش.
یه شب مامانم فرمودن که فردا شب همین دوستشون قراره بیان خونه مون فرمودم برای مهمونی دیگه؟ منظور خاصی که ندارن؟ مامانم خندیدن فرمودن نه بابا! فرمودم اوکی مامان من بهتون اعتماد کردما
تا اینکه اومدن خونه مون البته دوست مامانم و همسرشون، من جرات نمیکردم با اینا تنها بشینم که! نگاهشون خیلی سنگین بود.
خانومه فرمود که عکسات رو میاری بهم نشون بدی؟ من فوق العاده از این کار متنفرم رفتم چند تا منظره و در و دیوار سلکت کردم نشونش دادم.

فکر کنم فهمید که پیچوندمش
بعد کاغذ و خودکار در آورد از جیبش و فرمود ایمیلت و آدرس فیس بوکت و شماره تلفنت رو برام بنویس! یا خدا فرمودم پسرتون دارن که فرمودن که نه دوباره بده آخه پسرم میگه ایمیل که میفرسته بهتون جواب نمیدین، نکنه اشتباه میفرستم!
بعد دوباره رسما دعوت کرد برم اسپانیا ** و پسر قندعسلش رو ببینم.

منم محترمانه فرمودم ایشون هم تشریف بیارن اتریش خوشحال میشیم خانوادگی!
اد ریکوئست فیس بوکش رو هنوز تائید نکردم ایمیلاشم هیچ کدوم جواب ندادم.

خوشم نمیاد یه پسر حرفش رو خودش نزنه!


* مقدمه چینی به خاطر اخلاق بد من بود! چون هر موقع صحبت از ازدواج میشه من گارد میگیرم.
** دنیا برعکس شده


خاطره بود بیشتر.

شکل خواستگاری نبود، بود؟

141:

یکجورایی بود دیگه

پ.ن
من ندیده بودم این تاپیک رو چرا؟
کلی هم اسپم داره که

142:

فرمودم تکتم خانوم پست داده باز به خاطر اسپمه

143:

بنده به همراه مادر و خواهرم به خواستگاری رفته بودیم.

اول مادرزن شروع به صحبت کرد و فرمود که والله دختر من یک دسته گله هزار تا خواستگار داره و غیره.

من به مادر و خواهرم اشاره کردم که ساکت باشند و بعد فرمودم: حاجی خانم دختر شما که ماشاء الله هزار تا خواستگار داره ، این خواستگارها یا از من بهترند و یا بدتر.

اگر از من بدترند که باید منو تعریف کنید و اگر از من بهتر هستند که شما دارید به دخترتان خیانت می کنید و بدون اینکه دختره جایی بیاره پاشدیم و از اونجا اومدیم بیرون.


به نظر شما این عمل من خوب بود یا بد؟

144:

منم که هنوز نرفتم خواستگاری، حالا رفتم میام واستون تعریف می کنم...


145:

واقن؟ خب اگه بود بازم از همینجوریا دارما
البته 2 تا کیس هم هست که یکیش مال 10-12 سال پیشه و الان اونم اومده اتریش اما هنوز همدیگه رو ندیدیم.

اون رو شاید بنویسم یه کم بخندیم

146:

اتفاقا خودمم قبل از اینکه بیام اینجا حس کردم باید تذکر اسپمی بدم

نوشته اصلي بوسيله MARC نمايش نوشته ها
واقن؟ خب اگه بود بازم از همینجوریا دارما
البته 2 تا کیس هم هست که مال 10-12 سال پیشه و الان اونم اومده اتریش اما هنوز همدیگه رو ندیدیم.

اون رو شاید بنویسم یه کم بخندیم
پس فکر کردی خواستگاری اونه که خیلی رسمی چای ببری ؟
حتما بنویس من مشتاق خوندنشون هستم کلا

147:

اگر بخوام خواستگاری ها رو تعریف کنم خیلی میشه ولی اونایی که یادم مونده رو صادقانه تعریف میکنم

اولین خواستگارم خدا بیامرز میلاد بود که 15 سالم بود اومد خواستگاریم!
منم سنم کم بود انقدر خجالت میکشیدم که این سینی چایی روی ویبره بود ولی بعد که برنامه شد جواب بدیم مامانم اصلا نذاشت من حرف بزنم فرمود :هنوز بچم و باید بزرگ بشم و برم دانشگاه بعد ..........

سپس اون توی سن 18 سالگی از یکی از دوستام تازه رقص ترکی یاد گرفته بودم بعد یک جا عروسی دعوت شدیم (البته مردونه زنونه جدا بود)ولی توی زنونه یک اهنگ ترکی گذاشتن بعد من میخواستم با دختر عموم مسخره بازی در بیارم یکم ترکی رقصیدم
نگو فامیل های داماد ترک بودن نمیدونم چرا ذوق کرده بودن من ترکی بلدم برقصم
همون شب 3 تا خواستگار واسم پیدا شد ولی مامانم فرمود سنش کمه و هیچ کدوم رو راه نداد

بعدیش باز همون 18 سالگی بود یکی از اقوام دور پسرش پزشکی خونده بود ولی دوست نداشت زنش پزشکی خونده باشه منم دانشگاه قبول نشده بودم
اصرار در اصرا که بیان خواستگاری من!
هر چی هم مامانم میفرمود من تا دانشگاه قبول نشه خواستگار راه نمیدم قبول نکردن اخرش فرمودن یک چایی هم دوست ندارین بیایم خونتون بخوریم؟
دیگه مامان هم ناچارا قبول کرد
بعد من به محض اینکه پسره فرمود دوست نداره زنش پزشکی بخونه من فرمودم ولی من تا پزشکی قبول نشم پشت کنکور میمونم!
و اونا هم رفتن اما نمیدونم چی شد که دوباره یک ماه بعد پیغام فرستادن میخوان بیان
که این بار فرمودم بگن من راضی نیستم اصلا
یکی دیگه هم ندیده منو مادرش خواستگاری کرد مامان من فرمود سنم کمه و قبول نکرد بیان ولی پسره هم بعدا که منو دیده بود فرموده بود من زن چاق میخوام و خوب شد نرفتیم خواستگاری

بعدیش دوباره 19 سالگیم میلاد اومد خواستگاری که این بار مامان میلاد یک حرفایی زد
که من خوشم نیومد و اسه همین فرمودم نه و کلی هم بعدش حرف و حدیث شد

و باز چند ماه بعدش میلاد مامانشو راضی کردبرای بار سوم اومدن خواستگاری و این بار بابام راضی نبود
و خیلی محترمانه از خونه بیرونشون کرد

اخریش هم هستفان بود که اونم دوبار تقریبا اومد خواستگاری

اینجا که خداروشکرکسی منو نمیشناسه ولی راستش دفعه اول که اومد فرمودم این چیه؟
پسره ی مو بور زردک!من اصلا ازش خوشم نمیاد و...........
دفعه ی دوم یکم حرف زدیم دیدم خیلی پسر بدی نیست و برنامه شد بیشتر اشنا بشیم
که اشنایی همانا و ازدوج بعدش همان!!

اما هنوزم اونایی که یادشونه من دفعه ی اول به هستفان فرمودم زردک مسخره ام میکنن
میگن بالاخره پس با زردک ازدواج کردی!!!!

148:

اصلا خاطرات خوبی از خواستگاری های خودم ندارم
خیلی حس بدی دارم وقتی قراره خواستگار بیاد.


149:

بنظرمن کارتون اصلا درست نبوده و بسیار زشت و توهین آمیز بوده.
شما باید اجازه میدادی مادرتون هم از شما تعریف کنن.

خانما تو این امور زبون همو بهتر میفهمن چون تو جریان خواستگاری مادرا کلا کارشون تعریف از بچه هاشونه و قصدشون از تعریف تحقیر طرف مقابل نیس

150:

من فکر میکردم متاهلا باید بیان از خاطرات خواستگاریشون بگن ولی نه انگار بازار مجردا داغ تره .
من بخوام بگم که .................
دختر جماعت تو ایران از همون اغاز تولد خواستگار داره تا موقع مردن .
والا ما موقعی که به دنیا اومدیم اسم دو نفر رو سرمون بود .و چه کشمکشهایی که سر این دو اسم انجام نشد و نهایت هر دو هم قهر دو خانواده بود که خدا رو شکر یکی به خیر گذشت .
همیشه دوست داشتم طرف مقابلم شهامت این رو داشته باشه که پا جلو بزاره اما خب ایران کمی متفاوته و سنتی انگار بهتر جواب میده .یادمه سوم راهنمایی بودم که پدر مادرم خونه نبودن و فقط من و بچه ها بودیم و داشتیم کارتون میدیدیم زنگ تلفن به صدا در اومد .
پسری از پشت خط فرمود منزل فلانی
منم فرمودم بله
فرمود خانوم فلانی ؟فرمودم بله .شروع کرد به دادن مشخصات فامیلی و سن و سال و اقوام و غیره یعنی این که من کاملا شما رو میشناسم و قصدم از این تلفن فقط فهمیدن موافق یا مخالف بودن شما با قضیه خواستکاری منه .منم فرمودم اولا من کوچیکم بعدشم شما رو ندیدم اصلا که .
یه ساعت برام یه نقشه رو طرح کرد که چه جوری اونو ببینم .اون موقع معلم بود و فکر میکنم تازه سر کار رفته بود .
بهم فرمود من فردا ساعت فلان با موتور میام از در خونتون رد میشم تو هم که مدرسه میری بعد منو میبینی بعدا باز صحبت میکنیم .منم چند بار گوشی رو قطع کردم و فرمودم خوشم نمی یاد که بدبخت خیلی عصبانی شد .ولی خب انگار درک کرده بود که من تو حال و هوای ازدواج نیستم .خلاصه منم پیچوندم و الکی فرمودم شیفت صبح هستم در حالی که ظهر بودم .بعدشم به پدر مادرم فرمودم و اونا هم چیزی نفرمودن .دو روز بعد بود که رسما خواستگاری کردن و از اونجایی که ما در کشمکش همون اسمای روی پیشونی بودیم جواب نه قاطع رو دادیم و رفت .
ولی از جربزه پسره خیلی خوشم اومد .خداییش پسر خوش بر و رو و خوش صحبتی بود .


151:

یه خاطره
نمیدونم چیه که تو شب خواستگاری هیچی جفت و جور نمیشه و آدم سوتی نداده نمیتونه برگرده خونه.
من با پدر و مادر و خواهرم و شوهرش رفتیم خواستگاری
اولین بار بود میرفتم خواستگاری ( البته قبلش برام خواستگار زیاد میومد )
خانواده دختره از فامیلهای خیلی دور بودن که من حتی ندیده بودمشون.( حالا کی معرفی کرد و ...

بماند )
و اما سوتی ها
سپس یه رب صحبت و چاق سلامتی بابام شوهر خاله دختر رو با باباش اشتباه گرفته بود
بعد که بابای دختره رو بهش شناسوندن اسم باباشو هم اشتباه فرمود و .....
پدر دختر تو همون شلوغی صحبت کردنها از من پرسید شغلت چیه
منهم دیدم شلوغه خواستم با صدای بلندتر جواب بدم
تا دهنمو باز کردم یهو همه ساکت شدن
خلاصه....
عروس خانوم چای آورد
من که چای قبلیمو نخورده بودم بهم تعارف نشد
فرمودن عروس شیرینی بگیره
جعبه شیرینی که به من رسید دیدم شیرینی خامه اییه هر کرومش به چه بزرگی
فرمودم نمیخورم ممنون
همه فرمودن بردار و ......
اومدم بردارم انگشتهای دست راستم سه تاش خامه ای شد
دوتاشو که لیس زدم متوجه نگاه ها شدم
فرستادنمون که صحبت کنیم
یک ساعت حرف زدم و آخرش اومدم شماره بدم بقیه صحبتها تلفنی انجام بشه
هرچی گشتم کاغذ گیر نیاوردم
یه اسکناس برداشتم اومدم بنویسم ، خودکار شیک ما هم ننوشت
یه خودکار برام آورد تا اومدم بنویسم از هم وا رفت

هنوز هم اون اسکناس رو یادگاری نگه داشتیم

152:

خداوند توی کتابش آورده که هرکس برای حفظ دینش ازدواج کنه اونو از فضل خودش بینیاز میکنه
این مطلب رو تو زندگیم به وضوح تجربه کردم

از ازدواج کردن نترسید.

153:

باز منو تو این موقعیتای کوفتی برنامه دادین؟

154:

وَأَنكِحُوا الْأَيَامَى مِنكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِن يَكُونُوا فُقَرَاء يُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ

  • سوره : النور آیه : 32
بی ‏همسران خود، و غلامان و كنيزان درستكارتان را همسر دهيد.

اگر تنگدستند، خداوند اونان را از فضل خايشانش بى ‏نياز خواهد كرد، و خدا گشايشگر داناست.



یادمه که تک و تنها خرج عروسیمو دادم، قبل از مراسم عروسی خونمو خریدم
هنوز چند ماه از مراسم نگذشته بود که ماشینم خریدم.

راست فرمود خداوند بلند مرتبه مهربان

155:

يادمه وقتي رفتيم خواستگاري كه پدر خانومم همه چيز رو فهميده بود و ميخواست رابطه ما رو قطع كنه صبح پاشدم رفتم گل سفارش دادم اومدم خونه خوابيدم خواب كه نه رو تخت از شدت هسترس داشتم ميامت نماز خوندم دعا كردم تا ساعت گذشت بعدش مگه وقت ميگذره مثل يه عمر گذشت ساعت 5پوشش پوشديم و طبق قراري كه تو دوره دوستيمون داشتيم خانومم دوست داشت كه كروات بزنم ولي من پاپيون دوست داشتم رفتيم خونشون از در كه رفتم تو گل رو دادم به پدر خانومم نشستم كنار مادرم 2تايي رفتيم تا اونجا من رانندگي كردم تو عمرم انقدر تند نرفته بودم بسپس كلي كه پدر خانومم صحبت كرد آخرش بهم فرمود حالا آقا خشايار دهنتونو شيرين كنيد انگار دنيا رو بهم دادن داشتم ميامت من كل مراسم سرم پايين بود و از رو فرش بر نداشتم جز موقع رفتن كه خانومم رو ديدم و اشكام اومد وقتي از در اومدم بيرون از خوشحالي كرواتم رو در آوردم و با كتم پرت كردم تو ماشين و تا خونه پياده رفتم خدا رو شكر

156:

با شوهرم دوست بوديم كه پدر و مادرم فهميدن.

خلاصه جنجالي به پا شد.

بنا شد بيان خونمون واسه خواستگاري.

دفعه اول خودش و خواهرش و مادرش اومدن كه مثلا منو ببينن.

مادرش هم ميخواست گربه رو دم حجله بكشه و از اون اول مادر شوهر بازي در بياره.

خلاصه به خير گذشت.
سر بعله برون پدرم ديگه كوتاه نيومد.

فرمود اگه اينا پاشون رو بذارن تو اين خونه زنگ ميزنم كميته بياد و....


خلاصه با گريه و زاري و پا درميوني اقوام كوتاه اومد
حالا سال ها از اون روز ميگذره ، وقتي به سن خودم و شوهرم و واقعيات اون موقع فكر مي كنم مي بينم بنده خداها حق داشتن اما آدم عاشق كوره

157:

به نظر من که خیلی هم با کلاس حرفشو زد

158:

یک بار توی عمرم رفتم خواستگاری و ازدواج کردم، قبلا نوشتم حس دوباره نویسی ندارم:

159:

میخواستم این خاطره رو چند روز دیگه بگم بنا به دلیلی فرمودم شاید نشه الاون میگم.
سال گذشته بود که یک شب مادرم فرمود خانمی زنگ زده و اجازه خواسته برای خواستگاری بیان.

من قبل از اون هر خواستگاری داشتم اول مادر و خواهر اومده بودند و بعد هم من رد کرده بودم ولی این بار خودشون میخواستن از اول با پسرشون بیان.

شرایطشونم نسبتا خوب بود و من قبول کردم.

روز خواستگاری من کلاس داشتم (جمعه بود و کلاس من هم فقط جمعه ها بود) با کلی زحمت اجازه گرفتم که زودتر بیام.

فرموده بودن سپس ظهر میان و ما فکر میکردیم نهایتا چهار سپس ظهر میان ولی زهی خیال باطل ساعت شد 6:15 و تازه تشریف آوردن.

اولی که وارد شد اصلا ظاهرش به دلم ننشست پون قدش کوتاه بود و من هم اصلا دوست نداشتم.

شیرینی هم دستش بود داد به من و زیر لب یه بفرمائید آروم فرمود.

وقتی هم نشستن خیلی آروم نشسته بود و اصلا حرفی نمیزد مگر اینکه برادرم ازش سوال می پرسید.

جالبه که تمام مدت مادرش و برادر من هم صحبت شده بودن و مجلس رو دست گرفته بودن به حدی که به خاله م فرمودم یکی هادی رو از برق بکشه من از آرومیش هم اصلا خوشم نیومد و به نوعی دیگه مصمم شده بودم جواب منفی بدم.

توی این مدت وقتی خواهرش از من سوال میکرد و جواب می دادم سنگینی نگاهش رو حس می کردم ولی به محض اینکه سرم رو بلند می کردم نگاهش رو می دزدید برنامه بود اون روز من چایی نیارم و اصلا تو کار پذیرایی دخالت نکنم و فقط یه شکلات جلوشون بگیرم ولی خانواده محترم زحمت همه رو انداختن گردن من و آخرش هم شکلات رو نگرفتم وقتی که چایی رو میخواستم بهش تعارف کنم سرم رو پایین انداختم تا نگاهم بهش نیفته و اون هم فکر کنم همین کار رو کرد (می ترسیدم نگاهش کنم هسترسم بیشتر بشه) تا اینجا جواب من منفی بود ولی وقتی اجازه دادن با هم صحبت بکنیم دیگه از اون آدم آروم و خجالتی خبری نبود.

خیلی راحت حرف میزد و زیادم شوخی میکرد و همین باعث شد یکمی نظر من عوض بشه.

بعدش چه اتفاق هایی افتاد و چی شد که نشد رو تو تاپیک های دیگه فرمودم.


160:

کلاسش کجاش بود یعنی؟
وقتی از قبل من رو توی فیس بوک دیده میتونسته بیاد با خودم حرف بزنه.

با توجه به اینکه روی اسپانیا بودن پسرشون حسابی مانور میدادن، دیگه فکر کنم حداقلش اینه که خودش بیاد لااقل یه پیغام توی فیس بوک بده یا حرفی بزنه بعد حالا باقی ماجرا.
دیگه تو ایرانم فکر کنم کسی مادرش رو نمیفرسته

جدی نظرت رو دوست دارم بدونم چرا فرمودی باکلاس حرفش رو زده؟

161:

تقریبا 10-12 سال پیش بود که برادرم میخواست بیاد اتریش.

یه پسری میومد آلمانی باهاش کار میکرد چند جلسه بعد همون موقع ها برنامه بود ما هم بیایم اتریش.

برادرم دیگه اتریش اومده بود و ما هم شروع کردیم با همون پسر، آلمانی خوندن.

شاید در حد 1 ماه یعنی 8 جلسه.

بعد که به دلایلی اومدن ما به اتریش کنسل شد دیگه شوق آلمانی خوندن هم نداشتم.

دیگه همه چی کنسل شد.
تا اینکه چند وقت سپس رفتن برادرم، اون پسر هم به کمک پدرم اومد اتریش.

تا اینکه یه بار که برادرم اومده بود ایران یه بسته ای از این پسر برای خانوادش آورد و خانواده ی ایشون هم اومدن خونه ی ما که بگیرن.

مادرش هم بنده خدا یه خانوم مهربون و احساساتی بود.
خلاصه مادرش من رو دید و صدام کرد که صندلی کنارش بشینم و باهام شروع کرد حرف زدن.

منم اصلا توی باغ نبودم که یعنی چی! من 15-16 سالم بود اون موقع.

مامانم روی هوا گرفتن قضیه رو و من رو به یه بهونه ای از پیش اون خانوم بلند کردن.

بعد مامانم خودشون نشستن جای من و دیدم دارن پچ پچ میکنن با اون خانومه.
تا اینکه رفتن.

مادر بزرگم (مادر پدرم) اون شب خونه مون بودن.

من طبق معمول رفته بودم پیش ایشون خوابیده بودم.

مامانم اومدن پیش مادربزرگم و فرمودن که این خانوم داشت میفرمود که شما که ما رو میشناسید و ما هم شما رو پس بیاید دست این دو تا جوون رو بذاریم تو دست هم حالا مامانم فکر میکردن من خوابن اما بعدا فرمودم که من همه ی حرفاتونو شنیدم
دیگه سپس اون کسی حرفی از اون پسر نمیزد تاااااااااا اینکه من اومدم اینجا پارسال.

هی میومدن پیش من میفرمودن این پسره فلان فلان شده ال کرد بل کرد.

فرمودم خب به من چه حالا؟ اونکه اصلا از اینجا رفته یه شهر دیگه.

ولی هر از گاهی حرفی ازش میشد.


تا اینکه چند وقت پیش (قبل از اینکه بیام ایران) همسر برادرم بهم فرمود که اون پسره با داداشم تماس گرفته که میخوام مریم رو ببینم داداشم هم براش مهم نیست این چیزا اما خب چون اون پسره کلی زحمت و اذیت این سالها ایجاد کرده بود براش دست به سرش کرده.

بعد حالا به من که میفرمودن، فرمودن مریم حالا ما از طرف تو فرمودیم نه نکنه تو راضی نباشی و دلت باهاش باشه؟ منم به برادرم فرمودم اگه تو اوکی میدادی بهش، شک میکردم به اینکه اصلا من رو دوست داری یا نه!
خلاصه اینم شکل خواستگاری نبود.

این شرح ناکامی یک جوان بنده خدا بود

این خاطره ی نوجوانی منه که داشت وصل میشد به جوانی که خدا رو شکر در نطفه خفه شد

162:

وقتی هست که وقتی از خدا چیزی میخوای عمرا بهت بده و یا ارزوت رو براورده کنه حتی اگه خودکشی کنی اما گاهی کافیه فقط از دلت بگذرونی
یادمه اول دبیرستان بودم و از مدرسه بر میگشتم .تو کوچه ناگهان چشمم به پسری خورد که فوقالعاده خوش تیپ و هیکل و خوش رو بود .عادت نداشته و ندارم معمولا زیاد به اطراف نگاه کنم ولی اون روز نمیدونم چی شد چشممون به این بنده خدا افتاد .یه اون به دلم گذشت فرمودم یعنی میشه یکی از اینا عاشق ما بشه .
و بعد رد شدم و رفتم .
باورتون نمیشه به دو روز نرسیده که خبر اومد که یه پسره تو رو دیده و تعقیبت کرده و خلاصه الان قرص و محکم اومده جلو برا خواستگاری
تعجب کردم که این دیگه کی بوده .
وقتی بررسی کردیم دیدیم ای دل غافل همین بنده خداست .اینقدر تعجب کردم که حرف نداشت.فرمودم کاش چیز دیگه ای خواسته بودم .اصلا به فکر ازدواج نبودم و هیچ علاقه ای هم به این ماجرا نداشتم .برای همین فرمودم باید یه تحقیق مختصر انجام بدم که سپس پرس و جو دیدم اصلا خوشم نمی یاد از اخلاق رفتارش .برای همین یک جواب نه قاطع دادم اما مگر ول کن بود این بنده خدا
از تمام فامیل واسطه اورد حتی کار به همسایه ها هم کشید اما جواب ما در نهایت همون بود .هنوزم که هنوزه هر وقت ما رو میبینه راهش رو یا کج میکنه یا اصلا نگاه نمیکنه حتی سلام و علیک هم نمیکنه با این که بعدا مشخص شد از آشنایان خیلی خیلی خیلی دور تشریف دارن .


163:

یکی از دوستام تعریف میکرد اولین خواستگاری که براش میاد
مامانش بهش میگه حق نداره تا نفرموده بیاد پیش خواستگارا اینم خیلی دلش میخواسته ببینه طرف چه شکلیه
بعد میره توی اتاقی که درش رو به روی پذیرایی بوده سعی میکنه از سوراخ کلید
توی پذیرایی رو نگاه کنه که یک دفعه در باز میشه و این پرت میشه وسط پذیرایی!!!
بعد هول میشه به جای اینکه بگه سلام میگه خداحافظ!

164:

اولین خواستگارم که اومد چایی آوردنی هول شدم نزدیک بود سینی بیفته رو پسره اون بیچاره هم اومد مثلا کنترل کنه سینی رو خالی کرد رو من ولی خوشم اومد رفتنی پاش گیر کرد خورد زمین

165:

خب پسره گشته یکی همسنگ خودش پیدا کرده
یکی که تحصیلات داره، کسی که خارج از ایران زندگی کنه، مستقل باشه، فلان ...


بعد فکر کرده که دعوتت کنه بری اسپانیا هم میزبانت باشه جا های جالبو نشونت بده هم همونجا حرفاشو بهت بزنه :دی
ولی فرموده طبق ادب و سنت اول مادرش رو بفرسته برای حرفای ابتدایی
حالا مادره یه ذره خراب کاری کرده دلیل نمی شه که
:دی

در ضمن: مخ زنی در فیس بوک یکی از خز و خیل ترین روش های ایجاد رابطه ست به جان خودم

166:

حالا تو چرا حرص ميخوري ؟ چرا طرفداري ميكني ؟ :دي
تو چرا ميخواي بفهموني پسره كار ِ بدي نكرده ؟ :دي ها ؟
نكنه خوووووووووووووووودشي ؟

167:

از اون لحاظ که فرمودی همسنگ و غیره که خب من قبول دارم.

چویس خوبی داشته (خود شیفتگی بود)
اما خب من نظرم اینه که برای دیدن پسری که حالا یه تمایلی به آشنایی با من پیدا کرده، چرا من اقدام کنم و مثلا برم اسپانیا؟ چرا اون نیاد؟ اگه بحث نشون دادنه جاییه، خب بیاد اینجا منم اتریش رو بهش نشون بدم .

یعنی من حالا خوب یا بد این نظر رو دارم که هر کسی باید خودش برای خواسته ش به زحمت بیفته.

اگه من مثلا تمایلی به کسی داشته باشم خب خودم میرم سراغش به طرف نمیگم که تو بیا که من ببینمت چون من میخوام! این حرکت به نظرم جنتلمنانه نیست
دومین نکته هم همین ادب و سنت ه که میگی.

چنین کسی که توی اروپا زندگی میکنه باید بدونه سنت و غیره کشک ه.

من از این هم بدم میاد چون اینجوری فکر میکنم که خودم باید با طرف به توافق برسم بعد مسئله پیش خانواده مطرح بشه.


حالا میگم مامان طرف دوست مامان من بوده، خب قبلا مطرح کرده بوده با مامانم دیگه، از این نظر ادب و سنت رو رعایت کرده به خاطر دوستی مامان هامون خب میپذیرم به همین یک دلیل ! خب حالا که هر دو طرف میدونن، وقتش بود خودش میومد سراغم نه بازم مادرش
به نظرم خودش زیاد عقب نشست.

از این اصلا خوشم نیومد.

حالا میدونم تو این وسط بی گناهی ها برام جالب بود بدونم نظرت رو، خب منم نظرم رو فرمودم دیگه
مرسی

168:

از اول زندگی داری فمنیست بازی در میارا
خو اون دعوتت کرده مسئولیتت هم با خودشه ینی برات باید هتل جور کنه وسیله ایاب ذهاب و فلان
اون اگه بیاد اتریش تو حال داری این کارا رو براش بکنی؟
تو اروپا هم خیلی جا هاش سنتی هستن بعد تازه اون از کجا بدونه تو سنتی دوس داری یا مدرن
بعدشم من جای تو بودم این حرفا رو خیلی صاف و پوست کنده به خودش می فرمودم
میفرمودم اقا جان سیستم من اینه اگه میخوای خودت باید پا پیش میذاشتی، اصلا حال نکردم که خودت عقب نشستی مادرتو فرستادی به این دلیل که من فکر می کنم ما باید اول با خودمون به توافق می رسیدیم و غیره
بعد تو حتی ایمیلشم جواب نمی دی انتظار داری درک متقابل صورت بگیره؟
البته اینا رو می گی چون اصلا قصد ازدواج نداری ولی یه ذره روش فک کن ضرر نداره
خو اقا نظر خواستی نظر دادیم، پس فردا یقه مارو نگیری ها :دی

نوشته اصلي بوسيله Hoda نمايش نوشته ها
حالا تو چرا حرص ميخوري ؟ چرا طرفداري ميكني ؟ :دي
تو چرا ميخواي بفهموني پسره كار ِ بدي نكرده ؟ :دي ها ؟
نكنه خوووووووووووووووودشي ؟
ما پسرا هوای همو نداشته باشیم کی هوای مارو داره؟

نوشته اصلي بوسيله MARC نمايش نوشته ها
نه بابا یقه ت رو واسه چی بگیرم؟
من از اونا نیستم که تا یه پسر باهام حرف میزنه بگم خواستگارمه!!
اصلا حال نکردم با این حرفت از نظر فوضولی کردن و "اصلا به تو چه نمیخوام ازدواج کنم" و اینا فرمودم

169:

نه قضیه فمینیست بازی نیست قضیه خواستنه.

یعنی آدم یه چیزی میخواد، خودش رو باید به زحمت بندازه نه دیگری رو.

البته رفتن تا اسپانیا یا هر جای دیگه زحمت نیست بیشتر سیاحته اما خب توی این کیس من ترجیح میدادم اون بیاد
والا من که تا امروز ندیدم این سنت رو اینجاها.

همه ی اونایی که میشناسم و میخوان با هم آشنا باشن خودشون اقدام میکنن، دوست دختر و پسر هم که با هم زندگی میکنن.

کلا این وسط خانواده نقش مهمون رو داره نه تصمیم گیرنده
دیگه تو ایران هم ترند عوض شده دیگه چه برسه به خارج از کشور بودن.



ولی خب یه جورایی حق با توئه. من فوق فوقش به چیزی که فکر میکنم ریلیشنشیپه نه ازدواج.

وگرنه شاید ایمیلاشو جواب میدادم یا علاقه نشون میدادم به شناختنش.

نشناخته نباید قضاوت کنم راجبش
شایدم چون ایشون پسر دوست مامانمه یا اومدن مامان و باباش خونه مون باعث میشه من جلوش گارد بگیرم
ولی ایشالله خوشبخت بشه


خو اقا نظر خواستی نظر دادیم، پس فردا یقه مارو نگیری ها :دی
نه بابا یقه ت رو واسه چی بگیرم؟
من از اونا نیستم که تا یه پسر باهام حرف میزنه بگم خواستگارمه!!
مرسی که نظرت رو دادی.

دوست داشتم بدونم.


170:

خيلي جالب بود

171:

آقا ما سپس یکسال دوستی رفتیم خواستگاری:

دو ساعت اول همه چیز خوب پیش می رفت.

بعد بابام فرمود بحث رو جدی کنید.

بابای دختر خانوم، نه گذاشتن و بر داشتن فرمودن ما حق تحصیل و کار، حق محل سکونت، حق طلاق و حق حضانت رو برای دخترمون می خواییم.

بعد فرمود مهریه هم سه دانگ آپارتمان (شمال تهران)، بابا و مامانم o: شده بودند.
دو-سه روز بعد بابام سر-خود زنگ زد کنسل کرد قضیه رو.):

واقعاً دنبال شرط نباشید دخترا.

شکر خدا، وضع ما بدک نیست.

خانواده مون هم آدم حسابی ان.


172:

تعریف از خود نباشه حالا

173:

خواستگار !!؟ وجود داره الان !!؟ دخترایی که الان خواستگار دارن باید چار چنگولی بپرن روش دلشون همچین غنج بره ! من که فعلا جوونم و 1000 تا امید و آرزو دارم ...

هرموقع زن خواستم صداتون میکنم واسم برید خواستگاری !

174:

همین قدر بگم که بابای احمقش از ما 3 دونگ می خواست، ولی نود و شش دونگ داریم.


175:

عه عه عه
همینجوری دوسش دارین؟
احمق چیه؟

176:

به باباش فرمودم.

کسی که از من بدش بیاد، من هم دوسش ندارم.

خود دختره رو چرا.

(یه ماهی می شه ازش بی خبرم)

177:

عجب بدجنسی هستی!
خوشت اومد پسره خورد زمین...
اونم خوبه بیاد بنویسه خوشم اومد دختره میخواست چائی رو بریزه روم، منم ریختم رو خودش

چائی گرفتن برام جالب بود...

خواهرزنم (محبوبه) چائی رو گرفت و خانمم نشسته بود اونطرفتر و اخماش توی هم بود

178:

یادش بخیر وقتی رفتیم خاستگاری چنان مثل پروفسورا حرف میزدم که اگه خود انیشتن اونجا نشسته بود خدایی کف میکرد

179:

آرچی چه خبرا؟

هوای پسرا رو داشته باش منم هوای زنهایی که از زیر سلطه بودن مردها بیزارن دفاع میکنم...حالا فمنیست (+ ز ذ) باشم یا نباشم فرقی نمیکنه...

خوشم میاد با کارها و روابط مردونه برخورد میکنی...از کجا میدونی که طرف برا دختر امت هتل رزور کرده یا میکنه؟...حال و قصد ازدواج رو داشته یا نداشته؟...

تو که نمیخوای حال کنی (یا حالشو نداری) چرا ملت رو وادار میکنی به اشتباهاتشون اعتراف کنن؟

حالا اگه از مادر عیسی خوشت اومده همینجا خواستگاری کن...شاید به این بهانه رفتی اتریش و طعم آزادی پس از ازدواج رو چشیدی

180:

چه جالب باباها برا ازدواج و تداوم زندگی بچه هاشون تصمیم گیری کردن!

از کجا معلوم سپس یکسال دوستی شما و طرف مقابلتون همه حرفهای جدی که لازم بوده به همدیگه زدید؟

181:

درود بر ای بابای گرامی دوستدار تاریخ و تاپیک های تاریخی

هوای پسرا رو داشته باش منم هوای زنهایی که از زیر سلطه بودن مردها بیزارن دفاع میکنم...حالا فمنیست (+ ز ذ) باشم یا نباشم فرقی نمیکنه...

خوشم میاد با کارها و روابط مردونه برخورد میکنی...از کجا میدونی که طرف برا دختر امت هتل رزور کرده یا میکنه؟
از اونجا که باید رسم میزبانی را بجای آورد


...حال و قصد ازدواج رو داشته یا نداشته؟
اگر نداشت که به مادرش نمی فرموده برای خواستگاری پیش قدم شود انهم از آشنای خانوادگی


...

تو که نمیخوای حال کنی (یا حالشو نداری) چرا ملت رو وادار میکنی به اشتباهاتشون اعتراف کنن؟
ملت داغند جوانند نمی دانند پسفردا که ترشی افتادند تازه می نشینند حساب کتاب می نمايند می بینند چند تا موقعيت مناسب را رد کرده اند (در این سالهای زندگی مشقت بارم به عینه دیده ام بار ها)
حالا گذشته از این صحبت ها، من فکر می کنم ایشان دچار سو تفاهم شده اند و بدون اینکه موقعيت جبران بدهند می خواهند کات نمايند که بسیار کار نکوهیده ایست
فرمودیم مسئله را از نقطه نظر دیگری برایشان روشن کنیم شاید این ازدواج سر گرفت و ما روز قیامت رو سفید شدیم
(البته ماجرا مربوط به ماهها قبل هست و حالا کار از کار گذشته)
شاید به این بهانه رفتی اتریش و طعم آزادی پس از ازدواج رو چشیدی
کسی نمی داند ولی ایشان از بنده بزرگترند

182:

آره بدجنسم
خب اونم بیاد ینویسه سر این پسره بلاهای بدتر هم آوردم من یادش بخیر
کلا چایی گرفتن مصیبته واسه خواستگاری

183:

من که خاطره ای جز جر و بحث با مامانم ندارم
اصولا خوشم نمیاد که بیام سلام بدم و اینها
همیشه سر این بحث میکنیم آخر سر هم من از اتاق نمیام بیرون
ینی یبارم اتفاق نیفتاده

184:

خاطرات تلخ ک تعریف کردن ندارن

185:

آخه فقط این چیزا نبود؛ باباش با من خوب تا نکرد سر خواستگاری و کلاً.

(توضیحش زیاده)

خیلی جالب بود ...!
من اولین باری بود که تو زندگی م با دختری دوست بودم ...

بعد خواستگاری فرمودم که من این شرطا رو قبول ندارم.

بعدش اینکه تو برادری ت رو ثابت کن؛ سه دونگ چیه؟! من جونم رو میریزم به پات.

بعد فرمودش که تو این شرطا رو قبول کرده بودی؟! نگو دختر خانوم چون دوستی اولشون نبود، این شرطا رو اولا از من گرفته بود!!! (ولی فرموده بودم مهریه سنگین رو قبول ندارم)

والا ما خیلی حرف می زدیم.

"هسته صحبت" هامون حول "تو چقدر خوبی و اینا" نمی گذشت فقط.

راجع به تقریباً هر چی فکر کنید، بحث کرده بودیم.

دخترِ هم مثه شما می فرمود که بابات به جای تو تصمیم گرفت.

ولی بابای من فرمود "از باباش خوشم نیومد".

منم خوشم نمیاد از باباش.

ولی باز همش بهش فک می کنم ...):

186:

برادرم هماهنگ کرده بود که تو یه موقعیت که همکارش تعطیل باشه بیان خونمون و اون روز اومد .رفتیم اتاقی تا با هم صحبت کنیم .
من : برنامتون برای آینده چیه ؟
خواستگار : ادامه تحصیل برای فوق
من : اونوقت شما چون محل شغلتون (معلم بود) با محل زندگیتون متفاوته مجبورید در هفته نهایت دو روز اینجا باشید .این دو روز هم اگه بخواید به ارشدتون برسید کی به زندگیتون میرسید ؟
خواستگار : متعجبانه فقط نیم لبخندی زد .
و البته ما هم به راحتی هر چه تمامتر ردش کردیم .
از قیافه اش خوشم نیومد وگرنه بنده خدا مشکلی نداشت

187:

نباید توی رفتارهات دودلی و پشیمونی ایجاد بشه...غالب زنها دوست دارن مردشون قدمهای محکمی برداره...

اگر ارزیابی کردی طرف مقابلت لیاقت و ظرفیتش رو داره که باهاش زندگی مشترکی رو آغاز کنی که نهایتا یک سویه نشه و احساس ضرر نکنی برو جلو...در غیر اینصورت بهتره به ازدواج فکر نکنی...

بدبختانه این روزها تقریبا همه خانواده ها و جوونها به ازدواج به شکل یک معامله و شراکت نگاه میکنن که در اون ضمانت اجرائیش در پول و گروکشی خلاصه میشه...


188:

یکی از همکلاسی های من همه جا دنبال من بود تو دانشگاه خیابون کوچه دشت خلاصه همه چی و فوق اعاده خجالتی

یه روز بالاخره بعد دو سال اومد جلو سفت بهم با کلی من و من فرمود خواستم بگم من حاضرم با شما ازدواج کنممنو میگی اون لحظه احساس کردم با کت شلوار و گل رفتم خونشون :دی اصلا هم متوجه نشد که اشتباه فرموده بنده خدا از بس هول بود!!!!!!!

189:

بحث اینجاست که وقتی من و دخترِ بیرون بودیم (سه روز سپس خواستگاری)، بابام بی هوا زنگ زد؛ و کنسل کرد قضیه رو.

به اونا هم برخورد.

به دخترِ فرمودم تقصیر من بود نفرمودم خانواده ام چقدر ناراحت شده بودند و ...؛ هر کاری کردم راضی ش کنم که یه نامه-ای چیزی به طرفین دعوا (خانواده هامون) بدیم، که بگیم اینجوری-اونجوری ...

(فرمودم می گم که ازت خواهش کردم که قبول کنی فقط اسمت رو زیرش بنویسی) قبول نکرد که نکرد.

این رو هم بگم سری اول که با مادرم رفته بودیم خونشون، یه شلوار لی آبی پوشیده بودم، با یه پیرهن آستین کوتاه ماوی جذب.

مامانش فرموده بود چرا اینجوری اومده بود؟! موقع خواستگاری کت و شلوار بالنسبه خوبی رو پوشیده بودم؛ مامانش همچین با علاقه نگاهم می کرد. ولی باباش انگار داشت با شوهر-ننه ش صحبت می کرد.
ولی به نظرم نمودار علاقه دخترا به صورت کاذب بالا می ره؛ و سپس کشمکشای اینجوری، توِ نوعی رو خیلی راااحت می ذارن کنار.

ولی نمودار علاقه-وقت پسرا به تدریج بهبود پیدا می کنه، و هر چی از کشمکشای اینجوری وقت می گذره، درجه ناراحتی شون افزایش پیدا می کنه.


190:

باباها معمولا از اینکه دخترشون رو بدن دست یک پسر ناراحت میشن ولی مادرها راحتتر با این مسئله کنار میان...

(به همین علت در ابتدای امر رابطه بین مادرزن - داماد خیلی محکمتر از پدرزن - داماد شکل میگیره)
در خانواده پسر مادرها خیلی روی انتخاب عروس وسواس بخرج میدن و پدرها غالبا در داماد کردن پسر تابع همسرشونن...

(معمولا بدلیل همین وسواسهاست که عروسها از ابتدای امر یا بتدریج تمایلی به دیدار خانواده پسر ندارن)

این معضلاتیست که از قدیم الایام در سنت ما ایرانیها وجود داشته...و رفته رفته که پسر و دختر کانالهایی برای ارتباطات دیداری + شناخت لایه های ذهنی و جسمی همدیگه پیدا کردن تفکر سنتی بربرنامه نیست و ازدواجها رنگی نو گرفته...

از کلیاتش که بگذریم...در مورد شما باید عرض کنم خانواده (و دختر) مذکور خیلی رک و بی ریا باهاتون برخورد کردن...حالا میخواد برپايه تجارب قبلی خودشون باشه یا توصیه اقوام فرقی نمیکنه...

+ ازین دست کشمکشها و دخالتهای خانواده ها که بعضا باعث هسترس در خود آدم و طرف مثابلش میشه در همه جا (خصوصا 5 سال اول زندگی) وجود داره...

مهمترین اصل در زندگی مشترک اینه که همدیگه رو قبول داشته باشین، پشتیبان هم باشین و بتونین اعتماد هم رو جلب کنین...

و بهترین حالت وقتی رخ میده که دو طرف موضوع در حالتی که اختلافی رخ میده قصوراتی که داشتن رو به گردن بگیرن بدون کم و زیاد کردن

191:

بیچاره برادرت چقده زحمت کشیده جوون ی که با 70-80% معیارهات همخونی داره پیدا کنه...بعدش تو ردش کردی...الهی کور و کچل شی
===> یک سیاهپوست اوگاندایی که هستخوناشو میشه بشماری بیاد خواستگاریت

192:

تو هم الهی بترشی اونم بدون سرکه و خم...
الهی کپک بزنی، الهی دود بشی...
الان مث این ننه باجیها افتادم رو مود نفرین

193:

لطف داری مرسی

194:

نوبت منه تعریف کنم
خانواده من ید طولانی داشتن در اینکه خواستگار رو رد نمايند و بعد به من یا خواهرم بگن.
خواهرم که از من بزرگتره خیلی خواستگار داشت ولی هستدلال مادرم این بود که دختر زیر 24 سال زوده شوهر کنه و با همین دلیل همه رو رد میکرد.

وقتی برای خواهرم خواستگار میاومد من که تقریبا 15،16سالم بود از جو حاکم بر خونه میفهمیدم اتفاقی افتاده که نمیخوان به ما بگن ،بعد که مادرم با برادرم میرفتند تو آشپزخونه برای مشورت کردن من از حیاط خلوت یواشکی خودم رو میرسوندم پشت پنجره آشپزخونه و میرفتم رو گونی سیب زمینی که تو حیاط خلوت بود می ایستادم تا بتونم صحبتهاشون روگوش بدم و سپس اینکه اطلاعاتم کامل میشد میرفتم پیش خواهرم و کلی اذیتش میکردم تا اسم خواستگار،سن ،و کارش رو برای خواهرم بگم یادش بخیر کلی به خودش و خواستگاراش میخندیدم(جوونی بود دیگه)

سر خودم هم مکافاتی بود هر وقت کسی میومد خواستگاری برادر بزرگم قیامتی راه می انداخت که نگو، کلا میفرمود بیخود کردن اومدن خواستگاری(خواستگاری کردن خودش از خانمش یادش رفته بود) یادمه یه روز همسایه مون من رو برای پسرش خواستگاری کرد مامانم هم فرمود بعدا جوابتون رو میدیم ،یه روز من رفته بودم بیرون خرید و وقتی داخل حیاط خونه مون شدم دیدم قیامتی شده که نگو ، نگو قضیه رو داداشم فهمیده بود مثل همیشه داد و بیداد راه انداخته بود من از ترس نشستم تو راه پله که آبها از آسیاب بیفته و فکر کنم تقریبا 20 دقیقه ای من بیچاره تو پله ها بودم بعد که همه چی ساکت شد سلام کردم و جوری وانمود کردم که بی اطلاعم و رفتم داخل اتاقم ،به ثانیه ای نکشیده برادرم در اتاقم رو باز کرد و کلی داد و بیداد کرد که اینا چرا اومدن خواستگاریت!!!
انگار من مقصر بودم خلاصه اون خواستگاری همونجا به پایان رسید.
یعنی همچین برادر تعصبی افراطی داشتم من

195:

درست می فرمائید.

متأسفانه می گه همه ی اشتباهات، توسط ما رُخ داده.
بعدش اینکه می گه/می فرمود تو کاری که میگی (نامه) رو انجام بده، ولی اسمی از من نبر!
نمی دونم واقعاً.

من همیشه به اینکه اهل دختر-بازی و احساس و این چیزا نبودم؛ زبان زد خاص و عام بودم.

ولی الاون ...
و اینکه می گه هر کمکی از دست من برمیاد بگو؛ که تو زندگی ت به عنوان "یه دوست" برات انجام بدم.

(ارتباط نداریم) آخرین ایمیلم رو هم جواب نداده.

(یه چهل و چند روزی می شه از خواستگاری می گذره.

یه هفته-ده روز اول سپس خواستگاری رو کژدار-و-مریز ارتباط داشتیم.

تا اینکه به ایمیلای جسته و گریخته با فواصل وقتی حدود 15 روز ختم شده قائله.)

196:

من كه عمرا از كسي خواستگاري نميكنم چون ميدونم آدم عاقل با من ازدواج نميكنه
در اين مورد خاطره اي هم ندارم
لطفا منتظر خاطره از طرف من نباشيد

197:

نه بابا همچینام نبود .ولی خب ردش کردیم دیگه .
دیگه خواستگار برا ما نمی یاد .همین یه دونه رو که قبول کردیم و الان در خدمتِ ماست واسه هفت پشتمون بسه

198:

شوخی می کنید! شما زنها تا 70 مرد رو خاک نکنید دست بردار این مقوله نیستید...بیشترش تعارف می کنید شوهر فعلی رو واسه 7 پشت بعدی نگه میدارین...

یاد یک خاطره افتادم...

اوایل ازدواجمون خانمم فرمود: بغیر از من 17تا خواستگار داشته...حساب کن دختریکه تو 19 سالگی اومد خونه شوهر چه جذابیتی داشته که فرت فرت خواستگار براش می اومده...

چاخان میکرد یحتمل هرکی که از توی کوچه نگاش میکرده میزدش تو آمار...

ولی واقعیشو حساب کنی دست کم 4-5تا رو بصورت رسمی داشته...بماند که بهترین گزینه بودم...البته فیگورم که جذبش نکرد بیشتر موقعیت اجتماعیم بود و اینکه مادرش اصرار به این ازدواج داشت...

یک روزی فک کنم سال دوم ازدواجمون یکی از دوستاش بهش زنگ زد و فرمود: داداشم میخواد بیاد خواستگاریت...اونم به دوستش فرمود: متاسفانه دیر شده...منم بهش فرمودم: اگه دوس داری زنش بشی مشکلی نیس...

199:

تنوع طلبی تو ذات همه هست .جنسیت هم نمیشناسه .حالا یه کم بیشتر یه کم کمتر .اما معمولا طبع خانومها به داشتن یه زندگی آروم در کنار یه نفر بیشتر راضی هست(خصوصا اگر مشکلی هم با هم نداشته باشند ) تا شروعی دوباره با آدمی دوباره .و فکر میکنم آقایون هم به همین نحو باشند .اصولا ادمها از تغییراتی که هیچ دلیلی براش نداشته باشند و مزیتی هم بیشتر از اون چیزی که الان دارن براشون نداشته باشند خوششون نمی یاد.

اصولا خانومها در بالا نشون دادن خواستگاراشون چند هدف رو دنبال مینمايند .یکی این که از بین این همه ادم تو رو انتخاب کردم پس سعی کن آدم باشی
یکی دیگه این که من چقد خوبم و همه خاطر خواه من بودن پس هوای منو حسابی داشته باش.
و اما پشت قضیه اینه که ما الکی خیلیا رو رد کردیم و وقتی کفگیرمون به ته دیگ رسید و دیگه خواستگاری که بخواد با این همه عشوه و ناز ما جلو بیاد نداشتیم مجبور شدیم به شما رضایت بدیم
خلاصه هدف زیاد .


200:

خب همین که دو سال بعد ازدواجتون هم خانمتون خواستگار داشت یعنی این که اون 17 تا رو هم درست فرموده

یاد یه خاطره افتادم تقریبا دو سال پیش نزدیکهای عید نوروز من دخترم رو که اون موقع یک سالش بود میذاشتم پیش مادرم و میرفتم خریدو تو همین خریدها یه آقا پسری که معلوم بود از من کوچکتره تو پیاده رو جلوم رو گرفت و با کلی ت ت پته و من من کردن فرمود اگه اجازه بدین مادرم میخواد باهاتون صحبت کنه فرمودم در چه مورد که بیچاره با لکنت فرمود که برای امر خیر وقتی فرمودم متاهلم و بچه دارم بنده خدا کلی خجالت کشید.

البته وقتی موضوع رو به شوهرم فرمودم عکس العملش مثل شما نبود کلی داد و بیداد کرد و فرمود غلط کرده اومده و چرا نزدی تو دهنش و از اینجور حرفها

201:

یادش بخیر روز خواستگاری آقایی اومد کمکم کنه میز رو جا به جا کنه من راحت تر پذیرایی کنم به جا میز حواسش به صورت من بود میز رو گذاشت رو پام ولی سریع فهمید برداشت بعدش که رفتیم تو اتاق حرف بزنیم کلی شوخی شوخی کتک کاری کردیم خیلی باحال بود

202:

خیلی از این رسم چایی بردن بدم میومد
واسه همین هم هیچ وقت اینکار رو انجام ندادم
چه کاریه ؟؟؟ دختر بیاد چایی بچرخونه تا همه وراندازش کنن
اون زیرچشمی داماد رو نگاه کنه داماد هم یه چشمش به اون یه چشمش به چایی داغ!!!!
نه خودم هیچ وقت این رسم نامبارک رو انجام دادم
نه اجازه میدم دخترام اینکار رو بکنن

203:

یعنی این صداقتت ما رو کشته

204:

من قبلا هم خاطرات خواستگاریم رو فرمودم ولی تو یه تایپیک دیگه بود .ماجرا اینجوری بود که مادر من اکثر شبهای جمعه خیراتی پخش مینمايند که از بچگی وظیفه خیراتی بردن دم در خونه همسایه ها با من بود.
سالگرد پدر بزرگ مرحومم بود و من با یه پیش دستی کیک یزدی به در خونه همسایه ها میرفتم .یک کوچه روبه روی خونه ما بود که تو اولین خونه ش یه خانم مسنی زندگی میکرد که من تو مسجد باهاش آشنا شده بودم(همچین دختر مثبتی بودم من) و شبهای جمعه براش خیراتی میبردم ،رفتم در زدم که یه دفعه به یه پسر جوون در رو باز کرد منم حسابی جا خوردم فکر کردم اشتباهی زنگ همسایه شون رو زدم بعد که سراغ حاج خانم رو گرفتم فرمود که مامانم مسجده خیراتی رو دادم دستش و اینجا بود که فهمیدم حاج خانم پسر داره
فرداش که برای خرید رفته بودم بیرون دیدم یکی تو کوچه تا من رو دید قدمهاش رو تند کرد به روی خودم نیاوردم ولی از گوشه چشم دیدم همون پسر همسایه ست و فقط میخواست بدونه خونه مون کجاست و البته فکر کرده بود اینکار رو خیلی نامحسوس انجام داده
خلاصه مادرشون با یکی از همسایه ها اومدن خواستگاری و پدر مرحوم من هم فرمودنه نهبه این بهونه که هنوز یک سال تا اتمام درسهای دانشگاه من مونده بود
و بلاخره از اونجایی که قسمت بود سال دیگه باز هم اومدن خواستگاری و ایندفعه دیگه فرمودیم بعععله
خاطرات روز خواستگاری هم بمونه انشاالله بعد.....ادامه دارد

205:

پارسال نزدیک عقد عموم ک بود
همه هرشب جمع میشدن خونه ما چون نزدیک خونه مامان بزرگم بپد بزرگترم بود و میزدیم و میرقصیدیم
یه شب همه تا ساعت 3:5خونمون بودن و همگی باهم سروصدا میکردیم ک پسرعموم ک از همه مسخره تر ه ب یکی گیر داد ما بستنی میخوایم
بعد دقیقا تا نیم ساعت همه باهم دست میزدیم میفرمودیم بستنی..بستنی...
هلاصه ساعت 2رفتن هرطوری بود بستنی گرفتن اوردن...
فرداش عمسایه حدیدمون ک تازه اومده بودن شهرما اومد در خونمون و تبریک فرمود
منو بگی چشمام شده بود اندازه در قابلمه...
بعد ک ازش پرسیدیم فرمود فک کرده این چندوقت شیرینی خوران من بوده و رسم داریم شبش بگیم بستنی بستنی....


خخخ چ رسم باحالی...:-d

206:

خب من دفعه اولم بود خواستگار اول و این مزخرفات بچه هم بودم همه جا رسمه دختر چاییو رو پسره میریزه شانس منم برعکس شد

207:

خب من روز خواستگاریم چایی نبردم و خواهرم اینکار رو به جای من انجام داد ولی بعدتقریبا 7 سال هنوزم شوهرم میگه چرا روز خواستگاری چایی نیوردی؟ هر چی میگم خجالت میکشیدم،یا خوشم نمیومد یا میترسیدم سینی چایی بره رو ویبره و بریزم روت گوش نمیده و میگه اینا بهانه ست باید می آوردی.
خلاصه نزدیک 7 ساله دارم بهش چایی میدم ولی هنوز یادش نرفته که خواستگاری براش چایی نیوردم.
خلاصه من برعکس شما حتما میگم دخترم چایی ببره برای خواستگارش که سالها بعد هی شوهرش نگه چرا واسم چایی نیاوردی

208:

نه عزیزم اینکارو نکن
بزار این سنت وربیفته

209:

وای وای نگو آبجی از این مراسم چای گرفتن که آبروم رفت
تو مراسمی که همسرم اومده بود تا به اتفاق مادروخواهراش منو ببینه من یه دست کوپ ونعلبکی از تو جعبه درآوردم ودستمال کشیدموگذاشتم توی سینی که چای بریزم غافل از این که یکی از کاغذای محافظ رو باز گذاشته بودم لای نعلبکیها وااااااااااااای که همونی بود که آقای داماد برداشت وآبروم رفت خلاصه بعداز ازدواج تا مدتها همسرم میفرمود قربون دستت یه چایی با نعلبکی دوبل بدید
البته اون موقع بنده 13 سالم بود

210:

وای خدای من شما 13 سالگی ازدواج کردید؟یه خورده زود نبود؟؟؟

17 سالگی برای یکی از همکلاسی هام که با خواهرش اومده بودند من رو ببینن برای برادرشون چایی اوردم باور کنید صدای لرزش هستکان تو سینی به حدی زیاد بود که تمرکزم رو از دست داده بودم تازه فقط دو تا خانم بودند که یکیش دوست خودم بود نمیدونم اگه برادرشون رو هم می آوردن میخواستم با سینی چای چکار کنم
شما که 13 ساله بودی چنین سوتی ای طبیعی به نظر میاد

211:

یکی دیگه از خاطرات خواستگاریم وقتی رفتیم تو اتاق بعد کتک کاریا شروع کردیم حرفای آخر رو زدن (ما قبل از اینکه آقایی بیاد خواستگاری یه سال دوست بودیم باهم واسه همین همه حرفا رو زده بودیم تقریبا) بهش میگم که خو حالا که حرفامون تموم شد یه سوال من اگه استقامت نکنم حاج آقا سه بار سوال کنه دفعه اول بله بگم چی میشه؟آقایی هول شد فرمود نکنی این کار رو ها میگن دختره هوله بهش میگم غلط میکنن ما کلی باید استقامت کنیم تا بهم برسیم چه هولی؟قاطع هست ننهآخر سرم ازم قول گرفت استقامت کنم که سه بار ازم بپرسه این آقاهه بعد من بله بگم منم قول دادم بعدم روز عقد موقعی که میخواستم بله بگم آقایی دستمو گرفته بود نگران بود شیطونی کنم دفعه اول بگم میترسید خانواده اش بد فکر کنن

212:

خیلی باحال بود ....


213:

ادامه خواستگاری از صفحه قبل
تا اونجا فرمودم که قسمت شد بعد یک سال دوباره خواستگارم(همسرم)بیاد خواستگاری
من هر وقت هسترس بیاد سراغم به شدت گشنه میشم و حتما باید چیزی بخورم روز خواستگاری چون بر خلاف سری قبل برنامه بود خانواده خواستگار با پسرشون بیان من هسترس مضاعفی گرفته بودم و باطبع به شدت گرسنه شده بودم یادمه قبل از اومدن مهمانه نشسته بودم تو آشپزخونه بیسکویت ساقه طلایی با شیر میخوردم که یکدفعه زن داداشم اومد فرمود وایییی زهرا چقدر بی خیالی الان مهمانه میان تو داری میخوری
در همین حین و بین بود که خواستگار به همرا مادر و خواهرش اومدن ،من چون خجالت میکشیدم بعدا صدام بزنن برم تو مجلس از همون اول خودم نشستم میون جمع.سپس صحبتهای بی ربطی که معمولا تو همه خواستگاری ها مطرح میشه مثل گرونی و همسایه ها و درس و ...اینجور چیزها اولین سوال رو پدرم از بنده خدا خواستگار که سرش از خجالت چسبیده بود به مبل پرسید و سوال دوم رو برادر بزرگم و سوال سوم رو هم شوهر خواهرم پرسید و همسرم هم با کلی من من جواب داد بعدش دومین برادرم وقتی خواست صحبت کنه همه فکر کردیم میخواد اونم سوال بپرسه که دیدیم یهویی بدون هماهنگی با پدرم و من فرمود اگه اجازه بدید خودشون برن تو اتاق با هم صحبت نمايند،فکر کنید این خواسته باید از جانب خانواده داماد مطرح میشد نه برادر منهیچ وقت قیافه مرحوم پدرم یادم نمیره که با تعجب داشت برادرم رو نگاه میکرد ولی دیگه کاری نمی شد کرد.
خلاصه مجبور شدیم بریم اتاق که صحبت کنیم و صحبت کردنهای روز خواستگاری خودش عالمی داره که چون پستم طولانی شد بقیه ش رو بعدا میگم.
.............همچنان ادامه دارد......


214:

ترکوندی موضوع رو با خاطرت....خوبه نفرمودن خاطرات گودبای پارتی رو تعریف کنین

تا ساعت 3.30 شب ملت رو زابراه کردین نزاشتین بخوابن...میدونی اگر ایران نبود همه رو بجرم ایجاد مزاحمت بازداشت میکردن

215:

تو خواستگاریم خواهرزنم چایی آورد
تو خونه بلحاظ مصرف چایی تحریمم...شاید در طول سال 3 تا صبح و 6 تا عصر خانمم چایی درست کنه...چون خودش چایی رو دوس نداره!!!

216:

خانمم برا جواب + دادن به خواستگارها سفت و سخت نبود...شاید جبر محیط و خانواده مجبورش کرد باهام ازدواج کنه...رفتارهاش مردونه هست تا زنونه...

کلا با مرد جماعت کنار نمیاد و بدجوری میره تو شاخ مردها...

دوستش کاملا اتفاقی باهاش تماس گرفت و شاید نصف حرفهاشون شوخی بود...

راستی اگر طرف بچه خوبی بود بهش میفرمودی 16-17 سال استقامت کنه تا دخترت رو بدی بره...

217:

اصـلا که چـی دختـر باس چایی ببـره
بنـده نبـرده و نخـواهـم برد

218:

وای از این مراسم چایی بردن!!! من ک نبردم دادم خواهرم ببره ......ماشالا اونم چه بردنی
رفته چایی سردو مونده از صبح داده بهشون خوردن ،بابام ک همش میفرمود این چایی چیه اوردین این ک سرده خواهرم میفرمود نههههههه خیلیم خوبه این ک سرد نیست ،بابای پسره هم ک میخواست خواهرم خجالت نکشه از دروغ میفرمود خیلی خوبه خلاصههههه تا اخر گرفت خوردش هی که میفرمودیم بزار عوضش کنیم مگه راضی میشد واااااای من چقد خجالت کشیدم

219:


والله طرف که نمیدونم بچه خوبی بود یا نه آخه زیاد پت پت میکرد
دختر من سه سالشه حتی به شوخی هم وقتی حرف از ازدواج آینده ش میشه شوهر من قیامت میکنه .(همچین شوهر متعصبی دارم من)

220:

حداقل در ارسالیاتتون خاطرات خواستگاریتون رو هم اضافه کنید تا مجبور به انتقال نشم

221:

سلام..
من یه بار بیشتر خواستگاری نرفتم اونم دختر همسایمون بود..اینم چی شد زن دایم رفته بود خواهر کوچیک همسرمو ببینه واسه پسرش که خواهرم دختر بزرگشونو دیده بود و برنامه خواستگاری گذاشته بود..


222:

اونوقت واسه شما خواستگار اومده بود ؟؟؟
جنسیت پروفایلتون که چیز دیگه ای میگه

223:

اون هر کاری میکنم درست نمیشه نمیدونم چشه شما هم دیگه همش گیر ندین بابا

224:

همش گیر ندم ؟؟؟
اوکی مرسی

برید توی تنظیمات و تغییرات رو اعمال کنید حتما جواب میده !!

225:

اخه همه تا بهم میرسن همینو میگن
ببخش اگه ناراحت شدی!!!
مرسی از راهنماییتون

226:

خیلی باحاله ها باید یه بار امتحان کنم
اما حیف که مادرم فوت کردن با کی برم

227:

من نمیدونم پسرا داخل این تاپیک چکار میکنن

228:

وقتی فقط یکبار تو عمرم خواستگاری رفتم چجوری خاطره تعریف کنم؟!!!

خواهرم تو سن 33 سالگی ازدواج کرد اونم بعنوان آخرین قمار زندگیش...راستشو بخوای خودش میل چندانی به ازدواج نداشت...هر 3تامون سن بالا ازدواج کردیم...اولیش مرحوم برادرم بود که سال 82 اقدام کرد...فرتی عاشق شد فورتی از هم جدا شدن...

برا جلسه خواستگاری دادشم نبودم...و وقتیکه نشون بردیم بودم اما خیلی خاطرم نمیاد...سپس کلی تعارفات دائیم فرمود: بریم سر اصل مطلب...مرحوم پدرم نه گذاشت و نه برداشت فرمود: 8 میلیون مهریه دختر می کنم...برادر عروس فرمود: حاجی 8 میلیون پول یک سمند نمیشه، سمند الان 11 میلیونه...آخری که چک و چونه زدن توافق شد روی 114تا سکه...

خواستگار خواهرم سالی 3 سالی یکی راه گم میکرد و می اومد...پدرم شرط میزاشت طرف باید بیاد سر زمینهام کار کشاورزی کنه...اونم 2تا پا داشت 2تا دیگه هم قرض میکرد و الفرار...

ی روزی ی بنده خدا اومده بود خواستگاری...

پدرم همین شرط رو گذاشت و پدر طرف فرمود: دلت خوشه حاجی! تو خونمون یک درخت زردآلو هست...پسرم زورش میاد بره بالا درخت میوه هاشو بچینه باید بشوری بزاری جلوش تازه با ناز میخوره...پدرمم حرف بظاهر بدی زد و فرمود: تا این مملکت گشادپرور باشه بهتره دخترمو سگ بخوره!!!

229:


منظورم پستهایی بود که هیچ ربطی نه به خاطرات داره نه چیزی اگر نه که شما همیشه خاطره برای تعریف کردن دارید

230:

چند ماه پیش ک تازه دانشگاه قبول شده بودم شوهرخالم با مامانم حرف میزد که قزوین قبول شده واسش سخت میشه بیاد بره منم کناره تلفن دراز کشیده بودم اربابه حلقه ها نگا میکردم خلاصه مکالمشون تموم شد مامانم نشست نه گذاشت نه برداشت یه دفعه فرمود همه نگران رفت امدشن خبر ندارن بزرگ شده خواستگار براش اومده منم یه دفعه این شکلی شدم بعده یه لحظه هی سرخو سفید میشدم از یه طرفم به شدت خندم گرفته بود مامانم داشت هی حرف میزد منم همچنان دراز کشیده بودم مثلا به تلوزیون نگا میکردم هی زیرزیرکی میخندیدم بابامم هی میفرمود پاشو گوش بده ببین چی میگیم آخه جوابت چیه من:بابا نمیبینین فیلم میبینم همون لحظه تلفن زنگ زد خواستگارا بودن الفرار درو بستم نشستم تو اتاقم عینه سادیسمیا شده بودم
وقتی حضوری اومدن چیز جالبی اتفاق نیافتاد جز اینکه شر شر عرق میریختمو به شدت خجالت میکشیدم یه کرمم زده بودم که واس خاطره عرق کردنم قلنبه قلنبه شده بود رو صورتم
هم پسر هم خانواده پسر بسیار بسیار خوب بودن از اونجایی که سنم کم بود نه فرمودم
این بود خاطرات اولین خواستگار رسمیم


56 out of 100 based on 61 user ratings 436 reviews