نوشته های خط خطی


نوشته های خط خطی



نوشته های خط خطی
گاهی چیز هایی مینویسم که فقط به درد سوزانده شدن میخوره
هر چند که بزرگانی مثل گوگول هم گاه داستان هاشون رو سوزانده اند و همه زو از تفکراتشون محروم کردند اما . . .
اما بهتره اینجا جایی باشه که توش داستان هایی رو بنویسیم که بعدش یا خط خطی شون می کنیم یا میسوزونیم.



ادبیات داستانی کدام کشور را می پسندید ؟

1:

کمی سر درد داشتم که چیز مهمی نبود، بطری رو دوباره چک کردم انقدر داشت که امیدوار به ادامه کار بشم، ولی هنوز از دست اون مردک احمق که میخواست جلوم رو بگیره عصبانی بودم.
- بی خیالش
نگاش کردم خیلی بی شعور به نظر میرسید اما حق داشت باید بی خیال میشدم و ادامه میدادم.
-صبر
دوباره برگشته بود عصبانیم داشت می کرد کم کم تقریبا سرش فریاد زدم
__ چیه دیگه چی میخوای؟
- فقط میخواستم این کاغذ رو بهتون بدم و دیگر هیچ
با خشونت کاغذ رو گرفتم گذاشتم توی جیب بارونییم و به راه افتادمف این خیابون های لعنتی همیشه همین طور بود دیگه بارون که میبارید که هیچی نمیشد دید
- دوست عزیز رسیدیم پیاده شید
- نگاش کردم کمی از من مسن تر بود و داشت با کمی تعجب به من نگاه میکرد و بعد با طعنه فرمود شما اولین کسی هستید که تونسته با وجود اشتیاقی که همه دچارشند به راحتی بخوابید بفرمایید رسیدیم.
- گردنم هنوز درد میکرد زیر لب یه فحش به این ایر لاین دادم و کیف دستیم رو برداشتم
- آخرین چیزی که داشتم
هوا بیرون خیلی سرد بود و الا متوجه نمیشدم بارونیم رو جا گذاشته بودم به سرعت دکمه مسخره ای رو که برای مواقع اضطراری باید ازش هستفاده میشد رو زدم راننده فرمود کمی استقامت کنید
شاید بیست سال طول کشید هر چند که مسئول چاق پذیرش فرودگاه میفرمود ده دقیه هست اینجا تشریف دارید باز هم سکوت کردم و فرمی که مرتبط به اشیائ مفقود شده بود روپر کردم
توی تریا فرودگاه نشسته بودم که دیدم دارند منو پیج مینمايند اما دیدم دیگه اون بارونی مسخره رو هم نمیخوام نمیدونم چرا اما حس کردم باید سریع تر خودم رو به محیط آزاد برسونم وقتی از تریا داشتم بیرون میرفتم دوباره یه نفر از پشت کتم رو لمس کرد اصلا از این کار خوشم نیومد اما دیدم یه کاغذمچاله شده رو به من داد لعنت همون کاغذی بود که اون پسرک بهم داده بود که مسئول تریا میفرمود وقتی داشتم کش کارتم رو بیرون می آوردم از جیبم بیرون افتاده تعجب کرده بودم ولی ازش گرفتم و به سمت بیرون فرودگاه رفتم.
نسبت به چند وقت پیش تنها تغییری که اینجا ها کرده بود کوچیک تر شدن مرز شب کاره های لندن بود اینو از طعنه های راننده تاکسی هم اگر نمیفهمیدم با کمی دقت به اون خیابون های کثیف میشد راحت فهمید.
نمیدونم چرا راننده میخواست تا کنار در آپارتمان کیف دستی من رو بیاره حدس میزدم برای انعامه اما فکر نمیکردم حدسم درست باشه پس امتحان کردم و از دست اون هم راحت شدم.
با این که سه سال بود اینجا نبودم اما همه جا مثل وقتی بود که من رفته بودم حتی به خودش زحمت نداده بود قفل رو هم سپس اون روز یا بهتره بگم سپس روز رفتن من عوض کنه.
فکر میکردم خونه نباشه برای همین بدون هیچ دغدغه ای کتم رو که سپس شیش هفت ساعت پرواز مزخرف کاملا چروکیده شده بود رو با بی حوصلگی سر جایی که عادت داشتم گذاشتم
لعنت به همه اینجا بدجوری شبیه گذشته بود حتی نوشابه و آدامس های مورد علاقه ام هم همون طور مثل قبل انگار هیچ وقت از اینجا نرفته بودم
ادامه دارد .


ریشه شناسی زبان ایرانی ، زبان آریایی
.


فهرست موضوعی جستارهای تالار ادبیات
.


سخنان بزرگان درباره پارسیان


هرهفته با يك سند، يك كتاب، يك خاطره

2:

من میخواستم ادامه داستان قبلی رو اینبار بذارم اما از اونجایی که اون نوشته ادامه اش همراهم نبود اینو میذارم ولی چند تا نکته لازم به ذکره، اول که این داستان خیلی هولهولکیه و من همین چند دقیقه پیش نوشتم و دوم این که از کسی که این براش نوشته شده اجازه گرفتم چون به خاطر جبران اشتباهم اینو نوشتم و باید بگم اگر این دوست عزیز وقت بیش تری میتونست اون لاین باشه من میتونستم بیش تر به حواشی بپردازم و تقدیر بهتری کنم اما امان از این وقت


جملات ماندگار ادبی

3:

آهسته گام برميداشتم
که سنگيني باري که بر دوش ميکشيدم کمتر سبب نزديکيم به زمين شود
صداي کوتاهي و در پي اون فرياد نهيفي
به عقب نگاه کردم
شاخه اي شکسته بود
در اون تاريکي ندانستم که شاخه چه شاخه اي بود
هر چند توانم کم بود ولي به هر زحمت شاخه چيده شده را برداشتم
ساعت ها گذشت
هيمه هيزم را در کنار کلبه خاک گرفته ام به زمين گذاشتم
شاخه رايشان ميز جا گرفت و من هم در کنار ميز سرمست از عطر گلي که به شاخه بود به خواب رفتم
خورشيد بابادک هاي نور را به هر سمت روانه کرده بود که بيدار شدم
همين جوري دارم مينايشانسم
هراسان به شاخه نگاه کردم
گلي بسيار زيبا بود
هر چند زياد گل نچيده بودم ولي اين از همه زيبا تر بود
هراسان به دنبال دلايشان بودم که شايد مناسب شاخه باشد
هر چند تارکي شب اجازه نداده بود چيزي از گل بيش از بايشان خوشش به خاطر آورم
ولي شاخه رنجور بود
نازک و نحيف
با احتياط
ظرف گلي ترک خورده اي را که از ماسه هاي نرم و طلايي کنار جايشان آب پر بود رايشان ميز گذاشتم
دلم لرزيد گل به خود ميپيچيد و درد مي کشيد
با دلي ريش گل را که حالا درون ظرف ترک خورده گلين به خواب رفته بود رها کردم
و باز به بيرون کلبه رفتم
ميخواستم دوباره به دنبال کار روزمره بشتابم
کاري که جز تبر زنگ زده کهنه ام
ديگري در اون نبود
به کفش هايم نگاه کردم هر چند کهنه بود ولي مرا از گزند زمين حفظ ميکرد
هر دو را از پا کندم
در دل راضي نبودم
که صداي آه گلي ديگر را بشنوم
شب هنگام دوباره از شهر بازگشتم
مثل هميشه به درون تاريک کلبه شتافتم
داري ميخوني؟
کلبه از بيرون تاريک تر از کذشته به نظر ميرسيد
تاريک تاريک
و سرد
مثل من
وقتي وارد شدم
گل بيدار بود
و داشت با احتياط به همه جا سرک ميکشيد
لبخندي زدم
و از خستگي همان جا در کنار ميز چوبي به خواب رفتم
روز ها تکرار ميشد
و زندگي رنگ دگر گرفته بود
رنگي که سپيد يا سياه و خاکستري نبود
تنها ميدانستم رنگي ديگر هست
چرا که رنگ هايي که من ميشناختم همين سه بودند
و اين هيچ يک نبود
گل براي من همه چيز بود
روزي برنامه شد کسي که هر از گاهي کوهي از هيزم ميبردم
و در عوض کيسه اي کوچک زر به من ميداد به خانه آيد
خانه اي که در اون هيچ نبود
شب از نيمه گذشته بود که وارد شد
اولين چيزي که ديد گل بود
وقتي هر چند کوتاه به عيش و نوش گذشت
وقت بدرقه نگاهي کردو فرمود
اون گل را چند ميفروشي
فرمودم نميفروشم
فرمود هر چه بخواهي در عوض مال تو خواهد بود
زمين
دام
سيم و زر
و در عوض ان گل را به من بده
فرمودم نه
غضبناک نگاهي کرد و رفت
از فردا دنيا به کامم ديگر گونه چشيده شد
هيزم فروش پير حاضر نبود از من هيزمي باز پس بستاند
و ديگر هيزم فروشان هم از ترس او
اين چنين کردند
وقت لحظه لحظه از جام تهي تيرگي سرازير ميشد
بذار چند خط ديگه تموم ميشه
روزگار سختي گذشت
شب ها به عطر گل به خواب ميرفتم و صبح به اشتياق او از خواب چشم باز ميکردم
هرچند نگران بودم که فردا چه ميشود ولي دل داري گل کافي بود
لبخندش مرا ارزش داشت
که حتي از گرسنگي خاري در مشت بفشارم و خم به ابرو نياورم
روز ها سرعت گرفت
گل روز به روز زيبا تر ميشد و من لحظه به لحظه رنجور تر
یک روز از سر گرسنگي و خستگي از پاي افتادم
کنار ميز
چشم باز کردم
ديدم که به من مينگرد
همچنان معصوم
مثل هميشه ساکت
نگاهي مهربان کرد و فرمود من حاضرم نباشم که تو باشي
حاضرم اسير باشم اگر تو خوش باشي
ميتوانم رنجور باشم اگر تو آسوده باشي
انچنان ميفرمود که من جرات باز پس گرفتن مقام سخن از او در خود نميديدم
ميفرمود و ميگرييد
وقتي به نفس نفس افتاده بود آرام فرمودم
دست خسته ام رو رايشان زمين سرد و خاکي کلبه گذاشتم
دستي که از رنجش تبر پير پينه بسته بود
و من جرات نميکردم به گل دست بزنم تا حتي ذره اي ناراحت شود
با دست فقير خود
ديدگان گل را پاک کردم
هنوز نفس نفس ميزد ولي ديگر گريه نميکرد
به من خيره شده بود
به دولب خشک من که مدت ها بود چيزي نخورده بود
به سختي لبانم را از هم باز کردم
مدت ها بود بسته بود و به همين جهت ميتوانستم اکنون شوري خون را مزمزه کنم
به زحمت فرمودم
هر چه بشود من حاضر نيستم
شايد شب ها سرد تر باشد
و آفتاب بي مهر تر بر زمين تشنه مشت بکوبد
ممکن هست به اين زودي ها
دامن سرد زمستان از اين زمين سوخته بر نتابد
امسال باران نيايد و يا هيچ کس ديگر براي کاري که براي او ميکنم به من مزدي
هر چند اندک
ندهد
ولي من تو را از دست نميدهم
هر چه باشد تو قشنگ ترين گل نيلوفر زمين هستي


فرهنگستان هم میهن

4:

این قسمت ادامه پست سوم هستش


انقدر خسته بودم که به بقیه چیز ها خیال توجه کردن نداشتم این بود که روی کاناپه قدیمی و شایدم کاناپه ای که روزی مورد علاقه هر دومون بود به خواب رفتم
رطوبتی رو روی صورتم حس کردم و به یاد اون رو زها افتادم که هر وقت از دستت ناراحت میشد صبح با اشک هات منو بیدار میکردی
یادم میاد از این عادتت همیهش شرمنده میشدم ولی خیلی از این کار خوشم میومد بهم احساس خوبی میداد
دوست داشتم همچنان اون رطوبت رو روی صورتم حس کنم اما نمیخواستم بیش از این ناراحتت کنم این بود که چشم هام رو باز کردم اما کس یاونجا نبود بازم خودم تنها بودم به صورتم دست کشیدم اثری از رطوبت نبود اما چیزی که متوجه شدم این بود که سه روزی میشد اصلاح نکرده بودم
بلند شدم یه رندم کوتاه از تی وی کافی بود تا بفهمم اگر خواموش باشه راحت ترم
طبق عادت رفتم سراغ کتم تا سیگار پارلیمنتم رو بردارم چون حس کردم خیلی بهش احتیاج دارم که دستم به یه تیکه کاغذ مچاله شده خورد، راستی راستی فراموش کرده بودمش خواستم با اتیش فندک بسوزونمش اما نمیدونم شاید از روی بی کاری بود که بازش کردم چند خط بیش ترنبود ولی خیلی عجیب بود
- اول تاریخ رو ببین بعد هم سعی کن این بار احمق نباشی
برام زیاد جالب نبود با این شوخی ها بر خورد کرده بودم ولی از روی بیکاری ساعت امگای قشنگی که هدیه تو بود رو نگاه کردم هفتم جولای بود یعنی دقیقا همون روز خوب اینو که خودمم میدونستم اما وقتی خواستم دو رقم سال رو ببینم فکر کردم دارم اشتباه میکنم اما نه به چشم هام شک داشتم نه به این کمپانی بزرگ و مسخره ساعت سازی ولی بازم باورم نشد که رقم سال 06 باشه این بود که از توی کیف دستیم لپ تابم رو برداشتم چند ثانیه ای طول کشید تا روشن شد، نه نمیتونست درست باشه صدای در زدن اومد، عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود میدونستم این صحنه ها صحنه های نا آشنایی نیست دیدم که یه نفر در رو با کلید باز کرد سریع مخفی شدم بادم اومد دفعه قبل هم همین کار رو کرده بودم ولی این بار آواری که توی سرم فرو ریخت فرقش با دفعه پیش این بود که بی صدا بود یعنی اینبار رمق داد زدنم نداشتم دوباره نگاه کردم دیدم تو با یه پسر شیک پوش با چند تا بسته وارد میشید اینبار نمیخواستم هیچ کدومتون ناراحت بشید خودم فهمیده بودم باید چی کار کنم وقتی که صدای بسته شدن در اتاق خواب رو شنیدم تعلل نکردم شیشه رو از توی کیفم برداشتم رفتم به پنت هوس بالای مجموعه چند جرعه کافی بود.
سپس اون دو چیز بیش تر به یاد ندارم یکی این که همه چیز سریع دور میشد و همه چیز سریع کوچیک میشد و دوم این که اینبار اشکت رو نمیتونستم پاک کنم


پیشنهادات و انتقادات

5:

هنوز نمیتونی بپذیری پذیرفتن رو در این نا کجا ابادی که هیچ جاش شبیه قصر رویاهات نیست مسخرست اول به خودت میخندی بعد بلند فریاد میزنی خفه شو بعد دوربین یه زوم بک میکنه خودتی تنها توی اتاقی یک پارچه سپید




روان نویست رو برمیداری نگاهش میکنی با خودت میگی این میتونست بین انگشتان یه شاعر تاب بخوره تا بتونه ادم های بیش تری رو جمع کنه تا تشییع شکوه مندانه تری داشته باشه یا میتونست به دست کسی بیفته که تخصصش چک کشیدنه یا حتی به دست فاحشه ای تا بتونه گاه گاه که سراغ خودش رو می گیره رو توی تقویم رنگ و رو رفتش علامت بزنه اما خوب چه میشه کرد الان به دست من افتاده و من هم گذاشتمش کنار کیبرد تا بتونم اگر چیزی خواستم روی مانیتور بنویسم بنویسم و مینویسم


بازهم دور شد طوری که انگار از همون اول نبوده جوری که انگار اصلا من هم نبودم چرا که شاید من با اون ود که معنی میتونست پیدا کنه و وقتی اون نبود آیا میشد اثری از چیزی بی معنی رو دید و یا فهمید
خسته میشم از نوشتن گوشه ای مینشینم هدفون توی گوشم داره کم کم میرسه تا جایی که ممکنه ترن آپ میکنم و میپرم شیشه محکمی بود قبل از این که از هوش برم فهمیدم که مجبورم بازم خودم رو به دوش بکشم



به هم با هم بی هم ، همیشه میشه یه عالمه جمله فرمود که همه رو متاثر کنه میشه کتاب هایی نوشت که شخص مدتها حتی خواب شخصیت های اون رو ببینه ولی در اخر چیزی که توجه من رو جب میکنه اینه که اگر تو یه نفر باشی با یه زبون دیگه یا از یه سیاره دیگه نمیتونی بفهمی پس برات چیز ارزش مندی نیست شاید مثل ما آدمها هم نسبت به هم مثل همین باشه پس لعنت به همه ما آدم ها

6:

باید سریع تر سندویچم رو میخوردم تا به قرارم میرسیدم که یه مرتبه همه چیز تغییر کرد سه نفر سیاه پوش روی چهار صندلی خالی میز نشستند و فرمودند بهتره از اینجا شروع کنیم، بنا به عادت غذام رو نیمه کاره گذاشتم و شروع کردم به در اوردن ویس رکوردرم که دیدم اوضاع مناسب این عمل نیست و فهمیدم این قسمت از مکالماتم باید بیش تر توی ذهنم باقی بمونه
خوب شروع کنیم دوستان
_: شما انسان ها به چه دلیل احساس برتری میکنید؟
_ _: شما از چه هستید و بر چه هستید؟
_ _ _: آب پرتقال میل دارید؟
خوب دوستان این قسم برتر هست اما آیا میپذیرید که من منجی انسان ها نیستم پس این سوال و جواب اون از اون دیگری هست.
من از انچه هستم که نادانی در ان بیش از دانش هست و بر اونچه از من پست تر هست معمولا
متشکر میشوم
_پس میپذیرید که بودن از ان نیست که خود شخص میداند؟
من چنین نفرمودم
_ _ پس از اون هست؟
شما بهتر هست ابتدا نوشیدنی محبوبتان را میل کنید و به من اجازه دهید تا سیگاری به سرانجام رسانم اینگونه نیکو تر هست
_ _ _ پیش نهاد این هست اما تصمیم بر ان نیست پس گرم شدن نوشیدنی فرع بر صحبت هست خوب میفرمودید منجی چه لغت زیبایی
_ اشاره خوبی فرمودید آیا میتوانید بگویید شما چگونه منجی را میشناسید؟
_ _ بهتر هست از او معجزه بخواهید مگر نه؟
خوب در جواب اولین و دومین باید فرمود منجی نیاز به معجزه ندارد چرا که او خود معجزه هست
_ خاموش دوست من میدانید که مسیح نیز از همین حربه هستفاده کرد ولی امت اون وقت نپذیرفتند
خوب اون به این دلیل بود که امت اون وقت فرق میان فعل و فاعل را خوب تمیز نمیدانند فرض مثال خوابیدن آیا خوابیدن فعل شماست؟ بهتر هست سکوت کنید چرا که امیدی به پیروزی شما نیست
_ نفرمودید آب پرتقال یا آب سیب؟
سیب ترجیح دارد
_ _ خوب بگذریم از میل و اقلام پنچ گانه اون
پس میپذیرید که پنج میل داریم؟
_ _ چه ربطی داشت؟
ببینید وقتی پذیرش چیزی در این باب صورت میگیرد بدین معنی هست که ما محدودیم یا بهتر هست بگویم قائل بدین جمله بودن یعنی محدود بودن و لیک اگر محدود باشید چگونه میخواهید در این بحث چیز جدیدی بیاموزید و اگر نمیخواهید چیزی بیاموزید چرا بدین بحث تن در دادید و موجب سرد شدن غذای من شدید؟
_ _ _ این بدین معنی نیست؟
پس چگونه میپندارید جمله ای که به پست سیرتی شما مدلول شد؟
_ _ هر چند در اخر نیز ما میز را تصفیه مینمودیم
_ _ _ ببنید شاید شما چیزی را ندانید که نمیدانید و بدانید که میدانید در حالی که این دانسته عین نادانی باشد دیگر چه میگویید؟
_ _ اگر نمیدانید که نمیدانید چرا شروع کردید و اگر میدانید در که میدانید نیر اوضاع چنین هست و اگر این دانسته عین نادانی بود هم که به سراغ من نمی آمد
اینبار سقراط لب به سخن گشود و فرمود اگر میشود آب پرتقال مرا بدهید که دیگر توان استقامت ندارم
همه سکوت کردند تا سقراط رفع اتش نمود و بعد فرمود ادامه دهید
خوب در این باب بودیم که دانایی و نادانی و ترادف این دو با هم
_ _ پس میپذیرید که شما با دو کلی طرف هستید؟
شاید، شاید هم نه
ادامه دارد .

.

.


7:

دست هام رو به آرومي باز کردم
ميتونستم به راحتي ضربان قلب مظطربش رو حس کنم
به زحمت چشم هاي کوچيکش رو باز کرد
دوباره گذاشتمش رايشان پله سرد خونه قديمي
زنگ خونه رو زدم سپس مدتي که شايد ه عمر گذشت
يه خانم پير در رو باز کرد
پرسيدم ميتونم برم رايشان ديوار تا شايد بتون اشيانه اي که اين پرنده کوچک ازش سقوط کرده رو پيدا کنم
اما نذاشت
ميدونستم اگر برش ندارم يه حيون بي رحم دخلش رو مياره
برش داشتم
خودش رو محکم تايشان بقلم گرفته بود
قلبش داشت تند تر ميزد
داشتم ميدايشاندمن
به قلبم نزديکش کردم که کمتر بترسه
ميدونستم يه پرنده فروش سر
جاده هست
نفسم در نميومد
کليه هام تير ميکشيد و ميدايشاندم
ديدم داره قلبش مثل مال من ميزنه
با هر تپش قلب من مال اون به جريان ميافتاد
و اين دور تکرار ميشد
با صداي بوق يه ماشين به خودم اومدم
هنوز داشتم ميدايشاندم
چشماي پرنده بسته بود و قلبش آروم ميزد
مثل من
به سر جاده رسيده بودم
پير مرد پرنده فروش
نگاهي کرد
فرمود
چيه بچه اينجا چيکار داري
فرمودم:
آقا ببينيد اين پرندههه
يه گوشه افتاده بود
نوکش رو باز و بسه ميکرد
ولي نه آب ميخوره
نه دون
ميشه يه کاري بکگني
پولش هر چي بشه ميدم به خدا
تو خوبش کن
تو رو خدا
تو رو جون امامزاده
دل پير مرد به رحم اومده بود
نگاهي به پرنده کوچکي کرد
که الان داشت به زحمت چشمهاي خستهع اش رو باز ميکرد
پرنده رو گرفت
و نگاه کرد يه کم دوا از تايشان کيف چرمي کهنه اش در اورد
و بهش داد
نوکش رو پير مرد به زحمت باز کرد
ولي پرنده هيچ چيز نميخورد
همون طور از لاي پلک هاي کوچيکش به من خيره شده بودئ
پير مرد خواست يه چيزي بگه
ولي حرفش رو خورد
نفهميدم چرا
بعد برگشت بهم فرمود
ببين از اينجا تا ده دو ساعت پياده راهه اگه اينو يه ساعته برسوني بهداري
اونجا دوا دارند
بهش ميدند خوب خوب ميشه
اما بايد با ماشين بري
هيچ کس نميتونه راه دوساعته رو يه ساعته بره
اومدم اينورتر
ازش تشکر کردم
دست کردم تايشان جيبم
ديدم پنج تومن بيش تر ندارم
کرايه تا ده ما هفت تومن
بود
جلو چند تا ماشين رو گرفتم
اولي که تا شنيد پنج تومن دارم يه فحش به من داد و رفت بقيه هم از اون بهتر نبودند
فکر کنم يه نيم ساعتي گذشته بود
يه نگاهي به جاده خاکي اي که به ده ميرفت کردم
يه نگاه به کتوني هام
پاره بود و هي از لاش خاک ميومد
دايشاندن يه ساعت پيشم انقد ساگ آورده بود توش که پام آَ و لاش بود
يهايشاني ديدم پرندهه داره ميلرزه
گذاشتمش تايشان جيب جلايشان پيرهنم
و دايشاندم
خيلي تند ميدايشاندم
خيلي
ديگه نميتونستم نفس از نفس بردارم ولي ميدايشانم
آفتاب سر ظهر بود که راه افتاده بودم
يعني نيم ساعت وقت داشتم
به اين فکر کردم که پير مرد فرموده بود يه ساعت
و تند تر دايشاندم
ديگه پاهام رو حس نميکردم
ولي از دور پرچم بالاي ژاندارمري رو ديدم
از اونجا تا بهداري يه ربع راه بود
نفهميدم به چه حالي به بهداري رسيدم
وقتي رسيدم نزديک بود بخورم زمين
دستم رو به در نگه داشتم
ولي صورتم محکم با سنگ جلايشان پيشخون بر خورد کرده
بود
شوري خون رو فهميدم ولي برام مهم نبود
v خانمي که مسئول اونجا بود تا صدا رمو شنيدذ سريع اومد
فرمود ببينم بچه چي کار کردذي
فرمودم خانم تو رو خدا
اينو خوبش کنين
من چيزيم نيست
پرنده رو بهش دادم
ولي بعد يه ربع فرمود پسرم از دست من کاري ساخته نيست
يه اون موندم
قلبم ديگه نميزد
اهميتيم نداشت ديگه
زدن يا نزدنش
رفتنم بيرون
به درخت کنار نهر تکيه دادم
سرم داشت درد ميکرد
يه اون پرنده لرزيد
چشم هامن رو بستم
پرنده مرده بود

8:

از اين به بعد داستان هايي رو كه ميگذاريد بگيد كه اين داستان رو همين موقع، يا به صورت اون لاين براي كسي نوشتيد(مثل دو تا داستان من) يا اين كه از قبل نوشتيد.


9:


وای خدا..اتفاقی که دیشب توی خونه ی ما افتاد..ولی پرنده هنوز زنده هست.

10:

اینم دیروز نوشتم و خط خطی کردم....

جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود.

زنها فریاد برآوردند و مردان زنجیر پاره کردند.

جهان آبستن انتظاری دیرین بود.

کودکان بزرگ شدند ، بزرگها پیر ، پیرها خاک.

جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود.

کبوترها همه با آسمان قهر کردند و کلاغها با مترسکهای ترسو ! و زمین با 9همه ی وقتین ....

قهر بودند و منتظر! زمین میچرخید.


زمین میچرخید.
زمین میچرخید.
و منتظر طلوعی متفاوت.

زمین منتظر وقتی بود که پرده ی شب پاره شود ، بی خون و خیانت، بی زور و جنایت ،بی آتش و بی سینه ی گداخته.

زمین قهر بود.

زمین ، منتظر! و جهان آبستن انتظاری هزاران ساله .آدم به ماه فرود آمد.

آدم چنگ در آسمان زد .

بوسه رنگ خون گرفت ، عشق ، رنگ اشک! جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود.

مادران فرزندانشان را فروختند و پدران روحشان را.دستها از انگشتان خسته شدند و چشمها از دیدن به زجر آمدند.

جهان آبستن انتظاری دیگر بود.

تخم ها پوسیدند، سقف ها فرو ریختند ، آوازها سوختند.

جهان آستن انتظاری دیرین بود.

شکست،قبرهای پوشالی شکست مفهوم واژه شکست ادراک فصل شکست عطر گندم شکست خدا شکست...

جهان آبستن انتظاری هزاران ساله بود.

و انار ترش انتظار وقت شکست.

پرده جهان درید ، جهان ، موعود خویش را زایید.

جهان موعود هزاران ساله اش را زایید.

جهان جنینی مرده زایید.

جهان انتظاری نارس زایید.


همین!

11:

اینم یکی از دوستام نوشته بود و خط خطی کرد من خوشم اومد


به آسمون نگاه میکنم
چی میشد ما آدم ها هم مثل این ستاره ها از هم فاصله داشتیم
چی میشد واسه دیگران خودنمایی میکردیم
ولی با هم روبرو نمیشدیم
چی میشد مثل ستاره ها قلب نداشتیم
چی میشد هیچ کسی هیچ کسو دوست نداشت
چی میشد فاصله خونه هامون اندازه ماه و خورشید بود
ولی یکیمون ماه بودو یکیمون خورشید
چی میشد هیچ کسو نمیدیدیم
میدونم که نمیشه
چون اگر میشد دیگه اینجایی وجود نداشت
اینجا
موقعیت
کوره زمین
یک جای نجس
البته خوبم توش هست
شاید من نمیبینم
یکی بر همه حکومت میکنه
شایدم خوب باشه
ولی باب دل همه نیست
امتش بد بختن
یک سریشون که از بیخ و بن عربن خدارم قبول ندارن
من میگم حق دارن
بعضیاشون دیگه جونه شون به لبشون میرسه
اینجا زمین
موقعیت ما
بالا شهرمون جای خوبیه
حتی سرایداراش آب پرتغالشون ساعت 3 فراموش نمیشه
وسط شهر یارو تا نصفه شب سگ دو میزنه
واسه یک لقمه نون
دقت کنی میبینی
اینجا کجاست
اینجا زمین
حالا توی پائین شهرا هستیم
شهرداری الان کجاست نمیدونم
بوی زباله همه جارو برداشته
یک سری جوون سر خیابون وایستادن
یکی با موتور میاد
یک چیزی میده دست یک نفرو میره
فکر کنم مواد بود
اینجا زمین
موقعیت ما
پیش اونایی که صدر جدول هستن
رفتن از اینجا
بعد جنگ ایران و عراق رفتن
اینجا زمین
محل
همه خوابن
همه با شیوه خودشون
یکی داره بچشو شیر میده
یکی بغل شوهرش خوابه
اینجا
موقعیت
پیش خدا
نشسته و فقط منو تورو نگاه میکنه
واسه یک دقیقه دست از کار کشیده
نشسته داره مارو میبینه
از اون بالاش تا پائین همه به فلاکت کشیده شدن
اونی که ایمان نداشت بد تر شد
اونی که داشت زده شد
اونی که بیشتر داشت شد متوسط
واقعا ما کجاییم؟
من که نمیدونم

12:

توی نگاهش همه چی وارونه بود نگاهش خیلی خسته بود ولی بازهم نگاهش رو بر نمیداشت شاید دنبال یه معنا میگشت فقط سوال این بود که بلاخره جوینده یابنده هست؟ یا نگرد ماگشتیم نبود

13:

رفت توی فکر توی وادی بی انتها که هر چی میرفت به انتهاش نمیرسید یک لحظه با خودش فکر کرد چرا دارم فکر میکنم و بازم نشست ودر این مورد فکر کرد وقتی داشت از وادی بی انتهای فکر کردن بیرون میومد مغزش رو داخل کاسه سرش گذاشت و فرمود آخی راحت شدم

14:

مجید جان سلام.

این یکی از نوشته ها .

البته میدونم خیلی زیاده ولی ارزش یه بار خوندن رو داره...!

کاشکي بارون ميومد ....

کاش ..........

کاش يکي بود که بهم کمک کنه ، بهم بگه بايد چي کار کنم؟؟ چي کار کنم تا ديگه اينقدر اين فرشته خدا رو اذيت نکنم ....

کاش يکي بهم ميفرمود ....

اگر چه من ، براي تو
کمم ، قديمي ام ، گمم
آتشفشان عشقم و
درياي پرتلاطمم
تو ميگي منو همينجور که هستم دوست داري ، تو ميگي من هيچ وقت تو رو اذيت نميکنم ، تو ميگي من تو رو محدود نکردم ، تو ميگي حرفاي منو قبول داري ، تو ميگي با من مشکلي نداري ، و تو هميشه به من ميگي « دوستت دارم »
اما عزيز ، همونجور که ديشب هم بهت فرمودم ، اينا همه از مهربوني توئه ، همينه که من ديگه شک ندارم که تو يه فرشته اي ....

اينقدر ماهي که حاضر ميشي رايشان اعتقادات خودت پا بذاري ، به خاطر من ....

از خواسته ها و چيزايي که باعث شادي تو ميشه ، دوري کني ، به خاطر من ....


آخه تو از کجاي اين آسمون پاک و آبي اومدي ، تو از کدوم در بهشت اومدي رايشان زمين ، پيش منه حقير ، که وقتي من بهت بد ميکنم ، اذيتت ميکنم ، قطره هاي اشکت رو تايشان چشمات پنهون ميکني و با يه بغض که سنگ رو آب ميکنه ، منو ميبوسي و تو گوشم آروم ميگي « سعيد ، دوستت دارم »
تو رو خدا بگو از کجا اومدي؟؟ مگه من کي ام؟؟ من چي کار کردم براي تو که اينقدر بهم خوبي ميکني؟؟ من که هرچه در حق تو و خداي تو کردم جز بدي نبوده ، پس چرا هردوتون داريد با اين همه خوبي بهم جواب ميديد ؟؟ تو رو به خدايي که تو رو برام فرستاده قسم ، بگو چرا منو لايق اين همه مهربوني ميدوني؟؟
عزيزترينم ....

تو رو به خدايي که ميپرستم قسم ، کمکم کن ....

نذار تايشان درد و ترس غرق بشم ....

تو که اومدي واسه کمک به من ، تو که منو از اون گنداب تنهايي بيرون کشيدي ، نگو که نميتوني از گردباد ترس نجات بدي ....

نگو ............

عزيزدل ، اين چيزيه که تا امروز بهت نفرمودم ....

اما حقيقت اينه که من ميترسم! ميترسم از اين جامعه گرگ صفت و درنده ، ميترسم از اين همه حيوون دو پا ، از اين همه تشنه و وحشي ، و از همه بيشتر ميترسم از اين همه مهربوني و لطافت تو ....

ميترسم از اينکه تو بلد نيستي به چيزي که نميخواي بگي « نه! » ....

ميترسم!

آخه تو اينقدر خوبي که ، خيلي راحت حتي به کساني که براي اولين بار ميبينيشون اعتماد ميکني ، خيلي راحت رابطه بربرنامه ميکني ، اما گرگ گرسنه درونشون رو که دنبال يه موقعيت ميگرده تا ضربه خودش رو بزنه رو نميبيني ....


من نميخوام بگم همه آدماي رايشان زمين گرگ و وحشي ان ، و فقط من اين وسط خوب از آب دراومدم ، اما ميخوام بگم که تايشان اين دنياي ميلياري ، هيچ کس ، هيچ کس ، هيچ کس ، هيچ کس تو رو اندازه من دوست نداره ....

تکرار ميکنم هيچ کس! و براي هيچ کس ، تو به اندازه اي که براي من مهم هستي ، مهم نيستي!

بهترينم ، به خدا اين دنيا هم خوبي داره ، هم بدي ....

اما چرا ما نمياييم از گذشته خودمون درس بگيريم؟؟؟ چرا اينقدر زود يادمون ميره؟؟

مگه همين دوستاي تو نبودن که پايه همه کار با تو بودن و حالا که ازشون دور افتادي ، اينقدر راحت پشت سرت حرف ميزنن و چرنديات سر هم ميکنن؟ مگه همين دوست تو ، الناز ، نبود که داشت تو رو ذره ذره از من دور ميکرد و ما اصلا متوجه نبوديم؟ مگه همون پسره ، محمد ، نبود که اينقدر ساده و بي سر و صدا وارد زندگي ما شد ، و ميخواست تو رو از من بگيره؟؟ مگه همون راننده ، ياسر ، نبود که ميخواست هر جوري هست يکي از دوستاش رو به تو قالب کنه؟؟ عزيز من ، مگه همين دوستت ، فاطي ، نبود که اون فروشنده عوضي رو بهت معرفي کرد؟؟ مگه همون سعيد ، شوهر نازنين نبود که تو اونجور براش اشک ريختي و اون همه بهش محبت کردي؟؟ مگه همون پسره ، که اسمش رو هم نميخوام ببرم ، نبود که اينقدر تو براش خوبي کردي و روزي که فهميد تو بهش اهميت نميدي ، اونجوري پشت سر تو حرف زد؟؟ مگه دوستاي صميميت ، نازنين و هلنا ، نبودن که حالا اينقدر راحت دارن زندگيت رو از هم ميپاشن؟؟ مگه حتي همين دوست من ، فرجاد ، نبود که اون روز خونه شما از يه حرف ساده تو ، اونجوري قضاوت کرد و نهايتا اشک هر دايشان ما رو درآورد؟؟
مگه همين آدما نبودن عزيز ؟؟ ميبيني همشون آدمن ، تو به همشون خوبي کردي ولي در جواب چي ديدي؟؟؟
به خدا ما همه انسانيم و سرشار از اشتباه و خطا! اما آخه چرا ما بايد زمينه خطا و اشتباه رو براي ديگران به وجود بياريم؟ با دستاي خودمون کاري کنيم که طرف مقابل فکر کنه خبريه؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و اونوقت هر غلطي که دلش خواست بکنه؟؟؟
عزيز هميشگي اين دل خسته من ، بيا يه نگاه کوچيک به گذشته خودمون بندازيم ، ببينيم از کجا ضربه خورديم؟ از کي ضربه خورديم؟؟ آيا اين وسط هيچ کس بيشتر از خودمون مقصر بود؟ به خدا نه! اگه من و تو اينقدر به انسان ها به چشم بنده هاي خوب خدا نگاه نميکرديم ، اگه اينقدر راحت بهشون اعتماد نميکرديم ، شايد امروز هيچ کدوم از اين اتفاقا نيفتاده بود!!!
منو ببخش عزيز ، ميدونم که امروز خيلي رک و بي پروا حرف زدم ...

ميدونم که بازم ازم دلگير ميشي ، دلخور ميشي ....

و ميدونم که بازم چيزي به روم نمياري و خيلي زود اين بدي من رو هم فراموش ميکني ....


راستش وقتي ديدم که ظرف اين مدت کوتاه چقدر تو رو اذيت کردم ، با خودم فرمودم چاره اي نيست ، بذار عزيزترين کسم ، از من دلخور بشه ، بذار ازم ناراحت بشه ، اما لااقل من بهش فرموده باشم ....

بهش فرموده باشم که اين دنيا در کنار اين همه زيبايي ، چقدر زشتي و پليدي داره ....

بذار لااقل از من شنيده باشه که اعتماد قشنگه ، نيازه ، ريشه رابطه هست ، ولي جايي که طرف لياقتش رو داشته باشه ....

يه راننده ، يه فروشنده ، يه غريبه تايشان خيابون ، چه پسر ، چه دختر ، به خدا قسم لياقت اعتماد کامل تو رو ، اونم تا اين حد ، نداره ....

لياقت شنيدن صداي خنده هاي تو رو نداره ، لياقت ديدن لطافت ها و خوبي ها و مهربوني هاي تو رو نداره ....

و تو هم نيازي نداري که به همه ثابت کني: يه فرشته مهربوني که از پيش خدا واسه کمک به من اومدي ....

به خدا نيازي نداري ....

نميدونم ديگران به من چي ميگن؟؟؟ و هيچ ترسي هم ندارم ، بذار هر چي که ميخوان بهم بگن ، بهم بگن عقب مونده ، قديمي ، دهاتي ، بي تمدن ، بي فرهنگ ، بي سواد ، کم شعور ، امل ، يه آدم با عقايد کهنه و پوسيده ، عقده اي يا هر چيز ديگه که دلشون ميخواد ....

بذار بگن ....

اما خدا رو شاهد ميگيرم ، حتي تصور اين که اتفاق ديروز دوباره تکرار بشه ، و من ثانيه اي از خنده و شادي تو رو ، لحظه اي از لطافت تو رو ، لحن قشنگ و مهربون تو رو و حتي قطره هاي عرق سرد دست تو رو ، با يه پسر غريبه تقسيم کنم ، داغونم ميکنه ....

ديوونه ام ميکنه ، نابودم ميکنه و تمام آرزوها و خواسته هامو بر باد ميده ....


آره من قديمي ام ، دهاتي ام ، از تمدن دور افتادم ، اما هر چي که باشم ، از هر جا که اومده باشم ، يه امت ، يه مرد! مردي که غرور و غيرت داره ....

اما مردي که با تمام وجودش ، با تمام روح و قلبش ، عاشقه ....


عاشق و ديوونه تو
« وقتي دستام خالي باشه ، وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم ، که بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا ، به تو هديه داده بودم (و تا ابد مال تو ميمونه)
با تموم بي پناهي به تو تکيه داده بودم (و هنوزم ميدم) »
به خدا با تمام نداشته هام ، با تمام کمبودها ، با تمام عقده هام ، با تمام قديمي و کهنه بودنم ، يه چيز تايشان اين دنيا دارم ، که به هيچ کس اجازه نميدم حتي به چشم بد بهش نگاه کنه و و يا راجع بهش فکراي مزخرف بکنه ، به هيچ کس اجازه نميدم که راجع بهش شک داشته باشه ....

من حس قشنگ دوست داشتن رو دارم و از اون مهمتر کسي رو دارم که همه جسم و روحم مال اونه ....


من تو رو دارم ....


و حاضر نيستم به هيچ قيمتي ، حتي ذره اي از وجودت رو با کسي قسمت کنم ............
« هرگز نخواستم که تو رو ، با کسي قسمت بکنم
يا از تو حتي با خودم ، يه لحظه صحبت بکنم
اينقدر ظريفي که با يه ، نگاه هرزه ميشکني
اما تو خلوت خودم ، تنها فقط مال مني
تو پاک و ساده مثل خواب ، حتي با بوسه ميشکني
شکل همه آرزوهام ، تجسم خواب مني
حتي با اينکه هيچ کس ، مثل من عاشق تو نيست
پيش تو آيينه چشام ، حقيره ، لايق تو نيست ............

»

................
ببخش عزيز ، ببخش ...........

به خدا کلمه کم آوردم و دلم ميخواست الان کنارم ميبودي و بقيه حرفامو از چشمام ميخوندي .....


ديروز و امروز خيلي ناراحتت کردم ، خيلي اذيتت کردم ، ميدونم ....

واسه همينم اصلا از خودم راضي نيستم .....

و برعکس خيلي هم از دست خودم عصباني و شاکي هستم!

اما بدبختانه راه ديگه اي بلد نيستم که اين الماس بي نظيري که خدا بهم هديه داده رو براي خودم نگه دارم ، فقط براي خودم ....
آدما يه خصلت دارن ، اونم اينه که وقتي به ارزش واقعي چيزي پي ميبرن ، ديگه حاضر نميشن به ديگران هم اجازه بدن که از اون داشته اشون هستفاده کنن ....

دلشون ميخواد فقط مال خودشون باشه و برق زيباييش فقط به چشم خودشون برسه ....

واسه همينم هزار جور قفل و بند ميارن وسط تا به کسي اجازه ندن که وارد حريم خصوصي شون بشه و بخواد دزدکي ، يه قطره از زيبايي داشته اشون رو ببينه ....

دلشون نميخواد حتي کسي در اين مورد فکر کنه! من نميگم اين خصلت خوبه يا بده! اما هر چي که هست خلصت آدمهاست و منم آدمم ....

اگه تو راه بهتري سراغ داري ، براي اينکه من بتونم تو ، زيباترين هديه زندگيم رو از دست گرگ روزگار حفظ کنم ، بهم بگو ....
ديگه حرفي ندارم! يعني نميتونم چيز ديگه اي بگم ...............

فقط اميدوارم که لا به لاي شنيدن و يا خوندن تمام حرفاي من ، ۲ چيز رو فراموش نکني ، اول اينکه من هيچ وقت براي تو بد نميخوام ، حاضرم به خودم سخت بگذره ، به خودم بدي بشه ، حتي حاضر شدم که غرورم زير پاي امت بي لياقت خرد بشه ، اما به تو بدي نشه.

و دوم اينکه من با تمام وجود دوستت دارم .....

اميدوارم اين قضيه به خوبي و خوشي حل بشه ، و تاثير منفي رايشان زندگي قشنگ آينده ما نذاره ....

که اين هم نيازمند همکاري ، صداقت و اعتماد هر دايشان ماست!

وقتت رو گرفتم ، خسته ات کردم و کلي هم ناراحتت کردم ، ببخش عزيز ، به خدا رايشان تمام اين کره خاکي ، هيچ کس تا امروز ، به اندازه من شرمنده يه انسان نشده ....

هيچ کس! و فقط اميدم به خداست که کمکم کنه تا بتونه روزي جبران کنم! هرچند ميدونم نميتونم ، ولي خدا شاهده همه سعي خودم رو ميکنم ....

همه سعي خودم ........

ميسپرمت دست خداي خوبي ها ، که اي کاش ما اينقدر زود به زود فراموشش نميکرديم .....

15:

در امواج فكري خود غوطه ور بودم و بيخيال بر اون امواج خوابيده بودم سعي كردم از اين وضعيت لذت ببرم ولي ناگهان احساس كردم امواج فكرم مرا در كام خايشانش ميگيرد هر چه دست پا زدم بيهوده بود ............
او غرق شد.......

16:

راستش دوست دارم همه داستانامو بسوزونم یا پاره کنم ...


17:

خیلی دوست داشت یه مدت سرش رو از بدنش جدا کنه تا بتونه یه کم خستگی در بکنه .آخه یه مدت بود که احساس میکرد سرش سنگین شده و یا به عبارتی با دیگران سر سنگین شده .بلاخره یه روز صبح وقتی از خواب بلند شد سرش رو آروم از تنش جدا کرد و با دقت خاصی اونو توی کمدش گذاشت و درش رو قفل کرد و بعد پوشش تمیز و شیکی پوشید و راهی بیرون از خونه شد :وقتی بیرون رسید احساس راحتی میکرد و با همه خوب برخورد میکرد آخه دیگه فقط با قلبش همه رو میدید .

.......

18:

نمیخواست وارد این راه شود از ابتدایی که وارد شده بود هم شک داشت .÷یش روی خودش بیابان برهوتی رو میدید که چیز خاصی در نگاه اول به چشمش نمیومد .

کمی که جلوتر رفت احساس کرد میتونه چیزهایی زیبا ببینه خارهایی که بوسیله گردبادهای کوچک میچرخیدند و میچرخیدند و آخرش سرگیجه میگرفتند و شنهای نرمی که مثل موجهای دریا اروم گرفته بودند فرقش این بودکه این موجها برای حرکت خیلی بیشتر انتظار میکشیدند کم کم احساس کرد تشنگی بر او غلبه میکند حالا بود که هیچ چیز برایش زیبا نبود به شنها به خارها و حتی به خورشید بدو بیراه میفرمود ولی از حرکت باز نایستاد تا اونکه همینها جلویش را گرفتند
اونها میخواستند مرد هم جزیی از اونان بشود که شد...........


19:

شیر مثل همیشه شکارش را انجام داد و شکار را به دندان گرفت و پیش سایر شیرها آمد .

یکی از شرها به او فرمود تو شکارچی خوبی هستس
شیر با تعجب پرسید :شکارچی دیگه چیه؟؟؟؟؟؟؟

20:

خوشبختم منم اخه مجيدم

21:

راستي به مناسبت ميلاد امام علي به 100 نفر كه اسمشوون ميلاد هديه ميدن

22:



مرا با سیگارم تنها بگذار

23:

سيگارو دووست داري

24:

اگه یکم طولانی تر بنویسی فکر کنم به خودت اجازه ندی که پاره شون کنی

25:

ممنون
بالاخره یه چیزایی فهمیدم

26:




مثل همیشه

27:

به عقب اتوبوس نگاهی میکنم...کسی پشتم نیست...خالیه خالی...

نگاهی به هادی میندازم:

- چند تا تونل داره؟...

- چه فرقی میکنه؟...

لبخندی میزنم و دستمو محکم تر دور بدنش فشار میدم...قلبم از جا کنده میشه...چشماش

نیمه بسته س....سرشو رو شونم تکیه داده:

-هادی قضیه ی مارو میدونه؟..

-نه کاملاً..

-قول میدی هیچ وقت دیگه حرف از رفتن نزنی؟...

-عزیزکم..بی تو میمیرم...

ازکنار سد کرج رد میشیم..قبلا تو نفس عمیق دیده بودمش...باورم نمیشه کنارم باشه..

به تونل نزدیک میشوید...

نگاهی به صورت قشنگش که هنرمندانه بزک شده میندازم...با چشمای خمارش ولبهای نیمه

بازش تشنگیمو چند برابر میکنه...

نگاهی به دور وبرم میکنم...هادی خوابه..فکر کنم دستام داره میلرزه..

تونل...

تا میخوام خم شم....نور منو به خودم میاره....

تونل....

دیگه دست خودم نیست...غرقه ی بوسه ی ما با صدای جیغ دو تا بچه که سرشونو از پنجره بیرون بردن و دارن جیغ میکشن در هم امیخته میشه..

وای خدا..

از نور متنفرم........


28:

خیلی زیبا بود آقا مهدی .....


29:

غلت میزند.

سکوت شب ، آزارش میدهد.

دوباره به طرف دیگر غلت میزند.

بدنش را با سماجت می خاراند.

این خارش امانش را بریده هست.

از رختخواب بلند میشود.

بطرف یخچال رفته و تکه یخی را بر میدارد.

سرمای یخ ، دستش را میسوزاند.

سریع اونرا در ظرفشویی رها میکند.دست را به صورتش میچسباند تا کمی گرم شود.

یخ را در پلاستیکی رها کرده و اونرا محکم میکند و به نقاطی از بدنش که میخارد ، میچسباند.


کمی آرام میشود.مینشیند.

در حالیکه یخ را روی بدنش حرکت میدهد.

در زیر نور اندک چراغ خواب ، زخمهای بدنش را که زاییده این خارش بی علت هست میبیند.

قسمتهایی از پوست کنده شده و خون غلیظی سر برآورده هست.

خوابش میاید.

لخحظه ای یخ را کنار گذاشته و به رختخواب میخزد.

چشمان سنگینش هنوز لذت خواب را مزه نکرده اند که باز خارش امانش را میبرد.

تنش میخارد.

میخاراند..
یخ میگذارد.


دوش آب سرد میگیرد.


اما بیفایده هست.
بیخود شده هست.
با ناخنهایش گویی به جنگ خود میرود.

دیگر به خون و درد و زخم نمی اندیشد.

گویی مشاعرش را ازدست داده هست.

فقط میخاراند، دستها، پاها، سر و صورت و همه بدنش را.

میخاراند و فریاد میزند:

آآی تلاطم پر شور بشری.....
آآی قدرت بی پایان اراده....
آآی بطلان همه دروغهای تسکین دهنده....
آآی ضعیفترین رویای جاندار زمین....
آآی درنده هشیار....هشیارانه خود را بدر....هشیارانه خود را تکه تکه کن....تو را درمانی برای عجز از خویشتن نیست.
با فریادهایش همسایه بر در میکوبد.بی اعتنا به ضربه های همسایه ، خود را میخاراند.
نزدیک سپیده ی صبح هست.

منگ و بی خود در گوشه ی اتاق افتاده هست.

سوزش عمیقی حس میکند.

تمام تنش مور مور میشود.

نگاهی به خود می اندازد.

چیزی از اونچه دیشب داشت باقی نمانده هست.

پوستی بر تنش نمانده هست.

خون هست بر وجودش و خون.

مزه خون را روی لبهایش میچشد.

همین!



30:

مرسی سروناز جون مثل همیشه نوشته های نابی داری ....


31:

خواهش میکنم... ولی نادیا جون چرا دیگه دست نوشته های قشنگتو نمیبینم؟

32:

سروناز جون من نویسنده نیستم مثل شما و اون نوشته ها رو هم برای اولین بار بود مینوشتم به خاطر شوق و ذوقی که اقا مهدی در همه و از جمله من بوجود آوردن برای شرکت در مسابقه ....

البته دوست دارم بنویسم ولی یه جاهایی گیر میکنم و نمیتونم نوشته رو ادامه بدم....


33:

نادیا خانومم...اینجا جای خط خطیاست..جای آزمون و خطاست....از همینجا شروع میشه..همین الان....

34:

زنده باد مازوخ.........

35:

تو باعث افتخاری ...

همین

36:

..لحظه ها در گذرند
لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند
هر نفس موقعيت سبزی هست که بر باد رود
يا به افسوس وقتی که گذشت
يا در انديشه فردايی دور
يا در اندوه ندانستن ها
و به هر جاذبه دل بستن ها
در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم
چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانيه هايی که در اون
می شد از تجربه لبريز شايشانم
می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم
اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم
لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم
موقعيتی هست که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...

37:

خیلی قشنگ بود آقا حمید....


38:

تو ذهنم دارم نقشه ی پولی که از این کار موقت گیرم می آد رو میریزم...دم موسی گرم که تو

این اوضاع بی پولی منو یادش بود و آورد سر کار...تو همین افکارم که باز تمرکزم رو از دست

میدم...نمیدونم...یه چند روزیه بدجوری پاپیچم شده...

- آقای مهندس؟...

- بفرمایید؟...

- اینجا هم باید ستون بذاریم؟...

اینقدر سوال مسخره ای میکنه که سریع منظورشو میفهمم...نیم نگاهی بش میکنم..در

ظاهر چشماش داره نقشه ها رو میبینه...

- نه دیگه....فقط دو طرفش ستون داریم...اونجا لازم نیست..

- آهان...الان متوجه شدم...ممنون..

و همونجوری روی صندلی کنار میز کارم میشینه...نمیدونم چه عکس العملی باید نشون

بدم...در ظاهر خودمو مشغول کارم نشون میدم...روز اول موسی به من فرموده بود که خانم

فتاحی رفیق فابریکه مهندس احمدیه...مدیر عامل شرکت...

باز ادامه میده:

- شما چی خوندی؟..

- عمران

- الان غیر از اینجا چه کار میکنید؟..

-مشغول سربازی ام..

-شما از دست من ناراحتید؟...

- متوجه نمیشم؟...ناراحت؟...برای چی باید ناراحت باشم؟..

...

گرم صحبت کردنیم که سایه ی سنگینی بالای سرم حس میکنم...مهندس احمدی با نگاه

غضب آلودی به من ،به خانم فتاحی میگه بیاد تو اتاقش..نفس تنگی گرفتم...به نظرم خیلی

بد شد...نمیدونم باید چکار کنم...دستم به کار نمیره..

چند دقیقه بعد صدای مهندس احمدی رو میشنوم:

- آقای مهندس؟..

-بله؟..

-یه چند لحظه تشریف بیارید اتاقم..

وارد اتاق که میشم خانوم فتاحی رو میبینم که گوشه ی اتاق روی مبل نشسته..

- امری داشتید؟..

- این چک 100 تومنی علی الحساب خدمتتون باشه...فعلاً کار جدیدی نداریم ...به محض

اینکه کار تازه ای برسه در خدمتتون هستیم...

نمیدونم باید چی بگم...اصلا چه اتفاقی افتاده...هاج و واجم...چکو که برمیدارم نگاهی از سر

بی تفاوتی به خانم فتاحی میندازم و میرم بیرون..

وسایلمو جمع میکنم..

حتی حوصله ندارم از موسی خدافظی کنم...

39:

چه جالب بود ............

40:


41:

thats all right

42:

آقا مهدی نوشته خیلی زیبایی بود

43:

چون خط خطیه هیچ دفاعی ازش نمیکنم...ولی تضمین میکنم خالصه خالص باشه...

شما چرا دست به قلم نمیشی؟...

44:

بگذار زیبایی از اندیشه و نام تو آغاز شود
ورویش و هستی و آغاز از سبزی نگاه تو
سرخی آتش خورشید از گرمی مهر قلب تو
آبی آسمان از صداقت تو
نسیم بهار از لطف شمیم نفس های تو
وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد
لحظه ها را پر از شور و نشاط زندگی کن
نگذار زندگی فقط برای زنده ماندن باشد
نگذار تا زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد
هر لحظه را از نو زندگی کن
تولدی دیگر ملو از دوستی و صمیمیت
با انسانها همدل باش

ذات آفرینش

دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
فکر می کرد آدمه بزرگیه

همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
به چند نفری هم عشق داده بود

همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !

همیشه کتاب های بزرگ می خوند

دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛
فهمید که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه !

45:

مرسی سروناز جون مثل همیشه نوشته های نابی داری ....


46:

خواهش میکنم... ولی نادیا جون چرا دیگه دست نوشته های قشنگتو نمیبینم؟

47:

سروناز جون من نویسنده نیستم مثل شما و اون نوشته ها رو هم برای اولین بار بود مینوشتم به خاطر شوق و ذوقی که اقا مهدی در همه و از جمله من بوجود آوردن برای شرکت در مسابقه ....

البته دوست دارم بنویسم ولی یه جاهایی گیر میکنم و نمیتونم نوشته رو ادامه بدم....


48:

نادیا خانومم...اینجا جای خط خطیاست..جای آزمون و خطاست....از همینجا شروع میشه..همین الان....

49:

زنده باد مازوخ.........

50:

تو باعث افتخاری ...

همین

51:

..لحظه ها در گذرند
لحظه ها هم به شتاب از پی هم می گذرند
هر نفس موقعيت سبزی هست که بر باد رود
يا به افسوس وقتی که گذشت
يا در انديشه فردايی دور
يا در اندوه ندانستن ها
و به هر جاذبه دل بستن ها
در حصاری که به دور تن خود ساخته ايم
همه در فاصله ها مشغله ها غرق شديم
چه بسا ثانيه هايی که به غفلت بگذشت
چه بسا ثانيه هايی که در اون
می شد از تجربه لبريز شايشانم
می شد از تلخی تکرار به ”گذشتن و ماندن“ برسيم
اندکی هم در ”همين اکنون“ انديشه کنيم
لحظه ای سبز که ديروز به فکرش بوديم
موقعيتی هست که گر رفت، دگر باره نمی آيد باز...

52:

خیلی قشنگ بود آقا حمید....


53:

تو ذهنم دارم نقشه ی پولی که از این کار موقت گیرم می آد رو میریزم...دم موسی گرم که تو

این اوضاع بی پولی منو یادش بود و آورد سر کار...تو همین افکارم که باز تمرکزم رو از دست

میدم...نمیدونم...یه چند روزیه بدجوری پاپیچم شده...

- آقای مهندس؟...

- بفرمایید؟...

- اینجا هم باید ستون بذاریم؟...

اینقدر سوال مسخره ای میکنه که سریع منظورشو میفهمم...نیم نگاهی بش میکنم..در

ظاهر چشماش داره نقشه ها رو میبینه...

- نه دیگه....فقط دو طرفش ستون داریم...اونجا لازم نیست..

- آهان...الان متوجه شدم...ممنون..

و همونجوری روی صندلی کنار میز کارم میشینه...نمیدونم چه عکس العملی باید نشون

بدم...در ظاهر خودمو مشغول کارم نشون میدم...روز اول موسی به من فرموده بود که خانم

فتاحی رفیق فابریکه مهندس احمدیه...مدیر عامل شرکت...

باز ادامه میده:

- شما چی خوندی؟..

- عمران

- الان غیر از اینجا چه کار میکنید؟..

-مشغول سربازی ام..

-شما از دست من ناراحتید؟...

- متوجه نمیشم؟...ناراحت؟...برای چی باید ناراحت باشم؟..

...

گرم صحبت کردنیم که سایه ی سنگینی بالای سرم حس میکنم...مهندس احمدی با نگاه

غضب آلودی به من ،به خانم فتاحی میگه بیاد تو اتاقش..نفس تنگی گرفتم...به نظرم خیلی

بد شد...نمیدونم باید چکار کنم...دستم به کار نمیره..

چند دقیقه بعد صدای مهندس احمدی رو میشنوم:

- آقای مهندس؟..

-بله؟..

-یه چند لحظه تشریف بیارید اتاقم..

وارد اتاق که میشم خانوم فتاحی رو میبینم که گوشه ی اتاق روی مبل نشسته..

- امری داشتید؟..

- این چک 100 تومنی علی الحساب خدمتتون باشه...فعلاً کار جدیدی نداریم ...به محض

اینکه کار تازه ای برسه در خدمتتون هستیم...

نمیدونم باید چی بگم...اصلا چه اتفاقی افتاده...هاج و واجم...چکو که برمیدارم نگاهی از سر

بی تفاوتی به خانم فتاحی میندازم و میرم بیرون..

وسایلمو جمع میکنم..

حتی حوصله ندارم از موسی خدافظی کنم...

54:

چه جالب بود ............

55:


56:

thats all right

57:

آقا مهدی نوشته خیلی زیبایی بود

58:

چون خط خطیه هیچ دفاعی ازش نمیکنم...ولی تضمین میکنم خالصه خالص باشه...

شما چرا دست به قلم نمیشی؟...

59:

بگذار زیبایی از اندیشه و نام تو آغاز شود
ورویش و هستی و آغاز از سبزی نگاه تو
سرخی آتش خورشید از گرمی مهر قلب تو
آبی آسمان از صداقت تو
نسیم بهار از لطف شمیم نفس های تو
وپاکی آب نشان از صفای درون تو باشد
لحظه ها را پر از شور و نشاط زندگی کن
نگذار زندگی فقط برای زنده ماندن باشد
نگذار تا زندگی برای تو گذراندن لحظه ها باشد
هر لحظه را از نو زندگی کن
تولدی دیگر ملو از دوستی و صمیمیت
با انسانها همدل باش

ذات آفرینش

دخترک شاد بود ، احساس غرور می کرد
فکر می کرد آدمه بزرگیه

همیشه آرزوهایه بزرگ داشت
خیلی دوست داشت بزرگ خطابش کنن
به چند نفری هم عشق داده بود

همیشه پشت نقاب بزرگی پنهان می شد
ولی غافل از اینکه کودکی نکرده بود !

همیشه کتاب های بزرگ می خوند

دخترک بزرگ شد ُ فهمید ؛
فهمید که نقابشو ازش گرفتن
باید از سر کودکی کنه !

60:

اینم خط خطی امروز من:

یادت هست؟ نگاهم میکردی ؟ از میان شکاف در سرت را بیرون می آوردی و چشم میدوختی به گاری پدرم.

ولی من هیچ وقت موقعيت نکردم سیر نگاهت کنم.


تو میدانستی.

هر روز همان ساعت لای درب را میگشودی.

روسری کوچکت را که باد میزد من چه میخندیدم.

و تو دستانت را از درب میکندی و روسری ات را می چسبیدی تا باد اونرا به تاراج نبرد.

و من چقدر دلم میخواست باد ، روسری ات را میوزید و بر دستان من مینشاند تا تو میدویدی بیرون سراغ روسری ات و من شیطنت میکردم و اونرا به باد پس میدادم تا تو باز میدویدی و من سیر نگاهت میکردم.

امااین اتفاق هیچ وقت نیفتاد.

تو دو دستی رو سری ات را میچسبیدی و چشمان مشکی ات را به گاری پدرم میدوختی که نان خشک فریاد میکرد.


نمیدانم نان خشک اضافیتان را چه میکردید ؟ شاید هم اصلاً نان نمیخوردید.

خانه ی شما اون بالا بود.

آخر دنیا! اونقدر دور که تا محله ی شما ، تاول پای من میترکید و آفتاب داغ بالای سرم میرسید.

خانه تان دور بود و من این راه را می آمدم تا ثانیه ای ، چشمان مشکی ات را برای رویایم قرض بگیرم.


میدانی؟ ما هم نان نمیخوردیم.

اصلاً سفره مان را فروخته بودیم.

سفره را که فروختیم ، پدرم گاری گرفت و نانمان را دادایم تا نمک بگیریم وتا نمک را بدهیم و نان بگیریم تا نان را بدهیم و نمک بگیریم.

نان را برای نمک میخواستیم و نمک را برای نان.


کاش می آمدی از درز در ، بیرون و من روی گاری پدرم مینشاندمت و گاری را هل میدادم ، تا تو مثل خواهر کوچکم از ذوق جیغ بزنی و من شیطنت وار ، سریعتر گاری را هل دهم و تو دو دست کوچکت را محک به دسته ی گاری بگیری و من، سیر نگاهت کنم.


اما تو هیچ وقت نیامدی ، روی گاری پدرم ننشستی و من سیر نگاهت نکردم.

پدرم که گاری اش را فروخت ، دیگر به محله ی شما نیامدیم و چشمانت را برای رویا قرض نگرفتم.

نمیدانم تو باز هم آمدی لای درز درب یا نه؟ نمیدانم منتظرم ماندی یا نه؟ نمیدانم.


شاید گاری دیگری آمد و تو چشمانت را به او قرض دادی تا رویا بسازد.

شاید گاری دیگری آمد و تو از درز درب نگاهش کردی و فقط نگاهش کردی و باد که آمد، دو دستی روسری ات را چسبیدی.


کاش میدانستم چشمانت در کدامین رویای دیگر سپس من میرقصد و چه کسی رویای چشمان مشکی ات را لذت میبرد و تو ...فقط نگاهش میکنی ، فقط نگاهش میکنی! همین!

61:

وقتي احساس نا تواني در دوست داشتن مي كنی
وقتي احساس بي لياقتي مي كنی
وقتي احساس نا پاكي مي كنی
وقتي احساس مي كني كسي نمي تونه درد ها تو ليتيام ببخشه
به ياد داشته باش دوست من
خدا مي تونه

پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندی تا ببيني دختری اينجا می خواست در تنهايی خايشانش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟
وسعت آسمان تو اونقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در اون گم شد....

هيچ کس ندانست در بی پناهی شبهای بی ستاره ام
چقدر لبان و قلبم پر از ستاره و دوستت دارم بود.....

و من چقدر بر حقيقی بودنش برخود ميباليدم....

اما..............
شايد که ديگر مهم نيست
که از تو گلايه کنم......

ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد


که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقی بی آلايش

چيزی جز سركوب غرور سنگسار احساس و منطقهای بي دليل نبود؟

من ميروم تا در پس ستارگان خاموش خايشانش گم شوم
بی اونکه تو را در آسمان کوچکم گم کنم.......
و ديگر هرگز از تو نخواهم پرسيد که چــــــــــــرا وسعت آسمان تو اونقدر بزرگ بود که حتی تجسم آسمان کوچک من در اون گم شد ...؟؟؟؟؟؟؟؟
ساغر خوشبختی نتونست برام جام خوشبختی رو به ارمغان بیاره ...فقط تونست بهم
ثابت کنه که چقدر اشتباه فکر می کردم ...

کی ميدونه پشت اين پيچ چه چيزی در انتظارشه ...بيايين با هم صادق باشيم ...عشق واژه بزرگيه ...و معنای بزرگتری هم داره ...ما اينو فراموش کرديم ...فراموشتون نمی کنم ...و

تا همیشه خداحافظ ....

62:

داستان زیبایی بود...شعر داستان نامی بود که یه بار با یکی از بچه ها برای چنین نوشته ایی گذاشتیم...نمیدونم تقسیم بندیه درستیه یا نه؟...

ولی بر خلاف من که نمیتونم به احساسم زیاد در داستان پر و بال بدم شما این توانایی رو به حد وفور داری...

به هر حال ممنون..

63:

سروناز ارجمند ، روشنك گرامي وعزيز ، ناديا بزرگوار از همياري و همدلي شما عزيزان سپاس گزارم

64:

خواهش میکنم

65:


66:

نمیتونم حسادت خودمو از اینکه فقط اسم خانوما رو بردی و مراتب تعجب خودمو از این تشکر عالی پنهان کنم...

دوستدار شما..مهدی

67:

مهدي عزيز گرامي حق با شماست ، شما بزرگوارتر از اين كم لطفي من هستيد كه بخواهيد حسادت كنيد ، من همراهي هاي شما را ديده ام و در همانجاها اگر اشتباه نكنم تقدير و سپاس خود را كرده ام

68:

ممنون...خوشحالم که قضیه زود فیصله پیدا کرد وشما حسادت منو ارضا کردید..


در مورد همراهی فکر نکنم افتخار صحبت با شما رو قبلا پیدا کرده باشم...ولی به هر حال خوشحالم دوستی مثل شما رو پیدا کردم...

فعلا..

69:

(مهدي جان من هم از داشتن دوستاني عزيزي مانند شما خرسندم )


وقتي بزرگ مي شايشان

وقتي بزرگ مي شايشان ديگر خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي

خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرايشانت ميرود

اگر يكروز امت _همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند

وقتي بزرگ مي شايشان ديگر نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي

وقتي بزرگ مي شايشان قدت كوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد و برايت مهم نيست كه تايشان كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي مي كنند

اونها اونقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو اونقدر كمرنگ مي شود كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شايشان دور قلبت سيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني و يكروز يادت مي افتد كه تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي ، اونروز ديگر خيلي دير شده هست

فرداي اونروز تو را به خاك مي دهند و

مي گايشانند: خيلي بزرگ شده بود

70:

چقدر خط خطی
منم یه خط خطی دارم ...



احساس پرت شدن وسط يه جايشان بزرگ که نه پل داره و نه ديواره که بشه بهش چسبيد و نجات پيدا کرد ...

اين حسي بود که وقتي چشماشو مي بست بهش دست پيدا مي کرد

دو هفته بد ترين روزاي عمرش بود از بس فکر کرده بود جسم و روحش آسيب ديده بود
هيشکي نبود که درکش کنه ، اين يه موضوع عادي تايشان اين دوره و زمونه بود
احساس مي کرد هيشکي درکش نمي نمايه فقط مادرشو داشت کسي که کوچکترين غمشو احساس مي کرد و تحمل ديدنشو نداشت .
حتي عشقش فکر مي کرد ناراحتي اون بخاطر مشکلات ماديه ...

اين قضيه هم خيلي آزارش ميداد .

اون شب از شدت مريضي هيچي نخورده بود ، چند دقيقه بود که خوابش برده بود که به زور با صداي مادر که ازش ميخواد بيدار شه و به پدر زنگ بزنه از خواب بيدار ميشه و با کلي غر زدن اين کارو مي نمايه ...
ولي وقتي زنگ ميزنه خواب از سرش مي پره ..

اون شب از خودش نا اميد ميشه و دوباره به رختخواب ميره ولي اين بار ديگه خوابش نمياد ...

از محبت پدر و مادر سرشار شده ...

ديگه نميتونه جلايشان اشکارو بگيره ...

اولين باره که نميخواد جلايشان اشکاشو بگيره و اينجوري از خدا درخواست مي نمايه .

اینجوری دلش میشکنه و نا امیدانه به درگاه خدا میره

اونقدر گريه مي نمايه تا خسته بشه ...

انگار ديگه گريه کافيه ..

انگار يه آدم ديگه شده ...

احساس مي نمايه خدا صداشو شنيده ..........

و بالاخره همه چيز دست به دست هم ميده و هفته هاي سخت تموم ميشه ....

با تمام وجود ميگه خدايا شکرت

حالا ميخواد پرواز کنه دنبال بال مي گرده ....

خودمم نفهمیدم چجوری تمومش کنم

71:

آقا مهدی از من خواست دست به قلم بشم.

تصمیم گرفتم بنویسم.

اما بی هیچ پیش زمینه ای.

فقط امیدوارم انگاه که متن این حقیر را میخوانید دلتان غبار غم نگیرد.....!


رویای زیبا ولی دست نیافتنی سلام....
میخواهم برایت بنویسم.

اما نمیدانم از کجای این قصه پر غصه بنویسم....

می ترسم.

باز می لرزد دل و دستم.

می ترسم با ترسیم تنهاییم توسط واژگان دوباره یاد اون خاطرات تلخ و شیرین بیفتم....!

خاطرات کهنه و پوسیده.

خطرات تلخ و شیرین.

کجایید ای لحظه های شیرین زندگی...


انگار با من از همه كس آشناتري

از هر صداي خوب برايم صداتري

آيينه اي به پاكي سر چشمه ي يقين

بااينكه روبرايشان مني و مكدري


آری.

تو میدانی.

تو بیش از همه میدانی که هرگز فراموشت نکردم.

اونگاه که در ظلمتکده سرای فانی قلب و احساسم را خدشه دار کردی....

اونگاه که مرا در میان غصه ها و زخم زبان ها تنها گذاشتی.....

اونگاه که قلب پر مهر و پاک مرا جریحه دار کردی.....

پاییز بود.

خزان بود.....

خزانی در اوج بهار زندگی من....!

عزیزم آخرین جمله ای که فرمودم یادت هست؟! یادت هست باز هم همانند رسم عاشقی برایت دعا کردم...
یادت هست ....: از خدا میخواسنم لااقل تو زندگی تو یکی خوشبخت بشی....
یادته تو اون شبای تاریک و سرد و بی روح، تو اون شبایی که تنها مونسم چراغ مطالعه و قلم و کاغذم بود چقدر بر روی صفحات سفید با سیاهترین قلم قلبم نوشتم
ستـاره ها بهش بـگین جـدایـی و سفـر بسـه
بگین که این شکسته دل یه عمره که دلواپسه....

یادت هست؟! میدانم که یادت هست.....

دلم گرفته هست ...
از من ...

از تو
...
از هر که اطرافم مانده و از اونان که نمانده اند ...
دلم گرفته هست ...

مثل هواي ابري اينجا! مثل
روزهاي خسته و مأيوس، که پشت سر هم مي آيند ...
از اينتکرار بيهوده ...

و يا حتي از اين دلهره
...

دوست داشتنی ترینم برایت می نویسم.

باز هم می نویسم تا سبک شوم.

اونقدر سبک شوم تا بتوانم به اوج آسمان پرواز کنم و در کنار عزیزانم در عرش کبریایی آرام بگیرم....!


زندگی زیباست اگر پر از عشق باشد و عاشق
پر از شور هست و مستی ولی به یگانه هستیسوگند
دیگر نمی خواهمش......! دیگر نمی خواهمش......! دیگر نمی خواهمش......!

72:

قشنگ بود روشنک ...


منتظر نوشته های بعدیت هستیم

73:

رضا جان جدی میگی؟!
به خدا همین الان تو اداره هول هولکی نوشتم.


باشه چشم.

قول میدم بازم بنویسم.

آخه دلم خیلی پره....!

74:

چشمانم را بسته ام ، خاطراتم را مرور میکنم .......

خودم را در میان دشتی از شقایق میبینم ......

جلو رفتم ..

نسیم خنکی گونه های اشک آلودم را نوازش داد ...

خودم را میان شقایقها رها کردم ...

خودم بودم و شقایقها و خاطره ها ...

بوی نم ، بوی علف ، بوی خاک ......

مستم کردند ......


آواز دل انگیزی که گویا ترانه ای از دیار فرشته ها بود ، مستیم را دو چندان کرد .....

حیران بودم .....

در میان زمزمه ترانه ، نام تو را شنیدم .....

باز اشکانم جاری شد ......

فریاد زدم ...

نامت را ....

شاید فرشته صدایم را به تو هدیه دهد ...

اونچه در دل داشتم فریاد زدم ....

و فرشته زمزمه اش خاموش شد ....

شاید او نیز مثل من اشک می ریخت ......

دویدم شاید باز فرشته ندایی بدهد .....

اما هیچ صدایی نیامد .....

من بودم و شقایقها .........

75:

وصیت می کنم هنگامی که امت مرا در تابوت سیاهی بگذارید تا همگان بدانند هر چه سیاهی بود با خود کشیدم .

و دگر اون که دست هایم را بیرون بگذارید تا همگان بدانند هیچ چیز از این دنیای فانی با خود نمی برم .

و دگر اونکه چشم هایم را باز بگذارید تا همگان بدانند کورکورانه در راه عشق جان نسپردم .

و در آخر گلي از یخ بر بالای مزارم بگذارید تا با اولین اشعه ی خورشید آب شود و بگرید بر سر مزارم به جای معشوق

76:

مرداب

...تمام تنش خیس آب بود.

از گرما همیشه متنفر بود.دلش می خواست همون جا خودشو لخت کنه.

تو اون شلوغی هم حتی گوشش تیز بود .

از پشت سرش صدایی می فرمود : نگاه کن تورو خدا با چه وضعی نشسته انگار دلش می خواد مردا نگاش کنن الان یه چیزی بهش می گم.

با شنیدن این حرفا برگشت و نگاه تندی به زن مسن کرد " خودتون تو جوونی هر کاری دلتون می خواسته کردید ،دامن کوتاه تاپ و شلوار ، روسری چادر هم که تخته ،حالا واسه ما جانماز آب می کشید..." اون قدر تند حرف زد که پیره زن کپ کرد .

همه داشتن نگاه می کردن .

وقتی داشت پیاده می شد چندتا پسر که دم
د
روایساده بودن آروم بهش فرمودن: ای والله...

همیشه از کوچه های تنگ بدش می اومد.

ته کوچه که رسید محکم به در آهنی کوچولویی کوبید.

صدایی پیر و ضعیفی پرسید : کیه؟ " منم سهیلا" پیر زنی لاغر و قد کوتاه درو باز کرد."دختره هنوز نیومده؟" " نه ولی الان پیداش می شه به موقع اومدی ." دو ساعت بعد سهیلا با آرایشی غلیظ و لباسهایی زننده اومد تو اتاق .

برا یه لحظه از دیدن دخترک جا خورد، خیلی کم سن بود و البته قیا فه ی معصومی داشت.

سهیلا رو صندلی نشست وپاهاشو رو هم انداخت ،سیگاری روشن کرد و سپس اولین پک پرسید"اسمت چیه بچه جون؟" لیلا که به گلهای قالی زل زده بود آروم فرمود" اسمم لیلاست و 18 سالمه" خونت کجاست؟ بابا ننه نداری؟مگه با تو نیستم ؟چرا لال مونی گرفتی؟

" چند بار باید اینارو بگم؟ من می خوام از ایران برم البته با یه کم پول." سهیلا نگاه تمسخر آمیزی به لیلا انداخت و فرمود" چشم خانوم .

امر دیگه ای ندارید؟ اول یه پول تپل بهت می دم و بعد با یه هواپیمای خصوصی می فرستمت نیویورک.

راضی هستید که؟" اشک تو چشای لیلا جمع شد .

حتی این زن هم اونو دست می نداخت ." خانوم من خودم می خوام برم.

و پولش رو هم به هر طریقی که می شه در میارم.

حتی..." "حتی چی؟" لیلا سکوت کرد.سهیلا سیگار دوم رو هم روشن کرد." من دزدی و مواد فروشی و از این تیپ کارا نمی کنم و نمی تونم تو رو هم از این طریق پولدار کنم.تو باید به روشی که من می گم پول در بیاری.

وگرنه رو من حسان نکن .

می فهمی؟" " بله می فهمم.

هر چی شما بگید" و تو دلش به این زن نفرین می فرستاد.

ننه مهتاب با یه سینی چای اومد تو اتاق،رفت و چیزی در گوش سهیلا فرمود.

سهیلا با بی اعتنایی فرمود "برو ردش کن .

امروز اصلاًحوصله ندارم." پیره زن بیرون رفت و چند دقیقه بعد اومدو باز هم چیزی در گوش سهیلا فرمود .

چشای سهیلا برقی زد.

زود بلند شد وبا همون سرو شکل رفت تو حیاط.

لیلا نمی دونست اینجا کجاست .

دیگه براش هیچ چیز مهم نبود.

آروم بلند شد و رفت لب پنجره تا هوایی بخوره.

نگاهش دور حیاط چرخید .

نا مرتب و کثیف بود.

مردی خوش هیکل و شیک دید که سپس اینکه یه بسته هزاری گذاشت گوشه ی سینی آب و اونو از ننه مهتاب گرفت به طرف سهیلا که تو اتاق روبرویی بود رفت.

وارد اتاق شد و پرده رو کشید...چشای لیلا گرد شد .


از ترس داشت پس می افتاد .نمی دونست چه کار کنه .

سه تا آیته الکرسی خوند و آروم سر جاش نشست.

کاش می شد بره.

اما کجا؟ دیگه جایی نداشت.

حدود یک ساعت بعد سهیلا وارد اتاق شد.

همون جای قبلی نشست.و سیگارشو روشن کرد.

انگار کمی عصبی بود.ننه مهتاب باز هم با سینی چای اومد تو اتاق و فرمود"خانوم آقا عبد فرمودن که هفته ی بعد یه روز زودتر میان." " مرده شور ریختشو ببرن.

آشغال عوضی.

بچهش داره به دنیا می آد اون وقت این...

بیچاره اون بچه که پدرش این باشه.

واسه من که بهتر می شه .

ننه مهتاب می خوام هفته بعد دبه در بیارم و دو برابر ازش بگیرم.

این جور مردای بی رگو باید تا می تونی بتیغونی."انگار تازه فهمید که لیلا هنوز اونجاست.

زود پرسید" بهت نمیآد فقیر باشی.حتماً خوشی بد جوری زده زیر دلت.

اول کار بهت فرموده باشم که من به اینکه تو کی هستی و چرا فرار کردی کاری ندارم ؛فقط می خوام بگم تو از صدقه سری من می تونی پولی در بیاری پس هر چی گیرت اومد نصفش مال منه .

روشنه که؟" لیلا آروم سرشو تکون داد.

ازترس یه گوشه کز کرده بود .حتی از سعیلا هم می ترسید.دلش می خواست هر چه زودتر از این خونه بره.

سهیلا سرش رو جلو آورد و با صدای ظریفش فرمود" فکر کنم تا حالا باید فهمیده باشی که کار ما اینجا چیه؟ پس فردا اولین کاسیبته.

اصلا برام مهم نیست که می ترسی یا این کارو دوست داری یانه.

که فکر نکنم هیچ کس خوشش بیاد ،امااین پوله که همه چیزو خوب می کنه.

اگه می خوایی بری اون ور آب و ازین قفس آزاد شی پس فردا میایی وگرنه..." لیلا آروم اشک می ریخت و از کوچه های تنگ می گذشت .

از خدا کمک خواست و مدام می فرمود : من چاره ای ندارم.

به مامان و بقیه فکر می کرد .

به خونه ی قشنگشون که هیچ آرامشی واسه اون نداشت .

به یک سال پیش که مهران تنهاش گذاشت.

می خواست بره جایی که هیچ کس نشناسدش .

می خواست زبون هیچ کدومشونو نفهمه تا برا همیشه تنها باشه .

تا کسی خوردش نکنه.


...............................



سهیلا با حرصو ولع فرمود"700 هزار تومن؟ جون اکبر راس می گی؟" " آره عزیزم.

دروغم چیه.

منم عین خودت اولش کپ کردم اما طرف از اون عربای دم کلفته.

شانس آوردیم که به تورمون خورد.تا دیدمش قاپیدمش.

حالا چی می گی؟ کسیو تو پرو بالت داری؟ سهیلا باید یه دختر باکره باشه.

می فهمی که؟ قیمت واسه این این قدر بالاست که طرف دختر می خواد نه زن.

آخ اگه زن می خواست خودتت ترتیبشو می دادی و اون وقت همه 700 هزارتونم مال خودمون بود اما خوب خداروشکر .

350 هم خوبه." "اکبر خنگه یه مشکل هست این وسط." " چه مشکلی؟ همه چیز که جفت و جوره."
"یه دختر هست اما فکر نکنم قبول کنه بره پیش طرف.

کی از عربا خوشش میاد آخه؟" "هیچ کس قربونت برم .

اما همه از پول خوششون میاد .حتی این دختره مگه نه؟
"سهیلا فقط به این فکر می کرد که لیلا کی میاد.

..."خانوم لیلا اومده" سهیلا پرید تو اتاق و به لیلا فرمود" دختر جون شانس آوردی .

که زود اومدی .

سرو شکلت که همون جوریه.

این جوری نمی شه.

اول باید یه تیپ حسابی بزنی تا راحتتر بتونی سرتو بلند کنی .

اون مردو تو حیاط ببین .

با اون می ری ،می برتت خونه یکی از دوستام و اون همه چیزو درست می کنه و بعدش هم می ری خونه طرف.

اگه می خوایی پول خوبی گیرت بیاد و مشتریت شه باید خودتو نشون بدی.

فهمیدی؟" "بله خانوم"

..............................

لیلا داشت از ترس می مرد.

اتاق نیمه تاریک بود و چیزی جز یه هیکل گنده با شکمی بر آومده و پیرهنی بلند چیزی دیده نمی شد.

تمام تنش می لرزید و عرق از صورتش می چکید.

به طرف در فرار کرد اما نتونست اونو باز کنه .

مرد ایستاده بود و نگاه می کرد،انگار می دونست که دخترک چاره ای جز تسلیم شدن نداره.

....لیلا مثل یه گنجشک دستو پا می زد.

جثه ی نحیفش توان تحمل اون وزن سنگین رو نداشت .

درد تمام وجودشو گرفته بود.


نمی دونست چند ساعت دستو پا زده بود .

وقتی چشاشو باز کرد ،گوشه اتاق افتاده بود.

از وضع خودش حالش بهم می خورد.

دیگه راه برگشتی نداشت.

تمام تنش درد می کرد.از این سرنوشت کثافتش داشت بالا میآورد.

....................................

ننه مهتاب با سینی چای اومد تو اتاق .

لیلا رو صندلی نشسته بود و داشت سیگارشو روشن می کرد و زیر چشمی به دخترک زل زده بود...

77:

سروناز جون ، آقا مهدی ، رضا و حمید و روشنک عزیز واقعا خسته نباشید ....

به نظرم حیفه این نوشته ها عنوان خط خطی داشته باشه ......

مخصوصا نوشته سروناز که واقعا زیبا بود .

78:

نادیای عزیز از تشکر شما خیلی خوشحال شدم....!
آخه میگن هر کاری انگیزه میخواد.

البته از نوشته خودم زیاد راضی نبودم.

آخه تو اداره و هزار تا کارو....


79:

خیلی جالب بود...دیالوگها به جا و منظم بود...اضافه گویی تا حد امکان کم شده و مهمتر اینکه پایانی غافلگیر نماينده داشت...

خوشحالم هستعدادی دیگه به جمعمون اضافه شد...

80:

اقا مهدی نوشته منو خوندی؟!
به خاطر حرف دیروز شما نوشتم

81:

بله..ممنون که لطف کردی و نوشتی...برای شروع عالی بود...

و مهم همین شروعه...مطمئن باشین چند روز دیگه به جرگه ی داستان نویس ها وارد میشین..وقتی که خودتون قبول کنین اغاز کاره..

منم اغاز کار شما رو تبریک میگم..

82:

ممنونم آقا مهدی
بله منم معتقدم خواستن تواتستنه و باید از یه جایی شروع کرد تا به اوج رسید
تشویق های شما هم بسیار بجا و موثره

83:

منم خوشم اومد ..

خیلی خوب نوشته بود

84:


85:

محبت داري ناديا خانومم

86:

اينو از تايشان وبلاگم گزاشتم.....
خط خطي چند روز پيش بود...


وقتی میروی نمیرسی ، اما باز هم میروی و انگشتانت را نا امیدانه در خاک چنگ میزنی .

زانوانت را محکم میکنی و بر اونها می ایستی.

بالای سرت روشن هست و پایین تر از اونچه آمده ای ، سایه های سرد.

تو ، سایه روشن را ناامیدانه چنگ میزنی .

اینجا رنگ بی معناست .

اینجا مرز را نمیفهمد.

وقتی میروی، نمیرسی و باز به بالا نگاه میکنی و به پایین و به خاک نمور زیر دستانت، زیر ناخنهایت، زیر تو!

خاک را چاک میزنی تا به بالا برسی ، آفتاب منتظر هست.


وقتی میروی نمیرسی و سایه، امید را خفه میکند و تو بر مزار امیدت نا امید میروی !
وقتی میروی ، شب را چشم می بندی تا به آفتاب برسی .

وقتی میروی نمیرسی و بر خاک می کوبی و کوله پشتی ات را جا به جا میکنی و نفسی عمیق ، بر غبار میکشی.


وقتی میروی عرق چهره ات را بی نگاه میشوی .

وقتی میروی نقاب خنده را می کاری در صورتت تا به آینه دروغ بگویی .

وقتی میروی، می جنگی، نمیرسی ، می بازی، میروی ! تو ، غرور میشکنی .

تو خود، میشکنی ، نمیرسی.

وقتی میروی ، زمین بازیگوشانه تو را باز میگرداند و تو باز ، غروب را خط خطی میکنی و مشت میزنی و بر زانو میروی.


تو میروی، نمیرسی !
وقتی میروی ، مسافر نا رسیده ی سیاهچاله های وقت میشوی ، تو، میروی، زنده میروی ، همراه زندگی میروی، نمیرسی به زندگی ، نمیرسی، میروی! همین!

87:

آسمان هميشه بي ستاره...سهم كبوتران حرم نشين خانگيست!

88:

اگر به دوران كودكي برگردم دوباره بر زندگي لبخند خواهم زد و دوباره همچون گل نو شکفته ای خواهم بود.....!
وبراي پروانه ها شعرخواهم سرود.

ديگر هيچ پيشنهادي را براي بازي كردن رد نمي كنم

اگر برمي گشتم برفراز دشت ها و قله ها با پاهاي كودكانه وبا بال هاي زيباي كودكي ميدايشاندم.
دوباره گل ها را مي بايشانيدم و براي باز شدن غنجه ها دعا مي كردم
چهروزهاي زيبايي بود.پاك پاك.آبي آبي مثل دريا
اری روزهای طلایی.

روزهای پی در پی.

روزهایی که پاک بودیم همچون رودخانه.


قلب هایمان وسیع بود همچون اقیانوس و آرزوهایمان به وسعت آسمان ها بزرگ و دور.....!
نمي دانم كدام وقت بود كه كودكي راگم كردم.شايد اون وقتي كه ديگر بالي نداشتم و فقط با
پاهاي زميني بر رايشان خاك راهمي رفتم وشايد هنگامي كه از سكوت عروسك هابه خشم آمده
بودم و از در آوردن صدايماشين وتفنگ خسته شده بودم
شايد اون وقت كه ديگر براي اسير شدن كبوتران در چنگالگربه نمي گريستم و اين كار
كبوتران را يك حماقت مي دانستم وشايد اون وقتي كه پشتپنجره ايستادم و براي دقايقي
احساس كردم كه وقت متوقف شده هست اما پس از لحضاتيانديشيدم كه وقت هيچگاه نمي ايستد و طبيعت در همه حال آواز هميشگي خود را ميخواند
اين بار اگر برگردم رفتارهاي كودكانه را كنار خواهم گذاشت و از دنيايكودكي
گل هاي لبخند و دوستي و محبت و صفا را خواهم چيد
و مادام با خود زمزمه میکنم که باید زیست.

باید بازی کرد و باید فریاد زد..............

زندگی زیباست.....!

افسوس كه نمي توانوقت را يك لحظه هم به عقب راند.

افسوس که نمیتوان بر خلاف عقربه های ساعت حرکت کرد.

افسوس که نمی توان وقت را نگه داشت.....

اوقات خوش اون بود که با دوست گذشت......!
اما شادي ها و خنده ها را دوباره سبز خواهم كردكودكي من
دوباره مي رايشاند حتي در پشت پنجره امروز و حتي بر رايشان نيمكتي
در سايهدرخت و يا در سايه روشن آفتاب......!

89:

من چه مي دانستم که فردا هوا ابريست
من چه مي دانستم که فردا ابرهاي سياه آسمان دلم را تيره مي نمايند
من چه مي دانستم که فردا خورشيد را نخواهم ديد
چه کسي مي دانست که فردا باران غصه سايبان من خواهد بود
من چه مي دانستم که فردا زلزله روحي خواهد آمد
من چه ميدانستم که جسم زيباي او زير آوار لحظه ها له خواهد شد
من چه مي دانستم که غبار دلتنگي به اين زودي پنجره دلم را خواهد پوشاند
من چه مي دانستم که فردا باد هيزم هاي اميدواري ام را با خود خواهد برد
من چه مي دانستم که فردا سيل غم خانه عشقم خراب خواهد کرد
من چه مي دانستم که طوفان غم سايبان عشق و علاقه ام را به تاراج خواهد برد ..
من چه مي دانستم که آسمان آبي دوستي به آسمان سياه و ابري دوري تنهايي تبديل خواهد شد

نفهميدم که فردا امروز و ديروز نيست ...
من امروز را ديدم و تلخي خود را نديدم
اونقدر در سطل آشغال گذشته دنبال لحظه هاي خوش گشتم و پيدا نکردم ...
اونقدر تلاش کردم تا به لحظه هاي گذشته دل ببندم ولي نشد
گذشته اي سياه و تباه
اين من بودم که بايد گذشته را فراموش مي کردم و دل به اميد هاي آينده مي بستم


و حالا حسرت لحظه هاي گذشته
من چه مي دانستم....




90:

رضا جالب بود.
مهدی و سروناز عزیز ازتون ممنونم.


91:

شما عزیزی...

92:

me too

93:

سرت رو بلند میکنی، صبح شده.

چه مسخره
چند هزار ساله همین جوریه، دست دراز میکنی که قوطی قرصت رو برداری ، میفهمی توی ماشین جا گذاشتیش، زیر لب به خودت لعنت میفرستی و کورمال، کورمال به دنبال بطری مشروبت میگردی، مطمئنی انقد داره که بتونی خواب مزخرفی رو که دیدی از یاد ببری، از یخ دون یخ بر میداری، خنکی یخ یهو خواب لعنتی رو بیش تر به یادت میاره، یه عالمه آدم میان و تو مثل یه حیون همه رو تیکه تیکه میکنی، تصمیم میگیری آخری رو خفه کنی، ساق دست رو میذاری روی گردنش و فشار میدی، صدای خورد شدن هستخون گردنش رو میشنوی، دست هم درد میگیره، و یهو بیدار میشی ، داری دنبال قوطی قرص هات میگردی
وقتی داری لباست رو عوض میکنی متوجه کبودی بازوت میشی، انگار جسم سختی بهش خورده

94:

در رو پشت سرش میبنده و دستش رو دراز میکنه به سمتم :
- یکی هم بده به من!
با تعجب بهش خیره میشم :
- تو که سیگاری نبودی!
پقی میزنه زیر خنده:
- تو هم از اول زندگیت سیگاری نبودی که!از یه موقع شروع کردی!حالا هم من میخوام شروع کنم.بده دیگه!
با شک بهش خیره میشم :
- مطمئنی؟
و به در بسته نگاه میکنم و فکر میکنم نکنه مخصوصا در رو بست؟و فکر میکنم حالا معنی نگاه نگران شوهرش رو وقتی فرمودم من میرم تو بالکن یه سیگار بکشم و فرمود منم با تو میام! میفهمم.حالا چکار کنم؟بگم نه و شروع کنم به دلیل آوردن یا...که صدای عصبانیش فکرم رو نصفه میذاره:
- چیه؟تو که خودت هم سیگار میکشی!چرا من حق ندارم سیگار بکشم؟اصلا اگه اینقدر سختته٬نمیخوام!
از جاش بلند میشه که دستش رو میگیرم و بسته سیگار رو دراز میکنم به سمتش :
- منظورم این نبود!ببخشید...فقط تعجب کردم.تو آخه اصلا سیگار دوست نداشتی٬همیشه به من میفرمودی خوب نیست سیگار و...
یه سیگار برمیداره و با سیگار من روشنش میکنه.ناشیانه سیگار میکشه و میفهمم باید دفعه دوم یا سومش باشه.
-حالا از کی تصمیم گرفتی سیگاری بشی؟
باز میزنه زیر خنده :
-از وقتی علی مجبورم کرد هر بار شما قراره بیائید اینجا ماتیک قرمز بزنم!
نمیفهمم یعنی چی و با تعجب بهش نگاه میکنم.خنده آرومش به قهقهه تبدیل میشه.بلند میشه در رو باز میکنه تا ببینه کسی پشت در نیست و میشینه و آروم ادامه میده.سیگار تو دستشه و به جز پک اول٬دیگه بش کاری نداشته.فکر میکنم بش بگم مواظب باش خاکسترش رو لباست نریزه که شروع میکنه به فرمودن :
-یه بار که داشتیم از خونه شما برمیگشتیم٬به علی فرمودم چقدر دوست دارم یه بار به تو بگم بذاری یه پک از سیگارت امتحان کنم٬خیلی ناراحت شد و دعوا کرد که سیگار سالم نیست و من با زن سیگاری ازدواج نکردم و نمیتونم زن سیگاری رو تحمل کنم و خلاصه...از اون ببعد به خیال خودش مواظبمه.
دستش رو میگیرم و از لباسش دور میکنم و همون لحظه خاکستر سیگار میفته رو زمین.باز میخنده:
-این جاسیگاری رو میبینی؟دیدی چه نطقی برات کرد که ریختن خاکستر از ایوون به بیرون برخلاف اصول زندگی اجتماعی ِ و بت جاسیگاری داد که با خودت بیاری؟این جاسیگاری قراره نقش جاسوس رو بازی کنه٬همراه این ماتیک قرمز.ته سیگار تو میمونه تو این جاسیگاری و من اگه از سیگار تو امتحان کنم٬معلوم میشه...
یه چشمک کوچولو میزنه و باز میخنده و اشاره میکنه به سیگار دستش که دیگه داره تموم میشه :
- ...فکر هم نمیکنه من جرات کنم و خودم یه سیگار بکشم و بعد...
سیگار رو تو جاسیگاری خاموش میکنه و از ایوون پرتش میکنه بیرون و باز قاه قاه میزنه زیر خنده.سیگار منم داره تموم میشه و فکر میکنم الکی یه سیگار حروم شد.کاش وقتی حرف میزد من لااقل سیگارمو میکشیدم.علی در رو باز میکنه و میاد بیرون و من فکر میکنم چه خوش موقع.علی با لبخند بهمون نگاه میکنه.لبخندی همراه با شک.نمیدونم واقعا شک رو تو نگاهش میبینم یا بخاطر حرفهایی که شنیدم این حس رو دارم.سیگارم رو تو جاسیگاری خاموش میکنم و جاسیگاری رو میدم دستش.با دقت یه محتویات جاسیگاری نگاه میکنه و من خاکستر روی زمین رو میبینم.دولا میشم و با دستمالم از رو زمین برش میدارم و دستمال رو با خاکستر توش میندازم تو جاسیگاری :
-ببخشید این خاکستره افتاد رو زمین.جنس کفپوش زمین چیه؟خرابش که نکردم؟ببخشید واقعا....
و با ناز به علی نگاه میکنم و لبخند میزنم.

95:

به بسته سیگار camle لایتم نگاه میکنم، یه چند تایی هست ولی نه انقدر که امشب رو بتونم اهاش سر کنم، باید یکی دیگه برخم، چند قطره قهوه نامرغوب ته فنجون رو مزه مزه میکنم و به گارسن میگم صورت حساب منو سریع بیاره، صدای فرهاد رو میشنوم و متوجه میشم صدای زنگ موبایل خودمه نه آهنگی که توی این رستوران مزخرف در حال پخشه، بر میدارم، اونه و دوباره شروع میکنه به فریاد کردن، تا جایی که میشه صداش رو کم میکنم ولی هنوز ضربات چکش وارش رو توی مغزم به راحتی حس میکنم، گارسن که گند لحظه ای منتظر شده تا فیش رو به من ده با ناامیدی اون رو روی میز میذاره و میره سراغ میز کناری که باهاش کار دارن، یه لحظه فکرم رو از همصحبتم توی تلفن که البته تا اینجا من یه سلامم نتونستم بهش بدم بر میگریم و به دخترک نگاه میکنم،
هر چند پوشش فرم رستوران تنشه اما
لعنت بازم بلند تر داد میزن، دیگه حوصله اش رو ندارم در همون حال که داه حرف میزنه باطری موبایلم رو در میارم، میدونم دیگه از دسترسم خارج میشم چه برسه مجبور شم صداش رو بشنوم.
هر چی هم با نگاهم جستجومیکنم نمیتونم توی رستوران فرودگاه به این بزرگی دوباره دخترک گارسن رو پیدا کنم به ساعت بزرگ سالن نگاه میکنم، دقیقه، مثل ما من البته از اینجا اونم بدون عینک نمیتونم مارکش رو بخونم ولی میدونم ما همون شرکت مزخرف سوئیسیه که حتی سپس کشف اتم هم حاضر نشده شکل قدیمی کارخونه اش رو دچار تغییر کنه، یه دو ساعتی موقعيت دارم
میشینم و کیفم رو باز میکنم، یه کیف دستی کهنه که از هشت سالگی با من بوده، شاید تنها کسی باشه که از بقیه بیش تر راجع ه من میدونه
خیلی مثل همیشه توش شلوغ نیست
چهار تا کتابه با یه کم کاغذ، روان نویس مشکی 02 uni ام هم که شاید تا به حال سی تایی ازش خریدم همراهمه یاد چند ماه پیش میافتم که وقتی همینا رو دیدم با خودم فرمودم چه دیونگی قشنگی، به کتاب ها نگاه میکنم، همه شون یادگا لحظه هایی خوند، مثل تمام اوقات در کنار کتاب هام، یه کیسه سپید هست که در عین کوچکی برام ارزشمنده، درش میارم، وقتی تای کیسه رو باز میکنم یه روبان چاپی قرمز رنگ و رو رفته خود نمایی میکنه یادمه مدت هاست دلم نیومده به این دو تا کتاب دست بزنم، برش میگردونم سر جاش
هنوز یه کم وقت مونده، میرم و سیگار دوباره میخرم و توی کیف کهنه جاش میدم دیگه کم کم اید این منظره ها رو فراموش کنم، این دیوانه خونه رو شاید دیگه نبینمش نمیدونم دلم راش تنگ میشه یا نه ولی میدونم من شانس زیادی برای به دست آوردنش ندارم، چه که من چیزی ندارم و رقیبان همه چیز، به پله های برقی فرودگاه مهرآباد نگاه میکنم و به زن جوانی که مشغول کلانجار رفتن با چمدون بزرگش هست نگاه میکنم و پام رو روی اولین پله میذارم، تقریبا هیچ کس نمیدونه من دارم میرم.تلفنمم که روی مادرم قطع کردم فقط یه صادق میمونه که خودش میفهمه و اون، اونم دعا میکنم بفهمه وقتی میخوام از ماشین وارد محیط سرد باند بشم، روان نویسم رو در میارم و وقتی که همه دارند از ازدحام پله ها شکای مینمايند و میخواند زودتر سر جاشون برنامه بگیرند، خیلی کوچیک روی یه قسمت سپید نرده ای که به پله هاست مینویسم و متوجه میشم یه نفر داره نگام میکنه منم سریع در روان نویسم رو میبندم و به سمت صندلی ای که قراره 7 ساعتی رو توش بگذرونم میرم، از مهماندار برای راهنماییش تشکر میکنم، و دوباره به جمله ناتمومی که داشتم مینوشتم فکر میکنم:
دوستان روز وروزگار خوش و خدا نگه دارتون باشه
کو.

.

.

.


96:

ساعت از 12 و نیم گذشته بود که دیدم اومده، ساعت ها بود که اینجاها میپلکید، کوچه های اطراف رو.

دور میزد، ولی حاضر نبود پاش رو اینطرف بذاره
میفرمود دنبال کسی میگرده، برنامه بوده در رو براش باز نمايند ولی هنوز پیداش نکرده بود
یعنی از وقتی از خونه رفته بود بیرون، شاید دیشب ، دیگه نیومده بود
دیدم همه جا براش پیغام گذاشته تا زود تر برگرده
ناراحت شدم، فکر کردم اگر روزی بخواد بره و ببینه من نیستم چی کار میکنه، شاید توی دلش نگکه چرا این چراغ امشب خاموشه،
هر چی باشه بهم فرموده ود اون مال من نیست، و منم پذیرفته بودم، رفتم و در حالی که با قوطی قرصم کلانجار میرفتم کنار تخت، روی زمین سرد دراز کشیدم
نمیدونم ساعت چند بود، که صدای زنگ شنیدم، کنار پنجره رفتم، دیدم با گریه داره به بالا نگاه میکنه،وقتی منو دید گریه اش بیش تر شد،
هم خوشحال بودم و هم متعجب، با عجله در رو باز کردم، سریع خودش رو بین بازو هام جا داد، از گریه داشت میلرزید
رفتم و براش یه لیوان آب آوردم، بیچاره مجبور شد دو دستی لیوان رو بچسبه، بد جوری می لرزید چند تا آمپول مسکن دکترم بهم داده ود که وقتی سردردم وحشتناک میشه میزنم، رفتم و با تجربه های گذشته ای که داشتم یکی براش زدم، انقدی طول نکشید که خوابش برد، روی تخت خوابوندش، به بسته سیگارم نگاه کردم، برش داشتم و پالتو کهنه ام رو هم پوشیدم و از خونه اومدم بیرون
خیلی فکر کردم، معنی این حرکت این بود که اون برای همیشه مال منه، مال خود، خودم برف سختی بود، یعنی این جوری که این چند ساله دیده بودم پاریس هیچ وقت برف عادی نمی اومد،
زیر برف تا کنار اتوبان میرم، وقتی بر میگردم سر راهم از stake huse غذا می گیرم چون میدونم وقتی بلند بشه خیلی گرسنه اش میشه
به خونه میرسم و بی صدا در رو باز میکنم، وقتی میرم یمبینم سر جاش نیست، دلهره ام زیاد میشه، همه جا رو میبینم، نه این غیر ممکنه
همون جا کنار تخت، که دیشب خوابم برده بود بیدار میشم
به ساختمون رو برویی نگاه میکنم، مثل همیشه شب گذشته یادشون رفته چراغ رو خاموش نمايند.


97:

بسته سیگارش توی دستش بود وقتی میخواست بازش کنه یادش امد که میفرمود نکش عادت میکنی بهش ولی بهش احتیاج داشت حتی وقتی اولین نخ رو هم روشن کرد قیافه عصبانی و ناراحتش رو بین دود سیگارش میدید.تا جلوی Bus stop دوتا نخ کشیدش....سوار شد قصد داشت مقداری پیاده روی کنه و سیگار بکشه سر پیچ خانومی بهش فرمود ببخشید فندک دارید بهش داد تشکر کرد و رد شد.تلفنش زنگ زد جواب داد ولی وقتی داشت از خیابون رد میشد و میخواست یه نخ دیگه روشن کنه بسته سیگارش توی کیفش نبود خیلی خودش رو فحش داد که هواسش نبوده و گمش کرده یه لحظه بعد خندش گرفت یادش امد اون هیچ وقت نمیخواست سیگار بکشه حتی بعضی وقتا وقتی دود سیگار رو میکشید توی ریه هاش فقط اون وقت بود که بهش میفرمود بیا سیگار بکش دختر دودش که بدتره !!!!! تا خونه پیاده رفت در حالی که گوشی mp3 توی گوشش بود و داشت شعر Era رو بلند بلند میخوند .......
یک راست رفت توی اتاقش ساعتها از پنجره به بیرون نگاه میکرد تا صداش کرد میفرمود بیا غذا بخور با این که هیچ علاقه ای نداشت به زور رفت ...............
شاید اگه اون بود الان حالش انقدرها هم بد نبود هنوز از سیگارهای که کشیده دل درد داشت اهمیت نداشت عکسش رو در اغوش گرفت و خوابید شاید خواب ببیند!!!!!!!

98:

بچه ها داستاناتون خوب بود ....

ولی چرا همه از سیگار داستان مینویسن ....


99:

چه داستان های زیبایی....!

100:

مرا با سیگارم تنها بگذارید

سیگار چیز زیاد بدی هم نیست!!!!!

101:

من مدت هاست این جوری نمینویسم، نمیدونم الان چمه اگه یه کم یه جوری شده ببخشید.

102:

واژه ها واژه نبودند، دختران بزک کرده خیابانی بودند که برای خوش آمد یان و اون خنده بر لب میرقصیدند، از کنار کوچه با حال نزار میگذشتم و میخندیدم، از بس که موزیک لعنتی لغت های خوبی داره، یه کم اونور تر حالم بد میشه یه عالمه واژه بالا میارم، اما اینا هنوز بزک نشده ولی کسی که به خاطرش واژه ها سر هم شد دیگه کجاست، یعنی بوده قبل از فهم بودن، اگر آره پس چرا میتونسته فرای بودن بیندیشه و بفهمه، آیا این عین ظلم این خدای نیست، سوالی پرسیده شد، با جوابی واحد و من دو لغت میدانستم و دیگری سه و برخی پنج
من یه کم دیگه امشب اینجوری پیش بره میتونم جسم قبلیم رو احیا کنم

103:

لعنتی، بس کن دیگه، چرا هر جا میرم هستی، هر کاری میکنم دنبالم میای، به هر سمت میغلتم تو بامنی، سایه لعنتی من کی خورشید رو فریاد کدرم که سایه ای بخوام، چرا بین این همه آدم من، خواهش میکنم من از من به من تا تو از من به تو فاصله بیش تری میبینم این بعنی تو از منیت من به من نزدیک تر شدی، دارم دیونه میشم.
لعنتی دلم میخواد یه چاقو بر دارم و تو آینه ببینمت و بعد تیکه تیکه ات کنم، دلم میخواد از بلند ترین جای ممکن پرتت کنم پایین، دلم میخواد بهت سم بدم، نابود شی، خوب کمکم کردی که برتر باشم، خوب دیگه چی، اگه یکی بهم دادی، دو تا گرفتی، اگه یه تشویق کردی، به خاطر صد تا کار بود، دیگه نمیخوام روحم مال تو باشه، شیطان به قیمت بهتری میخره، لااقل خیالم راحته که شیطانه، دم از خدایی نمیزنه، برو بمیر، دیگه نیستی، نه این که از الان نباشی ها، نه اصلا نبودی، یکی مثله من با نلوغش تو رو ایجاد کرد، انقد دروغش گنده بود که همه فکر کردن ،راست میگه
گم شو

104:

دیوار یه کم نزدیک میشه، بهش یه تشر میزنم، از کنار راه میبینم که به سمتم برگشته، ولی دیگه چه اهمیت داره، تفاخر درد تنها چیزی بود که داشت، خواهش میکنم خفه شو تا بتونی بفهمی، اصولا یه مرده بیش تر میفهمه، برای همینه که میمیره، برای همینه سالیان ساله امت میمیرند، امت وقتی میمیرن ، که زیاد بدونن، من چرا پس از اول باید زیاد میدونستم، جرمم چی بود؟
اشتباه دو تا احمق، لعنت به همتون، چند لحظه از طناب آویزونی و بعد چشم هات بسته میشه امتی که کنار جرثقیل اعدام وایسادن همه کف میزنن
اولین بارم بود اینجوری میامت

105:

دوستان چندان هم بیراه نمینویسند با سیگار به رستگاری میرسید

106:

طبق معمول داشت توی وبلاگهای که جزو پیوندهاش بود میکشت توی یه وبلاگ تازه که اد کرده بود.دید نوشته برای یکی از دوستهامون دعا کنید کنجکاو شد ببینه چه اتفاقی برای اون شخص افتاده وقتی رفت و نوشته های اون رو خوند باورش نمیشد که یکی مثل خودش پیدا بشه با همون درد.

نوشته بود اونم درست جایی بود که کسی که دوستش داشت بود دختره بیچاره هنوز باهاش تماس نداشت اونم داشت روز شماری میکرد ولی اون یه شانس داشت دوباره ببیندش و اون نداشت!!! براش پیام گذاشت پیامی شاید برای همدردی برای اینکه بهش بگه وضع تو انقدرها هم بد نیست و یادش امد که اون همیشه بهش میفرمود ممکنه یه اتفاق بدتر از این هم رخ بده .درست میفرمود همیشه چیزهای که به نظرش بد میامدن وقتی باهاش صحبت میکرد میدید میشد بدتر هم بشه خیلی بد .بالاخره نوشتش رو تموم کرد و دکمه ارسال رو زد صفحه رو بست و با یه دنیا فکر یه صفحه دیگه رو باز کرد در حالی که داشت فکر میکرد و شاید هم محاسبه میکرد فردا کی میرسه.....

و حالا داشت صدای فرهاد میامد

یه شب مهتاب ماه میاد توی خواب
من رو میبره کوچه به کوچه.................


107:


خیلی جالب بود

108:

امروز دوباره باهاش بحثش شد سر یه مساله باز هم بیخودی! از جایی که پیاده شده بود تا خونه پیاده امدش!شاید میخواست فکر کنه و شاید هم خیلی چیزهای دیگه رو به خودش ثابت کنه!خیلی راه امد دوباره دلش خواست سیگار بکشه اولین مغازه ای که دید رفت تو ولی زود پشیمون شد و امد بیرون یاد حرفهاش افتاده بود بازهم رفت ولی این بار واقعا نیاز داشت داشت میمرد و شاید………رفت توی مغازه یه بطری اب خرید و یه بسته سیگار 10 تای .

روشن کرد و باز هم دوباره قیافه عصبانیش رو توی هر پکی که میزد میدید ولی باز هم همچنين گفت تا نزدیک خونه رسید بسته سیگارش رو که چهارتا نخ توش بود با فندکش گذاشت روی یه دیوار و رفت با این قصد که دیگه هرگز لب نزنه! هنوز داشت فرهاد با صدای بلند میخواند که رسید به خونه رفت توی اتاقش و باز هم مثل قبل به بارون خیره شد بارونی که حسابی خیسش کرده بود………..


109:

چی بیشتر از پک زدن به یه سیگار برگ و گوش دادن به صدای مواجای دریا تو یه شب تابستونی میچسبه؟

110:

دلم میخواست بگم این پنج دقیقه از زندگیت برای هیچکس تو این دنیا اینقدر مهم نیست که برای من٬پیشم بمون!ولی نفرمودم.فقط لبخند زدم و فرمودم باشه.از تخت که بلند شد و از اتاق رفت بیرون٬چشمام رو بستم.با صدای آب چشمام رو باز کردم و پتو رو کشیدم رو خودم.فکر کردم چطور بخوابم و پتو رو چطور روی خودم بندازم تا باز بیاد کنارم دراز بکشه.پتو رو تا بالای سینه‌ام میکشم بالا و به دستها و گردن برهنه‌ام فکر میکنم.کافیه؟نه!پاهام رو تکون میدم و پتو رو کنار میزنم.به پای برهنه‌ام فکر میکنم.کافیه؟نه!آرایش میکنم!همونطور که به صدای آب گوش میدم٬سریع از جام بلند میشم و تو کیفم دنبال لوازم آرایش میگردم.ماتیک؟نه.شاید وقتی کنارم دراز کشید٬بخواد لبهام رو ببوسه٬ماتیک نه!ریمل؟خط چشم؟رژگونه؟ریمل کافیه.کافیه؟نمیدونم.صدای آب قطع میشه و میفهمم چند لحظه بیشتر موقعيت ندارم.ریمل رو پرت میکنم تو کیفم و می‌خزم زیر پتو.پتو تا بالای سینه٬خوابیدن به پهلو برای نمایان شدن بهتر برجستگیهای اندامم و یکی از پاها بیرون.لبخند میزنم.کافیه؟وقتی وارد اتاق میشه و بهم نگاه میکنه٬میفهمم کافی نبوده.میفهمم هیچی کافی نیست.میفهمم هر کاری میکردم کافی نبود.باید بره سرکار و....

من٬کافی نیستم.....!

111:

طفلکی دخترک بیچاره اون حالش بدتر بود....از صبح حال درستی نداشت بیخودی خودش رو با تلویزون نگاه کردن مشغول کرد بعدش دید حالش رو نداه که حرفهای اون اشخاص رو گوش بده بلند شد رفت بالا از توی کیفش کتاب پنین رو در اورد صفحه 95 رو باز کرد و شروع کرد به خوندن صدای شر شر بارون نمیزاشت هواسش رو جمع کنه تا دقت کافی رو داشته باشه یه لحظه چشمهاش رو بست و اون رو جلوش دید خیلی خوشحال شد رفت بغلش کرد و حتی بوسیدش بعد یه دفعه یه صدای رعد امد چشمهاش رو ناخداگاه باز کرد دستهاش دور تنش پیچیده بود مثل اینکه یه نفر رو به قدر محکمی بغل کرده باشه دلش میخواست گریه کنه ولی نکرد دلش میخواست اون صدای رعد رو نفرین کنه ولی نکرد فقط دوباره چشمهاش رو بست شاید بتونه دوباره ببیندش ولی ندید باز کرد و به صفحه کتاب خیره شد سعی کرد دقتش رو روی کتاب متمرکز کنه خوند ولی خسته شد....رفت تا مقداری بتونه بخوابه ولی حتی نتوست بخوابه همچنان به صدای بارون گوش میداد.....بلند شد یه چای خورد و دوباره نشست پای برنامه های چرت و پرت تلویزیون حوصلش سر رفت و دوباره رفت دم پنجره تا بارون رو نگاه کنه!!!!طفلکی کاشکی هیچ وقت سوار اون هواپیمای لعنتی نشده بود و کاشکی هیچ وقت به مقصد نمیرسید!!!!!!

112:

نگاهش خسته بود انگار سالهاست مرده بود ولي سعي ميكرد خودش رو زنده نشون بده .

براي اينكار خيلي هم تلاش نميكرد چندان براش و براي ديگران اهمميت نداشت كه زنده باشه يانه همه از كنارش رد ميشدن نگاهي مينداختن و بعضيا ميفرمودن ببين به اين جووني داره خودشو تايشان دود سيگار غرق ميكنه .

درست بود داشت غرق ميشد ولي نه در دود سيگارش بلكه در افكارش و چه فرو رفتني دعا ميكرد كه براي هميشه بره فردي داشت رد ميشد و مثل هميشه نگاههاي مسخره اشون ديگه طاقت نيوورد بلند شد و فرمود آقا لطفا اون قرص سيانوري كه ميفرموديد رو بديد به من .....


113:

سر درد ش هر لحظه داشت شديدتر ميشد احساس ميكرد كم كم داره تعادل نداشته اش رو از دست ميده .

هر چي فكر تو دنيا بود ريخته بود تو سرش .

دوستش داشت براش حرف ميزد ولي با خودش ميفرمود چرا اين داره لباشو تكون ميده و بعد انگار وارد دنياي ديگه شده اولش همه جا تاريك بود چشمش جايي رو نميديد صدايي اومد و اونو به اسم ميخوند هي ميفرمود چرا اينجوري شدي؟ از خودش پرسيد واقعا چرا اينجوري شدم چرا ؟ نه ديگه نقطه اي باقي نمونده بود برا ادامه بايد ميرفت خسته بود خسته از همه چشماشو رو هم گذاشت آه اخر رو كشيد و خودشو از كثافت اين دنيا خلاص كرد خلاص خلاص ..........


114:

با سپاس از دوست ايشانار ارجمندم روشنكنوشته های خط خطی



نوشته های خط خطی
نمي دانم اين چندمين بار هست كه دست تو را گم مي كنم .

شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ...

اما مرا كودكي تصور كن ...

يا شاخه گلي تنها در سياره ات ...

كنايه هاي من از سر خشم نبود ...

تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ...

حال كه مي خواهي برايشان برو ...

مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت ..

هيچ دور نيست اون وقت ...

گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود ....

مي دانم كه لحظه وداع نزديك هست ....

بايست ....

! من خواهم گريست ...

تو به جان من بدي روا نداشتي ...

تو خواهش قلبم را نديده مي گيري ....

و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ...

يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد ....

زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....


نوشته های خط خطی




115:

سودابه عزیز من٬سلام.....
نمیدونم چطور شروع کنم و چی بنویسم.الان چند دقیقه هست که نوشته‌ام سودابه عزیز من٬جلو مونیتور نشسته‌ام٬به اسمت نگاه میکنم و...

گریه میکنم.نمیتونم باور کنم که حالا باید تا مدتها اسمت رو بنویسم و نتونم صدات بزنم.به آدرس ای-میلت نگاه میکنم و به روزی که با هم ساختیمش فکر میکنم....یادته؟بابا تازه برای من و شاهین کامپیوتر خریده بود و من زنگ زدم به تو که کامپیوتر رو آوردیم و بیا تا قبل از اینکه شاهین بیاد ما دوتایی کشفش کنیم.برنامه شد تو هم از وسط راه یه کارت اینترنت بخری و بیاری.یادته سودابه؟تو از بقالی وسط راه به من زنگ زدی که چه کارتی بخرم؟بقال ِ هم مثل اینکه از تو خوشش آمده بود!مدام راهنمایی میکرد و سعی میکرد کمکت کنه...آخرش هم خیلی محترمانه بهت شماره تلفن داده بود که اگه مشکلی داشتی بهش زنگ بزنی.یادمه وقتی رسیدی خونه ما حالت خیلی بد بود و من بهت کلی خندیدم.تو فرمودی به قیافه بقال ِ میآمد که تحصیلکرده باشه.طبق معمول هم یه داستان غم‌انگیز ساختی در مورد پسری که با زحمت دانشگاه قبول میشه بعد با سختی درس میخونه ولی در آخر کار پیدا نمیکنه و مجبور میشه شغل پدرش رو ادامه بده.من قیافه غمگینی به خودم گرفتم و با اندوهناکترین صدای ممکنم فرمودم میخوای کاری کنی که باعث خوشحالیش بشی؟تو با تعجب و شک بهم نگاه کردی : چی؟و من دیگه نتونستم جلو خودم رو بگیرم و منفجر شدم : بش زنگ بزن و باش دوست بشو! تو هم فقط سر تکون دادی و فرمودی خیلی بیشعوری!یادته سودابه؟ دارم دیوونه میشم.از تصور اینکه تو دیگه نیستی.از صبح که از فرودگاه برگشتیم دارم خاطراتمون رو مرور میکنم.شاهین هم حتی فهمیده.برام گردو تازه پوست گرفت و آورد بخورم.تمام اینها بیشتر برام غم انگیزه تا خوشحال نماينده.فکر میکنم تو چقدر گردو دوست داری و دیگه نمیتونم بخورم.برای اولین بار بود که شاهین رو اینجوری میدیدم : در زد و آمد تو اتاقم (یادته که همیشه چقدر با هم دعوا داشتیم که در بزنه وقتی میخواد بیاد تو اتاقم؟) ظرف گردو رو گذاشت جلوم٬یه لحظه نگام کرد و فرمود بخور اینها رو و رفت.انتظار داشتم مثل همیشه دستم بندازه و مسخره بازی در بیاره برای اینکه دارم گریه میکنم و بگه تو باز مثل دخترهای ضعیف شدی و تمام خواهر ِ بزرگ و قوی بودنت همینه و اینا ولی هیچی نفرمود.شاید فکر میکنه اگه من هم روزی برم چی؟نمیدونم مامان بهش چی فرموده که اینجوری شده ولی امیدوارم لااقل چند هفته همینطوری بمونه!اگه تو بودی میفرمودی خوش بحالت برادر داری و من سعی میکردم بهت ثابت کنم اصلا هم اونطور که تو فکر میکنی خوب نیست و تو گوش میدادی و آخرش باز سر تکون میدادی و میفرمودی ولی کاش منم یه برادر داشتم!سودابه...سودابه.....فکر میکنم بدون ِ تو چطور برم کلاس پیانو٬چطور برم مهمونی بچه‌ها؟بدون تو چطور روزها رو بگذرونم؟زندگیم چی میشه؟خب امیر هست ولی...

اَه!چقدر ناله کردم!تو هم تازه رسیدی و خسته باید بشینی این چرت و پرت های من رو بخونی.راستی!سفر چطور بود؟پرواز با هواپیما کیف داشت؟یادته به هواپیماها نگاه میکردیم و میفرمودیم یعنی میشه یه روز سوار هواپیما بشیم؟می‌خندیدیم و می‌فرمودیم حقوقمون رو جمع می‌کنیم٬میریم میپرسیم ارزونترین بلیت هواپیما داخلی مال کجاست٬یه روزه فقط برای هواپیما سواری میریم و برمیگردیم.تو فرمودی اگه قزوین باشه خیلی خنده‌دار میشه : من و تو صبح بریم قزوین و عصر برگردیم تا فقط سوار هواپیما شده باشیم و بعد هم کلی در موردش حرف زدیم و خندیدیم.یادته سودابه؟الان من مثل دیوونه‌ها نشستم جلوی مونیتور و زیر لب برای خودم چیزهایی که مینویسم رو میخونم و گریه میکنم....نوشته‌هام رو هم درست نمیبینم.اگه چرت و پرت مینویسم ببخشید.از صبح٬از همون لحظه که از اون پله‌های لعنتی بالا رفتی و من دیگه ندیدمت دارم فکر میکنم یعنی دفعه بعد کی میبینمت؟مهسا٬خواهرت چنان گریه میکرد که.....

نباید بت بگم سودابه؟آخه پس به کی بگم؟کاش نرفته بودی.کاش علی هم اینجا زندگی میکرد.چرا باید اینطوری بشه؟تا حالا گریه پدرت رو ندیده بودم.تو مراسم پدربزرگت هم بابات گریه نکرده بود.یعنی من ندیده بودم شاید.امروز صبح ولی.....تو که رفتی٬ما استقامت کردیم تا فراخوان نمودن که هواپیماتون پرواز کرده و بعد رفتیم.شاید هممون ته دلمون امیدوارم بودیم که چیزی بشه و برگردی.با اینکه میدونستیم بالاخره باید بری.امروز نه٬فردا....اصلا نباید اینجوری ازدواج میکردی.خیلی خرم!ببین برای اولین میل دارم چه چیزهایی مینویسم!راستش جرات نمیکنم میلم رو دوباره بخونم.همینجوری برات میفرستمش.باز میام٬باز برات مینویسم....دلم میخواد "صدای پای آب" سهراب رو که همیشه با هم میخوندیم٬بخونم.کاش بودی سودابه....

116:

صداش از جا پروندم :
-باز چکار میکنی با خودت؟
به بازوم که پر از لک و زخمه نگاه میکنم و میخندم :
-هیچی.چند تا جوش کوچولو که باید نابود میشدن!
سر تکون میده:
-آخه هر جوشی رو که نباید فشار داد٬عزیزم!ببین چه بلائی سر دستت آوردی؟دیگه نمیشه نگاهش کرد!
بلند میخندم:
-تازه پاهام رو ندیدی؟پنجشنبه عصرها که بیکارم تو خونه٬وقتی از پنجره اتاق خواب نور میتابه٬رو تخت میشینم٬با یه سوزن به موهایی که زیر پوستم رشد کردن کمک میکنم بیان بیرون....
و بلندتر میخندم :
-تازه کی دیگه به دست و پای من نگاه میکنه؟
با اخم بهم نگاه میکنه :
-وای....چرا؟مگه ما چند سالمونه؟
یه لحظه شک میکنم که بحث رو عوض کنم یا تا آخر ادامه بدم؟
-راستش فکر میکنم اینکه چند سالمونه خیلی مهم نیست!مهم اینه که چند ساله ازدواج کردیم...
ابروهای نازکش میرن تو هم (راستی چطور همیشه ابروهاش اینقدر مرتبن؟به ابروهای نامرتبم فکر میکنم و اینکه باید برم آرایشگاه یا لااقل خودم تو خونه تمیزشون کنم) و انگشت اشاره‌اش رو به نشانه تهدید بطرفم تکون میده:
-عزیزم!هیچوقت اینجوری نگو!به خودت بستگی داره!به اینکه چند سال ازدواج کردی مهم نیست.باید بتونی خودت همه چیز رو خوب نگه داری٬مثل روزهای اول.
و میخنده.با ناز.فکر میکنم چقدر خندیدنش قشنگه و اینکه چقدر دوست داشتم منم میتونستم اینجوری بخندم...
-چند ساله راستی ازدواج کردی؟
-چهار سال.
دلیلی نداره دروغ بگه.به سال پیش فکر میکنم که برای منم این عدد چهار بود و اینکه این روحیه رو نداشتم.اینجوری نبودم.چرا...
-چطور آخه....
صدای زنگ موبایلش سوالم رو نصفه میذاره.شروع میکنه تو کیفش دنبال موبایل گشتن و من با با دقت بیشتری بهش نگاه میکنم.چرا تا حالا متوجه نشده بودم؟چند روز همکار بودن تو یه اتاق زیاد نیست ولی چرا ندیده بودم؟ناخنهای بلند و قشنگش با یه لاک صورتی کمرنگ٬پوست صاف دستش که ناخودآگاه باعث میشه من آستین مانتوام رو بکشم پائین که دست پر از موام دیده نشه٬آرایش مرتب همیشگی‌اش٬موهای رنگ شده مرتبش که کمی از زیر مقنعه پیداست و کاملا یکرنگه و ریشه‌های سیاه مو دیده نمیشه و....

چرا من اینطور شدم و مریم اینطوری؟به خودم سعی میکنم فکر نکنم.به اینکه چند وقته میخوام برم آرایشگاه و با بی‌حوصلگی و تنبلی نمیرم و فکر میکنم فردا و فردا...

به صفحه نمایشگر موبایل که پیداش کرده نگاه میکنه و لبخند میزنه.فکر میکنم چند وقته چنین لبخندی ندیدم؟لبخند یه عاشق واقعی و منم لبخند میزنم و نگاهمون میفته به هم و کمی سرخ میشه.فکرمیکنم چهار سال....

-سلام عزیزم
-مرسی.آره.تو خوبی؟
-نه.وقت ناهاره دیگه.تو الان کجایی؟
-مواظب خودت باش خیلی...
-آره!ساعت دو.مرخصی هم گرفتم برای چند ساعت آخر.کجا برنامه بذاریم؟
-وای نه...نمیخواد تا اینجا بیایی.یه جا برنامه بذاریم٬از اون ببعد با هم میریم...
-آخه...
-باشه عزیزم٬مرسی.پس تا ساعت دو.
-منم....پس تا بعد.
گوشی رو قطع میکنه و با لبخند بهم نگاه میکنه.چرا اینقدر سرخ شده؟اینقدر هنوز عاشق شوهرشه؟سپس چهار سال هم؟احساس میکنم میخوام گریه کنم.من سال پیش چطور بودم؟چه احساسی داشتم وقتی مجید زنگ میزد؟آخرین باری که با هم دکتر رفتیم کی بود؟دنبالم هم نیاد٬فقط با هم بریم.نکنه...؟
-مریم؟میشه یه چیزی بپرسم؟ببخشد گوش کردم حرفهات رو٬ولی....چه دکتری میخوای بری؟خبری ِ؟!
میخنده و سرش رو کج میکنه.فکر میکنم شاید به خاطر همین خنده نازشه که رابطه‌اش با شوهرش اینطوری مونده و من....
-نه.خبری نیست.دستم چند وقته درد میکنه٬میخوام برم دکتر ببینم چیزی نباشه.راستی یادم رفتم بگم بهت:من از دو میرم٬میتونی به جای من چند تا کار انجام بدی؟
لبخند میزنم.تا امروز فکر میکردم هر زندگی مشترکی٬در سالهای اول به جایی میرسه که عشق فراموش میشه٬حالا با دیدن مریم همه چیز برام عوض میشه.دیگه لازم نیست به خواهرم بگم با منطق ازدواج کن چون عشق از بین میره.عشق هم میتونه بمونه....
-معلومه که میشه.بهش خیلی هم سلام برسون.خیلی ماهه شوهرت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.
یه لحظه نگاهش عوض میشه.تلخ.شک.ناراحتی.اعتراض. میفهمم کدوم و شاید مخلوطی از همه.دهنش رو باز میکنه تا چیزی بگه ولی باز لبهاش رو به هم فشار میده و لبخند میزنه.دلم میخواد بپرسم چی شده که باز موبایلش زنگ میزنه.به صفحه موبایل نگاه میکنه و صورتش از احساس خالی میشه.یعنی کیه؟
-سلام.
-آره.خوبم.تو چطوری؟
اون نازی که تو صداش بود کجا رفت؟
-نه.ساعت دو.مجبور شدم مرخصی بگیرم.
-میدونم.مثل همیشه.
با لبخند عذرخواهانه‌ای بهم نگاه میکنه و میره به سمت در که بره از اتاق بیرون.کیه تلفن؟در رو که میبنده آخرین کلمات رو میشنوم :
-نه!خودم تنها میرم.بعد میام خونه....
در رو میبنده و صداش محو میشه.درست نمیشنوم.دیگه درست نمیبینم.درست نمیتونم نفس بکشم.سعی میکنم آروم بمونم.فکر میکنم حالا معنی اون نگاه رو میفهمم.به حرف احمقانه‌ای که زده بودم فکر میکنم «خیلی ماهه شوهت که میاد دنبالت تا با هم برید دکتر.».چطور نفهمیده بودم؟چطور حدس نزده بودم؟میخندم.به تلخی.در رو باز میکنه و میاد تو.صداش میپیچه تو اتاق:
-مامانم بود٬سلام رسوند.
با لبخند بش نگاه میکنم:
-تو هم سلام میرسوندی.
نگرانیی که تو نگاهش بود از بین میره و بهم لبخند میزنه.با اطمینان.با آرامش.با خوشبختی.فکر میکنم من چه حقی دارم که حس خوب یه آدم رو ازش بگیرم؟
-خب حالا بهم بگو فقط چه کارهایی رو وقتی نیستی به جات انجام بدم؟

117:

سرمو از زیر پتو بیرون آوردم و به صفحه ی تلوزیون زل زدم.

دوست داشتم فرار کنم و از این همه نگاه منتظر که با امید فردارو انتظار می کشیدن خلاص شم.

فرا جواب میاد و من فقط خودم می دونم سر جلسه چه گندی بالا آوردم.

مدام صدای ماردین تو گوشم تکرار می شد" اگه فوق بگیری حتما پیشت می مونم..."
صبح زود از خونه زدم بیرون .

دوچرخه بابارو برداشتمو راه افتادم.

همه خواب بودن.

رفتم و از عابر موسسه مالي همه پولامو برداشتم.

دوونیم بیشتر نبود.

گوشی لعنتی بود که بازم صداش در اومد.

اصلا" حال اینو که سوالای مامانو بقیه رو جواب بدم نداشتم.

دکمه خاموشو فشار دادمو وبه ساعت بلیط نگاه کردم.

مقصد: مریوان....ساعت حرکت: 8.30 صبح
ساعتو نگاه کردم.یک ساعتی می شد که حرکت کرده.

کولمو محکم تو بغل گرفتم و برا آخرین بار از خونه خدا حافظی کردم.

از گریه های مامان و غصه های بابا برا آخرین بار خداحافظی کردم....
.............
نمی دونستم با دیدن من چه عکس العملی نشون می دن.

سپس یک ساعت خونه رو پیدا کردم.

دستام می لرزید .

زنگو زدم.

"...خانوم و آقا خیلی منتظر شما بودن .

اما هیچ خبری ازتون نشد .اونا تا دم آخر چشم به راهتون بودن..."
تو اتاقم رفتم.

سراغ عروسکام.

یه پاکت رو میز بود .

درشو باز کردم...." نیلوفر رهنما رتبه کشوری 10"....

118:

اینم خط خطی من ...


آب بر زمین خشکیده و من در فکرم
شب با مهتابش چه رنگ زیبایی دارد
عابر در خیابان چه سوزناک و چه زیبا میخواند
و با رفتنش چقدر عقربه های ساعت آزارم میدهند
دیگر خواب معنایی ندارد ..

شاید بیداری معنایی ندارد ..

نمیدانم این خواب هست یا بیداری
هرچه هست حس خوشی نیست
چقدر این سکوت زیباست ...

چه کارهای بزرگی میتواند بکند
چه معلم بزرگی هست ...

افکار ، بر سرم ریخته و بی رحمانه موهای سرم را می کند
دیوانه ام می کند ...
باید رها شد ..

باید از شر افکار راه نجاتی جست
مادر میگوید چرا موقع خواب سرت را شانه میزنی ...
او نمیداند در خواب برنامه مهمی دارم


مرا در سکوتم رها کنید ...

119:

پوست سرشو اون قدر با ناخوناش خارونده بود که کزکز می کرد.فردا نتیجه 5/2 سال تلاشش معلوم می شه.

آخرین سیگارو از تو پاکت درآوردو در حالی که برگه هارو تو کاور میذاشت بهش پک می زد.

کیف پولشو خالی کرد؛ اما هر چی می شمرد پول یه کیلو شیرینی درست حسابی نمی شد؛ مگه اینکه فردا پیاده بره دانشگاه.
تمام شبو داشت پایان نامه رو زیر پتو مرور می کرد.

نفهمید کی خوابش برد .

با صدای ساعت بیدار شد.یه لیوان آبو چندتا بیسکویت برداشت.

نو ترین لباسشو که 4 سال پیش خریده بود پوشیدو راه افتاد.

خورشید داشت در می اومد....همه بلند شدنو شروع کردن به دست زدن.

باورش نمی شد همه هستاداش جلوش بلند شدنو باهاش دست دادن .

احساس غرور کرد.
...................
آقای حسینی نگاهی بهش کردو فرمود " یه سری مصاحبه هایی هست که باید انجام شه .

البته من به سطح علمی بالای تو ایمان دارم ؛ اما تبعن مراحل باید طی بشه .

توام تا اون موقع که خبرت می کنیم برو یه هستراحتی کن"
وقتی در اتاقو بست همون پسر چند روز پیشو دید که داشتن محل کارشو بهش نشون میدادن.

تنها چیزی که یادش می اومد این بود که پسره کاردانی کامپیوتر داره و فرزند شهیده.
......................
کتابها خیلی مرتب چیده شده بودن .

همه تازه و تمیز.

انگار نه انگار ورق خوردن.

صدایی نازک پرسید" آقا جلد دوم اینو هم دارید؟" " بله .

بفرمایید.

جفتش می شه 8 تومن".با دستای سرخش بهترین کتاباشو به دست دخترک داد.

سوز هوا بیشتر شده بود....


120:

دیگه از نگاههای احمدو بقیه خسته شده بود.دلش می خواست یه درس حسابی بهشون بده که حالشون پايه ی گرفته شه انگار یادشون رفته بود که همه زیر دست اونن .

اون مدیر عامله .

اون همه کارس.
دوساعتی بود که تو اتاق تنها نشسته بود.احمدو به اتاق احضار کرد.

شروع کرد به توضیح دادن پیشرفت کارا.

مدام سرشو به علامت تایید تکون میداد.تو دلش می خواست احمدو خفه کنه.

چرا معنی همه حرفا و کلماتیو که به کار می برد نمی تونست بفهمه؟از کل حرفای احمد جز یه چیز دستو پا شکسته چیزی گیرش نیومد،اما به رو خودش نیاورد.

وقتی به تلاششون نگاه می کرد ، اینکه چه جوری کارا رو دستشون گرفتنو به هم پاس میدنو اون عین یه تماشاچی فقط نگاه می کنه ، از خودش بدش میومد...
همه رو توکریدور جمع کرد."بچه ها گوش بدید ، شرایط قراردادها تغییر کرده .

البته به طور موقت.

متاسفانه حقوق این ماه همه 30% پایین تره .

البته احتمالن فقط این ماه.

چون توضیحی جز کسادی یازار نیست ، هر کدوم که فکر می کنید براتون نمی صرفه می تونه بیاد واسه تصفیه حساب..."
کسی اعتراض نکرد و همه آروم برگشتن سر کاراشون.

به هوای اینکه خیلی خوب به همه گوشزد کرده که اونا به اونو پولش نیاز دارن برگشت تو اتاق......
" احمد ...

احمد..." سی دی رو طرف احمد دراز کرد و فرمود " هر کار می کنم رایت نمی شه"...

121:

14 روز بدون روح و قلبش زندگی کرده بود چه طوری؟ مثل یه ادم مرده بی احساس قبل اینکه هواپیما بلند بشه تمام قلب و احساسش رو با اون ماشین فرستاده بود و حالا بدون هیچ احساسی داشت میرفت توی سالن ترانزیت سرش گیج میفرفت خانم بغلی فرمود اب میخوری؟ بعد ازش پرسید حالش خوبه؟ با یه بغض خورده شده و با یه صدای بم فرمود اره خوبم ممنون خانم! چمدونش رو داد و رفت طبقه بالا یه شیشه اب خرید و منتظر شد تا بگن برن سوار شن میخواست برگرد موقعی که امد بیرون از اون یه چیزی خواست ولی وقتی دید رفت فرمود هیچی کی نیست بجز اون که حالا توی راه خودش شایدم رسیده باشه و رفت ولی با چه حالی!!!!!حتی وقتی روی صندلی هواپیما نشست و کمربندش رو بست کنار دوتا اقای دیگه و به اهنگهای ام پی تریرش گوش میداد و اشکهاش رو یواش یواش پاک میکرد بلند شد و ساعتها پرواز کرد تا شاید دوباره رسید ولی هنوز باورش نمیشد مثل یه خواب یه خواب تو بیداری!!!!!!!!!!!!

122:

خواهش میکنم توجه کنید این نوشته من بسیار خط خطیه و هیچ گونه(یعنی به هیچ وجه) ازش دفاع که نمیکنم هیچ میگم چه نویسنده بی خودی داشته فقط خواهش میکنم یا شروع به خوندنش نکنید یا تا انتها بخونید


این نوشته راغنیمت هست از دو بعد یا تصحیح کنم این نوشته غنیمت شمردن دو و یا شاید بیش از دو اتفاق هست، ابتدا موزیک خوبی که میشنوم و بعد مشکلی که در تماس با آی اس پی من برای این دوستان پیش اومده، یا به قول محمد آقا جان چه دیباچه ای
تیرگی را چند تمثیل هست یکی شب، دیگری رنگی که گه گاه از پوست درخت گردو باز پس میدارند و بسیار شق دگر ولی یکی از اونها دل آدمی هست، براستی درک این مشکل هست که تیرگی چیست، آخر مدتهاست آموزگاری نداشته ام که تعلیمی دهد مرا پس مینویسم تا کارآزموده بدین فهم رسم و اگر نرسم نیز چه باک که من مسکینم و نمیتوانم برای آموزش این امور به پیش علما رفته و طلب فیض کنم، داشتم از تیرگی میفرمودم و از دانستن اون، ما تیرگی نمیدانیم چیست یا بهتر هست فرموده شود من تیگری ندانم چیست چرا که امید بدین دارم شما بدانید و در این نوشته مرا یاری کنید و اگر ایرادی داشت بگویید چرا که جهل من بر شانه هایم سنگینی میکند و اشتباهاتم بسیار
دشاتم از تیرگی میفرمودم و این که در حقیقت من چیز هایی به وفرو میبینم و بدان تیرگی میگویم، فرض مثال همین گل وقتی هنوز به روز زمین پا ننهاده در تاریکی هست، حال نمیدانم دل آمدمی چنین هست یا نه چرا که من کلا کم میدانم ولی میفرمودم از نشانه هایی که هر کجا بر در و دیوار هر وغازه یمبینیم می گوییم این تیرگی هست ولی نمیدانم چرا کسی جلوی من مدتی هست از این حرف ها نمیزند تا بپرسم دوست عزیز کدام را میگویی ولی باز هم بگذریم اصولا ما در حال گذریم و لعنت به من چرا که دکارت که دوستان رنه صدایش میزدند فیلسوفی بود که گرایش ریاضی داشت و وبر که دوستانش که کم هم نیستند مارکس صدایش می نمايند گرایش به ادبیات حال من از همان عوان کودکی هم دلشیفته شعر بودم و هم مشتاق ریاضی ولی مسدله ای که هم اکنون متوجه شدیم این بود که دکارت نام بزرگ یک نفر هست و مارک اسم کوچک یک نفر پس معلوم یمشود ما با مارکس وبر راحت تریم چرا که به اسم کوچک همگی صدایش میکنیم و رنه دکارت را به اسم بزرگ اصلا شاید این همین دلیلی باشد که من هر چه از دکارت میپرسم دری وری میشنوم و در عوض مارکس اینقدر عظیم نگاه داشته میشود حال من هر چه میگویم دوستان مارکس تنها حرف های شیلینگ و فیخته و دکارت را جمع بندی هوش مندانه ای کرد، آبمان به یک جوب نمیرود که نمیرود اصولا کاش هر دو این دو و اون سه بودند و هایدگر و یوهانس هم کناری مینشستیم در کافه تئاتر و از قهوه سرد کافه لذت میبردیم اصلا ما و اونها را به فلسفه چه کار وقتی من ادعای فلسفه ام میشود شما اون ها را ول کنید و از من بیاویزید که خزعبلاتم جدید تر هست، اصولا شما نمیدانید چه میکند این تجدد حتی در تفکر مثلا اسکورسیزی که ای قربان اون سین های اسمش بشوم میاید و میگوید فیلمی بسازم برای مسیح که گویا اعتقاد دارند دینشان از اوست و در اون فیلم اندیشه هگل همچی یهویی اون وسط ها پیدا میشه و همه این تز و اونتی تز رو میپذیرند بدون این که فاتحه ای هم بر مزار این بنده خدا بخوانند اصولا دیدید که هر چه جدید میشود پذیرفتنش بهتر میشود حالا هی فیخته بیاید و بگوید البته اینو شاید یکی دیگه فرموده باشه من از کجا بدونم ولی وقتی بححث بر سر این میشود که خدا و انسان و جهان کدوم یک حقیقت ترند بیاید و بگوید چون دنیا ماده تفکر انسان هست خوب این از اون حقیقت تر هست و بعد هر چه من بیچاره البته با کمک دوستان بپرسیم که فیخته از نژاد آریای هستی که باش چرا زور میگویی مگر نه این که(اینجا یه سری کلمات رکیک هستفاده شد اون هم به این دلیل که بلد نیستیم جواب بدهیم)
خوب اینهمه رفتیم و بعد نفهمیدیم تیرگی بالاخره کدام هست چه قدر این نویسنده وراج هست خدایش عقل دهاد ولی داشت میفرمود ما تنها داریم از "چند" تیرگی صحبت میکنیم در حالی که من محزون حتی از"چگونگی" این امر بی خبرم بذارید مثالی بیاورم که بهتر باشد فرض مثال شما از کنار غاری می گذرید و در اون غار دریاچه ایست و در دریاچه یک ماهی بیچاره نه ادیسون تا به حال پایش به اونجا رسیده نه غار کشف شده که امت برای دیدن طبیعت زیبای اون تو اونجا را برق کشی نمايند و سیستم گرم نماينده بگذارند و آسانسور و دیگر چیز ها چرا که همان طور که یمدانید این چیز ها برای دیدن طبیعت لازم هست، حال داشتم به این ماهی بی نوا اشاره یم کردم که نمیداند نور چیست، چه برسد به این که بداند خورشید چیست حالا من بیایم و چراغ قوه ای که در میتینگ هم میهن یادگاری گرفتم در بیارم و بگویم ببین دوست عزیز این که میبینی نور هست و خورشید چیزی هست که اون هم از خودش نور در میکندو حالا ماهی بیچاره احتمالا اون قلپ آبی که در دهانش هست با عجله قورت می دهد(چرا که میترسد نکند شما در بروید) و سریع میگوید دوست ارجمند این که در دست تو بود نور بود یا این که من همه جا را دیدم مسببش نور بود حال خورشید نیز چنین هست؟
و من در حالی که دست در جیب کرده ام در حال عبور از بالای غار هستم چرا که به من چه ربطی دارد برای ماهی ها کلاس آموزشی بگذارم اما داشتم از تیرگی میفرمودم راستش من میبینم شب وقتی ماه نیست می گویند شب توجه کنید من الان دوبار اکانتم درست شد پس ادامه اینو بعدا مینویسم، اصلا شاید ننویسم آخه به من و شما چه که تیرگی چیه بریم دنبال روزمره های زندیگ و البته سیگار نکشید، حرف مادر پدر ها رو گوش بدید و سبزی و میوه های تازه هم برای رشد خوبه هر چند ندونید برای چی رشد میکنید اصولا ندونستن بهتره

123:

رفت توی کافه کافه ای که به توصیه یکی از دوستان اومده بود فضای کافه اونو در خودش فرو برده بود و احساس میکرد چه سالهایی میتونست اینجا بیاد ولی نمیدونسته همه چیزش زیبا بود و قتی دخترو پسری وارد میشدند و دز گوشه دنجی مینشستند و شروع میکردن به زمزمه کردن اون زمزمه هاشونو هز چند نمیشنید ولی براش مثل این بود که کنار یه رود نشسته و داره به صدای زنده جریان آب گوش میده .

اونقدر تو این حالت فرو رفت که احساس کرد حیات خودش بسته به ادامه این زمزمه هاست و فکر کرد اگر صدای آب قطع بشه باید چیکار کنه ؟

124:

میدونی عزیزم داشتم به این فکر میکردم که چه طوری میتونم بدون تو زندگی کنم اخه!!!هیچ فکر کردی اگه بری من چه طوری میتونم تحمل کنم؟ نه فکر کردی اخه.بعد تو چی کار کنم باشه قول میدم گریه نکنم .اینا رو وقتی داشت اون میرفت بهش میفرمود دستش رو گرفته بود و همین طور اشک میریخت وقتی برگشت و نگاهش کرد فرمود مگه قول ندادی گریه نکن؟ اشکهاش رو پاک کرد و فرمود ببین دیگه گریه نمیکنم .موقع جدایی بود انقدر دستش رو محکم گرفته بود که به زور دستش رو از بین دستهای نرم و لطیفش در اورد باورش نمیشد داره میره وای خدای بزرگ و از خواب پرید داشت دوباره اون صحنه رو میدید .بالشش از اشکهای شب گذشته خیس خیس بود بلند شد دست و صورتش رو شست و به عکس نگاه کرد داشت با چشمهاش باهاش حرف میزد و یه دفعه دید یه خنده روی لبهاشه خیلی خوشحال شد و عکسش رو بغل کرد تا دوباره خوابش رو ببینه!!!!!!!!!!!!

125:

سپس چند ساعت انتظار بالاخره از مطب بيرون اومدم
شانس آورده بودم که با معرفي نامه رفته بودم دکتر اگر نه خدا مي دوست تا کي معطل مي شدم ...

بايد دارو رو از همونجا مي خريدم آخه ممکن بود تو شهر خودمون گير نياد
بلافاصله به نزديکترين دارو خونه رفتم و نسخه دکتر رو تحايشانل دادم دارو هارو يه نگاهي ميندازه و شروع مي نمايه قيمت هر دارو رو با خودکار قرمز جلايشان هر کدوم بنايشانسه
خداي من ظاهرا داره از پول جيب منم بالا ميزنه ...

خلاصه جمع ميزنه و ميره که دارو هارو بياره ...
يه دستي به جيبم ميزنم ...

اميدوارم پولم برسه ...

پولارو ميشمارم اول يه لعنت به خودم ميفرستم ، بعد ميگم خوب به من چه که اينقدر گرون شده ؟
آخه اين چه مرضيه که دارو هاش اينقدر بايد گرون باشه ؟ تازه ايشانزيت متخصص هم هيچي ...
خلاصه يه سيصد تومني کم ميارم ...

به مسئولش ميگم :
- اين دارو ها اينجا باشه الان بر ميگردم آخه سيصد تومنش کمه
- اشکالي نداره بعدا بيار
- آخه من از شهرستان ميام راهم دوره ، الان بر ميگردم
- اشکالي نداره بنداز تايشان صندوق
از حرفاي مسئول دارو خانه شک مي نمايم ....
يه نگاهي به نسخه ميندازم ...

اينجا مبلغهايي که جمع زده چهار تاست در حالي که به من سه نوع دارو داده
همينطور که دارم دنبال يه خود پرداز ميگردم تا از کارت اعتباريم پول بگيرم چشمم به يه دارو خانه ديگه مي افته ..
ميرم تو و نسخه رو نشون ميدم ...

ولي ظاهرا اشتباهي نشده دارو ها همينقدر گرونه ...
تا شهر خودمون دوتا شهر فاصله دارم بالاخره يه خود پرداز پيدا ميشه ...


يه نگاهي به اطرافم ميندازم و کمترين مبلغو که براي برگشتم لازمه از دستگاه درخواست مي نمايم ...

پول که از دستگاه بيرون مياد بلافاصله تو جيبم جا ميگيره که مبادا کسي ببينه چقدر پول گرفتم ...
برگشتم به سمت دارو خانه راه زیادی بود منم وقتم کم بود ...

دو دل بودم که بقیه بدهی شو برگردونم یا نه ...

چند قدم جلو می رفتم و دوباره می ایستادم بالاخره تصمیممو قطعی کردم و رفتم و بقیه پولشو دادم
شب شده فکر کنم اگه تاکسي بگيرم بتونم آخر شب برسم به خونه ...

ميرم به سمت خيابون که تاکسي بگيرم که اين بار بي اختيار دستم ميره رايشان جيبم ...
دوباره بر مي گردم به سمت پياده رو ...

اگه چاره داشتم تا محل ميني بوس ها مي دايشاندم ولي افسوس که حالمم خوب نيست ...

اگه تايشان پياده رو پله بود چهار قدم قبل از پله و پنج قدم سپس پله رو ميدايشاندم
يهو چشمم ميفته به يه گدا که به شدت زخميه و گوشه خيابون گدايي مي نمايه ...

پاي زخمي شو نشونم ميده و شروع مي نمايه از بد بختياش برام بگه ...

داره اشکم در مياد ...

همه جيبمو ميريزم بيرون نگاه کن ؟ منم از شهرستان ميام اينا برام مونده حالا ببين اگه مستحق تر از مني بگير
سرشو ميندازه پايين و شروع مي نمايه به رفتن ...

يهو از رفتار خودم پشيمون ميشم ...

از يه طرف عجله دارم که زود تر برم از طرف ديگه سر جام خشک شدم ...
اعصابم ريخته به هم ميخوام داد بزنم ...
خيابونا کش مياد جلو چشمم ، بالاخره ميرسم ولي ديگه ماشين نيست مجبورم سوار تاکسي بشم ...
يه تاکسي قراضه پيدا ميشه نمي فهمم کي سوار ميشم و کي راه ميفته
غم اومد که گريون کنه چشمامو نتونست
شب اومد که داغون کنه دنيامو نتونست
این آهنگیه که راننده تاکسی گذاشته .......
با اين ترانه اشکام در اومده نميخوام جلوشو بگيرم ...

دقيقا بر عکس ...

غم داشت داغونم مي کرد ....

اتاق تاريکه و فقط نور مانیتور بر اتاق حاکمه ...

فقط نگار پيشمه ..

ميگه تو اينقدر دلت نازک بوده و من نميدونستم ؟ و بعد اشکامو پاک مي نمايه ، وقتي اين کارو مي نمايه همه غمها فراموشم ميشه
يهو بغل دستيم که داره با اون يکي بغلي حرف ميزنه سنگينيشو از رايشان هيکلم بر ميداره
تازه مي فهمم چقدر خسته ام کرده ...


126:

خیلی خوب بود اقا رضا .....


کم کم داری نویسنده میشیا !!!!

127:

لطف داری آبجی خانوم
اینم خط خطی ما بود دیگه
ممنون از اینکه روحیه میدی

128:

خیلی پربارتر از یک خط خطی ساده بود.


129:

امروز تونستم....
همه چیز آماده بود .

خیلی راحت به نظر می رسه .

وقتی به رگهای دستم نگاه می کردم که برآمده شده بود و نوک آمپول که روش بود ، یه کار انجام نداده جلومو گرفت....

هنوز چیزی واسه عزیزام ننوشته بودم .

کلی حرف دارم که همه رو باید زود بنویسم .

و برای تو هم همین طور.

با مریم رفتم خرید و به خیابونای شهرم برای آخرین بار با دقت نگاه کردم .

به امتای جورواجورش به درختا و آسمونش .

لحظه ها دارن سپری می شن .

و من باید همین روزا برم .

دیشب وقتی به مریم نگاه می کردم که آروم خواب بود ؛ پشت به من؛ از اینکه چقدر دوسش دارم اشک اومد تو چشام.

راستش خودمم باورم نمی شه که این منم که دارم به راهی می رم که ازش می ترسم.

باورم نمی شه تمام رویاهام و آرزوهام نابود شدن و دیگه کارم تو این دنیا تموم شده .

نمی تونم به چشای بابا و مامان خوب نگاه کنم .

دوست دارم محکم بغلشون کنم و تو بغلشون بخوابم اما نمی تونم....من نتونستم برای شادیشون هیچ کاری بکنم...

کاش نوشته هارو امروز نوشته بودم ؛ الان همه چی تموم شده بود .

اما خوب امروز فهمیدم که جراتشو دارم.

گوش دادن به آهنگای متالیکا و ارا تمام لحظاتو عین یه فیلم جلو چشام نمایش می دن .

چه لحظات گذشته چه لحظات آینده...


130:

نوشته های خط خطی
......در انحنای تنهایی خویش ...

بین ماندن و رفتن ...

بین بودن و نبودن ...

بین نیاز و هستغنا ...

بین خاموشی و فریاد ...

رفتن را برمیگزینی !
حسی گنگ و نامفهوم با معنایی به وسعت اندوه تو را در بر می گیرد و بغضی خاموش گلویت را می فشارد.

میشکنی ...

میشکنی و از مرور خاطره ها خیس میشوی !
می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی خواهی پوسید .

می دانی در زیر لایه های سکوت و فراموشی
خواهی پوسید.

می دانی در چشم این رگذران غریبه مهجور خواهی ماند.

آری خوب می دانی که از خستگی حرف های بر دل مانده مچاله خواهی شد ...

ولی رفتن را بر می گزینی.
می دانی دوباره باید پشت این حصارهای تودرتو خالی برای بودن تلاش کنی و باز با این روزمرگی بیهوده بجنگی اما رفتن را بر می گزینی!
می روی و سکوت پیشه می کنی و اونقدر غرق در این سکوت می شوی که می خواهی سکوتت را فریاد کنی! ....

با تمام وجودت فریادکنی! ....

با تار و پودت!
پس دوباره باز میگردی ....

ولی می دانی آری خوب می دانی که سکوت را نمی توان فریاد زد.


و ای کاش کسی معنای این سکوت ا می فهمید!


131:

آقا حمید مرسی .

خیلی قشنگ بود

132:

ممنون
امیدوارم پس رفت نکنم

133:

دوستان خط خطی های زیبایی داشتین
مخصوصا آقا رضا

134:

لطف دارید
ولی من هنوز از هستادانی مثل سروناز و مجید و مهدی و .........

خیلی کمترم

135:

نزدیک به 13 روز میشد که ننوشته بود برایش!!!!!!!
دفترش را گشود هنوز هم عطر او را میداد با دیدن عکسش کنار صفحه دفتر دوباره بغض کرد ولی قول داده بود قول داده بود گریه نکنه و میخواست محکم باشه مثل قبل !!!!!دختر محکمی بود ولی تغییر کرده بود دل نازک شده بود دلنازکتر از اونچه که فکر میکرد!!!!! با کوچکترین حرف بغضش میگرفت و گریه میکرد و متنفر بود از این کار!!!!! براش نوشت بهت قول میدم دیگه این طوری نباشم یعنی میشد امتحانش ضرری نداشت یا بهتر میشد یا بدتر!!!!
نیمدونست در واقع چی میخواد براش بنویسه خودکار رو توی دستش چرخوند و نوشت فقط قول میدم گریه نکنم و به خاطر محکم باشم محکمتر از قبل.عکسش رو بوسید باهاش حرف زد و از ترس اینکه کس دیگه ای نبینه مثل همیشه لای دفتری که خودش براش خریده بود پنهان کرد.دفترش رو گذاشت توی کیفش حالا یه حس تازه داشت یه حس خوب انگار اونم خوشحال بود وقتی داشت عکسش رو میزاشت یه لحظه بهش خندید و چقدر دلش براش تنگ شده بود حالا میتونست محکم باشه و بلند شد !!!!!!

136:

اینو تو پی ام برای یه نفر نوشتم
انقدر بی حوصله ام که حد نداره
باید ببخشید که انقدر حتی به خودم زحمت نمیدم که تیکه های نا مرتبطش رو جدا کنم
اگر کسی حوصله ویاریشش رو داشت ممنون میشم
و این که امیدوارم یه نفر لااقل بفهمه آخرش چی میشه


مشتش را باز کرد
سکه ها رايشان ميز ريخت
قهقهه اطرافيان يکي پس از ديگري، هر يک گايشاني تازيانه اي بود به روح پسرک
پسرک با بغضي که نميدانم منشائ اش کدام حس ناشناخته بود نگاهي به مرد تنومند که اکنون بلند تر از سايرين يم خنديد کرد
و نگاهي حسرت زده به چند سکه ده پنسي
پسرک متوجه چشمک مرد به يکي از حاضرين نشده بود
مرد آرام آرام به سمت بار رفت
و در حالي که در خروجي از نظرش محو نميشد، به ميز نگاه مي کرد
پسرک نگاهي کرد
با رفتن مرد مذکور، ديگر فاصله يا باسايرين نداشت
يک جست خوب و سکه هايش را باز مي ستاند
ولي ترسيد، زير چشمي، با همان کينه نگاهي به جمع دور ميز کرد
و موقعيت رو مغتنم شمرد،
جستي زد و مشتش رو از سکه ها پر کد
حالا موقعيت داشت تا از سردي سکه ها لذت ببره
ولي هنوز از ديسکو بيرون نيومده بود
سريع به سمت در حجمه برد
که متوجه نشد دقيقا چچه اتفاقي رايشان داد
و لحظه اي بعد طعم خاک اره و شوري خونm مزه هاي جديدي در دهان کوچکش بودند
مردي که چند لحظه پيش جمع رو ترک کرده بود، ظاهرا با هماهنگي دوست تنومندش اين حرکت پسر رو حدس زده بودند
و با جا بجا کردن يه صندلي
.....................
پسر از جا بر خوايت
حالا تايشان آستانه در ايستاده بود
دوباره به ميز نگاه کرد
و بعد به مشت کوچک و گره خورده اش خيره شد
چند لحظه اي مات موند
نميدونم چه قدر وقت برایش گذشت
ميشد تايشان صورت خون آلود پسرک چيزي رو تشخيص داد
حسي نا معلوم ولي دهشتناک
زير لب زمزمه اي کرد و سه سکه نقره رو به سمت ميز پرت کرد
و با بغضي فروخورده از جمع گريخت
از همه گريخت
مردي که مضغول مرتب کردن لباسهاش بود
و ظاهرا شاهد اين ماجرا بود
از اطاقي که در پشت ميز ها و در حقيقت انتهاي اون مکان برنامه داشت به سمت ميز اومد
براش صندلي اي گذاشتند
رايشان ميز نشست
نگاهي به سکه ها کدر
کرد و فرمود
بچه خوک کثيف، فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره
اي لعنت به من و من و من و من و من و من
ميخوني؟ هستي؟ نظرت چيه؟
حرام زاده،فکر مي کرد عفت خواهرش بيش از اين ها ارزش داره

137:

چی بگم چی بگم
واقعا زیبا بود!!!!!!!!!!

138:

A Psychopath

دیوانه در خیابان قدم میزد و از زنده بودنش لذت می برد ...


بوی اواخر تابستان به مشامش می خورد و او را مسرور می کرد ...

این باعث میشد که بخندد ...

خنده او از سر خوشحالی بود ...

او براستی دنیا را زیبا می دید و از اون لذت می برد ...

می خندید و پیر مرد بر حال او قبته می خورد و زیر لب می فرمود : جوان بیچاره ...

دیوانه !

با اون چهره نه چندان زیبا لبخند زیبایی بر لب داشت ...


کودکان موقع دیدن او دو دست را مشت کرده و شصت خود را در دهان کرده و از دیدن او لذت می بردند و می خندیدند ....

و می فرمودند : دیوانه !

بر لب جوی آب می نشست و آواز می خواند ...

پسرکی که دستش در دست مادر بود به او اشاره کرد و فرمود : دیوانه !

زن به حال مادر او غصه می خورد ...

و میفرمود بیچاره مادر این دیوانه !

شصت های هر دو دست را در جیب های عقب شلورش کرده و لبخند زنان قدم میزد ...
دختر از او متنفر می شد و خنده او را به معنای دیگری برداشت می کرد و زیر لب سپس ناسزا به او می فرمود : دیوانه !
موقعی که پسرانی را در خیابان می دید برای اونان شعر میخواند و سوژه ای برای اونان می شد و مدتها او را اذیت می کردند و در آخر به می فرمودند ...

دیوانه !

دست راست را بر قلب گذاشت و با دست چپ پهلوی راستش را گرفت و مثل زخم خورده ها بر زمین سجده کرد و به آرامی فرمود : آخ
مردی درشت اندام به او نزدیک شد کتفش را گرفت و او را بلند کرد و از حال او پرسید ...


جواب داد : خاطراتم را یاد کردم ، احساسم درد گرفت ...
مرد از او دور شد و فرمود : دیوانه !
قدم زنان به نانوایی رسید ...

بی پروا نانی برداشت و رفت ...

نانوا قصد کمک به او را داشت ...

فریاد زد ...

برگرد دیوانه ....
من از تو چیزی نمیخواهم برگرد دیوانه ....

139:

رضا نوشته هات هر دفعه قشنگتر میشن ادم دلش نمیاد فقط یه تنکس بزنه ولی این قانونه نیست!!!!!!!
به هر حال شماها خوب مینویسید چون اقا مهدی نوشته هات رو میخونه و همین طور بقیه به هر حال موفق باشی همیشه

140:

ساناز جان اگه بری داستان های اولی منو بخونی اصلا باورت نمیشه که من اینارو نوشتم ...
پس
مطمئن باش که تو هم میتونی ..
منم با روحیه ای که شما بهم میدید می نویسم
هرچند به نظر خودم خیلی خوب نیستند ..............

راستی کی آقا مهدی داستانای منو خوند ؟

141:

Happy Birthday to You...
Happy Birthday to You....
صداي بلند او -كه وقتي داد ميزد زيرتز از هميشه ميشد - صداي جمعيت رو خاموش كرد :
خواهش ميكنم به فارسي!
و شروع كرد:
تولد،تولد،تولدت مبارك...
و همه به دنبالش.چشمام رو بستم و سرم رو به پشتي مبل تكيه دادم.صداي جمعيت،موسيقي،هواي دم كرده اتاق،بايشان شمع،بايشان كيك....همه چي تو سرم ميپيچيد.سال پيش حتي فكرش رو هم نميكردم كه امسال تولدم اينجوري باشه.سال پيش فقط من بودم و او...چشمام رو باز كردم و به همسرم چشم دوختم.با صداي بلند ميخوند و دستهاشو در هوا تكون ميداد و ديگرون رو به خوندن تشايشانق ميكرد.از هميشه خوشگلتر شده بود.با آرايشي كه خيلي بش ميامد و پيراهن ِ تنگ ِ كوتاه ِ سياهي كه اندام قشنگش رو قشنگتر نشون ميداد...دوست داشتم بغلش كنم،ببوسمش و...ولي نميشد.جلايشان همه ممكن نبود.بايد استقامت ميكردم جشن تموم بشه،بعد.به ميز جلوم كه پر از هديه بود نگاه كردم،به كيكي كه بايد سي تا شمعي كه روش بود رو فوت ميكردم و بعد به او كه در حال رقص بود و با حركت دستش من رو هم به رقصيدن تشايشانق ميكرد....دوست داشتم باش تنها باشم،ولي...به ساعت نگاه كردم و با لبخند به سمتش رفتم.دستش رو دور گردنم انداخت و در گوشم زمزمه كرد:
-خسته شدي؟ميدونم تموم مدت دَرست تنها زندگي كردي و حتما خيلي حوصله جمع رو نداري...ببخشيد!با دعوت كردن اينهمه مهمون ناراحتت كردم؟سوپرايز خوبي نبود؟
بوسيدمش:
-نه!خيلي هم خوبه و خوش ميگذره!ميخواستم ببينم كي جشن تموم ميشه و همه ميرن تا تنها بمونيم...
با شيطنت نگاهم كرد و با صداي بلند خوند:
-بيا شمعها رو فوت كن....


نفسم رو در سينه حبس كردم و تا خواستم شمعها رو فوت كنم....

-استقامت كن!قبل از فوت كردن بايد آرزو كني....آرزو كن!
-چه آرزايشاني؟
-يه آرزو...هيچ آرزايشاني نداري؟

لبخندش رو تو ذهنم ديدم.يعني سال پيش،قبل از ازدواجم،وقتي هنوز با او دوست بودم و اصلا هم به ازدواج فكر نميكردم چه آرزايشاني كرده بودم؟

صداي همسرم من رو وارد دنياي حقيقي كرد:
-چي شده؟چرا فوت نميكني؟خوبي؟
با نگراني نگاهم ميكرد.لبخند زدم و فوت كردم....

در را پشت سر آخرين مهمان بستم و به سمتش چرخيدم:
-عزيزم....بالاخره همه رفتن،بالاخره!
با شيطنت لبخندي زد:
-”مهمان حبيب خداست!“
به سمتش رفتم و بغلش كردم:
-البته!ولي ”همچو نفس،خفقان آرد....“
بوسيدمش.به ديوار تكيه كرد و بوسه ام رو جواب داد.دست دراز كردم و چراغ راهرو رو خاموش كردم.تكاني خورد:
-اول خونه رو مرتب كنم....
-نميخواد!فردا منيژه خانم ميآد و خونه رو مرتب ميكنه....بريم تو اتاق....
-پس تو برو،الان ميآم....
رايشان تخت دراز كشيدم و منتظرش شدم.صداي پاش رو شنيدم كه وارد اتاق شد.ميتونستم نگاهش رو احساس كنم كه رو به منه.آروم فرمود:
-حوله يادت رفت؟باز الان ملافه ها....
جمله اش رو نصفه گذاشت.حتي چشمام رو باز هم نكردم:
-ميشه تو حوله بياري؟يادم رفت....مرسي!
باز رفت و سپس چند دقيقه برگشت.آروم فرمود:
-بلند شو...
كمرم رو از رايشان تخت بلند كردم و حوله رو زيرم پهن كرد.چراغ رو خاموش كرد و كنارم دراز كشيد.فكر كردم كاش حوله رو پشت و رو زيرم انداخته بود.برجستگيهاي تكه دوزي رايشان حوله رو زير پوستم احساس ميكردم.


142:

جالب بود
به نظرم تو هم داری خیلی بهتر از قبل می نویسی روشنک

143:

مرسی رضا جان.

دارم سعی میکنم هر روز بهتر بنویسم.


امیدوارم خوشتون بیاد...!
یکی دو سال قبل نوشته هامو میدادم یه بنده خدا یه جایی میذاشت تا دیگران بخونن...
آرشیوش پر شده بود ولی....!

144:

براي نلرزيدن صدام هيچ تلاشي لازم نبود :
-بيا اينجا!
از همونجا كه نشسته بود٫زل زد تو چشمام٫شايد با شك٫شايد با دلخوري و بعد به طرفم آمد.در سبد رو باز كردم و در حالي كه ميذاشتمش تو سبد با صداي بلند به خودم فرمودم :
-تو نگاه يه خرگوش نه ميتونه شك باشه٫نه دلخوري.
ديگه برام اولين هديه عاشقانه او نبود.يه خرگوش بود.فقط يه خرگوش.نه!بيشتر از يه خرگوش.تبديل شده بود به موجودي كه ديدنش آزارم ميداد.كه تحملش سخت شده بود.ديگه نميخواستم.ديگه نه.

-يه سوپرايز برات دارم.
-براي من؟به چه مناسبتي؟
-مناسبت؟مگه لازمه آدم هر بار ميخواد به عزيزترينش هديه بده٫منتظر مناسبتي باشه؟ولي اگه حتما بايد يه مناسبتي باشه...استقامت كن ببينم....خب به مناسبت يافتن بهترين شريك زندگي٫اينهم هديه من به همسفر راه زندگيم...
يه خرگوش.يه خرگوش كوچولو.چقدر خوشحال بودم و احساس خوشبختي ميكردم.صداش تو گوشم ميپيچيد:بهترين شريك زندگي.خنديدم:
-چه خرگوش بامزه اي!ولي چرا خرگوش؟خرگوش چه پيامي داره؟
خنديد:
-تو هميشه دنبال پيام پنهان اتفاقات هستي!خب خودت حدس بزن...
-خرگوش...خب زاد و ولدش زياده!نكنه....دو بچه كافيست!حواست باشه!نميخواهيم كه با بچه هامون دنيا رو فتح كنيم!
دستش رو دور شونه هام انداخت و منو محكم به خودش چسبوند:
-هر چند تا بچه از تو داشته باشم٫كمه.بچه هايي كه تو تربيت كني٫مثل بقيه نيستن٫تو فوق العاده اي٫اي كاش بچه هامون هم مثل تو باشن٫فقط مثل تو...


سرم رو محكم تكون دادم.چرا در اين لحظات خاطرات به ذهنم ميآد؟تنها چيزي كه الان احتياج ندارم٫احساساته.بايد منطقي باشم.بايد با همه چيز منطقي برخورد كنم.دوست داشتم گريه كنم.دوست داشتم به دوستم زنگ بزنم و باش صحبت كنم تا شايد آروم بشم.دوست داشتم يه فنجون قهوه درست كنم٫بشينم كنار شوفاژ٫يه پتو بندازم رو پام و....

در سبد رو بستم.ميدونست الان وقت تو سبد رفتن نيست.با بي تابي خودش رو به ديواره هاي سبد ميكوبيد.دلم سوخت.دلم ميسوزه.دستم رفت كه در سبد رو باز كنم...
-نه!گريه هم نكن!حق نداري گريه كني!
شروع كردم به عميق نفس كشيدن.اين راه هميشه براي جلوگيري از گريه كردن بهم جواب داده بود.اين بار هم جواب داد.در راه رفتن به سمت اتاق كار٫سبد رو گذاشتم كنار در ورودي.پاكت جريمه رو از رو ميز برداشتم.دوباره نگاه كردن بش احمقانه بود.ميدونستم.ميخواستم خودم رو عذاب بدم؟يا اميدوار بودم معجزه اي پيش بياد؟ كاغذ جريمه و عكس رو از پاكت درآوردم .سروصداي خرگوش بلندتر شده بود.
-كاش براش كاهايشاني٫هايشانجي٫چيزي ميذاشتم!
زل زدم به عكس همراه برگه جريمه.يعني از كي براي عكس گرفتن از كساني كه با سرعت زياد رانندگي ميكنن اين دوربينها رو تو اتوبانها گذاشتن؟چند سال پيش؟اگه الان اون وقت بود....هرگز نميفهميدم!عكس رو نزديكتر آوردم كه بتونم جزئيات بيشتري رو ببينم.او بود و ...يعني كي بود؟چرا تا به حال نفهميده بودم؟مال چه روزي بود؟۳۰ اكتبر...۳۰ اكتبر؟ به تقايشانم بزرگي كه بالاي ميز بود نگاه كردم.تقايشانم پر بود از نوشته هاي ما : قرارهاي كاريمون٫سفرهامون٫وقتهاي دكتر٫تولدها٫مهمونيهايي كه برنامه بود بريم و...

۳۰ اكتبر...يه روز معمولي ِ وسط يه بيضي كه از ۲۷ اكتبر شروع ميشد و تا ۳ نوامبر ادامه داشت٫يه بيضي كه بالاش نوشته بود سفر كاري-پاريس و حالا اين برگ جريمه اي كه از ايتاليا رسيده بود.سروصداي خرگوش كم كم داشت اذيتم ميكرد.
-بايد زودتر ببرمش.هر چه زودتر.
عكس و برگ جريمه رو گذاشتم تو پاكت و از اتاق آمدم بيرون.دلم ميخواست يه آهنگ بذارم و رو كاناپه دراز بكشم...دلم ميخواست چشمام رو ببندم و بخوابم...دلم ميخواست...

از آشپزخونه يه ظرف آب و يه تكه هايشانج آوردم و گذاشتمشون تو سبد.قبل از بستن در سبد يه لحظه وسوسه شدم كه خرگوش رو دربيارم و بغلش كنم٫نياز شديدي داشتم به حس گرماي يه موجود زنده٫به حس نوازش...

۳۰ اكتبر...تكيه دادم به جاكفشي و چشمام رو بستم.چرا پاكت رو باز كرده بودم؟مگه به اسم او نبود؟مگه به خودم قول نداده بودم كه نامه هاش رو باز نكنم؟چرا؟من كه....ميخواستم پركاري اين چند ماهه اخير رو جبران كنم٫ميخواستم يه جوري خوشحالش كنم٫ميخواستم از دلش دربيارم كه اين مدت اينهمه كار داشتم و مجبور شده تنها بمونه٫ميخواستم با دادن جريمه يكي از كارهاش رو كم كنم و كمكي كردن باشم٫ميخواستم...
-مگه برنامه نبود گريه نكني؟
دستهام رو گذاشتم رو چشمام و فشار دادم.شايد اميدوار بودم اينجوري جلايشان ريزش اشكهام رو بگيرم.
-بس كن....لطفا بس كن!
رفتم به سمت دستشايشاني تا صورتم رو بشورم.
-گريه چيزي رو عوض نميكنه.آروم باش.درست ميشه.تو درستش ميكني.مگه تا حالا درست نكردي٫اين هم...
صورتم رو شستم٫رايشانرايشان آينه ايستادم و زل زدم تو چشمام:
-ميتوني بذاري بري...
تق!و بعد صداي آب...
-ظرف آب رو برگردوند!
با دقت بيشتري به اعماق چشمام خيره شدم:
-ميتوني نديده بگيري و سعي كني همه چيز رو درست كني.
-ميتونم؟
-ميتوني لااقل سعي كني....و اميدوار باشي!
اين چي بود ته نگاهم؟اين....

چشمام رو بستم و پشتم رو كردم به آينه.اول رفتم برگ جريمه رو از رايشان ميز كار برداشتم و گذاشتمش رو سبد.بايد قبل از اينكه او برسه خونه٫برم.خيلي وقت ندارم.
پوشش پوشيدم و پاكت جريمه رو گذاشتم تو كيفم.
-جاي خرگوشكم خيس شده...
نه!ميدونستم اگه در سبد رو باز كنم تا جاش رو تميز و خشك كنم٫نميتونم دوباره بذارمش اون تو٫و اگه نگهش دارم٫هر بار كه ببينمش ياد ۳۰ اكتبر ميفتم و ...
دندونهامو به هم فشار دادم و از خونه رفتم بيرون.سعي كردم به صدايي كه تو سرم ميپيچيد توجهي نكنم.همونطور كه در رو قفل ميكردم سعي كردم به ياد بيارم كه نزديكترين مغازه اي كه حيوون خونگي ميفروشه كجاست.نه!اول بهتره برم بانك تا نبسته٫جريمه رو بدم٫بعد...
شروع كردم به زمزمه آهنگ مورد علاقه ام تا نشنوم٫ولي...سرم پر شده بود از صداي خودم٫صداي ده سال پيشم٫موقعي كه با تحكم فرياد ميزدم :
مظلوم به اندازه ظالم مقصره!

145:

در مقابل وسوسه پرت كردن مدادم مقاومت كردم و آروم گذاشتمش رو ميز.صداي تق ضعيف برخورد مداد با شيشه ميز نه تنها آرومم نكرد٫كه عصبي ترم هم كرد.دلم ميخواست مدادم رو پرت كنم به طرف ديوار روبروم٫به طرف تمام نقشه هايي كه به ديوار آايشانزون كرده بودم٫تمام نقشه ها٫نماها و جزئياتيي كه الان چند ماهه دارم روشون كار ميكنم.اول مداد رو پرت ميكنم٫بعد راپيد رو٫بعد پاك كن٫بعد خط كش...
-باز چرا ماتت برده؟
صداش من رو به خودم آورد.صاف نشستم و شروع كردم به جمع كردن ميز :
-هيچي!اين هم تموم شد!فقط يه نقشه ديگه مونده.
-خب خدا رو شكر!تو اين پروژه رو تحايشانل بدي من جشن ميگيرم!خسته شدم از بس تنها تو خونه گشتم و تنهايي تلايشانزيون نگاه كردم و شام حاضري خوردم و ...
بقيه حرفهاش رو نشنيدم.همونطور كه حرف ميزد از اتاق رفت بيرون.لازم نبود بقيه حرفهاش رو بشنوم تا بدونم چي ميخواد بگه.چند ماه بود اين حرفها رو ميشنيدم.اوايل٫هر دفعه بحث ميكردم و جواب ميدادم.سپس مدتي خسته شدم و به بيفايده بودن بحث پي بردم.از فرمودن اگه من مشغول پروژه نبودم٫باز ما هيچ كار مشتركي انجام نميداديم٫خسته شدم.از تكرار اينكه وقتي پروژه من نبود٫ما هر شب جلو تلايشانزيون مينشستيم٫با هم٫ولي چون هيچ برنامه اي نبود كه هر دو از ديدنش لذت ببريم٫سپس مدتي من شروع به كتاب مطالعهميكردم و به تلايشانزيون حتي نگاه هم نميكردم.پشت و گردنم درد گرفته بود.صاف نشستم٫سرم رو بالا گرفتم٫رو به سقف و چشمانم رو بستم.سعي كردم به ظرفهاي تلنبار شده در ظرفشايشاني فكر نكنم.اين بحث شام حاضري هم هر بار عصباني ترم ميكرد.در طول اين مدت با تمام فشاري كه بهم ميآمد سعي ميكردم هميشه شام درست كنم٫شايد در طول چند ماه٫چند شب شام نداشتيم٫ولي فرمودن اينكه هر شب شام حاضري خورده٫بي انصافي بود!سعي كردم با عصبانيتم بجنگم٫خودم رو دلداري دادم:
-عصبي بودنت ربطي به حرفهاي او نداره٫به خاطر زندگيت هم نيست٫به خاطر تحايشانل پروژه فردا هست٫تا حدي هم او حق داره٫چند ماهه كه....
مداد رو آروم برداشتم تا بذارمش تو جامداديم.اين جمله «تا حدي هم او حق داره» باز وسوسه ام كرد كه پرتش كنم.با خودم دعوا كردم:
-تقصير خودته!اگه زودتر شروع كرده بودي٫كارهات اينجوري هول هولي نميموند براي شب آخر٫حالا هم...
و سعي كردم به اينكه با وجود مسافرهايي كه يك ماه خونمون بودن چطور ميتونستم زودتر شروع كنم٫فكر نكنم.


صداي او از اتاق كناري حواسم رو پرت كرد:
-هوس قهوه نكردي؟
آخ چرا!بدجوري دلم يه فنجون قهوه ميخواست٫يه فنجون قهوه داغ كه دهنم رو بسوزونه٫كه خوردنش گرمم كنه.صداي خسته خودم رو شنيدم:
-نه!
اگه ميفرمودم آره بايد بلند ميشدم و قهوه درست ميكردم.فردا تحايشانل بود و من هنوز كار داشتم.فكر قهوه رو از سرم بيرون كردم.مداد رو گذاشتم تو جامداديم و نقشه اي رو كه تازه تموم كرده بودم بردم تا كنار بقيه نقشه ها آايشانزون كنم.

***
آخرين بشقاب شسته شده رو گذاشتم سر جاش و به ساعت نگاه كردم.نيم ساعت وقت رو از دست داده بودم.البته كه از دست دادن اين نيم ساعت ارزش اين رو داشت كه جلايشان غرولندهاي او رو براي نامرتب بودن آشپزخونه و وجود ظرفهاي كثيف بگيره.


-خب نيم ساعت بيشتر بيدار ميمونم!عوضش فردا اين موقع همه چيز تموم شده٫ميتونم رو مبل دراز بكشم و...
صداي او خيالبافي ام رو در مورد فردا ناتموم گذاشت:
-ظرفها رو بذار من ميآم ميشورم٫تو اگه كار داري بيا به كارت برس!
سعي كردم به اينكه مخصوصا استقامت كرده تا شستن ظرفها تموم بشه و بعد اين حرف رو بزنه فكر نكنم.صداي خودم رو شنيدم كه با لحن مهربوني فرمود:
-نه عزيزم!تموم شد.
و بعد طبق عادت هميشگي به شام فردا فكر كردم و اينكه چي درست كنم٫تا اگه لازمه چيزي از فريزر در بيآرم:
-قورمه سبزي درست ميكنم كه دوست داره...
يه بسته گوشت از فريزر درآوردم و از آشپزخونه خارج شدم.

او جلايشان نقشه هام ايستاده بود و با دقت بهشون نگاه ميكرد.خوشحال شدم كه داره براي اولين بار به كارم علاقه نشون ميده.به طرفش رفتم تا اگه سوالي داشت ازم بپرسه.دستش رو گرفتم...
-آخ!(دستش رو پس كشيد.)قدر دستت سرده!باز تو با آب سرد ظرف شستي؟
با اون لبخند٫احساس احمق بودن بهم دست داد.سري تكون دادم و به سمت ميزم برگشتم.فرمودن براي اين با آب سرد ظرف ميشورم چون آب گرم گرونه٫فقط باعث ميشد احساس حماقتم بيشتر بشه.زل زدم به نقشه نصفه رايشان ميز تا يادم بيآد كه بايد از كجا ادامه بدم.صداش تو گوشم پييد:
-واقعا اين خونه اي كه طراحي كردي كار ميكنه؟!يعني...يعني خراب نميشه؟!
-نه عزيزم!من كلي محاسبه كردم.
-آخه محاسبات شما....
به سمتم آمد٫گونه ام رو بوسيد و با خنده فرمود:
-من كه تو خونه اي كه تو بسازي حاضر نيستم زندگي كنم.
و از اتاق رفت بيرون.لحظه اي به دري كه ازش خارج شده بود نگاه كردم.احساسم مثل وقتي بود كه پنجره رو باز ميكنم تا هواي تازه به اتاق بياد.احساس كردم با رفتنش از اتاق نفس كشيدن برام راحتتر شده.از خودم خجالت كشيدم.از اين احساسم.
-چون دكتراي رياضي داره ديدش اينجوريه.نميتونه به هنر اعتماد كنه.فكر ميكنه وجود هنر٫علم رو از بين ميبره.منظوري نداره.منم خسته و عصبي هستم.الكي ناراحت شدم.
مدادم رو برداشتم و شروع به تمام كردن نقشه كردم.


146:

خسته و خوشحال از پروژه اي كه با موفقيت تحايشانل داده بودم در رو باز كردم و نقشه ها و كيفم رو گذاشتم كنار جاكفشي:
-اول گل ها٫بعد شما!
سه تا گل رز رو گذاشتم تو گلدون و گذاشتمشون رو ميز.جامداديم رو از رو ميز برداشتم.لحظه اي به مدادم خيره شدم و بعد در جامداديم رو آروم بستم.

***
به ساعت نگاهي كردم و مشغول شدم.هنوز وقت داشتم.خيلي خسته بودم.به ديشب فكر كردم و لبخند زدم.از اينكه ميتونستم بدون اضطراب و دلشوره تو آشپزخونه كار كنم خوشحال بودم.ديگه لازم نبود نگران نقشه هاي نيمه كاره رايشان ميز باشم.به جاي نقشه ها٫الان سه تا گل رز كه براي او خريده بودم٫رو ميز بود.

***

دستمال رو دور در پلوپز پيچيدم٫قورمه سبزي رو براي آخرين بار هم زدم و به ساعت نگاه كردم.تا چند دقيقه ديگه ميرسيد خونه.فكر كردم لباسي رو كه دوست داره بپوشم٫آرايش....
زنگ تلفن تو خونه پيچيد.تلفن رو برداشتم:
-بله؟
-سلام عزيزم.
-سلام...خسته نباشي...كجايي؟
-من سر كارم!
-سر كار؟!هنوز؟چرا؟
-امروز بيشتر طول كشيد...الان هم با بچه ها قراره بريم بيرون شام.كار يه جوري شد كه اينجوري شد.
رايشان مبل ولو شدم.تازه فهميدم چقدر خسته ام:
-ولي...آخه من قورمه سبزي پختم.
-دستت درد نكنه عزيزم...فردا ميخوريمش!
-آها...
-فكر كنم دير بشه تا من بيام خونه.تو اگه خسته اي بخواب!منتظر من نمون.
-آها...باشه...خوش بگذره...
-ممنون.دوستت دارم!خداحافظ.
-منم!خداحافظ.
تلفن رو گذاشتم سرجاش.به گلها نگاه كردم و لبخند زدم.سرم رو به پشتي مبل تكيه دادم و چشمام رو بستم.حتي ازم نپرسيد تحايشانل پروژه چي شد و چطور بود.پلكهامو محكم به هم فشار دادم تا جلايشان ريزش اشكهامو بگيرم.

اینم یه داستان کوتاه دیگه....!

147:

بابا دیگه آخرشه ....


رضا کولاک کردیا ..... خیلی خوب بود

148:

روشنک جون امیدوارم از من ناراحت نشی ولی داستانت اخرش انگاری باید یه اتفاقی میافتاد یه طوری ادم رو منتظر میزاره یه طوری حس میکنم ناتمومه!!!

149:

دوستان ِ جان باید بگم هر برگ این تاپیک برای من به شخصه خیلی خیلی ارزشمنده
اگر قبول کنید پیش نهاد میکنم برای نوشته هامون اسم هم بذاریم، دلم به حال بعضی از نوشته های گمنام میسوزه(یه شکلک غمگین بود که پیداش نکردم )
no_name بودن برای من خوبه نه برای نوشته های شما

150:

موافقم
این کارو هم میکنم

151:

نمیدونم اما فکر کنم یه جای کار اشتباهه
..داره به بیراهه میره..نمیتونم کنترلش کنم....آآخ.............
تتتتتتتتتتتتتتتتققققققققق ققق......

اینم داغون شد ...حالا باید برم سراغ یکی دیگه .........


152:

نمیدونم اما فکر کنم یه جای کار اشتباهه
..داره به بیراهه میره..نمیتونم کنترلش کنم....آآخ.............
تتتتتتتتتتتتتتتتققققققققق ققق......

اینم داغون شد ...حالا باید برم سراغ یکی دیگه .........


153:

ساناز عزیز از اینکه وقت گذاشتی و داستان منو خوندی تشکر میکنم.
شاید یه جورایی درست بگی.

وقتی خودمم دوباره خوندمش همین حس بهم دست داد....
امیدوارم بتونم بهتر از این بنویسم..!

154:

دیروز وقتی رفته بود مهمونی خیلی ناراحت بود از اینکه باید اونجا تنها بشینه و کسی نیست که باهاش حرف بزنه اخه اونم دیگه با نامزدش و فامیلهای اونا جور بود و کنارش نمینشست تا باهاش حرف بزنه خیلی عجیب بود.حتی وقتی خواهر اونم امد نشست با اون حرف زد و کلی بهش متلک پروند نمیدونست باید چی کار کنه فقط یه گوشه ساکت نشسته بود و نگاه میکرد از اون همه ادمی که اونجا بودن بدش میامد یاد سه هفته پیش افتاده بود که اونم کنارش بود و الان داشتن چی کار میکردن دلش میخواست از اونجا بره بیرون ولی نمیتونست دلش یه جای خلوت میخواست.....شامش رو هم به زور خورد سپس اون هر کسی به کار خودش مشغول شد یه سری حرف میزدن و اونم نشسته بود با فامیلهای نامزدش ورق بازی میکرد چی کار میتونست بکنه وقتی مثل موجودی باهاش رفتار میشد که توی این دنیا وجود نداشت ......موقع برگشت اتفاقاتی که افتاد خیلی اذیتش میکرد همه ناراحت بودن وقتی امدن خونه پدرش داشت سر اون داد میزد و مادرش داشت میفرمود تو میدونستی و به من نفرمودی در صورتی که اون هیچی نمیدونست موضوع چیه!!!!صبح میخواست بره دنبال کارش ولی دید که Bus passاش تموم شده موند خونه مقداری تلویزیون نگاه کرد و امد بالا تا بیاد ببینه چه خبره بلند شد رفت توی اتاق دیگه داشت گریه میکرد همه وسایل رو رویخته بود بهم درم قفل کرده بود و هر چی در زد سرش داد زد که نمیخوام ولم کن و هنوز هم نگران بود مادش زنگ زد ازش چه خبر هیچی نشسته و داره گریه میکنه ولی یه ترسی تو دلش بود نکنه یه کار احمقانه بکنه و فرمود باشه فعلا مشتری دارم خداحافظ!!!!!!!!
داشت فکر میکرد یعنی انقدر زندگی بچه هاش براش بی اهمیته؟ جای تعجب داشت پس اگر اونم میرفت هیچ اتفاقی نمیافتاد!!!!!!!!!! نه نمیافته هیچی نمیشه چی میخواد بشه !!!!!

155:

هرچند فرموده بودم دیگه نمی نویسم یعنی.........

ولی نتونستم
خندید و نوک انگشتام رو بوسید.تک تک.خندیدم.فرمود وقتی میخندی چقدر قشنگ میشی.چقدر قشنگتر!احساس کردم چقدر قشنگم.حلقه رو به دستم کرد و فرمود یه هدیه.خندیدم.پر از احساس زیبایی.
-یه هدیه؟
-با من ازدواج میکنی؟

دستکش حلقه رو به دستم میفشرد.فکر کردم کاش قبل از اینکه دستکش رو دستم میکردم حلقه ام رو درمیآوردم.به چند تا بشقاب باقیمانده نگاه کردم و فکر کردم دفعه بعد.یک کم بیشتر نمونده.
آخرین بشقاب رو هم خشک کردم و گذاشتم سر جاش.دستهام رو مشت کردم و بعد بازشون کردم و به کف دستهام خیره شدم.به نوک انگشتام خیره شدم و لبخند زدم.احساس کردم از پشت سرم وارد آشپزخونه شده و نگام میکنه.برگشتم و بش لبخند زدم :
-دوستت دارم.
به طرفم آمد و در آغوشم گرفت :
-من هم دوستت دارم.خسته نباشی.چایی میخوری؟
سرم رو کج کردم و لبخندم به خنده تبدیل شد :
-آره.مرسی.
از تو کابینت دو تا فنجون درآورد و گذاشت رو کابینت.به کابینت تکیه دادم و بش خیره شدم.احساس کردم چه خوشبختم.احساسم رو بش بگم؟چشمام رو برای چند لحظه بستم.
-ببینم!
چشمام رو باز کردم.یه فنجون رو دستش گرفته بود و با یه اخم کوچولو بش نگاه میکرد :
-این رو مطمئنی که شستی؟میذارمش تو سینک که باز بشوریش.
دست کرد و از تو کابینت یه فنجون دیگه برداشت.چشم چرخوندم که ببینم دستکشم کجاست.رو کابینت کنار فنجون.حلقه ام رو درآوردم و گذاشتم کنار فنجون و دستکش رو باز دستم کردم.

156:

این نوشته توی یکی از مجلات ایرانی چاپ اینجا بود.

ترانه ای برای لیلا

صبح که از خواب نکرده بیدار شدم قبل از اینکه توی اینه نگاه کنم میدونستم که چشمهام به خاططر گریه دیشب چقدر باد کرده.برای هیچ کس مهم نبود.مانتومو پوشیدم.کیف و شناسنامه و صلاهامو با دفترچه خاطراتم رو برداشتم.اروم در اتاقم رو باز کردم.هنوز کسی بیدار نشده بود .از زیر پای بابا که شیشه قرص و اب بالای سرش بود رد شدم فهمیدم که اینبار واقعا گند زدم و حالش هیچ خوب نیست البته میدونستم که تا ظهر توپ هم در کنن بیدار بشو نیست.

اما وقتی دیدم سینا هم جاش رو اورده و پیش بابا خوابیده مطمئن شدم که اینبار بابا کوتاه بیا نیستومامان نمیدونم کجا خوابیده بود.لیدا هم توی اتاقش بود.از در نیمه باز دیدم.از ترسم که بیدار بشن و دوباره دعوا تکرار بشه دستشویی هم نرفتم در خونه رو بی صدا بستم.نمیدونم پشت سرم کسی بیدار شد یا نه.

با سرعت سر کوچه سوار اولین تاکسی شدم که برام نگر داشت.خیابونها برای یک روز تعطیل خیلی خلوت نبود.چون ایام عید نزدیک بود خیلی از مغازه هایی که همیشه اینموقع بسته بودن داشتن دکور مغازه رو برای هجوم مشتریها اماده میکردن.جلوی خونه بابک از ماشین پیاده شدم وقتی کرایه رو دادم یادم افتاد دفترچه پس انداز موسسه مالي رو نیاوردم.جهنم بابک از پشت ایفون فهمید منم در رو باز کرد توی خونه مستاجری برای رفتن به طبقه چهارم باید پاورچین قدم بر میداشتم همین کار باعث شد دیرتر از همیشه برسم چون تا حالا ایم موقع صبح خونه بابک نرفته بودم در اخرین پاگرد پله ها بابک رو جلوی در دیدم عین برج ظهر مار.

تا دید من امدم رفت پشت در بدن سلام وارد شدم مادر بابک طبق معمول برای کمک خونه تکونی کتی رفته بود پیش دخترش.خوشبختانه خونه نبود.
تقصیر من چیه بابا رو که میشناسی لج کرده .
لج کرده؟ غلط کرده!
بابک مودب باش هر چیه اون بابامه.
دیگه نیست لیلا یا من یا بابا همین!
همین!
اره خسته شدم دیگه ما دزدی کردیم نامزدی شدیم حالا انگشتر نامزدی لیلای منو پرت میکنه توی صورتم به من میگه از خونه ام برو بیرون عوضی عوضی جد و ابادشه
بابک
ولم کن امت از بس احترام نگر داشتم.

امت از بس خفه شدم حرف نزدم بابا ناراحتی قلبی داره بابا فشار خون داره بابا معده اش خونریزی میکنه به جهنم سیاه چیکار کنم.خبر مرگم منم ادمم منم دل دارم میخوام با دختری که منو دوست داره ازدواج کنم عجب غلطی کردم عاشق دختر یه وکیل شدم.امد کنارم نشست نقطه شعف من همین بود
لیلا من دوستت دارم نمیخوام از دستت بدم.
منم دوستت دارم بابک ولی
ولی نداره من که نمیتونم صدسال منتظر شم بلا تکلیفم جواب همه رو باید بدم .حالا یه غلطی کردم از قصد که نبوده چک بی محل مال من نبود بخدا نادر اصرار کرد چک بدم.

تو منو میشناسی من اهل این کارها نیستم شانسم پرونده رفت همون شعبه ای که بابا اونجاس گیر داد که الان یه ملیون جک بی محل میکشی فردا چقدر؟ مگه من این کاره ام به جون لیلا مجبور شدم من که سابقه دار نیستم دیدی که فوری کتی پول اورد من ازاد شدم.

این پولی نبود که من براش خراب بشم ببین لیلا یه چیز بهت میگم خوب گوش بده بین منو بابا یکی رو انتخا کن
من چیکار کنم بابا قلبش ناراحته تو میدونی چقدر به من وابسته اس اگر خلاف نپرش کاری رو بکنم خدای کده زبونم لال طوری بشه جواب مامانو چی بدم؟
هیچ طوری نمیشه اصلا این حرفها رو ولش کن از محضر که بیرون امدیم بوی عید توی هوا بود ولی من از این بو لذت نمیبردم جعفر اقا شوهر خاله ام که به وکالت از طرف پدرم اومده بود تا اجازه عقد رو بده با غمی که همه عالم معنی اش رو میدونستن خداحافظی کرد حتی جواب دست بابک رو که جلو اورده بود نداد اون که رفت ما تنهاتر شدیم کتی و بابک خیلی خوشحال بودند اما من نیمتونستم مثل اونا بی خیال باشم مثلا امروز روز عروسی من بود خیر سرم تنها روز به یاد موندنی توی زندگی هر دختری .بابک یه تاکسی دربست گرفت رفتیم خونهشون کتی با دخترخاله زری یه اتاق عقدر کوچولو درست کرده بودن سمیرا با دوربین عمه فخری فیلمبردار شده بود چندتا دیگه از فامیلها هم دعوت شده بودن میوه و شیرینی و ناهار.اما چه فایده از خانواده من هیچ کس حتی خاله ام هم قبول نکرد که بیاد و اینو توهین به بابا میدونست یه بابا بود و یه فامیل .تنها وکیل فامیل نبود اما بدون شک با تجربه ترین وکیل پایه یک فامیل بود خیلیها رو حرفش حرف نیمزدن.
هر چی کردیم با بابک نتونستیم یه جای مستقل اجاره کنیم اجاره هم میکردیم با کدوم وسایل بابا که به من جهیزیه نداد ما هم که پولی نداشتیم که چیزی بخریم مجبور شدیم یه خونه با مادر بابک اجازه کنیم که دوتا اتاق داشته باشه یه اتاق برای اون یه اتاق برای ما کرایه هم فعلا از مستمری بابای بابک بدیم تا بابک کار جدیدی پیدا کنه.اخه از شانس گند من شرکتی که بابک براشون سفارش صادرات میگرفت ورشکسته شد و دو روز مونده بود به سال تحویل که اثاث کشی کردیم به خونه جدید طبقه سوم بود یه ظیقه به نفع من رومیزی مبل رو دادم به بابک تا ببره خشک شویی بهانه اوردم که اگر با دست بشورم خراب میشه.مادر هم طبق معمول رفته بود خونه کتی الان نه برای اینکه کتی دست تنها نباشه برای اینکه منو بابک تنها باشیم خودمم زودی رفتم پای تلفن
بعله
سلام
لیلا توی سلام چطوری؟مامان بیا لیلاس
این که اینقدر سرد بودلیدا بود عقده اش باز شده من عزیز کرده بابا بودم و لیدا لجش میگرفت.حالا دیگه خیلی خوش بحالش شده بود یکه تازی میکرد اما من که ازش دور شده بودم احساس میکردم اونو بیشتز از سابق دوست دارم خیلیبیشتر
الو لیلا جون چطوری مامان؟
الهی فدای صدات بشم مامان خوبم شما خوبی؟ بابا خوبه؟ سینا خوبه؟
همه خوبن تو چطوری؟ بابک خوبه ؟اذیتت نمیکنه ؟مادر چی؟کاری باهات ندار؟
مامان این حرفها چیه که میزنی بابا اروم نشده؟نمیگه لیلا کجاس؟
بابا رو نیمشناسی؟اسمتم نمیاره فرموده حق ندری اینجا تلفن بزنی امروز شناسنامه شو برده میگه میخوام لیلا ر از ارث محروم کنم
عیبی نداره خودش خوب باشه به من ارث نده
جعفر اقا اومد اونجا؟
نه تلفنی با هم حرف زدن نممیدونم چی فرمودن
خاله چطوره؟تلفن نکرده؟
چرا روزی ده دقیقه بهش زنگ بزن لیلا لیلا بابا اومد
خداحافظ
بغض گلو تنها چیزی بود که داشتم
سفره عید چقدر غم انگیز بود کتی هر کاری کرد بریم خونه اونها من قبول نکردم بابک هم از ترس زارزار من فرمود نمیاییم یه شمع یه اینه کوچولو یه دونه سیب یه بوته سیر یه سکه بیت و پنج تومنی.سنجد و سرکه و سماق نداستیم روی کاغذ اسمشون رو نوشتم گذاشتم سذ سفره دیگه ام مغزم کار نمیکرد که چی بذارم الان خونه ما چه سفره ای پهنه؟توپ!بابا با چندتا گلدون میاد خونه خرید پوشش عید تموم شده پولهای عیدی رو میزاره لای قران هزاریهای نو نو.مامان سفره رو میندازه توی پذیرایی روی اون میز گردهوظرفهای مخصوص سفره هفت سین که شکل قلب دارن از توی کمد دکوریها در میاد نوروزیهای جهزیه مامان رو بابا خودش باید روشن کنه.قبل سال تحویل بابا فقط قران میخوند من میدونستم برای مادر سینا قبل از سال تحویل زنگ زد بازم معرفت داداش
با بابک حرف زد نیمدونم چی فرموده از اون موقع تا حالا سرحال نیست.تلویزیون روشن بود من داشتم توی دلم گریه میکردم دلم برای بابا مامان سینا حتی لیدا یه ذره شده بود یعنی بابا تا کی لج میکرد؟ تا کی نمیذاشت مامان بیاد خونه من؟
اغاز سال یکهزار و سیصد و هشتد و یک
دوباره تلفن زنگ زد بازم سینا بود بابک گوشی رو داد به خودم
الو سینا جون ابجی قربونت بشه خوبی؟
با بغض از اون طرف گوشی
لیلا بابا........


157:

این یکی رو همین امشب نوشتم:

بی عنوان

صبح هنوز ديده باز نکر ده بود
و شب ههنوز کاملا ره سپار نگشته بود
ولي مي توانستي در آغازين گام هاي جاده
درشکه کوچکي را ببيني که ذره ذره نزديک مي شد
چرخ هاي با فرياد هاي آرام مي چرخيدند
و گله از عمر دراز مي کردند
و اسب بي تفاوت به پرندگان خواب آلوده سم به زمين مي کوبيد
با شکفته شدن خورشيد مي توانستي
برف سرد ديشب را سرد تر حس کني
خسته شدم، نگاه از اين عکس قديمي قاب کرده به ديوار مغازه عکاسي بر مي دارم و منتظر مي مونم
آهاي آقا من عجله دارم
و در عوض مي بيني که مردک بي تفاوت تنها به تو مي گايشاند که: صب کن
يه چند دقيقه اي طول می کشد
و حالال تو به عکسي ديگر خيره شده اي .

..

.

.

...

.

..


158:

به سر تا پای خانمی که روبروم ایستاده و موهای تازه رنگ شده اش رو با دست شونه میکنه نگاه میکنم و شکمم رو میدم تو.فکر میکنم یعنی چند سال از من بزرگتره؟یعنی من هم چند سال دیگه اینجوری میشم؟صاف میشینم و فکر میکنم از فردا شروع میکنم به رژیم گرفتن.فردا که پنجشنه هست و مهمونیم.بذار از شنبه شروع میکنم.سعی میکنم فکر نکنم که چند وقته که تصمیم دارم از یه شنبه ای شروع کنم به رژیم گرفتن و اینکه اون شنبه تا حالا نرسیده.گردن میکشم تا ببینم چند نفر به نوبت من مونده.میدونم اگه از جام بلند بشم یکی جام رو میگیره و باز باید منتظر بایستم.خسته ام و نمیخوام بایستم.پس به همین گردن کشیدن و زل زدن به آرایشگرم بسنده میکنم.اینقدر بش زل میزنم تا نگام کنه و لبخندی بزنم :-چقدر به من مونده؟اخمی میکنه و سر تکون میده.میدونه مائیم که بش احتاج داریم و به خاطر همین هر بداخلاقی بکنه هیچی نمیگیم و لبخند میزنیم.گاهی وسوسه میشم که یه چیزی
بش بگم و بلند بشم و برم ولی فکر اینکه باز بگردم و یه آرایشگر خوب پیدا کنم که از کارش راضی باشم منصرفم میکنه.با لبخند بش نگاه میکنم و به علامت ابراز همدردی سر تکون میدم.به فیشهایی که جلوش رو لبه آینه چیده نگاه میکنه و سر تکون میده :
-خانمم!دو نفر به شما موندن.اگه میخوای بری,برو.ولی وقتی برگردی نمیتونم قول بدم که زود بگیرمت.شاید معطل بشی.
با دست سالن رو نشون میده و سر تکون میده :
-شلوغه خانمم,شلوغ.
تو آینه به خودش خیره میشه و لبهاش رو به هم میماله که ماتیکش پخش بشه رو لبهاش.با دستهاش موهای صاف شده اش رو از رو پیشونیش کنار میزنه و با یه اخم
کوچولو برمیگرده به طرفم :
-ولی کار این دو نفر خیلی طول نمیکشه.بشین,صدات میکنم.
لبخندی میزنم و سر تکون میدم :
-ممنون.
قیچی رو برمیداره و کارش رو ادامه میده.اسمی رو صدا میزنن و خانم کناریم از جاش بلند میشه.خانمی که موهاش رو تازه رنگ کرده بود کنارم میشینه و موبایلش رو از تو کیفش در میاره و شروع میکنه به شماره گرفتن.فکر میکنم کاش من هم موبایل داشتم تا الان به مامان زنگ میزدم و حال خواهرم رو میپرسیدم.از وقتی حالش بد شده و خونه خوابیده یه بار بیشتر نرفتیم دیدنش.دیشب هم که....نفس عمیق میکشم و سعی میکنم تمرکز کنم رو حرفهای خانم بغل دستیم تا فکر نکنم :
-آره عزیزم.بالاخره راضیش کردم موهام رو بور کنم.چند وقته الان میخوام موهام رو بور کنم هی میفرمود نه.دیروز دیگه دیدم اینجوری نمیشه.نه غذا درست کردم نه هیچی.از صبح نشستم پای ماهواره.راستی!اون خانم دکتره رو دیدی؟میفرمود اگه کم آب بخورید پوستتون زود چروک میشه و شادابیش رو از دست میده...
صدای بلند آرایشگر تو سالن میپیچه و من امیدوارانه به اطرافم نگاه میکنم که شاید خانمی که صداش کردن نباشه تا زودتر نوبت من بشه.خانمی از پشت سرم بلند میشه و من یه نفس عمیق میکشم.خانم کناریم همونطور که صحبت میکردم برمیگرده بهم نگاه میکنه و سر تکون میده.منم شونه بالا میندازم و به خانمی که تازه رو صندلی نشسته نگاه میکنم.سرش رو به پشتی صندلی تکیه میده و چشماش رو میبنده.فکر میکنم خوش به حالش.کاش من به جاش بودم.سرم رو میچرخونم و تو سالن دنبال تلفن میگردم.گوشه سالن یه تلفن هست که روش با حروف درشت نوشتن لطفا از سکه بیست و پنج تومانی هستفاده کنید.فکر میکنم خب با مامان کمتر از پنج
دقیقه نمیتونم حرف بزنم.میشه صد و بیست و پنج تومن.اگه از خونه زنگ بزنم....چه اشکالی داره؟یه بار حالا خواهرم مریض شده.صد و بیست و پنج تومن هم پولیه؟اون از علی,با اون ادا و اصول دیشبی حالا هم که خودم....جوری سریع از جام بلند میشم که کیف خانم کناریم میفته زمین و بهم اخم میکنه.ببخشیدی میگم و میرم به سمت صندوق تا پول خرد کنم.صد و پنجاه تومن خرد میکنم و سعی میکنم بدون فکرکردن تلفن بزنم.آخرین شماره رو که میگیرم فکر میکنم اگه دیدم مامان میخواد شروع کنه به صحبت و دیگه پول نداشتم,میگم که نوبتم شده و زود میرم.تا میام عذاب وجدان بگیرم مامانم گوشی رو برمیداره :
-الو؟
-سلام مامان.منم.
-سلام.کجایی اینقدر شلوغه؟
-آرایشگاه.خوبید؟
-ممنون.تو خوبی؟
-مرسی.مریم چطوره؟
-بد نیست....(آه میکشه و میفهمم که ناراحته که چرا من دیدنش نمیرم) مریضه دیگه.استراحت مطلق.تو خونه هم خیلی تنهاست.(باز آه میکشه و من میفهمم که الان باید یه بهونه ای بیارم که چرا دیدنش نمیرم.)
-آخ...حتما خیلی سخته.خیلی دلم میخواست برم یه روز لااقل پیشش بمونم.ولی از سر کار که مرخصی نمیتونم بگیرم.عصر هم باید برم خونه.امروز هم چون فردا عروسی بچه خواهر علی باید میامدم آرایشگاه.اگر نه...
-میدونم مامان جون که تو هم مشغولی,ولی....
-دیشب خواستیم بیاییم,علی حالش بد شد و....
صدای نگران مامان تو گوشم میپیچه و از خودم بدم میاد :
-چش شده علی؟الان خونه هست؟خوبه؟
خدا بگم چه کارت نکنه علی که مجبورم کردی دروغ بگم :
-نه.خوب شد.سردیش کرده بود.صبح خوب شد و رفت سر کار.
مامان نفس راحتی میکشه :
-خدا رو شکر.نگران شدم....
-نه.به خیر گذشت.امروز میاییم دیدن مریم.شما هم اونجایید؟
مامان آهی میکشه :
-آره.من که دیگه یه پام اونجاست و یه پام اینجا.بابا هم که میدونی اخلاقش رو.میگم بیا برم چند روز پیش مریم باشیم,میگه من خونه کسی نمیرم.مگه خودم خونه ندارم.میگم...
تلفن بوقی میزنه و میفهمم پولم داره تموم میشه :
-ببخشید مامان جون!صدام کردن.نوبتم شد.شب هم رو میبینیم,باشه؟
-باشه دخترم.مواظب علی باش.پس تا شب.خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشی رو میذارم سر جاش و فکر میکنم الکی مامان رو نگران کردم.همش تقصیر علی شد که دیشب...حالا فردا هم باید بریم عروسی خواهر زاده اش.اگه امشب هم بگه نمیایم و خسته ام و....صدای آرایشگر رو که میشنوم با امیدواری تو سالن چشم میچرخونم تا شاید نفر بعدی نباشه.نیست؟لبخند میزنم و فکر میکنم مرسی خدا جون.باز صدا میکنه و باز کسی جواب نمیده.به ردیف فیشها نگاه میکنه و اسمم رو صدا میزنه.


اولین دسته موهام رو تو دستش میگیره و قیچی میزنه :
-مبارک باشه.
لبخند میزنم :
-ممنون.
سرش رو بلند میکنه و به دختری که تو چند تا صندلی اونطرفتر نشسته بود اشاره ای میکنه :
-یه چایی برام میاری,ندا جون؟
دختر بلند میشه و لبخند میزنه :
-چشم.
از کنارش که رد میشه,آروم میگه بعدش هم بیا بت بگم دیشب چه بلایی سر یارو آوردم!


چایی رو میذاره رو میز :
-خب...چی شد دیشب؟
-هیچی دیگه.تمومش کردم.
-چرا؟چی فرمودی؟
-دیگه دیشب دیدم نمیتونم.هر چی تحمل کرده بودم و هیچی نفرموده بودم دیگه دیشب...خانمم!میخوای موهات چقدر کوتاه بشه؟
سری تکون میدم :
-خیلی نه.میخوام مرتب بشه.به قدش دست نزن لطفا.
-کوتاه بهت بیشتر میاد ها.
لبهام رو به هم فشار میدم و فکر میکنم بگم شوهرم موی کوتاه دوست نداره و اگه موهام رو کوتاه کنم غر میزنه؟
-زیر مقنعه موی بلند راحتتره.
شونه هاشو بالا میندازه :
-هر جور دوست داری.
دختر نگاش میکنه و به علامت انتظار سر تکون میده :
-خب...؟
-آره...موقع رفتن تو رستوران در رو برام باز نگه نداشت.همینطور سرش رو انداخت پائین و رفت تو.دیگه ادب و تربیت اجتماعی لازمه!
دختر سر تکون داد :
-واقعا که!حق داری.چی بش فرمودی؟
-همون موقع که هیچی.فکرکردم خب حواسش نبوده.بعد سیب زمینی سفارش دادم با غذا,آخرش میلم نشه,موند.میگه بخور حیفه!اگه یکی میشنید چه فکری میکرد؟
دلم میخواد یه چیزی بگم ولی نمیدونم چی.فکر میکنم برای من که تعریف نمیکنه,پس درست نیست وسط نظر بدم.ناخنهامو کف دستم فرو میکنم که هیچی نگم.
-بش هیچی نفرمودی؟
-نه دیگه!آدم عوضی که این حرفها رو نداره!چی بش میفرمودم؟دو تا از دوستاش رو دیده,از دور سر تکون میده و همین.نه معرفی,نه چیزی.دیگه این کار رو که کرد
,دیدم نه.اینجوری نمیشه.
شروع میکنه موهام رو شونه کردن :
-همینقدر خوبه؟مطمئنید قدش رو کوتاه نکنم؟
سر تکون میدم :
-نه.ممنون.میشه خشک هم بکنید؟
دستش رو میبره لای موهام و با دقت نگاه میکنه :
-خوب شد کوپتون!باشه.الان خشک هم میکنم.ولی برای صاف کردن,باید فیش جدا بگیرید.
سر تکون میدم که نه :
-فقط خشک.موهام خیس باشه سرم درد میگیره.
-باشه خانمم
.دختر یه ماتیک از رو میز برمیداره و به خودش تو آینه خیره میشه :
-خب....آخرش بش چی فرمودی؟
سشوار رو روشن میکنه و صداش تو سر و صدا گم میشه :
-...من با این کلاسم....یکی ببینه؟....مامان و بابا....پولدار هست که هست.....رفتار اجتماعی.....کلاس بالا.....
سشوار رو خاموش میکنه و شروع میکنه به شونه زدن موهام :
-اینم شانس منه دیگه!تو یه آدم خوب و باکلاس سراغ نداری؟
چشمام رو میبندم.
-مبارک باشه.
خرده های مو رو با برس از رو شونه ام پاک میکنه و حوله رو از رو شونه ام برمیداره:
-ببین نفر بعدی کیه,صداش بزن و آماده اش کن تا من برم یه تلفن بزنم و بیام.


159:

به چشماتون دروغ نگین ...


گرگ سیاه بی حیا ، شرم تو از ظلم و ریا
با اون شغال پست پیر، سراغ این گله نیا
گله ما جون نداره تا باز تو قصه ها بره
یا واسه عیش و نوشتون ، بره بی صدا بده
یه عمره با دوز و کلک ، به هر چی خواستین رسیدین
گله رو با جهل سیا ، به هر جا خواستین کشیدین
واسه دووم عیشتون ، یه گله بره سر زدین
نقابتون رو وردارین ، بسه ما رو فریب ندین
گله پر از زخمه تنش ، مجال خوب شدن بدین
کم واسه ترس بره ها ، قصه روباهو بگین
گرگ سیاه بد ادا ، نوبت ماست تو بی صدا
تا کی تو شاهزاده باشی ، ما آکتور نقش گدا
دستاتو آردیشون نکن ، قصه قدیمی شد دیگه
بارونه شب تو گوشمون ، قصه بیداری می گه
گرگ سیاه بی حیا ، ما دیگه گوسفند نمی شیم
به زوره چوبه جهله تو ، شبا تو جنگل نمی ریم
گم شدنم حدی داره ، ما دیگه گول نمی خوریم
واسه تو پست نارفیق ، رفیقو سر نمی بریم
پنجه به دیوار نکشین ، قصه به آخر رسیده
آینه یه عکس واقعی از صورتاتون کشیده
تلاش بیخود نکنین ، شعاره تازه سر ندین
از آسمون حیا کنین ، به چشماتون دروغ نگین ....

160:

اینم هولهولکی شد، زیاد خوب نشد*، دلیل بعدی خوب نشدنشم بماندنوشته های خط خطی

تکه ها، بی کم و کاست کنار هم بود، خیلی طول کشیده بود، تا همه را گرد آوریم
افسانه فرموده بود وقتی تمام خاطراتت را گرد هم بگذاری، در شامگاهی که خورشید بی میل به غروب هست، و باد راغب به سکون و درخت ایستاده بر پهنه خاک، بی کم و کاست، بدون این که دست پاییز حتی یک برگ از گلشنش چیده باشد
اگر تمام اونچه گذشته ات را ساخته کنار هم بگذاری، دوباره متولد میشوی
من همه را گذاشته بودم، تیله های بچگی، داستان های رنگ و وارنگ مهد کودک، اولین مدادی که الف را با اون نوشتم، همه را ، خورده پاک کن های سر جلسه کنکورم را، کتاب ها و نوشته هایم را، دفاتر خاطرات و عکس های خاک خورده کوچک و بزرگم را، عینک و خود نویسم را، گل های خشک شده لای کتاب ها و دیوان شعر های محبوبم را نوارهای شجریان و خلاصه همه چیز را
منتظر بودم، دقیقه ها گذشت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد، دقیقه ها ساعت شد و هیچ پیش نیامد، سرم درد می کرد و فکرم مشغول بود، نا گاه به یاد آوردم، چیزی کم بود، تو، تو کم بودی، هر جور بود پیدایت کردم، و خواستم فردا همان موقعی که من میخواستم برای یک بار، برای آخرین بار به دیدنم بیایی اصرار کردم تا قبول کردی، فردا دوباره کنار کل اون چیز هایی که روزگارم را تا به حال ساخته بود نشستم و تو نیز در کنارم بودی، با اولین رخ نمودن مهتاب، من دوباره زاده شدم، از نو
اکنون سالها از تولدم می گذرد، 19 سال
همه چیز هایی که قبلا داشته ام یافته ام، آهنگ ها و اشعار شاعران محبوبم را، گیتار و مدرک فلسفه ام را، عینک و کارتون های کودکیم را حتی سر درد های قدیمیم را
ولی هر چه گشتم تو را نیافتم
تو دیگر نبودی



* من همه نوشته هام هول هولکیه و همه اش افتضاح نوشته های خط خطی نوشته های خط خطی

161:

چقدر دلش میخواست گریه کنه ولی نمیشد
داشت بارون میامد ولی فقط شبها روزها نیمامد تا بتونه حداقل زیرش راه بره و یه خورده سبک بشه......داغت رو رو دلت میزارم میفهمی این قانون طبیعته وقتی تو نیمخوای من باشم منم نمیخوام تو باشی فهیمدی حالا هر کاری که میتونی بکنی ....سکوت و فقط سکوت........مردنت برای من عروسیه بودنت ازارم میده از این خونه برو بیرون برو کار کن و یه خونه دیگه بگیر اینجا ما نسبت به تو حقی نداریم الان که 19 سالت شده برو بیرون دیدنت برام زجر اوره میفهمی...و باز هم سکوت
تو شهامت نداری شهامت این که بگی اشتباه کردی با خودش داشت میفرمود من اشتباهی نکردم ........حالا افسوس بخور که چرا برگشتی چرا چرا برگشتم داشت از خودش میپرسید!!!!!!!!
حاضرم بری زیر گل ولی نمیزارم از این کشور خارج بشی..........
داشت داد میزد ولی توی خودش برو بیرون برو بیرون میفهمی بیروننننننننننننن
خوابید شاید توی خواب بمیره میخواست خودش رو راحت کنه امروز صبح ولی بازم چشمهاش رو دید که داشت بهش نگاه میکرد بلند شد و اماده شد و رفت کالج تو راه بهش زنگ زد صداش ارومش میکرد ولی انقدر ناراحت بود که حتی حرفهاشم نمیتونست ارومش کنه نیاز داشت گریه کنه یا یه جای اروم باشه کاری رو که فرمود میخواست انجام بده و میداد همه چی روشن میشه ممکنه دیر تر بره ولی میرفت به هر قیمتی این تصمیمش بود و ازش نمیگذشت اخرش چی بود مرگ عیب نداره بالاتر از سیاهی که رنگی نیست پس رفت.........


162:

خاله جون چرا با خودت تعارف دارینوشته های خط خطی

خیلی هم خوب بود نوشته های خط خطینوشته های خط خطی

163:

خاله ای خواهر زاده ات تو تاپیک ایزی دو تا صفحه باید می گشت جواب پست خاله اش رو می داد، ولی جدیدا باید چهار تا فاروم رو بگرده بتونه جواب بدهنوشته های خط خطی
خاله همون شکلک بچه ههنوشته های خط خطی

164:

در رو پشت سرش میبنده و دستش رو دراز میکنه به سمتم :
- یکی هم بده به من!
با تعجب بهش خیره میشم :
- تو که سیگاری نبودی!
پقی میزنه زیر خنده:
- تو هم از اول زندگیت سیگاری نبودی که!از یه موقع شروع کردی!حالا هم من میخوام شروع کنم.بده دیگه!
با شک بهش خیره میشم :
- مطمئنی؟
و به در بسته نگاه میکنم و فکر میکنم نکنه مخصوصا در رو بست؟و فکر میکنم حالا معنی نگاه نگران شوهرش رو وقتی فرمودم من میرم تو بالکن یه سیگار بکشم و فرمود منم با تو میام! میفهمم.حالا چکار کنم؟بگم نه و شروع کنم به دلیل آوردن یا...که صدای عصبانیش فکرم رو نصفه میذاره:
- چیه؟تو که خودت هم سیگار میکشی!چرا من حق ندارم سیگار بکشم؟اصلا اگه اینقدر سختته٬نمیخوام!
از جاش بلند میشه که دستش رو میگیرم و بسته سیگار رو دراز میکنم به سمتش :
- منظورم این نبود!ببخشید...فقط تعجب کردم.تو آخه اصلا سیگار دوست نداشتی٬همیشه به من میفرمودی خوب نیست سیگار و...
یه سیگار برمیداره و با سیگار من روشنش میکنه.ناشیانه سیگار میکشه و میفهمم باید دفعه دوم یا سومش باشه.
-حالا از کی تصمیم گرفتی سیگاری بشی؟
باز میزنه زیر خنده :
-از وقتی علی مجبورم کرد هر بار شما قراره بیائید اینجا ماتیک قرمز بزنم!
نمیفهمم یعنی چی و با تعجب بهش نگاه میکنم.خنده آرومش به قهقهه تبدیل میشه.بلند میشه در رو باز میکنه تا ببینه کسی پشت در نیست و میشینه و آروم ادامه میده.سیگار تو دستشه و به جز پک اول٬دیگه بش کاری نداشته.فکر میکنم بش بگم مواظب باش خاکسترش رو لباست نریزه که شروع میکنه به فرمودن :
-یه بار که داشتیم از خونه شما برمیگشتیم٬به علی فرمودم چقدر دوست دارم یه بار به تو بگم بذاری یه پک از سیگارت امتحان کنم٬خیلی ناراحت شد و دعوا کرد که سیگار سالم نیست و من با زن سیگاری ازدواج نکردم و نمیتونم زن سیگاری رو تحمل کنم و خلاصه...از اون ببعد به خیال خودش مواظبمه.
دستش رو میگیرم و از لباسش دور میکنم و همون لحظه خاکستر سیگار میفته رو زمین.باز میخنده:
-این جاسیگاری رو میبینی؟دیدی چه نطقی برات کرد که ریختن خاکستر از ایوون به بیرون برخلاف اصول زندگی اجتماعی ِ و بت جاسیگاری داد که با خودت بیاری؟این جاسیگاری قراره نقش جاسوس رو بازی کنه٬همراه این ماتیک قرمز.ته سیگار تو میمونه تو این جاسیگاری و من اگه از سیگار تو امتحان کنم٬معلوم میشه...
یه چشمک کوچولو میزنه و باز میخنده و اشاره میکنه به سیگار دستش که دیگه داره تموم میشه :
- ...فکر هم نمیکنه من جرات کنم و خودم یه سیگار بکشم و بعد...
سیگار رو تو جاسیگاری خاموش میکنه و از ایوون پرتش میکنه بیرون و باز قاه قاه میزنه زیر خنده.سیگار منم داره تموم میشه و فکر میکنم الکی یه سیگار حروم شد.کاش وقتی حرف میزد من لااقل سیگارمو میکشیدم.علی در رو باز میکنه و میاد بیرون و من فکر میکنم چه خوش موقع.علی با لبخند بهمون نگاه میکنه.لبخندی همراه با شک.نمیدونم واقعا شک رو تو نگاهش میبینم یا بخاطر حرفهایی که شنیدم این حس رو دارم.سیگارم رو تو جاسیگاری خاموش میکنم و جاسیگاری رو میدم دستش.با دقت یه محتویات جاسیگاری نگاه میکنه و من خاکستر روی زمین رو میبینم.دولا میشم و با دستمالم از رو زمین برش میدارم و دستمال رو با خاکستر توش میندازم تو جاسیگاری :
-ببخشید این خاکستره افتاد رو زمین.جنس کفپوش زمین چیه؟خرابش که نکردم؟ببخشید واقعا....
و با ناز به علی نگاه میکنم و لبخند میزنم.

165:

وقتی داشت ار بالکن به پایین نگاه میکرد میتونست تخمینی بگه که شاید ارتفاعش از 3 متر هم بیشتر باشه.داشت فکر میکرد خوب اگه بیفته خیلی راحت میمیره و همه چیز تموم میشه ولی شعری رو که داشت گوش میداد اون رو یادش اورد وقتی با هم این اهنگ رو گوش دادن هر دوتاشون داشتن گریه میکردن توی بقل هم دلش میخواست با تمام وجود صداش کنه بلند بلند ولی باز هم نیمتونست چون باباش خونه بود و میتونست از تو صداش رو بشنوه پس توی دلش داد زد اسمش رو بلند بلند صدا میکرد تا شاید صدایی بشنوه تا مثل همیشه بگه جونم خانومی ولی یه لحظه هیچی نشنید هیچی هیچی خیلی ناراحت شده بغضش گرفته بود ته دلش احساس کرد داره صداش میکنه و بهش میگه اروم باش عزیزم درست میشه برو خونه برو گلم.چقدر خوشحال بود که صداش رو غیر از خودش هیچ کسی نمیشنوه.رفت خونه شاید نزدیک به 30 دقیقه روی تختش بیحرکت نشست و بدون اینکه بخواد اشکهاش میریختن وقتی خواهرش امد و فرمود چرا گریه میکنی فرمود هیچی نیست رفت صورتش رو شست و یه چیزی سر سری خورد .دلش برای صداش تنگ شده بود میخواست باهاش حرف بزنه رفت و موبایلش رو اورد شماره روی کارت رو گرفت خودش بود و چقدر لذت بخش بود که دوباره صداش رو میشنید ! اخرش فرمود عزیزم گریه نمیکنی که با اینکه نمیتونست جلوی اشکهاش رو بگیره فرمود نه عزیزم گریه نمیکنم هیچ وقت دوست نداشت تلفن رو قطع کنه ولی مجبور بود چون داشت میرفت یه جایی و کار داشت پس قطع کرد ارومتر شده بود چشمهاش رو بست و صورت قشنگش رو دید که داره بهش میخنده یه نور امید یه دلیل دوباره و رفت تا کارهای کالجش رو انجام بده!

166:

خط خطی زیبایی بود....!

من که چند روزه دل و دماغ نوشتن ندارممممممممممم!

167:



اي بابا .....

اي بابا

168:

چه جالب كفم بريد بابا بيخيال اينقدر مارو احساساتي نكنيد
هر اتفاقي كه بيفته من نبايد گريه كنم
نهههههههههه منو مجبور نكن گريه كنم

169:

نميدونم چي ميخام...وقتي سپس اينهمه عمر..تازه مي فهمي اون كوره راهي كه بهت نشون دادن چيزي نبوده جز يك تف مونده ي وسط جايشان آب..تازه ميفهمي بايد از اول شروع كني....فرمونو كه مي چرخوني...يكدفعه ميفتي وسط آشغالا ..اونوقت تا ميخاي دستتو دراز كني كه از عابر تايشان كوچه يك دستمال كاغذي براي پاك كردن رژ لبت بگيري ميبيني دستت قطع شده و پر از خونه......ترجيح ميدي همينطوري وسط آشغالا بگندي و آواز بخوني.....


170:

خوب ببخشید گریه نکن شما الان
من نیمخوام شیشکی گریه کنه
حالا بخند .........(سانسوری بودا )

171:

میگه فواصل بین قدمهام معلوم نیست....این دنیا یا ......آخه بازم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونی..........وقتی میگیم گناه...

فکرت میره مثلا دیدن و هوس و ....اینا خیلی بزرگن ها! بر منکرش لعنت!!!!...اما کاری که اسرائیلیها و اعراب میکنن بدتره!!! خیلی پستن!...لعنت الله علیهم اجمعین................این عربها بخدا درست نمیشن!!!آخه بدبختی اینه که بین ما ایرونی ها هم رسوخ کردن..انقده از این قربانی کردن و فلان بدم میاد که حساب نداره..اون روز دامادمون میفرمود یکی از دوستاش تعریف میکرد یه بچه هه از فک و فامیلاشون قربونی کردن رو میبینه و میمیره..آخه این رسما چیه؟! همون اولشم پست بودن!!!! آخه علی رو بینشون داشتن و ....خدا لعنتشون کنه.....میدونی!!! یه اون یاد کارتون "دیو و دلبر" افتادم...

اون گل که نشون دهنده عمر دیو بود....حالا اون دیو میدونی که زیبا بود....اما به نظر اونا دیو بود......اون امت هی چنگ به اون گل میزدن....تا آخرش خودش خواست که..................به قول حسین علی هنوزم تنهاست/..دلم برا غربتت میسوزه...یا علی.

تو رو خدا....هر وقت این حالت شدی...به یاد این چیزا م افتادی..(همش همینه ها!!! اما مخفیه....

هزاران گیگ این چیزاست...آخه اصلا مال اونی..اما مخفی شده(
hidden) عوضش اون 2 کیلوبایت رو همش میبینیم...) برو راز گل رو گوش کن...بخدا عوضت میکنه....مخصوصا آهنگاش....آهنگ شماره 3 و 4 و آواز اول...عمرا عوض نشی..بابا مفت و مجانی دارم بهت یاد میدم چجوری!!!...دیگه چی میخوای!!!!
ندونم مو که سرگردون چرایم
گهی گریون گهی نالون چرایم
...
فیلم "گاهی به آسمان نگاه کن" رو دیدی..
حالا...
خوشا اونان که پا از سر نزونن
میون شعله خشک و تر نزونن
بهشت و بتخانه و مسجد و دیر..
سرایی خالی از دلبر نزونن..


حرف دل اینه ها...چون حرف دله میشینه به دل..نمیفهمی..حرف دلت اینه..برو گوش کن چی میگه...
همه گویند فلانی ناله کم کن
تو آیی در خیالم چون ننالم
این حرف ههمونه...
ز بخت بد زارم دیشه دیرم
همیشه زهر غم در شیشه دیرم
زناسازی بخت و گردش چرخ
فغان و آه و زاری پیشه دیرم..
تا کی دوری؟!!!!!!
یا علی.

172:

ساعت 8 طبق معمول چهارشنبه ها ساعت موبایلش زنگ زد باید 11 میرفت سر کلاس ولی دلش میخواست بیشتر بخوابه .نمیدونست چرا همیشه چهارشنبه تا جمعه همیشه دلش میخواد که اون پیشش باشه.همه داشتن میرفتن و خونشون شلوغ بود هی صداش میکردن و اعصابش خورد شد پتوش رو کشید روی سرش و -خرسی رو که براش خریده بود بغل کرد با خودش فرمود کجایی عزیزم بهت احتیاج دارم اخه.همه رفتن دلش میخواست مثل اون روز براش ناز کنه و بگه میخوام پیشت بخوام سردمه.

ولی پیشش نبود بوش رو حس میکرد چشمهاش رو بست و دوباره صحنه های اون روز رو دید چقدر خوب بود.

به زور بلند شد و رفت دست و صورتش رو شست یه خورده خونه رو جمع کرد یه چایی با کیک خورد و یه خورده تلویزیون نگاه کرد و بلند شد بره اماده بشه تا کارهای رو که مادرش فرموده بود انجام بده مثل همیشه کارهای تکراری.ساعت نزدیک به 10:30 بود که کالج رسید و دوباره تکرار وتکرار اخ باید بره ناهار درست کنه برای بقیه زود کامپیوتری رو که بوک کرده بود خاموش کرد و راه افتاد طرف باس هستاب باید یه چیزهایی رو هم میخرید برای ناهار پس رفت.


173:

-------------------------------------------------------
---------------------------------------------
-----------------------------------









ur story was so ..

.

.

.

.and there where none

---------------------

174:

با اینکه روزها بدتر از همیشه میگذرن ولی هنوز زنده بود نمیدونست چرا شاید یه انتخاب یه انتخابی که توش اشتباه کرده بود ولی حالا بود و این دیگه مهم نبود کارهای تکراری هر روزه ......داشت فکر میکرد ما به طرف دیوار میریم یا دیوارها به طرف ما میان!!!!!وقتی روزها تاریکند تاریکتر از شب پس شب زیباتره بی خیال غصه خوردن هم دیگه هیچ دردی رو دوا نمیکنه پس باید قید همه چیز رو زد و این بهترین کاره!!!

175:

آخرین خط خطی من.......

همین دیشب......!

احساس مي نمايم که آفتاب عمرم بهلب بام رسيده هست و ديگر موقعيتي ندارم که به تو سفارش کنم...
وصيت مي نمايم وقتي که جانم را بر کف دست گذاشته ام وانتظار دارم هر لحظه با اين دنيا وداع کنم و ديگر تو رانبينم...
به کسي احتياج ندارمو حتي گاه گاهي از خداي بزرگ نيز احساس بي نيازي مي نمايم...

و از او چيزي نمي طلبم
.

احساساحتياج نمي نمايم و چيزي نمي خواهم.

گله اي نمي نمايم و آرزايشاني
ندارم.
دیگر هیچ چیز این جهان برایم زیبا و دست یافتنی نیست.....
دیگر هیچ نمیخواهم.

جزء ذره ای نور ذره ای احساس یک تنگ بلور.......

گوشه ای از این کره خاکی و دلی از پولاد......!

تا این چند صباح اخر عمرم را بی تو و با یاد و خاطرات تلخ تو سپری کنم.....!
مث تنگای بلور خیلی وقته لبه دلم پریده و با هیچ مرحمی ترمیم نمیشه.....!

راستي ديروز بارون اومد من و خيالت تر شديم
رفتيمتو قلب آسمون با ابرا همسفر شديم……..!

دیگه حتی بارون رو دوست ندارم....

حتی آرزوی ابر و پاییز و برگ ریزان را هم در دل ندارم.....!

فقط اشتیاقی دارم برتر از هر ارمان......

اشتیاق وصال به کوی دوست....!

176:

دلم را می گیرانی مثل آخرین سیگار این پاکت که از لای دو انگشت من ، توی جوی خیابان سرازیر می شود...

اي روزگار ..

!!!
اینجا وطن من هست و من هنوز دلتنگی تو را توی اون صندوق فرسوده ،از دلتنگی ديگران دوست تر می دارم.
جدا دوست تر می دارم؟
نفس نفس میکشم ....

رنجهایم باز یادم می افتند و شعرهایم فراموشم می شوند.
اینجا وطن من هست و دغدغه ی جوانهایش نان و فحشاست...

و كمي هم درس !!
عشق در اينجا ترنم کمرنگ باران آخر بهار هست که ...

اگر ببارد ، فقط خودش هست که می داند باریده یا نباریده.
اینجا ..................

177:

مرسی سروناز جونم خط خطی زیبایی بود....!
راستی چرا هممونیم همش اسم سیگار رو میاریم......

نکنه معتاد سیگار شدیم؟!

178:

به قول دوستی.........مرا با سیگارم تنها بگذارید!

179:

بله.

منم خودم عادت کردم سیگار و پاییز و بارون و....

تو نوشته هام بیارم...!

180:

نشستی روی صندلی پارک و به روبه روت خیره شدی همه میان و میرن مثل همیشه اون دختره رو دیدی همونی که یه بار قبل هم دیده بودیش هنوز هم سیگارش روشنه و خیره شده مثل همیشه و جای همیشگی اروم میری جلو و میپرسی میتونم بشینم اینجا لطفا! یه نگاه میکنه و خودش رو میکشه کنار! میخوای باهاش حرف بزنی ازش میپرسی چرا همیشه اینجا میشینه و سیگار میکشه حتی وقتهای هم که بارونیه بدون هیچ سر پناه و چتری میشینه اینجا دوباره یه نگاه میکنه و اه میکشه یه پک محکم میزنه و میگه بعضی وقتا هیچ چیزی بهتر از یه خلع نیست خلعی که در هیچ کجا نمیتونی پیدا کنی خلع هر کسی یه جایه سیگار رو هم از یکی یاد گرفتم بکشم ولی تو چرا اینجا میشینی مگه درس و کار نداری!!!!! دوباره یه نگاه میکنه و میگه وقتی امید نداری وقتی کسی نیست به چه دردی میخورن این همه زحمت بکشم که چی بشه اخرش یا باید بیکار بگردم یا به زور یه جای کار پیدا کنم که اونم دوست ندارم و هزارتا منت بزارن سرم برای اینکه این کار رو بهم دادن دیگه بی خیال بابا ولی تو خیلی جوونی !!!! یه خنده تلخ تحویلم میده و میگه جوونی بله به ظاهر تقریبا همه ادمها جونن البته به سن من ولی وقتی .....ادامه نمیده حرفش رو منم دیگه چیزی نمیپرسم و سکوت میکنم به جایی که اون خیره شده نگاه میکنم به نگاهم از روی رودخانه جلوم میگذره و ازپشت درختها هم میگذره و انگار داره منم با خودش میبره به یه جای دور میرسیم به جای که من تا حالا ندیده بود یه منطقه خلوت که خورشید داره طلوع میکنه روی چمنها دو نفر دراز کشیدن و دارن باهم حرف میزنن هر وقتی صدای خنده یکیشون بلند میشه خوب که نگاه میکنم میبینم همون دختره هست که کنارش یکه پسره دراز کشیده اونم من رو میبینه یه نگاه بهم میکنه و دوباره شروع میکنه به حرف زدن با اون نگاهش خیلی حرفها داشت انگاری داشت بهم میفهموند که وقتی اینجام لحظه های با اون بودن رو میبینم میبینم که کنارمه و غم نبودنش برای همیشه رو برای مدت کمی هم که شده فراموش میکنم توی فکر خودشه و سیگارش تموم شده میخواد یدونه دیگه روشن کنه فندکم رو از کیفم در میارم و براش روشن میکنه و یه سری برام تکون میده ازش عذر میخوام و بلند میشم که راه خودم رو برم با یه عالمه فکر و خیال مختلف وقتی دارم میرم بهم میگه هر وقت دوست داشتی میتونی حرف بزنی گوش خوبی هستم برای شنیدن ازش تشکر میکنم و راهم رو میگیرم و برم تو خودم میگم با این همه غصه ای که خودش داره.............دوباره نگاهش میکنم میفهمه و بهم یه لبخند تحویل میده لبخندی که معنی های زیادی داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!

181:

جالبه لیدا خانوم.

به جمع خط خطی نویسان خوش اومدی...!

182:

متشکر خانومی که بعد همه پست میزنی!

183:

براي هستخدام اومده بود ونفس نفس مي زد .

رنگش مثل قاليچه مادر بزرگ قرمز پررنگ شده بود .

عرق از سرو صورتش مي ريخت .

با يه دستمال تند و تند عرق هاش رو پاک مي کرد .

قدش متوسط و يه کم آدم تو پري بود .

چاق نبود و لاغر هم نه! صورت چاله چوله اي داشت.

دماغش بيشتر از همه تايشان چشم ميومد.

به نظر سن 29 .30 سال رو داشت .

معمولي پوشش پوشيده بود يه مانتايشان بلند سورمه اي و يه کيف زوار در رفته اي هم دستش بود چونه مقنعه اش رو زير چونه اش زده بود و لفظه قلمه اي حرف مي زد .

کفش تابستوني تقريبن نايشاني پوشيده بود .

نمي دونست بايد چي کار کنه.

چشمش به سرعت همه چيز رو از خاطرش گذروند .

تايشان دلش ميفرمود افکار منفي رو از ذهنت پاک کن .

تو حتمن اينجا هستخدام مي شي .

مي گي نه ! نگاه کن ببين چه جوري نظرش رو به خودم جلب مي نمايم .

اين حرف ها رو به خودش مي زد و اين پا و اون پا مي کرد .

اوني که معرفيش کرده بود فرموده بود: "خيالت راحت اينجا حتمن هستخدامي " اين جمله خيلي اميدوارش کرده بود .

بعد مدتي فرم هستخدامي رو بهش دادند.

فرم رو پر کرد و منتظر شد تا باهاش مصاحبه نمايند .

مصاحبه قدري طولاني شد .

2 تا رييس باهاش مصاحبه کردند.

و در آخر وقتي لبخند گوشه لب رييس بازرگاني رو ديد با خودش فرمود .ديگه کار تمومه .

رييس ازش پرسيد از کي ميتونيد بياييد .

بدون معطلي فرمود هر وقت شما بگيد .

رييس فرمود از اول همين ماه خوبه ! ذوق زده شده بود .

بدون درنگ جواب داد .بله بله....
تند و تند خدا رو شکر مي کرد .از اول همين ماه ..

خدايا شکرت .

وقتي از اتاق مدير اومد بيرون .منشي فرمش رو گذاشت لاي يه پوشه آبي رنگ و فرمود بايد يه چک سفيد امضا يا يه سفته 10ميليوني برامون بياري هر کدوم رو که مي توني؟ .

انگار شوکه شده بود .آب دهانش رو نميتونست قورت بده .

برگشت فرمود ببخشيد مگه من دارم از اينجا خريد مي نمايم .

منشي لبخند مسخره اي زد و فرمود قانون اينجا اينجوريه! ...
نفس عميقي کشيدو فرمود آخه من چک ندارم .

فرمود فرقي نمي نمايه سفته بده .

فرمود: سفته ام نمي دم.

انگار داشت مثل مورچه رايشان اعصاب منشي که ديگه خيلي بداخلاق به نظر مي رسيد راه مي رفت .

منشي که داشت از کوره در مي رفت فرمود: خانم محترم بفرماييد .

مگه براتون نامه فرستاديم که بيان .

شما نيان يکي ديگه رو هستخدام مي نماييم.

بفرماييد.

...
درب اتاق رو محکم کوبيد و خارج شد .

پشت در يه دهن کجي به اتاق مدير کردو رفت و سر راه دوباره يه روزنامه همشهري خريد و به خونه برگشت..

مثل هميشه....


184:

به زحمت از چهره اش مي شد فهميد كه چه مي خواهد بگايشاند.....

اخر چشمانش با پارچه سياهي بسته شده بود...
به زحمت از حرفايش ميشد چيزي فهميد ......

چون دهانش را با يك گلوله دستمال كاغذي پر كرده بودند...
به زحمت مي شد صداي تپش قلبش را شنيد......

چون همهه امت فضا را پر كرده بود ...
به سختي ميشد صداي نفس كشيدنش را شنيد ........چون چند دقيقه اي مي شد كه صندلي را از زير پايش كنار زده بودند................


185:

جادوی صحنه....................


186:

شب بود .

باغ تو درياي سیاهی غرق شده بود .

سایه شاخ و برگهای درختان مثل دست اشباح رو زمین مي خزيدند .

نسيم آهنگي پر رمز و راز می نواخت كه تنها خواننده اون ، جیرجیرکي عمگين بود .

دل پیچک عجیب گرفته بود .

همه خواب بودن و تنها اون بود که شبها تا صبح از ترس چشماش باز بود و خودش رو به گوشه باغ مي کشید .

به دیواري ترک خورده كاهگلي تکیه مي کرد و برگهاش رو دور اون مي پیچید .

می ترسید ، از تنهایی از تاریکی .

آرزو مي کرد ای کاش همیشه خورشید تو آسمون بود .

ای کاش همیشه گنجشک ها بیدار بودن .

ای کاش زنبور ها خسته نمی شدن .

از پشت ابر سياهي كه مثل چادري كهنه گوشه آسمون آايشانزون بود ، ماه زير چشمي به زمين نگاه كرد .

انوار نقره ای اش رو با ناز رايشان سر باغ پاشید و رقص کنان به وسط آسمون اومد .

با ديدن ناز و غرور ماه تو آسمون ، پيچك هم به یاد روزي افتاد که در این باغ کاشته شد .

چقدر شاد بود و سرشار از زندگی و مست از بودن و پر از آرزوهای بزرک ...

و بعد یاد اون روز ، روزي که سپس اون همه تلاش در رسیدن به اوج ، شکست خورده بود .

اشک از چشماش جاری شد .

سرش رو خم كرد ، نمیخواست ماه اشکهاش رو ببینه.

چون می دونست اون معنی عشق رو نمیفهمه .

نمي دونه عشق به اوج یعنی چی .......در سایه دیوار خودش رو قایم کرد .

دیوار به خودش تکانی داد و فرمود : امشب هم نخوابیدی ؟؟ تو تا کی می خوای خودت رو با خاطرات گذشته و با ريشخندهای ماه اذیت کنی ؟؟؟عزیز من خدا هر کدوم از ما را برای جایی آفریده .......ماه رو برای آسمون ، برای روشن شدن شب ، برای اینکه تو از تاریکی نترسی ، خورشید رو برای روزها ، برای تو برای اینکه انرژی بگیری ، تو رو برای زیبا کردن این باغ ، برای جان دادن به درختاي خشک ، برای طراوت دادن و حیات بخشیدن و من رو برای حفاظت از تو و برای حفاظت از حرمت باغ تو .

فکر میکنی فقط غرور ماه تو رو اذیت میکنه ، تو فکر میکنی فقط ماه واس تو پشت چشم نازک میکنه و خودش رو به رخ تو می کشه ......پس من چی بگم ؟؟ من که تیغ غرور این خارها عذابم میده .

اگه ماه با حرف هاش تو رو اذیت میکنه من باید زخم زبونهای این خارها رو تحمل کنم که اگرچه از من بالاتر هستن ولی بودنشون از بودن منه و تا من نباشم اونها هم نیستن .

حالا دیدی من هم همدرد تو هستم .

منم دوست دارم به اوج برسم به همون بلندی که تو دوست داری .

ولی چون رشد نمي نمايم نمیتونم .

برف وبارون از قامت من کاسته و خورشید من رو از عطش شکسته .

ولی برف و بارون و خورشید به تو حیات میدن .

بهت قدرت رشد می دن .

پیچک من نا امید نباش .

من بهت کمک میکنم تا به اون چیزی که میخوای برسی .

درسته که ترک خوردم .

درسته که از زخم زبون خارها جونی برام نمونده .

ولی بهت قول میدم تکیه گاه خوبی برای تو باشم .

بهت قول میدم تا وقتی که باشم برای تو باشم .


پیچک اشکهاش رو پاک کرد و فرمود بهم قول میدی ؟؟؟من هم بهت قول میدم با گلهای پیچکم اونقدر به تن تو بپیچم تا ترکهای تنت رو بپوشونم تا مرهمي باشم واسه اونها ، تا برف و بارون و خورشید ديگه تو رو اذیت نکنن .

تا خارها اینقدر به خودشون ننازن و بدونن که خار هستن .

ماه كه حرفاشون رو شنيده بود ، از او بالا قهقه ای کرد و فرمود : پيچك تنها ، حتی با کمک این دیوار ترک خورده هم نمیتونی به جایی که من هستم ، برسی .


دیوار با عصبانیت فرمود : اي ماه شب ، به یاد وقتی هم باش که از تو هلال نازکی باقی نمیمونه و روزها که از ترس خورشید خودت رو قایم میکنی .

درسته که اون بالا نشستی ، ولی تصویر تو ، تايشان آب مرداب هم میافته و دیگه لازم نیست برای دیدنت ، سرمون رو به آسمون بلند کنيم.

تو حتی تو آب هم دوام نمیاری، چون با وزش یه نسیم مي شكني.


عمر شب داشت تموم میشد ، پیچک محكم تر از هميشه به دیوار تکیه داده بود و دیوار قوی تر از همیشه ، سرجایش بود.

دیوار تصمیمش رو گرفته بود كه تا جایی که میتونه به اون كمك كنه .


و پیچک باز هم پیچید و پیچید .
حالا دیوار و پیچک یکی شدن و هیچکسی نمیتونه اونها رو از هم جدا کنه چون ریشه های پیچک تو دیوار رسوخ کرده و دیوار هم اونو سخت در آغوش خودش گرفته .
اون شب تمام شد ولی خاطره اون شب قشنگترین خاطره برای پیچک و دیوار شد خاطره ای جاری در امتداد زندگی


187:

اون بالا بالاها،مارو هم یادت میاد؟...

پیشرفتت فوق العاده بوده..


188:

بازم سلام آقا مهدی
آره سروناز این روزا خیلی زیبا می نویسه!

189:

چشم منو دور دیده دیگه!!!

ولی خارج از شوخی چون من از اول با قلم سروناز اشنا هستم میدونم که الان چی شده...


امیدوارم قدر خودشو بیشتر بدونه..


190:

خوشبختانه یا متاسفانه مهدی جان من مثل شما نیستم که خودمو واسه همه بگیرم دوست خوبم بودی و هستی

191:

یعنی من خودمو میگیرم دیگه؟....اوکی...

تا من باشم که بی رحمانه از شما طرفداری و حمایت نکنم....

192:

آمدنم به سکوت دردناک رفتنم بود.....................

193:

سقوط رسمی تکراریست....آسمانت را عوض کن....


194:

فرمودي بي خيال از اشكهايم , چيزي نفرمودم , و باز سكوت و يك آه تلخ....

دیگر بس هست....

لطفی کن و بمان....!

195:

معلومه...اما دلیلی بر بدی نیست که.....یک دنیا محبتت جای همشو میگیره.....

حتی زودرنجیتو

196:

فقط به یه چیزی فکر میکرد ...
....
دیگه براش هم مهم نبود آخرش چی میشه ...
احساس رو گذاشت کنار ...
عشق و عقل رو هم ...!
برای آخرین بار ....
تو چشمای معصوم و بی گناهش نگاه کرد ...
صدای بغضش رو که التماس میکرد رو ....
نشنید ...
....
فقط به یه چیزی فکر میکرد ...
همه چی تو یه لحظه اتفاق افتاد ....
یه لحظه ...
فرشته ها چشماشون رو بستن ...
خدا نگاه کرد ...
.....
........
پدر برای حفظ آبرو ...
پسرش رو دوماد کرد ...
پسری که...


فقط ...
به یه چیزی فکر میکرد ...
یه لذت کوتاه که مزه ش خون بود ...
....
.....


197:

ممنون ازداستان با موضوعی متفاوت...اما:

1-( دیگه براش هم مهم نبود آخرش چی میشه )...هم یه لغت اضافیه...

2- دومی از لحاظ موضوعی که کسی که هم عقل و عشقو و احساسو مخصوصاً بذاره کنار نمیتونه اصلاً حرکتی از خودش نشون بده..در واقع دیگه اصلا موجود زنده نیست...


198:

باز هم از نقد شما ممنونم.
بله کلمه هم اضافه هست....!
خیلی دوست دارم داستانی با موضوعی متفاوت بنویسم.....!
ولی مث اینکه با بعضی کلمات و جملات خو گرفتیم....
هنوز نتونستم موفق باشم..........!

199:

مطمئن باش همه ی ما اولش خیلی به قولی اماتور مینوشتیم..

شما که شروعتون خیلی بهتر از ما بوده...

سپس دو سه داستان دیگه نظرتون راجع به خودتون عوض میشه...مطمئن باشید

200:

آموخته ام که فقط کافی نيست که اطرافيان تو را ببخشند گاهی اوقات هم بايد ياد بگيری که خودت را ببخشی.

201:

جمله زیبایی بود.....

مرسی

202:

*** می خواستم یه خط خطی بنویسم.

میون نوشتن ده بار صدام کردن و رشته کلام از دستم رها شد.

خلاصه اگه خوشتون نیومد ببخشید...!***


می نویسم از تو
مي نايشانسم تا بداني
وقتي آمدي پاييز بود......

وقتی آمدی برگ ریزان شروع شد.....!

با آمدنت پاييز را بهار کردي و در دلم شوق شکفتن نهادی....!
با خود فرمودم پاییز عاشقی از راه رسید......! اما غافل ،افل از اینکه این پاییز نیست.

بلکه فقط زردی ای شبیه اون همراه خود دارد....!

زندگي احساس من نه پاييز را داشته هست و نه زمستان را.....! آری هیچکدام را....!
نگذار پاييز بيايد و ماندگار شود.....! بگذار همه چیز گذرا باشد....! بگذار برود و بگذرد.....!
نگذار زمستان بيايد و بهار گريزان شود و باز هم پاييز بماند...

مگذار جسمم هر لحظه از سرمای زمستان لرزان، شکوفه های خندان زندگیم در حسرت بهار نشکفته و پژمرده و درختان سر به فلک کشیده احساسم همواره برگ ریزان بمانند.........

تو را به دل بهاريت قسم با من بمان و فصل ها را بهم نريز.....!
ای کاش اون بهاری که همه می گویند بی خبر می آمد شاید اونوقت ز شوقش همه گل می دادیم.....!

203:

روشنك جون خيلي قشنگ بود عزيزم ...

204:

خواهش میشه عزیزم.


اتفاقا زیاد به دل خودم نچسبید....!

205:

میدونی..من در داستان دنبال موضوع،هدف،روابط میگردم...یه چیز برای خودم روشن نیست که این دست نوشته ها در قالب داستان برنامه میگیرند یا نه..

به نظرم نه...تا نظر شما چی باشه...

ولی چون احساس در نوشتتون موج میزنه یه امتیاز بزرگ دارین...که من لاقل خودم ندارم...

این احساس در کنار همون پارامترها داستانو بی نظیر میکنه...


206:

از نظر منم زیاد نمیتونه تو قالب داستان بگنجه....!
شما به من خیلی لطف داری....
آرزو دارم روزی برسه که مث همه نویسنده های قهار بتونم بنویسم.....
و البته بتونم همه احساسم رو با قلم روی کاغذ بیارم....!
در مورد قسمتی هم که فرمودید احساس موج میزنه باید بگم که دوست دارم همیشه احساسی بنویسم...!

207:

خوشحال میشم نوشته من رو هم بخونید!!!!!!!
تو نیستی و همه چیز غمگین تر از همیشه هست تو نیستی و برگها همچنان میریزند بارانها میبارند دقایق و ثانیه های میگذرند حتی عمر من هم بدون تو میگذرد چه کسی میداند شاید حتی بود و نبود ما هم در این دنیا هیچ تاثیری نداشته باشد همه چیز میگذرد چه ما باشیم و چه نباشیم!!!!!!!!! بین ما دیگر من و تو وجود ندارد هیچ وقت نداشته هست و حالا حالا که تو نیستی من هم نیستم هر چند نفس میشکم کارهای تکراری روزانه را از روی عادت انجام میدهم ولی چه فایده ای دارد وقتی زنده بگور باشی.

چرا مگر تو نمیفرمودی که هر جا بروی مرا نیز با خود خواهی برد پس چرا چرا مرا با خود نبردی چرا هر روز باید بیدار شوم مگر تو نفرمودی!!!!!!!!!!!!

208:

نوشته اصلي بوسيله بانوی سیاهی نمايش نوشته ها
خوشحال میشم نوشته من رو هم بخونید!!!!!!!
تو نیستی و همه چیز غمگین تر از همیشه هست تو نیستی و برگها همچنان میریزند بارانها میبارند دقایق و ثانیه های میگذرند حتی عمر من هم بدون تو میگذرد چه کسی میداند شاید حتی بود و نبود ما هم در این دنیا هیچ تاثیری نداشته باشد همه چیز میگذرد چه ما باشیم و چه نباشیم!!!!!!!!! بین ما دیگر من و تو وجود ندارد هیچ وقت نداشته هست و حالا حالا که تو نیستی من هم نیستم هر چند نفس میشکم کارهای تکراری روزانه را از روی عادت انجام میدهم ولی چه فایده ای دارد وقتی زنده بگور باشی.

چرا مگر تو نمیفرمودی که هر جا بروی مرا نیز با خود خواهی برد پس چرا چرا مرا با خود نبردی چرا هر روز باید بیدار شوم مگر تو نفرمودی!!!!!!!!!!!!
جالب بودن موفق باشین

209:

ديگر بس هست پونه از سفر بيا
بغض تمام پنجره ها در غمت شكست
چشمم به حرمت غم تو تا سحر گريست
در ساحل عبور تا صبحدم نشست
در كوچه هاي حادثه تنها شدن بس ست
ديگر براي عاطفه هم طاقتي نماند
رفتي و اون قناري زيبا و مهربان
يك نغمه هم براي دل عاشقان نخواند
با ديدن طلوع دو روح هميشه سبز
قلبم براي تازه شدن تنگ مي شود
تو رفته اي و نقره مهتاب آرزو
از غصه غروب تو كمرنگ مي شود
يك شب به احترام دل عاشقم بيا
مرد از غمت ستاره دل آسمان من
هر شب كنار پنجره تنها نشسته ام
شايد بگيري از دل رايشانا نشان من
از اون وقت كه رفته اي از كوچه باغ عشق
در چشم ياس عاطفه باران گرفته هست
جرم تو بي گناهي و اندوه تو بزرگ
استقامت و برنامه از دل ياران گرفته هست
رفتي و دل به ياد نگاه بهاريت
در آرزايشان يك تپش عاشقانه هست
امواج سرخ ديده دريايي دلم
غرق نياز و حسرت و اشك بهانه هست
روحم فداي خستگي چشم عاشقت
جرم تو مهربان شدن و بي ريايي شدن
تنها گناه اون دل دريايي تو بود
يك روز محض خاطر گل ها فدا شدن
اما بدان فرشته من در جهان عشق
دست غريب لاله فشردن گناه نيست
اينجا هنوز مثل نگاهتو هيچ كس
تسكين درد ياسمن بي پناه نيست
حس لطيف و آبي باران انتظار
تنها بلوري از دل بي انتهاي تست
سوگند آسماني دل هاي مهربان
هر شب به احترام شكفتن براي تست
ديگر بس هست پونه من از سفر بيا
پيوند عشق با اين دل شيدا هميشگي ست
ديدار با طراوت چشمانت اي بهار

210:

منتظر نوشته های پربار بعدیتون هستم..


211:

بانوی سیاهی برای شروع خوب بود.
منتظر نوشته های بعدی شما هستیم.....!

212:

متشکر اگر درست فهمیده باشم اقا مهدی
تا جای که دیدم شما نوشته های بچه های این تالار رو نقد میکنید میشه خواهش کنم اگر نوشتم اشکالی داره بهم بگید متشکر میشم از لطفتون و ممنون که وقت گذاشتید و خوندید!!!

213:

بله...مهدی هستم...

همونطور که قبلاً عرض کردم من درداستان دنبال موضوع و روابط هستم...باید فرقی بین خاطره،احساس و داستان قایل شد...

در داستان ما همیشه منتظر یه رخداد هستیم...ولی در حس شما با خوندن اولین جمله میتونید تا انتهای کارو حدس بزنید...

ضمناً من در مقامی نیستم که بخوام کار کسی رو نقد کنم...من فقط نظر خودمو میدم...

و قطعاً نظر من نظر کاملی نخواهد بود...

214:

رفت ، رفت تاثابت کند اين همه دروغ در اوج ناباوری واقعیت دارد ...

رفت ، رفت تا بگايشاند فعل رفتننيز حقيقت دارد.

رفت از کف من شاعر بی قصيده و غزل ، منسوخ و باطل و منفور شده درچشمان آينه ،
واژه بود و رفت ...چه شعر نفرين شده ای مي سرودم در مرثيه اين عزاینابرابر ...

شعر کدام بود ؟؟ ميخندم ...

چيست بود ؟ ليچار آرام بخش ...

داروی لحظه
ای بر زخم ...
نوش داروی همان لحظه که در هر اون قافيه را باختم و قافيه هم رفت ...

رفت تا ديگر باران نبارد ...

آسمان اونقدر کدورت در دل دارد چون دل من که بغزش در
گلو خشکيده و مانده و شايد اين نوحه را جای ديگر از سر خوانده و از زمين رانده و درخود مانده ...

!

215:

هذيان يک شب باراني
لحظاتي هست که بايد خيلي از احساس ها و خاطره ها را بگذاري و برايشان.
حمل اينهمه خاطره و احساس تنها بار تو را سنگين مي نمايد.
و اگر کسي را اونقدر دوست بداري که رفتن يادت برود؛ بايد بداني که روزي تنها خواهي ماند.
تنهای تنها.....

بی یار و یاور......
فقط خدا را داری.........

و این بزرگترین نعمت هست.....

در دیاری که هیچکس یاورت نیست خدا تنها حامی توست....
پس درنگ مکن و پیش برو.....!
تو زندگي يک سري قواعد هست که بايد ياد بگيري تا در سايه زهرخند گذر ديگران نشکني.
بخواي يا نخواي بايد بازي کني.

مهم نيست چطوري بازي کني مهم اينه که نبازي؛ چون اگر باختي مي بيني که زندگي ارزش باختن نداره.

ارزش باور داشتن نداره.

ارزش .............
هر چه بيشتر بگذره بيشتر مي فهمي که براي فهميدن تو کسي وقت نداره .


دو تا انتخاب داري: با همه باشي و با هيچکس نباشي و يا براي با يکي همه گونه بودن اونقدر تنها بماني که حتي صداي بارونم تنهاييتو پر نکنه......!

تايشان دنياي سياه و سفيد نمي توني قرمز باشي؛ يا سبز يا زرد يا حتي آبي.
اما مي توني بي رنگ باشي.

محو باشي.

ميتوني اصلا نباشي.

مثل خيلي از اونايي که نيستند.

اونايي که تو خيابان کنار تو مي ايستند؛ با تو سوار اتوبوس مي شوند؛ با دوستانشان مي خندند.

اما نيستند.

تصميم گرفتند نباشند.

به همين سادگي

و تو بين اينهمه بي تفاوتي له مي شي ..................
به همين سادگي..........!

216:

خسته*ام ، خسته از اين دنيا*يسياه و سفيد قلبم و امتاني كه خاكستري را نمي*شناسند ، آبي آسمان را نمي*بينند وبر سبز سبزه*ها مي*خندد.
خسته*ام ، خسته از دل *بستگي*هايي با رنگ عشق ، با نامعشق و با هر چه دروغين هست از عشق .

خسته از اين چشم*هاي پر دروغ كه پيشه*ي*شان
فريب هست و رسم*شان ني*رنگ.
خسته*ام ، خسته از انتظار بيهوده .

خسته از
نيامدن*ها و رفتن*ها و حتا از ماندن*ها .

خسته از ماندن و بدين*سان
زيستن.
خسته*ام ، آري ، خسته*ام .
پس چرا اي آرامش زيباي هستي مرا در خودغوطه*ور نمي*سازي...

217:

چقدر دلم برات تنگ شده.

خيلي وقته ازت خبري نيست.

همانطور كه بي صدا وارد زندگيم شدي و يك دنيا پر از ترس و اميد برام آوردي يك دفعه غيبت زد.

كاش مي فهميدم چي بودي و براي چي آمده بودي.

مي ترسم نمي دونم درست فهميده بودمت يا نه.

شايد همون روح مقدسي بودي كه در هوا جريان داره شايد هم از منشائ سياهي بيرون پريده بودي تا گمراهم كني.

دست به دست اوهامم دادي و رفتي.

كاش يك جايي همين دور و بر بودي و صدامو مي شنيدي.

خيلي به وجودت به گرمايي كه در نبودت سير مي كنه نياز دارم.

به همه وحشتي كه از ناديدني ترين بخش وجودت مثل آب در دل تشنگي وجودم جاري مي شد، به همه اون هراس شيريني كه برام ارمغان آورده بودي، به همه اون ناشناخته هاي وجود ناوجودت ،به همه تو نياز دارم.

به تايشاني كه در روزمرگي تلخ آدميت گم شد ،نياز دارم.

كاش مي دونستم كجايي !كاش مي فهميدم چرا تنهام گذاشتي تا دوباره مثل يك عكس واقعي بچسبم به تنه ديوار رنگ باخته گذران عمر.

كاش مي فهميدم كه دارم راهي را مي روم كه تو مي خواستي.

نه چراغي نه علامتي نه نشانه اي.

دلم براي همه بودن و نبودنهايت تنگ شده.

حتي واسه اون چهره دلنشين هولناكت با همه قهر و غضبهات.

كاش باز هم مي آمدي و تا عمق وجودم را مي لرزاندي از ترس از شوق از هراس از همه اونچه كه به من بخشيدي و حالا در حسرت از دست دادنش ضجر مي كشم.

يك ضجر راحت و بي دردسر ولي باور كن كه من هراس را از جانب تو كه نمي دانستم چيستي دوست داشتم و حالا حس مي كنم از من بريده اي چون دوستم نداري.

شايد نااميدت كرده ام شايد راهي را مي روم كه تو برگزيده اي و شايد.....


218:

بهاره جون نوشته واقعا پر احساس و قشنگیه نوشته های خط خطی ....

مخصوصا این قسمتش رو خیلی دوست دارم

كاش مي فهميدم چرا تنهام گذاشتي تا دوباره مثل يك عكس واقعي بچسبم به تنه ديوار رنگ باخته گذران عمر.

كاش مي فهميدم كه دارم راهي را مي روم كه تو مي خواستي.

نه چراغي نه علامتي نه نشانه اي.

دلم براي همه بودن و نبودنهايت تنگ شده.

حتي واسه اون چهره دلنشين هولناكت با همه قهر و غضبهات

219:

متشكرم ناديا جان.

ولي كاش با نوشتن مي شد مشكلها را حل كرد!

تايشان دنيا يك حسهايي هست كه فقط وقتي كوتاه اجازه دركش به ما داده مي شه و كاشكي مي شد يك وسيله ساخت و احساس را براي روز مبادا تايشانش ذخيره كرد!

220:

خداهستی را قسمت میکرد.

خدا فرمود: چیزی از من بخواهید هر چهباشد شما را خواهم دادسهمتان را ازهستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده هست و هر که آمد چیزی خواست یکی پريميخواست برای پرواز و دیگری پایی برای دویدن و اون يكي جثه ای بزرگ خواست براي عرضاندام و جبران حقارت و اون یکی چشمانی تیزبين و اون یکی دریا را انتخاب کرد و یکیآسمان را طلب ميكرد و هركس به فراخور خود چيزي از اون خالق يكتا درخواست ميكردند.

در
این میان کرمی کوچک جلو آمد و متواضعانه به خدا فرمود: خدایا من چیز زیادی از این هستینمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ نه پري و نه پایی نه آسماني و نهدریائي
تنها ذره اي از وجود خودت را به من بده و خدا کمی نور به او داد.

و نام او
کرم شب تاب شد.

خدا فرمود : هرکه نوری با خود دارد بزرگ هست
. حتی اگر به قدر ذرهای باشد و خطاب به كرم شب تاب فرمود تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکیپنهان می شوی و رو به دیگران فرمود: کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواستزیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.......!

221:

تكان دهنده بود‍!
ميروم سراغ خودش كه جز از خود او نبايد خواست.

ممنون روشنك جان

222:

ممنونم که خوندی!

عزیز دلم همیشه و همه جا بیادش باش و بهش توکل کن! به خود خدا سوگند می خورم که بهتر و مهربان تر از خودش نیست!

یه جاهایی تو زندگیت می تونی وجود ، حضور و رد پای خدا رو با تمام وجود حس کنی! فقط کاافیه خودت باشی! فقط کافیه باهاش خودمونی بشی و راحت حرف بزنی و گریه کنی!

223:

باز هم غم عشق و ناله جدايي در من فغان كرد
نمي دانم آيا آب عشقي پيدا خواهد شدكه اين آتشرا در من خاموش كند
گر اين آب پيدا نشد اين آتش در من چه خواهدكرد
مرا خواهد سوزاند
ولي من از خدا مي خواهم که این آتش آتش عشق توباشد.
چرا بچه ها دیگه اینجا پست نمیزنن!

224:

امروز که موقعيتی پیش آمده و شما را اینجا دیدم با خودم فکر کردم شاید بتوانم فرمودگوی کوتاهی با شما داشته باشم.

راستش میدانید؟ مدتها بود که در پی چنین موقعيتی بودم.

نمیدانم شما هم از من میترسید؟ ببخحشید من صبح که از خواب برخاستم شما را دیدم که کنار پای من نشسته اید.

من بدلیل این چوبها نمیتوانم گردنم را تکان دهم و یا خم شوم.

شما میتوانید کمی از پای من فاصله بگیرید تا راحتتر شما را ببینم؟

حق دارید ...حق دارید با من سخنی نگویید.

میدانم که شما و همنوعانتان به نحوی از من متنفر هستید.

اما باور کنید من انسان نیستم.

عتفنگ هم ندارم.

این لباسها که بر تنم میبینید مال من نیستند.

راستش نمیدانم از کجا شروع کنم و چگونه؟

میدانید؟ به نحوی، به تحوی ، من دستپاچه شده ام.

میدانید ؟ سپس اینهمه سال بالاخره یکی از میان شما جسارت کرده هست و نزدیک من شده هست در واقع افتخاری به من داده هست که به سخنانم در سکوت گوش فرا میدهد.


میدانید؟ خب من همیشه حرفهایی داشتم که فقط در رویا با شما میزدم.

صدای من زیاد رسا نیست و به گوش شما نمیرسد به همین دلیل همیشه منتظر بودم شما نزدیکتر بیایید، اما هیچکدامتان ، هیچ وقت نزدیکم نشد.

حتی اواخر تابستان و اوایل پاییز که این گندمزار جداً هوس انگیز میشود.

میدانید پرنده؟ بنده نمیخواستم مرزی در آسمان بگذارم ، اما اختیاری از خویش نداشتم.ایجاد من مرا اینگونه نفرت انگیز آفریده هست.

اصلاًٌ دلیل بودنم همین هست.

من به جرم بودنم باید تنهایی را تجربه کنم .

اما باور کنید پرنده باور کنید من هیچ آزاری نمیتوانم به شما برسانم.گوش میکنید؟

یادش بخیر چند سال پیش که تازه به این گندمزار آمده بودم ، مترسکی بود اونطرف تر که هنگام غروب ، نقش صلیب به خود میگرفت.

من دلم میخواست خیلی دلم میخواست به این مترسک مقدس نزدیک شوم اما متاسفانه پاهایم..

میبینید؟ پاهای من در زمین قفل شده اند.

من پیغام نوعدوستی ام را به باد پردم تا مترسک اونطرف گندمزار، در زمزمه ی رقص طلایی گندمها بشنود.

اما از بخت من ، او مرده بود.سالهای پیش از این از درد تنهایی مرده بود.

با وزش باد ، نقش بر زمین شد و خالق ما او را در اتش سوزانید.

میدانید؟ این خاصیت تنهاییست.

آدم را از درون میپوساند اونهم برای ما که اسیر خاکیم ، بی رویش.

در واقع من خیلی خوحالم که عالی اینجا تشریف آورده و به سخنان من گوش میدهید .

این مایه ی افتخار من هست که اعتماد پرنده کوچکی را جلب نموده ام.

میدانید؟ انسانها به ما میگویند "لولوی سر خرمن" .

سلامت محصولشان را مدیون ما هستند اما ما! چیزی نصیبمان نمشود جز فرسودگی سالیانه.

جز نفرت!

بخشید من پرگویی کردم.

حال از خودتان بگویید.

نترسید.

نلرزید.

من علی رغم هیکل انزجار آور و نابهنجارم ، به هیچوجه به شما آسیبی نمیرسانم.بیایید.

بیایید و بر شانه هایم لانه کنید.

بیاید و از این بهشت گندم سیراب شوید.

بیایید.

شما چرا هیچ نمیگویید؟
نکند شما هم؟
نه!
نه!
تکانی به خود بدهید تا من مطمئن شوم زنده اید.

سخنی، حرفی بزنید.


مگر میشود شما مرده باشید؟ من که شما را نکشتم؟ دیشب که در خواب بودم ، خواب پرنده ای را میدیدم.


شما که نمرده اید درست هست؟
حرفی بزنید.

خواهش میکنم.



ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــ

سلام باد! می بینی؟ باد؟ میبینی؟ آه و حسرت! همین روزها صلیب من هم مانند اون مترسک مقدس بر زمین می افتد.

این پرنده مرده نشانیست.

میبینی باد؟ میبینی؟


225:

سروناز جون واقعا نوشته زیبایی بود ...

توصیفاتت در مورد مترسک واقعا قشنگ بود ...

من نوشته های شما رو خیلی دوست دارم ....

حیفه گذاشتی تو قسمت خط خطی ...

باید تو قسمت داستان کوتاه میذاشتی .....

موفق باشی ...

نوشته های خط خطی
منتظر داستان بعدیت هستم ....


226:

به خونت خوش اومدی!!!..

بازهم موضوعی بکر با پرداختی متفاوت...

227:

باز هم اوج نگارش احساسات و زیبایی ها !

228:

هميشه از دوري واهمه داشتم...هر چند آغاز دوستيمان هم از دوري بود....

مانند هميشه به خاطر مي

آورم روزهاي اولينرا که چه عاشقانه در انتظارت بودم...

و هر بار با حضورت چه شادمانه لحظات را
سپري مي کردم..

و به ياد داري وقت نبودنت را که چه بي صبرانه در آرزايشان ديدارت هر بار مي آمدم...

و
امروز که باز نيستي و دلتنگيهاي تمام دنيا با من هست من آمده ام تا از اين پس کوچه هاي باغ خاطرات
تو را بيابم...

هر جا مي روم بايشان تو هست ...

چشمان مهربانت که انتهايش را نتوانستم حتي در آخرين
ثانيه ها هم بيابم....

و دستان هنرمند ات که مي داني چه نوازشگرند....

همه و همه در ياد و خاطرمن
اميد زندگي هست....

و اينجا که مي آيم از بايشان ياسهايي که تو چيدي و در جاي جاي قلب من و اين
ها به يادگار گذاشتي مست مي شوم...

و اين مستي و از خود بي خودي چقدربرايم شيرين هست...


چقدر عادت کرده ام به بودنت...

و عادت چيزي هست ....

که حتي يک ثانيه دوري هم به اندازه دنيا که
دير مي گذرد….!

229:

تايشان ماشين نشستم، دوستم ميگه يه يه ساعتي طول ميكشه، چه بد اينجا نيمشه سيگار كشيد، اين آهنگ چه قدر برام آشناست خدا، به درخت هاي جاده نگاه ميكنم، دوست داشتم كل راه رو پياده ميرفتم و دوربين كوفتيمم همراهم بود، واي چه قدر سوژه...

دلم ميگيره مي خوام بنايشانسم، اما كلاسورمو هر چي مي گردم تايشان كيفم نيست، ياد يه وقت ميافتم كه كاغذ هام تموم ميشد و تايشان دو سه تا كاغذ نيمه سپيدي كه تايشان اول و آخر هر كتابي معمولا هتس مي نوشتم ...

نگاه ميكنم، يادداشت هاي يك ديوانه جون ميده صفحه هاي سپيدش براي نوشتن ...

مي نايشانسم و بازم مينايشانسم، ترسيم يه سپاه كوچك كه تايشان يه دشت غافل گير شده ...

بازم مينايشانسم، دشمن خيلي خيلي قايشان تر از اون هاست، يعني به ازاي هر يه سرباز سپاه من، سي نفر وجود داره ...

سرباز هام دارند بد جوري مي لرزند، نميدونم شايدم دستم خسته شده ...

بازم مينوسم و مي نيوسم از سادگي سرباز هايي كه دل خوش به فاحشه هاي سپاه امپراطور نبودند و تنها دلخوشيشون خدمت به پادشاه بود پادشاه، بازم با خودم اين كلمه رو تكرار ميكنم، خوشم نمياد ازش، بهتر ميبينم نوشته هامو، فهميدم، خائني كه سپاهيان من اينجا قراره ذره ذره بشند به خاطر خيانتش همين پادشاه بود، فرمانده سپاه من زيادي به وطنش وفادار بود، همه دارند مي لرزند، ديگه كم كم داره سپيدي اين دفتر به پايان ميرسه دفتر كه چه عرض كنم بازم مينايشانسم، اين بار دارم تايشان يكي از دفتر هاي شعر اخوان مي نيوسم انقدري سپيد نداره، انقدر اين دفتر ورق سپيد ندراه كه من بتونم يه ناجي براي سپاهم دست و پا كنم، عين بچه ها ميشينم گريه مي كنم، ميگم پس ناجي كوش؟ چرا نمياد، نميخوام خالي دستامو پر شقايق كنه، نه فقط يه كاري كنه اين سپاه سپيد من اسير دست شب نشه، يه كاري كنه كه فقط اينا سپيدي دفتر تموم ميشه، خود نايشانسم تايشان دستم خشكش ميزنه، ناجي اي در كار نيست و سپاه دشمن مشغول پوزخنده ...

گريه امونم نميده، دفتر شعر اخوان رو ميبندم و كلاهم رو ميكشم رايشان صورتم و آروم آروم گريه ميكنم

230:

ديروز كه به اين تاپيك سر زدم با خودم فرمودم خيلي وقته از صاحب تاپيك خبري نيست.

امروز وضع فرق كرده هست، سپس مدتهاي مديد چشمم به يك نوشته پر مفهوم و زيبا از شما روشن شد.

موفق باشيد و پيروز.


231:

فقط می تونم بگم خیلی زیبا و جذاب نوشته شده بود !
یاد این روزهای خودم افتادم !
همه چیز سرد و بی روح !
همه چیز نگران و مشوش !
همه کس نامعتمد و نا اهل !
همه کس غریب و بیگانه !
یاد این روزها افتادم ! روزهای که سرشار از تهی هست! یاد این روزها که همه چیز پوچ و خیال انگیز شده !
نزدیک ترین و قابل دسترس ترین چیز ها و اشخاص برام موهومی شدن !
نمی دونم چرا ! نمی دونم مقصر کیه ! ولی اعتراف میکنم خودمم بی تقصر نبودم !
بی گناه نیستم ! ممکن کمتر ولی مهم اینه که گناه کارم و باید خودمو ملامت کنم !
امیدوارم !
امیدوار !
فقط امیدوارم به یه انگیزه ! به یه عشق ! به یه قوت بی تمثیل که بتونه از این رکود و سکون نجاتم بده !
بتونه به حرکت درم بیاره تا بتونم برم و بنویسم و بخواهم و انجام بدم و برسم !
به امید اون روزهای طلایی!

232:

روشنك جان خورشيد هر روز در افقي سرخ مي ميره ولي باز در افقي طلايي از خواب مرگ سر بر مي ياره كه به من و تو بگه تا شقايق هست زندگي بايد كرد.


233:

مرسی گلم ! درست میگی!
منم به خودش متوکل شدم! ازش خواستم سبز جنگل و زلالی آب رو بر زردی و پوچی پاییز زندگی بریزه تا بتونم بازم لبریز از عشق و احساس به خودش زندگی کنم !

234:

پرده ها كه كنار مي روند آسمان هست.

تو مي داني؟ ميداني!

امروز هوا سرد هست و آسمان را كه مي بيني دلت يخ ميزند.نميداني چند آسمان ديگر را بايد يخ بزني درا اين انتظار سكوت؟ شايد همين امروز بيايد! كسي چه ميداند؟قاصدك را كه خبر نكردم.

آخر، آخر باغچه ما فقط رازقي مي رايشاند اونهم براي دل سپيد من!

از رازقي عطر مي گيرند و من چه ساده بودم كه اونرا برايت نقش زدم...چه ساده بودم.مثل هميشه! من آرام و صبور با خامه هاي ميان انگشتانم و رازقي كه سبز مي شود و عطر مي بايشاند و اين سكوت بي پايان!
حالا 5 سالي ميشود .

هميشه ما مي مانيم و يك سبد دلِ خوش، هميشه ما مي مانيم و يك دنيا تك خاطرات تكراري و هميشه ما دلمان خوشِ آمدن هست! چه خيالاتي! چه خيالاتي! آدم را ياد شكوفه هاي اول بهار مي اندازد، وقتي پرپر مي شوند ، باز هم منتظر مي مانند.

و شكوفه سيب امسال، اونقدر منتظر ماند تا گنديد!

سيب، روشن و خوشمزه مثل سيب! فقط سيب هست كه مي تواند طعم خوب سيب آخر تابستان را بدهد! او منتظر آمدنت ماند و رايشان درخت گنديد! شايد زيادي رسيده بود.
ترسيدم.

خيلي ترسيدم.

مثل اون وقتها كه از نيامدن مادر ، دلم هري مي ريخت و اشك هم!

ترسيدم كه مثل سيب بپوسم.

يكسر رفتم گلخانه و رازقي را نوازش شدم.

باورت ميشود كه هنوز زنده هست؟ سپس 5 سال! وقتِ كمي نيست.


رازقي همه گلخانه را تسخير كرده بود.

رازقي ها رازقي ها.

و گلخانه مست عطر رازقي شده بود و من مست گلخانه

شدم.

دستهايم و احساسات لطيف زنانه ام.از ذوق ولطافت، چند بيت شعري هم شدم.

اما فقط همين بود.

بيرون گلخانه، پاييز بيداد ميكرد و سيب، افتاده بود.

حالا 5 سالي ميشود كه رازقي نقش ميزنم و قالي ها سبز ميشوند ، لبريز از عطر خوش رازقي! حالا 5 سالي ميشود كه نيامده اي.

نميدانم.

شايد از اول هم اينجا طلوع نكرده بودي؟ شايد من فقط خوابت را ديدم و فقط خوابت را؟ شايد تو ميوه رايشاناهاي نارس نوجواني ام شدي؟ شايد دلم مي خواست باورت كنم.

شايد دلم بهانه رازقي داشت و تو بهانه اش شدي؟شايد دلم بهانه مجنون مي گرفت و دلتنگي ِ فرهاد را بي تاب ميشد؟ نميدانم خوابت را ديدم يا تو مثل همين رازقي ها واقعي بودي؟ نميدانم.

نميدانم.


بايد بروم.

بايد بروم سراغ قالي هايم و رايشاناهايم.

هردو را با عطر رازقي مي بافم و تو سبز ميشايشان.


فقط همين!

235:

سروناز جون مثل همیشه عالی عالی ......

نوشته های خط خطی

236:

سروناز عزیز خیلی زیبا بود !
تا حالا شده كه احساس پوچي كني؟ حس كني كه روح و جسمت هيچ هدفي رو برا دنبال كردن ندارن؟ و در كنارش حس تنهايي غريبي بياد سراغت؟ اون موقع هستش كه ميري مظلومانه يه گوشه مي شيني و ميزاري كه اشكات آروم آروم جاري بشن ، اينقد اشك مي ريزي كه ديگه چشمات ناي اشك ريختن رو از دست ميدن.

بعد كم كم آروم ميشي اون موقع هست كه يه حسي مياد سراغت ، مي بيني كه اطرافت چيزايي وجود دارن كه اين حس پوچي رو ازت مي گيرن .

يكي از اون چيزا دوست داشتن ، پس اين حس رو تايشان قلب نگه دار و عشقاي آسموني و زميني ات رو دو دستي بچسب و مواظب شون باش تا مبادا اين حس بياد سراغت......!

237:

قربون محبت هردوتاتون..من وقتي اين پستاي پر از محبتو مي خونم واقعن شرمنده ميشم

238:

هنوزم یاد چشمانت مرا آشفته می سازد !
وجودم هستی خود را به پای ناز چشمان تو می بازد !
پس از عمری خطا دیدن ز کردار پر ایهامت !
هنوزم آشیان دارم !
کنار خاطرات تلخ و شیرینت
و بی پروا دلم در آرزوی دیدن لبخند زیبای تو می تازد !
و می ترسم که در پیچ و خم اون کوچه ی دلواپسی های تمنایت ، اسیر آید !
دوباره حالت تردید بر دشت امید و آرزویم سایه اندازد !
هنوزم لحن زیبای تو در گوشم طنین دارد !
و یاد زلف پر چینت، دل دیوانه ما را چنین آشفته می سازد !
و می دانم
تپش های دل بی تاب و غمگینم ، رهی بی راهه را پیمود !
که پایانش شبی تار و پر از غوغای غم بود !
و شاید ....!
و شاید نقش تقدیرم چنین بود !
روشنک...........

دسته نوشته ! 27/12/1385
.
.
.
.
.
واسه نوشتن این خیلی کاغذ خط خطی کردم....

فرمودم بی مناسبت نیست بزارم اینجا!!

239:

هنوزم به انگشت خيليامون نخ هست که هيچوقتم باز نميشه براي اينکه هيچوقت يادمون نره که هيچوقت نذاشتند زندگي که دوست داشتيم داشته باشيم اينا هيچوقت يادت نره هيچوقت

240:

تهمت
دستهای سرد و بی حسش را نزدیک دهانش برد ، برای چندین بار پیاپی در اونها دمید تا کمی به اونها حرارت بخشد .

نگاه غمگین و مالامال از اندوهش را به آسمان گرفته و ابری شهر دوخت ، آه عمیقی کشید ؛یقه کتش را بالا زد و در حالی که در پالتوی بلند و کهنه اش فرو می رفت ، با قدم های سنگین خود را به نیمکت آبی پارک رساند .

تن بی رمق اش را روی نیمکت نمور و یخ زده جا داد ، با چشمان تیره و براقش نگاهی به دور تا دور ش انداخت و با بی حوصلگی دستی به موهای جو گندمی و در هم ریخته اش کشید .

با دست های چروکیده و درشتش سیگاری آتش زد و چند پک بر اون زد ، چهره رنجدیده و غم آلودش در میان دود سفید و غلیظ سیگار محو شد ؛ چند سرفه خش دار کرد و با کلافگی آتش سیگار را بر روی تنه رنگ و رو رفته نیمکت کشید .

حتی پک زدن بر تن این سیگار باریک و لعنتی هم نمی توانست ذهن در گیر او را آرام کند .

چگونه توانستند ،ننگ دزدی را بر پیشانی کسی که سال ها با هزار زحمت و مشقت در کنار اون ها جان کنده بود تا لقمه ای حلال بر سر سفره خانواده اش بگذارد بکوبند ؟ ! چگونه غیرت و مردانگی اونان قبول کرد تا در میان هزاران هزار چشم غریبه و آشنا با کتک و فحاشی او را از مغازه ای که با همان دست های چروکیده و لرزان خشت ، خشتش را بنا نموده بود بیرون بیاندازند و نان شب او و بچه هایش را از او دریغ نمايند ؟ ! حالا با چه رویی به خانه باز گردد ؟چگونه در چشمان منتظر و معصوم بچه ها خیره شود ؟! روزگار بد روزگاری هست ...! سرش را از درد هجوم افکار منفی و شنماينده در میان دستانش فشرد .

به خورشید که زلفان طلایی اش یکی در میان ، از لا به لای رنگ سرخ غروب می درخشید خیره شد ، آهی از درون کشید و با ناراحتی از جایش برخاست .

با قدم های آرام و شمرده از پارک خارج شد .

دست هایش را در پالتویش فرو برد و با سیل افکار و خیالاتش از عرض خیابان گذشت .

صدای ساییده شدن لاستیک ماشین هایی که قبل از رسیدن به او ترمز می کردند در فضا پیچید و به دنبالش صدای اعتراض رانندگان و بوق ماشین ها تمام خیابان را فراگرفت .

اما او تنها نگاهی خسته و درد آلود به اونها انداخت و هم چنان به راهش همچنين گفت ...!

در مقابل مغازه میوه فروشی ایستاد ! با ترید و دودلی در حالی که موجی از شرم در نگاهش نمایا ن بود در داخل مغازه سرکی کشید و رو به صاحب مغازه فرمود : (( خداقوت آقا مسلم .

)) مسلم که مرد میانسالی بود با دیدن او ابروانش را در هم کشید و با بی اعتنایی فرمود: (( سلامت باشی.)) با بی اعتنایی مسلم ، گویی آتشی را بر بدن نحیف و خسته مش رضا ریختند .

دندانهایش را از شدت عصبانیت بر هم سایید ، اما در حالی که سعی می کرد خود را کنترل کند با لحن آرامی فرمود : (( دو کیلو از اون سیب های سرخ ات بکش ! )) مسلم پوزخندی زد و فرمود : (( مش رضا الان 3 ماهه که داری نسیه می بری یهو بگو منو ، کاظم قصاب و احمد بقال دست تو دست هم بزاریم و شکم زن و بچه ات رو سیر کنیم دیگه ! مرد حسابی آخه منم گرفتاری خودمو دارم ، زن و بچه منم خرج دارن نمیشه من از دهن اونا بزنم بریزم تو دهن زن و بچه یکی دیگه که ! )) مش رضا با غضب نگاهی به مسلم انداخت و فرمود : (( نامسلمون من تو این محل آبرو دارم .

چرا داد و بیداد راه میندازی ؟ تو که وضعیت منو می دونی چرا با این حرفات نمک رو زخمم می پاشی ؟ به خداوندی خدا ! شده فرش زیر پای زن و بچمو بفروشم ، طلبتو میارم و می ندازم جلوت ، اما حاضر نمیشم یه لحظه دیگه زیر بار منت تو خم شم .

)) و تفی روی زمین انداخت و به سمت خانه راهی شد .

نزدیک خانه کمی مکث کرد ، چند نفس عمیق کشید و با اینکه رویی برای قدم گذاشتن در خانه نداشت ، اما کلید را در قفل چرخاند و وارد حیاط شد ...

!

سرتاسر حیاط را غم گرفته بود ، روی پاشویه حوض نشست و با دستهای ضعیفش چند مشت آب به صورتش زد .

می دانست که مثل همیشه نرگس با چهره ای مالامال از اندوه ، نگاهی به او می اندازد و برای اونکه کمی از غم اش بکاهد لبخند گرمی می زند و زیر لب می گوید خسته نباشید .

اما ناگهان از ترس اونکه مبادا او از این کلامش برداشت بدی کند گوشه لبش را می گزد و به سرعت به آشپزخانه پناه می برد .

بچه ها با دیدن او با هزار شور و شوق به حیاط می دوند ، اما با دیدن دست های خالی او و چهره خسته و درگیر او بغض گلویشان را می فشرد .

چه روزهای سخت و غم انگیزی ...! مش رضا چشمهایش را که از شدت سرما خون افتاده بود بر روی هم گذاشت و زیر لب فرمود : (( خدایا کاش مش رضا رو می کشتی اما هیچ وقت اونو شرمنده خانواده اش نمی کردی ...

آخه هیچی بدتر از این نیست که مرد خونه ستون خونه کسی که همه تو مشکلات به اون تکیه میزنن و از جاشون بلند میشن تو خودش بشکنه ...

! خدایا تنهام نزار ! )) و به آرامی چشمهایش را باز کرد .

نرگش با چهره ای بشاش در حالی که چادر سفیدی بر سر داشت فرمود : (( خوش اومدید آقا رضا ! مهمون داریم ، خیلی وقته که منتظرتونن .)) سپس با سر اشاره کوچکی به کفش هایی که روی ایوان چیده شده بود کرد و حوله را در میان دست های مشت رضا گذاشت !مشت رضا در حالی که صورتش را خشک می کرد با خود می اندیشید آمدن کدام مهمان می تواند تا این حد نرگس را خوشحال کند ؟ !
وقتی وارد اتاق شد ...

با دیدن چهره مشت رحمان لبخند تلخی بر لب راند و نشست .

مش رحمان حال و احوالپرسی کرد و در حالی که با شرمندگی خم می شد تا بر دستان مشت رضا بوسه زند فرمود : (( مشتی ، منو حلال کن ! من به تو تهمت زدم ، نون زندگیتو ازت گرفتم ، تو دل زن و بچه ات غصه انداختم ، اما تو مردونگی کن و از سر گناهم بگذر ، شاید خدا هم ازم راضی شد ! خدا بگم چی به روزه اون پسره ناخلف بیاره که بذر بددلی و تو دل من نشوند .

با خودم فرمودم پسرمه جیبش با من یکیه ! نمیاد که از جیب من ورداره بریزه تو جیب خودش ، اما اشتباه کردم ، بیا و بزرگواری کن و منو ببخش ، بیا و برگرد سرکار و زندگیت ! بزار همه چی مثل قبل شه ، الان 1 ماهی هست که فهمیدم دزدی اون فرشا کار خوده بهزاد بوده ، اما به خدا روم نمی شد بیام سراغت .

به خودم می فرمودم با چه رویی تو چشاش زل بزنمو بگم منو به خاطر بی حرمتی هام ببخش ، اما به خداوندی خدا قسم ، که از وقتی فهمیدم 100 سال پیر شدم ، تا با خودم کنار اومدم بیام سراغت .

تورو قسم به نون و نمکی که باهم خوردیم منو ببخش و برگرد سرکارت ! )) مشت رضا دستی به شانه های نحیف رحمان کشید و فرمود : (( آخه مشتی من واسه حرف شما بیشتر از این ها حرمت قائلم دیگه چرا قسمم میدی ؟!)) و لحظاتی بعد دو مرد در آغوش هم فرو رفتند و اشک شوق بر گونه های نرگس جاری شد !












از سوژه های تکراری بدم میاد پس قرچ قرچ پاره پوره

241:

متن از ویکتور هوگوست، ارزش خوندن داره

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش
آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین
گونه هست،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش برنامه دهد،
که دستکم یکی از اون‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده هست
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه‌دارد.همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌نمايند
چون این کارِ ساده‌ای هست،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می‌نمايند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران
نمونه شوی.و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم هست بگذاریم در ما جریان
یابند.امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.امیدوارم
که دانه‌ای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.بعلاوه، آرزومندم پول داشته
باشی
زیرا در عمل به اون نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من
هست »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری هست!و در پایان، اگر مرد
باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همه‌ی این‌ها که فرمودم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم


242:

خیلی زیبا بود ستایش جونم !
اینم خط خطی من :

تو رها شدی از بند اسارت دل من ...
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه از من عاشقتر باشد و از من براي تو مهربانتر...
من تو را به كسي هديه مي دهم كه صداي تو را از هزار فرسخراه دور در خشم...

در مهرباني...

در دلتنگي...

در هزار همهمه دنيا يكه و تنها بشناسد...
من تو را سخاوتمندانه به كسي هديه مي دهم كه راز آفتابگردان و تمام سخاوت هاي عاشقانه اين گل معصوم را بداند ...
و ترنم دل پذير هر آهنگ....

هر نجواي كوچك....

برايش يك خاطره مشترك باشد...
او بايد از رنگين كمان چشمان تو تشخيص بدهد كه امروز هواي دلت آفتابيست يا اون دلي كه من برايش ميميرم سرد و بارانيست ...
همان طور عاشق ..همان طور مبهوت ...
آيا كسي پيدا خواهد شد از من عاشق تر و از من مهربانتر براي تو ؟ ...
تو را سخاوتمندانه با دنيايي از حسرت خواهم بخشيد ...
و او را كه از من عاشقتر هست هزار بار خواهم بوسيد ...!

243:

سکوت و من!
امروز می فرمود: اسم تو آقاي سکوت هست!

فرمودم :چرا؟
فرمود: همیشه ساکتی ...

خیلی ساکت!حرص می خوری در سکوت!گریه می کنی در سکوت!می رقصی در سکوت!حتی گاهی ساز می زنی در سکوت!

فرمود: جواب حرف خیلی ها را به سکوت می سپاری!اونکه به مقدسات تو بی احترامی می کند!اونکه به علایق تو توهین می کند!اونکه ناسزا می گوید!
....
فرمود: بعیده! ...

نکنه گوشهات هیچی رو نمی شنوه!!

فرمودم: می شنوم! متاسفانه خیلی چیز ها رو هم بهتر می شنوم!اما دوست ندارم جواب دهم!بگذار آدمها از سکوت من لذت ببرند!!!!!!!!!
زیر تیرباران حرفهای تمام عالم هنوز ایستاده ام ...

فکر می کنم اگر عقدهء آدمها اینگونه خالی می شود بگذارم تا راحت شوند................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

244:

با هر گام میشه صدای خورد شدن برگ درخت ها رو شنید، انگار روی زمین دارم راه میرم، دیواری نیست اما امتداد یه خط رو، گام ها دنبال می نمايند، یا شاید قبلا کسی از اینجا راه رفته و من به دنبالش قدم به قدم، گام به گام او تکرار میشم، از دور روشنایی دیده میشه، خوب یا بد، یا باید به سمتش برم و یا ...

هیچ عجله ای هم نیست، هر وقت رویایی شروع میشه، چه تو خواب و چه واقعیت، عجله ای وجود نداره.

آروم کوله روی پشتم رو جا به جا می کنم و به سمت نور می رم، فاصله رو همین جوری تخمین می زنم و می گم که نیم ساعت دیگه اونجام، کلاهم رو از روی سرم بر می دارم و به دنبال در کوله پشتیم می گردم، پیداش نمی کنم و مجبور می شم که بایستم، کوله رو از پشتم جدا کنم و کلاهم رو توش جا بدم، کوله رو دوباره پشتم جای می دم و به راهم امتداد می دم، اما انگار رو شنایی جای قبلیش نیست، خوب فرقی هم نمی کنه، من که وقتم تموم نمیشه، فوقشم بشه کاریش نمی تونم بکنم، باز هم به روشنایی نگاه می کنم، اینبار هم انگار هنوز همون جاست.

باز هم امتداد می دم، هوا سرد نیست اما می تونم وزش باد رو حس کنم، بادی که نه سرما توش هتس و نه گرما ولی هست، باد کمی آزار دهنده تر میشه.

اونم درست با خوشحالی ای که نزدیک شدن به روشنایی باهام هست، یاد کلاهم می افتم و دوباره دستم به سمت در کوله پشتیم به پشتم میره، هنوز بهش عادت نکردم، پیداش نمی کنم و دوباره می ایستم، کوله پشتیم رو دوباره می ذارم روی زمین و به دنبال زیپ درش می گردم، هر چی می گردم زیپ رو نمی بینم، نور بیش تر شده ولی نمیشه در کیف رو پیدا کرد، انگار درش گم شده باشه، شاید، شاید درش رو همون جا که کلاه رو توی کوله گذاشتم جا گذاشتم، به خودم لعنت می فرستم و دوباره بر می گردم و امتداد قدم هام رو می گیرم تا بتونم به در کوله ام برسم و کلاه ام رو از توش بر دارم.


245:

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد .

بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد .

پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدا مرا ببخشد

246:

دوست داشتن همیشه گـــفتن نیست گاه سکوت هست و گاه نگــــــاه ...

غـــــریبه ! این درد مشترک من و توست که گاهی نمی توانیم در چشمهای یکدیگــر نگــــاه کنیم

247:

ايران بيانديشيم كه سه هزاره هست كه به همت فرزندان برومند و غيرتمند خايشانش در جهان سر بلند زيسته هست و در آغاز تاريخ خود پرچم داد و راستي و آزادي را برافراشته هست .

چنانكه داريوش شاه مي‌فرمايد : ( به خواست اهورامزدا من چنينم كه راستي را دوست دارم و تز دروغ رو گردانم .

دوست ندارم كه ناتواني از حق كشي در رنج باشد و همينطور دوست ندارم كه به حقوق توانا به سبب كاهاي ناتوان آسيب برسد .

اونچه را كه درست هست من اونرا دوست دارم ، من دوست و برده دروغ نيستم ، من خشم خود را فرو مي‌نشانم و سخت بر هوس خود فرمانروا هستم .

اين كشور يا رس كه اهورامزدا اونرا به من ارزاني فرموده زيبا ، داراي مردان و اسبان خوب هست .

بخواست اهورامزدا و من ، اين كشور از ديگران نمي‌ترسد ، و سرزمين‌هاي بسياري تحت فرمان من هستند .

) و چنين پادشاه فرزانه‌اي دستور به ساخت تخت جمشيد مي‌دهد ، و پس از بررسي لوح‌هاي ديواني تخت جمشيد نتيجه مي‌گيريم كه داريوش شاه واقعا با امت ناتوان همراه بوده و در شاهنشاهي او حتي كودكان نيز از پوشش خدمات همگاني بر حوردار بوده‌اند .


248:

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی .

می تونی زل بزنی به خونه ها ...

به ماشینا ...

به آدما و بچه هاشون ...

به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ...

خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ...

تا برسن به پشت جاده ها ...

تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ...

رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ...

واسه تک تک سواریای آواره و ...

خودتم که آواره تر از همشون ...
بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ...

دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گدانی کنار جوب ...

یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ...

خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ...

می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ...

به همون شفافی ...

همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ...

غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ...

مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ...

که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ...

مثل اون قلبی که تازه می شه و ...

می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ...

مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ...

آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
وگرنه مدام دور می شه از شهرم ...

خیلی دور ...

مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ...

به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ...

شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ...

نیاز به نوشتن ...

ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می فرمودم که باز گم شدم ...


زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ...

بگیرنش ازم ...

بازم به من تعلق داره ...


به من و شعرام ...

من و دیوونگی هام ...

من و خیالای سبزابی و دورم ...


شهر من ...

شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشده ست ...
پرفریاد ...

پر پاییز ...

پر عطر و نم خنک و سکر آور باروون ...
شهر من ...

شهر بهار ...

شهر عشق ...

شهر همهمه ...
شهر زندگی ...


249:

باز هم آمدم.


باز هم با کوله باری از اندوه آمدم تا نوای غم ساز کنم.
آمدم تا از ایران بگویم.از دیار شیران غران.از میهن سربداران.از خاک آرش و آریوبرزن.


250:

چشم چشم دو ابرو و فقط و فقط یه گردو
دلم یه کوه بلند می خواد بر ای فریاد زدن،یه کوه بلند که از اونجا تو همونی که هستی دیده می شی
چشم چشم،دو ابرو و فقط و فقط یه گردو...
همین،نه بیشتر و شاید کمی کمتر

251:

با تو...
با تو تجربه می کنم زندگی کردن و
همراه می شوم با باد راه رفتنت را
اما جا می مانم از دویدنت روی برگ های زرد انزوا!!!

252:

ددالوس و ایکاروس یک تجربه ناب تئاتری با بازی های فوق العاده و اجرا و کارگردانی قویه .

تا جمعه وقت دارین که در این تجربه ناب شریک بشین.
پ.ن از دیالوگ های نمایش : آدما چند دسته هستند : یکی اونایی که به دستاشون اطمینان دارند، دوم اونایی که به دستاشون اطمینان ندارن...


253:

داریوش: با نوشته های آمیخته با گوشت و خون و احساسش،عضلات هستی را منبسط میکند؛«تا وقتی که سرور خايشانش و تمام جهانم و همه ديگرانم نباشم، هنوز شرمسار و برده ام…مشکل ايرانيان در اين ناتواني از عبور و ناتواني از آري گايشاني به خواست و جهان خايشانش و اون را زيستن هست…ايراني به خوشبختي دست نمي يابد، زيرا توانايي اين نه زيستن و آري گايشاني به خايشانش را ندارد.

در آخر از شرم اخلاقي سرخ و سرافکنده ميشود و از ياد مي برد که نخستزاد هست و برگزيده و توبه مي نمايد يا کوه موش مي زايد و رفرمي مي نمايد و نه دگرديسي نايشاني...هرچيزی تنها اونگاه معنی و زيبايی دارد که مرا در اين بازی و دستيابی به عشق و قدرت ياور باشد.

تنها اون لبی که من بوسيده ام زيباست و تنها اون فکری که من در اين لحظه بدان انديشيده ام، ضرورت هست و تنها اونچه من انجام داده ام، واقعی و ضروريست، حتی اگر بظاهر بی معنا و هدر دادن وقت باشد.

زيرا پايه منم و با مرگ من جهانم نيز می ميرد، زندگی برای من نه عينی و يا ذهني، بلکه يک روايت شخصی و نامگذاری شخصی از حوادث و رايشاندادها و واقعيت هست و در معنای نهايی ساختن واقعيت، زيرا ما جز روايت واقعيت هيچگاه با واقعيت روبرو نبوده ايم.

اين روايت من هست»

254:

مهدی خلجی منکر لرزش دست ودلش برای برقراری دیالوگ با محمد مسیح مهدوی نوجوان هستشهادی نمی شود و می نویسد:جايی که زخم گذشته‌ای روان آدم را می‌آزارد و محيط پيرامون نيز به دلايل بسيار اين زخم‌ها را به کينه بدل می‌کند و کينه‌ها را به اسلحه، منطق و هستدلال به چه کار می‌آيد؟

255:

ما به عنوان اهالی یک اجتماع چگونه می خواهیم همدیگر را ارتقاء بدهیم و برای هم موقعيت اشتباه و تجدید نظر فراهم آوریم بی اونکه ترس از اشتباه ما را به سکوت و خفقان خود خواسته سوق دهد؟؟؟

256:

چگونه هست که هویت ما ایرانیها هنوز به مولفه هایی چون زبان یا ملیت محدود مانده هست؟کجاست هویت شهروندی و هویت حقوقی ما که دفاع از خواسته هایمان را در قالب اون هویت سامان دهد و مطالبه کند؟

257:

شب ،شبی پر از دریا و تنهایی
شب ،شبی پر از شوری اشک و ماه تابان
شب،شبی پر از شراب قرمز و موبایل خاموش
شب،شبی پر از نگاه...

و شمع لرزان روی میز من
شب،شبی پر از هیاهوی تو و سکوت
شب،شبی پر از تو وسرشار از هیچ!

258:

همیشه به ما می آموزند که انجام اونچه دل مان می خواهد،شر و سهل و مبتذل هست؛
اما انجام اونچه واقعا دلمان میخواهد دشوارترین کار دنیاست و بالاترین نوع جسارت را می طلبد.
خانم Ayn Rand فیلسوف 1905-1982

259:

«دیشب مست بودیم و قلمی فرمودیم:
فردا به هشیاری
آبرویت را می‌برم
تا خیال نکنی که
جهان مست هست.»

260:

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت.

اون را بالا گرفت که همه ببینند.سپس شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر هست ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم هستاد فرمود : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست .

اما سوال من این هست : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان فرمودند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان فرمود : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست .

حالا اگر یک روز تمام اون را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ فرمود : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار برنامه میگیرند و فلج می شوند .

و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد فرمود : خیلی خوب هست .

ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده هست ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند .

یکی از اونها فرمود : لیوان را زمین بگذاریداستاد فرمود : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین هست اگر اونها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد .

اگر مدت طولانی تری به اونها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از اون نگه شان دارید ، فلج تان می نمايند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم هست .

اما مهم تر اون هست که درپایان هر روز و پیش از خواب ، اونها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار برنامه نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین هست

261:

برپايه قانون جامع كنترل دخانيات، مصرف سيگار در اماكن عمومى ممنوع هست و ۷ تا ۱۰ هزار تومان جريمه دارد .


دكتر غلامرضا حيدرى رئيس كلينيك ترك دخانيات و سرپرست تحقيقات كنترل دخانيات دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى در فرمود و گو با ايسنا، با بيان اين مطلب خاطرنشان كرد: اگر دستورالعمل هاى اجرايى اون توسط وزارت بهداشت نهايى و به ارگان ها و دستگاه هاى مرتبط ابلاغ شود با توجه به وجود ستاد ملى مبارزه با دخانيات كه از رؤساى مختلف نهادهاى دولتى تشكيل شده، انتظار مى رود اين دستورالعمل، ضامنى براى اجراى اين قانون و رسيدن به اهداف قانون كلى دخانيات باشد.


وى تصريح كرد: با توجه به وجود بيش از ۴ هزار ماده سمى در دود سيگار كه ناشى از سوختن كاغذ، توتون و مواد معطر اضافه شده به سيگار هست تقريباً هيچ ارگانى در بدن از اين دود در امان نيست.

بيمارى هاى ناشى از مصرف سيگار شامل ۲۰ نوع سرطان، بيمارى هاى مزمن ريوى، بيمارى هاى عفونى، بيمارى هايى كه در عروق كرونر قلب موجب ايست قلبى مى شود و بيمارى هاى دستگاه گوارش هست.


حيدرى در ادامه اضافه کرد: بسيارى از نازايى ها در زنان و مردان، ناتوانى هاى جنسى و كمبود ميل جنسى به علت مصرف سيگار هست كه نشان دهنده نفوذ مواد سمى سيگار به تمام اعضاى بدن هست.


وى بيمارى هاى پوستى و چين و چروك هايى كه در افراد سيگارى ديده مى شود را ناشى از مصرف سيگارعنوان كرد و فراخوان نمود: بنابراين مى توان سيگار را اولينعلت ناتوانى و بروز بيمارى ها نام برد.

همانطور كه ساوقت بهداشت جهانى، سيگار را اولينعلت قابل پيشگيرى مرگ و مير در دنيا مى داند.


سرپرست تحقيقات كنترل دخانيات دانشگاه علوم پزشكى شهيد بهشتى با بيان اين كه بيش از ۵ ميليون نفر در سال به علت مصرف سيگار جان خود را از دست مى دهند، اذعان داشت: آمار قربانيان احتمالاً تا ۱۵ سال آينده به رقمى حدود۱۰ ميليون نفر در سال خواهد رسيد البته از اين ميزان بيش از ۷۰ % قربانيان در كشورهاى در حال توسعه هستند.


حيدرى با بيان اين كه الگوى مصرف سيگار در دنيا الگايشانى متفاوت هست، تصريح كرد: در كشورهاى پيشرفته مصرف سيگار در ميان زنان و مردان يكسان هست و در سال هاى گذشته در همين كشورها شيوع اون در مردان بيشتر بوده هست.


در كشور ما هم حدود ۲۷ % مردان و ۵ % زنان سيگارى اند، اما با گذشت وقت در ۲۰ سال آينده مصرف سيگار در ميان زنان و مردان ايرانى برابر خواهد شد

262:

برميگردم و فرياد ميزنم: آي! ببينيد! من تمام شده ام.

تمام شده ام.

ديگر پي چه ميگرديد؟ چرا ميگرديد؟ چيزي از من ، غنيمت شما نميشود.

من خروش ميشوم و اونها سكوت! ميبينند با اون چشمهاي كورشان و ميشنوند با اون گوشهاي ناشنوايشان ! من آينه ها را ميشكنم اما خودم ميشكنم.

آينه ها ميخندند به من كه خرد شده ام.

اونها خودشان را قاضي ميشوند.

مثل هميشه! صداي شيشه ي شكسته مي آيد.

فقط همين!

263:

در پيش چشم دنيا
دوران عمر ما
يك قطره در برابر اقيانوس

در چشمهاي اونهمه خورشيد كهكشان
عمر جهانيان
كم سوتر از حقارت يك فانوس
افسوس!

264:

شعور شب
هر بار
كه رازي گره در گره
در شعور منور شب
به ناگاه گشوده شود
در تولد بودا گونه اي
خواهي آموخت
تا روزهاي سترون را
بر هوش شبهاي بلند
وصله زني

265:

گل های خيال
گل های خيالم
پژمرده مي شوند
چون گل های زينتي
و مي روند تا کنار طاقچه جایي بگيرند
تنگ ماهي تايشان طاقچه
مي شکند
ماهي ها به خيال خود رهسپار دريا مي شوند


266:

صورتک خيال
انگار صورتک خيال من
امشب مي خندد
شاید مي گريد
تا به حال ديده ای کسي را
که نمي داني
مي خندد يا مي گريد
صورتک خيال من امشب
مانند دلقکي خندان
جوان هست
تو مي فهمي؟
تو
مي داني ؟

267:

دنیارا را می خواهم منهای تو اگر تو را می خواستم نا گزیر بودم دنیارا از دم تیغ بگذرانم

268:

يک شب رايشانايی...


امشب یه شب رویایی بود...
چیزی رو که خیلی وقت بود آرزوشو داشتم٬بهش رسیدم...

امشب رفتم کنسرت رضا
صادقی...

خیلی دوست داشتم این اتفاق بیفته و افتاد...

خواننده ای که تمام شعراش
خاطره هست...

واقعاْ که قشنگ بود...

همونی بود که فکرشو می کردم...

طی یه کش و قوس٬
با دو تا از دوستام تونستیم شب آخرشو بریم...

با محسن و مرتضی...

ساعت نه شروع
شد...

همه چیز خوب بود٬ به غیر از مدتش...

برنامه بود تا یازده ادامه داشته باشه
...

اما ده و بیست دقیقه تموم شد...
اولش با آهنگ «چرا» شروعکرد...

بعدش «گولم نزن» از همه بیشتر این وسط محسن حال می کرد...

چون این یکی دو تا
آهنگ وصف این روزاشه...
داشتم فراموشت می کردم اما بازدوباره اومدی تو غمها غوطه ور شدم٬چرا...
دیگه گولم نزندروغ نگو٬نگو که قلبت با منه...
تو دیگه مُردی و این حرفآخره...
وقتی نمی بینم تو رو٬چشمامو واسه کیبخوام...
نرو٬ تو هم مثه من نمی تونی دوومبیاری٬نرو...
نمی تونم ببخشمت٬ دور شو برونبینمت...
فرمودم نرو...

پر پر میشم
...
وقتی که نگاهم به نگاهت خیره میشه...

دوست دارم وقت بایسته واسه
همیشه...خونمون خشت گلی...
واست دلم٬ واست تنم واست تمام زندگیم...
بله...

اینا
رو نوشتم تا یه خاطره دقیق برام بمونه...
خلاصه اینکه جایخالی زیاد حس کردیم...
اما چند تا نکته...

هنوز اینجا نمی
تونن درست کنسرت برگذار کنن...

نوازنده های گروهش در حد نهایت بودن...

مخصوصاْ
پرکاشن٬ ساز مورد علاقه من و گیتار الکتریک...

نوازندگیشون در حد مرگ بود...

نباید
کنسرت رو گذاشت برای شب آخر...

چون ممکنه مثل امشب کلیش بپره...

نمی دونم بخاطر چند
مورد قری بود که اجرا شد یا چند تا روسری که افتاده بود...

پنجشنبه تا دوازده طول
کشیده بود...
اما آخرش...

بگذریم
...
امیدوارم از این شبای خوش بازم تکرار بشه...

269:

روشنك جان بالاخره تصميم گرفتي كه اين داستانت كجا باشه گلم يا نه؟

270:

اره تصمیم گرفتم ! خوب ممکنه کسی یه تاپیک نره.

دوست دارم بخونید و نظر بدید ! اشکالاتم رو بدونم !

271:

از پس کوچه تنهایی سلام را پذیرا باش بدان اگر تنهایم، اگر لبخند بر لبانم خشکیده واگرشب را باور دارم تنهادلیلش سکوت چشمانیست که طلوع صبحی دگر را از یاد برده اند
نمی خواهم تنها پیام آور روز های سیاه بهمن باشم سردیش را نشان شادکامی روزهایش می دانم و برفش را نشان سفید بختیلحظه هایش اما آیا اون کودک یتیم نیز با من هم عقیده هست آیا شکم های گرسنه، لبهای بریده نیز این را میگویند سوال ساده ایست وجوابی ساده تر ازاون دارد همیشه به دنبال مقصر می گردیم همه را تقصرکار اما خود را مبرا از هر چیز هیچ وقت فکر نکرده یم که شاید می توانستم کاری بکنیم اما نکرده ایم
…پای حرف که می رسد عقاید خوبی داریم شیر میدان و رستم دستانیم اما آیا وقتی منافع خودمان در خطر باشد باز این چنین هستیم ….تا کی می خواهیم از آزادی بگوییم پای بر اصولش بگذاریم….


272:

وقتی بچه بودیم بهمون میفرمودن :
عیب نداره! بزرگ میشی ، یادت میره.


اما بزرگ شدیم و از یادمون نرفت

273:

با سلام به دوستان عزیز هم میهنی
امروز که سپس مدت ها دوباره دست به قلم شدم و شروع کردم به نوشتن متن
به این فکر افتادم که تایپیکی باز کنم در مورد همین
دوستان مطمعنا" شما هم وقتی بوده که دست به قلم شدین و در دفتر خاطرات یا حتی روی تکه کاغذی متن یا شعر از خود فرموده اید
در اینجا از تمام دوستان خواهش میکنم که متن های خود را بنویسند که همه هم بتونن بخونن هم اینکه در باره نحوه نگارش (زیبا بودن یا غیره )نظر بدن یعنی به نوشته های همدیگه نظر میدیم یا خودمون مینویسیم حالا این دست نوشته ها میتونه شامل هر چیزی باشه (داستان متن یا شعر فرقی نداره)مهم اینه که دست نوشته ی خودتون باشه
حالا برای شروع از خودم شروع میکنم
این نوشته مال تاریخ 26/3/83 یعنی سه سال پیشه(من خیلی دوسش دارم)
تیکه داده بر دیوار سستی
گریه کردم من امشب
با هر تکان حق حق گریه ام
می لرزید دیوار پشتم
دیوار گرچه فرسوده و سست بود
اما
پناه امن من بود او امشب
انگار که می فهمید
ناله ام را دردهایم را
او نیز میلرزید همچو شانه های من
و من
چه مشت ها کوفتم بر سینه ی اون
چه فریاد ها کردم
بر زمین بر وقت
من خشمگین بر امور وقت
دیوار فرسوده و خسته از گذر وقت
انگار با من سخن میفرمود
او از وقت شکایت داشت و من از خزان
هر دو غمگین هر دو خسته
ناگهان پلک ها سنگین شد
در یک لحظه غمها رنگین شد
و آسمان صورتی شد
من به افقها پرواز کردم

در ضمن امضای من هم مال خودمه

حالا نوبت شماست دوستان شروع کنید و بنویسید و نظر بدهید

274:

چرا امروز وفردا می کنی ،دل؟
مرا رسوا وشیدا می کنی ،دل؟
تو خود را با این همه شیرین زباین
درون سینه ها جا می کنی ،دل
جوانی پر زده در نقش یوسف
هوای ان زلیخا می کنی ، دل
تو بازیگوش هستی ،بچه هستی
که پا در کفش بابا می کنی ،دل؟
بیا دیگر ندارم تاب دوری
چرا این پا و ان پا می کنی ،دل؟
بیا لطفی چو بیدل مانده تنها؟
چرا امروز و فردا می کنی ،دل؟

275:

نوشته های خط خطی

کاش می شد به تو فرمود
که مرو دور مشو از دل من
تا نمیرد دل من ...
این نفسها به خدا ارزان نیست
بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا
آه شاید که نبینی دگرم
در قفس هیچ نماند
به جز از مشت پرم
که نمی ارزد هیچ .....نوشته های خط خطی

276:

هر روزشیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شماره های غلط ، زنگ می زند،‏ اون وقت من اشتباه می كنم
و او با اشتباه های دلم
حال می كند.

دیروز یك فرشته به من می فرمود :
توگوشی دل خود رابد گذاشتی
اون وقت ها كه خدا به تو می زد زنگ
آخر چراجواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!

یادش به خیراون روزها
مكالمه باخورشید
دفترچه های ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است اون سیم ها
كه دلم را تا آسمان مخابره می كرد .


با من تماس بگیر ، خدایا حتی هزار باروقتی كه نیستم لطفا پیام خودت راروی پیام گیر دلم بگذار

با خودت قراربگذار که زيباتربن، پرشورترين و با انگيزه ترين فرد جهان را دوست داشته باشي، يعني خودت را

277:

به تو ایمان نیاورده ام
که مرا نمی شناسی
من
از پشت کوه چشمانت غروب خواهم کرد
پلی که مرا به تو ....
و تو را به تمام آرزو هایت ...
آری شاید تقصیر من هست
کافر شده ام
نماز اول وقتت را نمی خوانم
شکرت نمی گویم
طواف کعبت نمی کنم
اما مرا به گناه نا کرده ام که مر ا می شناسی.....
همه چیز را می دانی و من نمی فهمم
مرا به نادانیم ترک کن
که مرتد شده ام
جزایم مرگ هست .....
آیینت را خوب می دانم
من همان شاگرد اول مکتبت
دیر هست که نخواهم از تو دگر نگویم ....
اما شاید ....
شاید نه ...
جزایت را می خواهم
مرگ شاید درمانی برای سرگذشت من هست ......
روشنک !

278:

کودک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم،اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم !
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می شد خواند،اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم!
سکوت "پر" بهتر از فریاد "توخالی" نیست؟
فکر می کنیم کسی هست که سکوت ما را بشکند، اما افسوس که انتظار بی فایده هست.
اونقدر از گذشته ات سرافکنده ای که نمی توانی به آینده بیاندیشی و اونقدر از جام نفس، سرکشیدی که جایی برای خدا نگذاشتی.
اونقدر در زندگی دویدی که اخر هم بدهکار شدی.
چه شد که دلپاک آمدی و روی سیاه خواهی رفت؟!
حال تویی و روزنه امید بخشش پروردگارت،اویی که سالهاست فراموشش کرده ای اما او باز هم تو را می خواند:

حي علي خيرالعمل

279:

گاهی کسی نیست
دستی روی گونه های خیسم بکشد
اشکبارتر از باران می شود
هوای آبری من
نفس کشان
سقف بالای سرم را می خورد
گاهی چهحریصمی شود وقت ....
امشب گريه ميكنم .
گريه ميكنم برا تو براي خودم براي تموم اونايي كه خواستن گريه كنن نتونستن.


براي تمام اون چيزي كه خواستي ون بودم خواستم و بودي.


امشب گريه ميكنم به وسعت دريا به وسعت بيشه به وسعت دل عاشق.
براي تو...براي تو....و به پاس احترام تمام تحقيرهايي كه از ديگران شنيدم و هنوز شكست نخوردم.....!

280:

خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب!!!

راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم ،زیر آوار غم و درد خرد شده!

می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس!
من دگر خسته شدم..

راست فرمودند می شود زیبا دید، می شود آبی ماند!
اما ...

تو بگو ،گل پرپر شده زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟


می توانی تو بیا، این قلم ، این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ، و یک پنجره ساکت و بسته!
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه پیچش یک پیچک زشت

جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟

من دگر خسته شدم.


می توانی تو بیااین قلم، این کاغذ، این همه مورد خوب!!

281:

یه شعر سیاه !!!

می کشم بر بوم تو ای زندگی
نقشی از تردید ،مرگ و یاس را
می کشانم دست را از دست تو
تا کشم در دست جام مرگ را
در کنار آدمک هایی که صبح
با من از دیوار شب پر می کشند
شوق پرواز و شروعی نیست تا
برلبانم رنگ دلتنگی کشند
هر کجا رو می کنم بانگی ز درد
بر دلم شعلای طوفان می کشد
خلوتم را اشک با آهی مدام
بی دلیل هر دم به آتش می کشد
دستهای بی گناه از بار درد
مشت می کوبند بر دیوارها
شانه های زخمی دیوارها
می گشایند لب بر این فریادها
جز هجوم غربت و تکرار چیست ؟
سهم ما از وسعت این زندگی ؟
در به در در انتهای بی کسی
راهمان بن بست گشت بر زندگی
کلبه ی ما از حضورت خالی هست
چشم هامان از رکودت مات و تار
جز فرود مرگ تو بر لحظه ها ،بر تن دیوارها ،فریادها
من ندیدم بارشی پربارتر تا فرو ریزد بر این ویرانه وار
طرح لبخند بر لبامان سایه هست
هر گز از عمق وجودی خنده نیست
وعده ی اسب سپید بال دار
جز فریب آرمان هامان که نیست
دستهامان با یه دنیا از عطش
طالب مرگند مرگی جاودان
بی دریغ و بی نهایت تشنه ایم
تا بگیریم پر به سوی آسمان
فصل آغازت شروع گریه هست
فصل پایانت هجوم ناله ها
با هزاران آه و غم دامن گرفت
در گلویم از تو این بیدادها
هرچه در دستانمان بود و نبود
در قمارت باختیم ای زندگی
خنده هامان عشق هامان هستمان
شد فدای گردشت ای زندگی !!!

282:

آخرين حرفم رو بهت مي زنم

يه روز تو تاكسي با برادرم نشسته بودم،
اون هم اون طرف دم در تاكسي نشسته بود.


هر سه با هم سوار شده بوديم ، يعني من و،
برادرم و اون.



يه لحظه چشمها مون تو چشم هم افتاد،
همون جا دل من ريخت.


تو يه كوچه بوديم.


خونه اونها چند تا خونه اون طرف تر بود و شمالي،
ولي ما خونمون ، جنوبي بود.



گه گاهي همديگه رو سر كوچه و تو مغازه مي ديدم.


من هم مرتب از برادرش و مادرش، سراغش رو ميگرفتم.


تا اينكه كم كم با هم آشنا شديم.


تلفن مي كرديم و دو سه مرتبه هم رفتيم بيرون.


ديگه اون اواخر خيلي بهش علاقه پيدا كرده بودم.

خيلي.

اونقدر
كه همه فكر و ذكرم، شده بود اون.


تا اينكه يه روز ، من از سر خريت، يه درد دلي رو باهاش كرد.


بعدش هم پشيمون شدم و شروع كردم به زنگ زدن بهش.

ولي
اون گوشي رو بر نمي داشت و جواب نميداد.

كلافه شده بودم.


روزي هزار مرتبه ، به خودم نفرين ميفرستادم، كه چرا بهش
فرمودم.


اون اولين كسي بود ، كه، صبورانه به درد و دلم گوش داد.



تا اينكه يه روز سپس ظهر ، زنگ زد.

باورم نميشد.


ولي زنگ زد.


اولش يه كم اوقات تلخي كردم، ولي بعدش آروم شدم.


با هم خيلي حرف زديم.


لابلاي حرفش بهم فرمود:
" من به هدفم رسيدم".


ولي من نفهميدم منظورش چي بود.


اين حرف برام يه علامت سوال بود.


يه علامت سوال بزرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.


هنوز هم يه علامت سواله؟؟؟؟؟!!!!!!!!1.



سپس اون شب، دو سه مرتبه هم با هم حرف زديم.


ولي باز شروع شد.


من زنگ ميزدم و اون دوري ميكرد.


افسرده شده بودم.



من سماجت مي كردم و باز هم زنگ مي زدم.


تا اينكه يه شب پاي تلفن
بهم فرمود:
" دوستي ما يه دوستي عاديه".
ولي من تو قلبم بهش فرمودم" :
" آره عزيزم، براي تو عاديه، ولي براي من، تو يه عشقي،
يه عشق خالص.


اون قدر كه دلم براي ديدنت لك ميزنه".



آره ، اون راست ميفرمود.

دوستي من براش عادي بود.


حتي از عادي هم پايين تر.


خيلي پايين.


شايد هم بي ارزش بي ارزش.



لحظه به لحظه، ثانيه به ثانيه، جلايشان چشمهام بود.

با اينكه ،
كار ميكردم و سرم خيلي شلوغ بود،
اونقدر كه نمي دونستم به كدوم كارم برسم،
ولي هميشه ياد و خاطره و صورتش جلايشان چشمم بود.


عاشقانه دوستش داشتم.



بيرون رفتن با اون ، برام يه بهونه بود كه ببينمش.


ولي اون اين ديدن رو هم از من دريغ ميكرد.


من وجودش رو فقط براي خودش ميخواستم.


و الا اين همه دختر تو خيابون ريخته بود.


لايق بود.


جدي،
با پشتكار،
پر معلومات،
از همه مهمتر،
سادگيش.


دختر هاي ديگه، همه فكرو ذكرشون دنبال قر و
فر و
مد و
از اين جور حرفها بود،
مغزشون هم خالي بود.


چيزي تو چنته نداشتن.


ولي اون اينجور نبود.



خيال ميكرد ميخوام ازش هستفاده كنم.

هستفاده اونچناني.


آدم تو دستم زياد بود، دور و بر.
ولي اينجور نبود.

من همه چي داشتم و دارم.


اگه ميخواستم هستفاده بكنم، ميرفتم سر وقت يكي ديگه.


فرمودم چيزي كه فراوون بود و هست، دختره،
آخه روزگار عوض شده.

نصف بيشتر امت، ميگردن دنبال
طعمه.


ولي من ،خودم ، خودم رو بهتر ميشناسم.



حتي حاضر بودم، تو سرماي زمستون ، كه مغز آدم رو،
تا هستخون ميسوزونه،
برم و اونطرف خيابون،
روبرايشان پنجره آشپزخونشون،
وايستم و ببينمش.



وقتي از مشكلاتش ، پاي تلفن صحبت ميكرد، اون من رو نميديد،
ولي من همينجور حلقه هاي اشك تو چشمهام جمع ميشد.


سعي ميكردم جوري حرف بزنم كه نفهمه ،
داشتم آروم آروم و بي صدا،
سرازير ميكردم اين الماسهاي اشكهام رو،
براش.




تظاهر ميكردم به گوش دادن معمولي و
بعضي وقتها هم بلند مي خنديدم ،
تا نفهمه كه براي اون دارم اشك مي ريزم.


براي همينه كه ميفرمود:
" خب من خيلي حرف زدم.

تو حالا يه چيزي بگو".




اون هم مثل من ، عشق اولش رو از دست داد.


من هم عشق اولم رو از دست دادم.


داشتم از بين ميرفتم.

تا اينكه دكتر چشم پزشك فرمود:
" اگه همينجور به غصه خوردن ادامه بدي،
چمشهات بد جوري آسيب مي بينه".


همين شد كه ،كمر همت رو بستم و مثل كوه محكم ايستادم ،
تا تونستم ياد و خاطره
عشق اولم رو از ياد ببرم.




حالا اون، شده بود ،
" عشق دومم ".



دلم مي خواست بهش ميفرمودم كه :
" تو چقدر برام با ارزشي،
عزيزي،
با تمام گوشت و
پوست و
روح و
قلبم ،
دوست دارم.


تو ديگه خون شدي تو رگ هام".



يه روز پاي تلفن فرمود:
" ميخوام رگ دستم رو بزنم" .


يه همچين چيزي.

تندي قلبم ريخت.


مادرم و برادرم از راه رسيدن.

گوشي رو گذاشتم.


بعد زنگ زدم خونشون.

كسي گوشي رو بر نداشت.


دلم شور افتاد.

دايشاندم دم در خونشون.


خوشبختانه خودش در رو باز كرد.


خيالم راحت شد.


ولي وقتي اومدم خونه، تا اومدم كاپشنم رو درآرم،
ديگه هيچي نفهميدم.


از برنامه فشارم افتاده بود پايين.


مادر و برادرم پرسيدن:
" چي شده ".


فرمودم: " بخاطر كار زياده ".




يه بار هم فرمود، اگه كارش درست بشه ، بايد براي يك سال
بره شهرستان.

غمگين شدم.از طرفي آرزو ميكردم كارش
درست شه .


به هدفش برسه و موفق بشه،
از طرفي هم دوست نداشتم بره.


چون شانس ديدنش رو،
ولو كم ،
از دست ميدادم.




احساس ميكردم، يه جورايي به زور با هام حرف ميزد.


هيچوقت تو عمرم خودم رو براي كسي كوچيك نمي كردم
و زنگ نمي زدم.


هميشه زنگ زدنم ، تلگرافي بود.



اين هميشه من بودم كه تماس ميگرفتم.

ولي احساس ميكردم كه
اون با اكراه صحبت ميكرد.


يه بار بهش فرمودم كه ، ما ايرونيها شهامت فرمودن " نه " رو نداريم.


حرفم رو تصديق كرد.


بعد فرمودم: " برم يا بمونم" .


فرمود: " ميخواي برو ميخواي بمون".


ولي تندي حرفش رو عوض كرد.




وقتي راننده يا نوكر خودم بهم زنگ ميزد، من بلا فاصله باهاشون تماس
ميگرفتم ، كه مبادا بي حرمتي نشه.


نگن چون اربابه، محل نمي زاره.


ولي احساس ميكردم كه بقدر اون راننده و نوكر هم براش ارزش نداشتم.


همش ميفرمود: " كار دارم".



اون تقصيري نداشت.

اين من بودم كه دنبالش بودم.



من هم راحتش گذاشتم.

چون يه جا خوندم:
" اگه واقعا" كسي رو دوست داري، پس راحتش بزار".

پس آخرين حرفم رو بهش زدم.



" دوست دارم ،
دوست دارم ،
دوست دارم ".


283:

خون ار حنجره ات به بیرون می جهد ، می دانم ........

هستخوان در گلویت لانه دارد ، می دانم .......

راه نفس در این باتلاق پر از خون و کینه و حسد ناامتان تنگ آمده هست ، می دانم ........

مرز جنون و پوچی و تباهی را به چشم دیده ای ، می دانم ........

خسته ای خسته از ظلمت و جهل آدمک هایی که تو را در غل و زنجیرت می نمايند و هر روز ندای وا نفسا سر می دهند ، می دانم .......
تو نیک می دانی که می دانم و نیک می پنداری که باید رفت ..

نه از میان این بزدلان ، نه به سمت سکون دنیوی که به سمت آخرتی رستگار شاید تو را اونجا قدر بدانند ، می دانم ..................
اما ، اما ، ای عزیز نافرموده ، اگر بدانی که صدای آغشته به لخته خون تو آخرین و تنها ضریان جهنده به این رگهای بی رمق ماست ، اگر بدانی که این نفس که بر آید و فرو نشیند با رفتنت در خون می تپد ، اگر بدانی که زیستن در این چاه سیاه را جز با آوای تو ممکن نشد وگر دریابی که آخرین پناهی ، آخرین امیدی و آخرین دست لطیف همچو مادری برای فرزند یتیم خویش در این سرما و سوز و دشت ،،،، باز هم تنها سفر می کنی ؟.....

...

....

تنهایم میگذاری و مرا به دست گرگان درنده می سپاری ؟........

نه ، نه این عادلانه نبود و نیست ....
رفتنت را طاقت شنیدن نیست و نبودت عین عدم ماست ، قسم به اونکه این لخته خون را در گلویت ایجاد کرد.......

قسم به تصلیب مسیحا
نرو ، بمان ، که تو ....................................کاش می دانستی ...

.

284:

تو نبودي دل به دل راهي نداشت




از خيال عشق آگاهي نداشت




تو نبودي ريشه ام خشکيده بود




مي شدم گم در غبار اين کبود




تو نباشي تا قيامت بي کسم




در تمام زندگي دلواپسم




تو نبودي بال و پر، کي داشتم؟




با تو من پا از زمين برداشتم




تونبودي اوج ديگر پا نداشت




بي شما اين دردها درمان نداشت...



نوشته های خط خطینوشته های خط خطینوشته های خط خطی

285:

در حوالی بساط شیطان

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان،بساطش را پهن کرده بود،فریب می فروخت.

امت دورش جمع شده بودند،هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند!

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،دروغ و خیانت، جاه طلبی و قدرت.هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد.
بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی پاره ای از روحشان را.

بعضی ها ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگیشان را.

شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.

حالم را بهم می زد، دلم می خواست همه ی نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند،موذیانه خندید و فرمود: من کاری با کسی ندارم،فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم، نه قیل وقال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم چیزی از من بخرد،می بینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند!
جوابش را ندادم.

اون وقت سرش را نزدیکتر آورد و فرمود :البته تو با اینها فرق می کنی.

تو زیرکی و مومن.

زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.

اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد،حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی فرمود و فرمود وفرمود .
ساعتها کنار بساطش نشستم.تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لابه لای چیزهای دیگر بود.

دوراز چشم شیطان اون را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.


با خودم فرمودم: بگذار یکبار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یکبار هم او فریب بخورد.
به خانه آمدم و در جعبه ی کوچک عبادت را باز کردم.توی اون اما جز غرور چیزی نبود.جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.
فریب خورده بودم.
دستم را روی قلبم گذاشتم،نبود.
فهمیدم که اون را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام!
تمام راه را دویدم،تمام راه لعنتش کردم،تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه ی نامردش را بگیرم،عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم وقلبم را پس بگیرم

به میدان رسیدم.شیطان اما نبود!
اون وقت نشستم و های های گریه کردم،از ته دل
اشکهایم که تمام شد،بلند شدم بلند شدم تا بی دلی ام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم....
صدای قلبم را
پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.
به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود .


286:

وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذرد،وقتی زمین آرام می شود از تمام تلاشها،وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمان پا می گذارد،وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شوی،اون وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برایت پیام آورده.پیامی که پر هست از عطر یاس و نرگس؛پر هست از قطره های ناب گلاب و پر هست از لحظه های شیرین پرواز.
شب هست و سکوتی دل انگیز و پر از راز.


رازهایی آبی،سبز و سپید.

شب هست و خلوت من با خدا

نمی دانم چگونه از این خلوت بنویسم؟! تا می نویسم :"من با خدا..."
اشکها سرازیر می شود.

آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟

خدایا!کاش اونقدر بزرگ بودم که می توانستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده بود بگیرم،لمس کنم و ببوسم!کاش دستهای تو لمس کردنی بود.
کاش می توانستم سرم را در آغوش تو که مهربانتر و گرمتر از آغوش مادر هست بگذارم و زار زار گریه کنم؛برای خودم،برای تمام کارهای بدی که کردم،برای تمام گلهایی که چیدم،برای تمام شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم؛برای تمام یاکریم هایی که از روی دیوار پراندم؛ برای تمام وقتهایی که یادم رفت آسمان آبی هست.

که یادم رفت شقایق چه رنگی هست؟ که یادم رفت سیب چه طعمی دارد؟

خدایا! مرا ببخشای به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم و مثل کبوترهای تو در آسمان آبی تو اوج نگرفتم؛غرق نشدم و گم نشدم.
خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری،دلم یکجوری می شود؛یکجور خیلی خوب.خودت که بهتر می دانی.
می خواهم با آبی آسمان آشتی کنم،می خواهم با عشق دوست باشم،می خواهم دستهای ایمان را ببوسم،می خواهم آب را لمس کنم،می خواهم آبی شوم.
خدایا! دستم را بگیر! اگرتو نگیریشان، من می افتم، می شکنم و می میرم.
خدایا! دوستت دارم.اونقدر که...اصلا چرا بگویم؟! خودت بهتر می دانی!
پس
شب به خیر خدای مهربان من

287:

چه نوشته زیبا و با احساسی ! تبیک میگم شما هم خوب دست به قلم می برید !

288:

وقتی میبینم یه برگه از دفتر زندگیم پر شده و باید برم به صفحه بعد...
و وقتی فکرشو میکنم میبینم
زندگی مثل باد سردی میوزه و تموم میشه
و آدما هم مثل همین باد سرد چند صباحی
تو این این دنیای بی ارزش به سردی زندگی میکنن
و به سردی با هم برخورد مینمايند بدون اینکه قدر همدیگه رو بدونند
واین زندگی هم مثل همون باد سرد یه روز میوزه و تموم میشه...
بگذریم ....
ببخشید که من اول سال نو این حرفا رو میزنم
اما از وا قعیتهای زندگی نمیشه فرار کرد.....
حتما شما هم درك خواهيد كرد....

289:

یادداشتی از طرف خدا
به: شما
تاريخ : امروز
از: خالق
موضوع : خودت
عطف به:زندگي من

خدا هستم.

امروز من
همه مشكلاتت را اداره ميكنم .

لطفا به خاطر داشته باش كه من به كمك تو نياز ندارم
.


اگر در زندگي وضعيتي برايت پيش آيد كه قادر به اداره كردن اون نيستي، به راه های رفع اون فکر کن ولی خود راعذاب نده .

اونرا در صندوق
( براي خدا تا اجرا کند ) بگذار .

همه چيز انجام خواهد شد ولي در وقت مورد نظر من ، نه تو .
وقتي كه مطلبي را درصندوق من گذاشتي ،همواره با اضطراب دنبال(پيگيري) نكن .

در عوض رايشان تمام چيزهاي
عالي و شفرمود انگيزي كه الان در زندگي ات وجود دارد تمركز کن .
نااميد نشو،تايشان دنيا امتي هستند كه رانندگي براي اونها يك امتياز بزرگ هست.
شايد يك روز بد در محل كارت داشته باشي : به مردي فكر كن كه سالهاست بیکار هست و شغلی ندارد!
ممكنه غصه زودگذر بودن تعطيلات آخر هفته را بخوري : به زني فكر كن كه با تنگدستي وحشتناكي روزي دوازده ساعت ، هفت روز هفته را كار ميكند تا فقط شكم فرزندانش را سير كند!
وقتي كه روابط تو رو به تيرگي و بدي ميگذارد و دچار ياس ميشايشان : به انساني فكر كن كه هرگز طعم دوست داشتن و مورد محبت واقع شدن را نچشيده!
وقتي ماشينت خراب ميشود و تومجبوري براي يافتن كمك كيلومترها پياده برايشان : به معلولي فكر كن كه دوست دارد يكبارموقعيت راه رفتن داشته باشد!
ممكنه احساس بيهودگي كني و فكر كني كه اصلا براي چي زندگي ميكني و بپرسي هدف من چيه ؟
شكر گذار باش .

در اينجا كساني هستند كه عمرشان
اونقدر كوتاه بوده كه موقعيت كافي براي زندگي كردن نداشتند!
وقتي متوجه موهات كه تازه خاكستري شده در آينه ميشي : به بيمار سرطاني فكر كن كه آرزو دارد كاش مايشاني داشت تابه اون رسيدگي كند!

ممكنه تصميم بگيري با كسي كه از اون دلگيري،صحبت كني: متشكرم ازشما ، ممكنه در مسير زندگي اون تاثيري بگذاري كه خودت هرگزنميدانستي!

290:

کاشکي مانيتورت بودم هميشه رخ به رخت بودم
کاشکي که کيبردت بودم هميشه زير انگشتات بودم
کاشکي که هدفونت بودم هميشه در گوشت بودم
کاشکي که موست بودم هميشه تايشان مشتت بودم
کاشکي که پسوردت بودم هميشه تو فکرت بودم

291:

بي اختيار مي روم
نمي دانم به كجا
تنها مي روم با قد مهاي تنهايي
چه هوايي ست
دلم هواي تورا دارد
نه هواي بارش
نه هواي آسمان
فقط هواي تو را دارد
مي داني چه درديست
تنها در كوچه پس كوچه هاي شهر قدم زنان
تنها با ياد تو
تنها با ياد تو كنارت قدم زدن
تنها با ياد تو دستانت را فشردن
تنها با ياد تو سر به رايشان شانه هايت گذاشتن
آه
همه شان را دوست دارم
ابري كه مي بارد
برگي كه مي رقصد
كوهي كه مي ماند
آفتابي كه مي تابد
همه شان را دوست دارم
اما
با تو بودن را دوست تر دارم
حتي اگر همه اينها نباشد
تو كه باشي كنارم
تمام دنياي مني
همچنان تنها
زير بار نگاه ملامت ها
در كوچه پس كوچه هاي پاييزي
قدم مي زنم
تنها با ياد تو
با ياد چشمانت

292:

وقتي بزرگ ميشايشان ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي!

خجالت ميكشي دلت شوربزند، براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته!

فكرميكني آبرايشانت ميرود اگر يكروز امت ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند!

وقتي بزرگ ميشايشان ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني!

ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت مي رسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !

وقتي بزرگ ميشايشان ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه تايشان كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند!

اونها اونقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ اونقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !

وقتي بزرگ ميشايشان ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها رابيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !

و يك روز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت رادر كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !

اونروز ديگر خيلي دير شده هست ....
فرداي اونروز تو را به خاك ميدهند
و ميگايشانند :
خيلي بزرگ شده بود!

293:

باز انگار
باز انگار می نویسم بروی تمام خاطراتم وصدای خش خش پاییز نوایست برای من آشنا.

گاهی نسیمی صورتم را نوارش میدهد بوی بهار...

اما همچنان پاییز هست عمر برگها به پایان
مرگ غبار زردی روی گونه های کشیده انگار پاییز امسال
بوی خون می دهد
انگار بهار منتظرعیدش نیست ....زمستان گذشته از حقش
چه ارزان فروخته به بهای مرگ غنچه
ظلم هست به باغ
ظلم هست به باغبان
ظلم هست به بلبل به اون شب بیدار شبهای گل سرخ
ظلم هست دیدن و سکوت...
اما به که می گوییم
باغبانی نمانده گلی نیست لبخندی نسیت
گل سرخ نمی میرد در یاد زندست
اما اینجا یادها یادشان رفته عشق چسیت...
اما من زنده ام در خاطراتم در سکوتی طلخ می نویسم شاید بخواند کسی
تنها نماند باغچه

294:

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات

و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
می گریزم ازشب
می گریزم ازعشق
و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم

295:

برنارد شاو میگه : سعی کنید اونچه را دوست دارید به دست آورید وگرنه مجبور خواهید بود هر اونچه را دارید، دوست بدارید.


296:

و سکوت........

زیباترین آواز در سمفونیتنهایی
دراوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینیآشنایی که ببیند تورا
که برهاندتورا از قفس بغض
کهبپرسد:
به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشتهای؟
کاش گوشی .سکوتمرا میشنید!!!!

297:

يك ديوار تا خدا ...

دنیا دیوار های بلند دارد و درهای بسته که دور تا دور زندگی را گرفته اند نمی شود از دیوارهای دنیا بالا رفت.نمی شود سرک کشید و اون طرفش را دید.

اما همیشه نسیمی از اون طرف دیوار کنجکاوی آدم را قلقلک می دهد
کاش این دیوارها پنجره داشت و کاش می شد گاهی به اون طرف نگاه کرد.شاید هم پنجره ای هست و من نمی بینم .شاید هم پنجره اش زیادی بالاست و قد من نمی رسد با این دیوارها چه می شود کرد؟
می شود از دیوارها فاصله گرفت و قاطی زندگی شد و می شود اصلا فراموش کرد که دیواری هست و شاید می شود تیشه ای برداشت و کند و کند.

...شاید دریچه ای،شاید شکافی،شاید روزنی

همیشه دلم می خواست روی این دیوار سوراخی درست کنم.حتی به قدر یک سر سوزن،برای رد شدن نور،برای عبور عطر و نسیم،برای...بگذریم.گاهی ساعتها پشت این دیوار می نشینم و گوشم را می چسبانم به اون و فکر می کنم؛ اگر همه چیز ساکت باشد می توانم صدای باریدن روشنایی را از اون طرف بشنوم.اما هیچ وقت،همه چیز ساکت نیست و همیشه چیزی هست که صدای روشنایی را خط خطی کند
دیوارهای دنیا بلند هست،ومن گاهی دلم را پرت می کنم اون طرف دیوار.مثل بچه ی بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه می اندازد.به امید اونکه شاید در اون خانه باز شود.گاهی دلم را پرت می کنم اون طرف دیوار.

اون طرف حیاط خانه ی خداست.

واون وقت هی در می زنم،در میزنم،و میگویم:"دلم افتاده توی حیاط شما.می شود دلم را پس بدهید..." کسی جوابم را نمی دهد،کسی در را برایم باز نمی کند.اما همیشه،دستی،دلم رامی اندازد اون طرف دیوار.همین.

و من این بازی را دوست دارم.همین که دلم پرت می شود ...اون طرف دیوار، اونقدر دلم را پرت می کنم تا خسته شوند،تا دیگر دلم را پس ندهند.تا در را باز نمايند و بگویند: بیا خودت دلت را بردار و برو.

اون وقت من می روم و دیگر بر نمی گردم.

298:

روزی مردی نالان و گریان همراه با فرزندی ناقص و معلول به سوی کلیسا دوید و به پیش کشیش رفت و فرمود:ای کشیش خدا فرزندی معلول و ناقص به من داده هست ؛نه دست دارد که بگیرد؛نه لب دارد که بمکد؛نه چشم دارد که ببیند ؛ این برای من که پس از مدتها آرزوی فرزند داشتم هدیه ای ناشگون هست؛میگویی با این علیل چه کنم؟
کشیش با نگاهی سرد و عمیق رو به مرد کرد و فرمود:فرزندت را بکش و جنازه او را در آغوشت چندین شبانه روز نگاهدار؛سپس او را دفن کن.و هر وقت دانستی که لایق پدر شدن هستی فرزند دار شو...اینرا فرمود و مرد کلیسا را ترک کرد؛اما امت به کشیش شوریدند که ای پدر مقدس این چه کاری بود که به ایشان امر کردی؟چقدر شما سنگ دلید!ا
کشیش به ایشان فرمود:اگر میگزاشتیم که فرزندش زنده بماند قساوت بیشتری بخ خرج نداده بودیم؟

299:

باز هم دوباره پاییز
پاییزی که شاید هم زیباست هم غم انگیز .

همون طور که سیگارت رو روشن میکنی و راه میری و فکر میکنی صدای خش خش های برگها انگاری میخواد یه چیزهای بگه نمیدونی چی میخوان بگن ولی انگاری خاطرهای قدیمی رو به یادت میارن یاد سالهای پیش حرفهای که زده بودی وقتی بارون میامد و همون طوری با سیگارت زیر بارونها راه میرفتی ولی میخندیدی در صورتی که این بار بی صدا گریه میکنی شاید هم حق گریه کردن نداری هیچ حقی نداری تو حتی حق زندگی کردن برای خودت رو نداری چه برسه برای کس دیگه ای رو .

دوباره پاییز امده بازم سیگار و بارون و قدم زدن با این تفاوت که دیگه حتی گریه هم نمیتونی بکنی چرا چون اجازه نداری حق نداری .

جایی دیدم کسی پرسیده بود کسی میدونه چرا خسته ایم؟؟؟؟
نیمدونم شاید از انتظار از دوری از این روزهای غمگین از جمعه های که خون جای بارون میباره........................


300:

امروز روز خوبيست چون من هيچ كس را نديده ام.تايشان اين اتاق اونقدر مانده ام كه شبيه هيچ شده ام.نفس ميكشم و لحظه ها را مي مكم.بيرون از اينجا همه اش سپيد هست.

پرده ها را كنار نمي كشم.اين لحظه ي ناپايدار را دوست دارم.دلم ميخواهد زنده باشم.بيرون از اينجا زندگي و مردگي را بهم عقد كرده اند.

نعش درختان رايشان دوش زمين و انتظار بهاري كه تايشان مشت بچه هاي نوبالغ پرت ميشود شبيه گلوله هاي برف!

نميدانم.

"مينا" و "وهم" به جان هم افتاده اند.ماهي هايم را ميگايشانم.تايشان آكواريوم گوشه ي اتاق تايشان هم ميلولند.

نگاهشان ميكنم.

تابحال جنگ ماهي ها را نديده بودم.برايم جالب هست.ماهي ها نه مشتي دارند براي كوبيدن و نه حتي پايي براي لگد زدن.فقط تايشان هم ميلولند.چند قطره از آبهاي تايشان آكواريوم ميپاشد بيرون و رايشان ديوار جا خوش ميكند..بيرون از اينجا همه اش سپيد هست.پرده ها را كنار نميكشم.

آدمهاي بيرون به پاهايشان اعتماد ندارند.

ترس از افتادن را ميشود تايشان قدمبرداشتنشان ديد.اين روزها نه به پاي سرمازده اعتماده هست نه به زمين هميشه مهربان و يخزده!
ماهي هايم باهم قهر كرده اند.

هركدامشان يك گوشه آكواريوم كز كرده اند.سرماي بيرون ريشه ي همه چيز را ميخشكاند حتي آدمها را.

ماهي ها اگر بدانند بيرون از آبهايشان چه خبر هست؟
ميروم سراغشان، دستم را وارد آب ميكنم.

مينايم مي آيد تايشان مشتم يا مشتم ميرود طرف مينا نميدانم.

اما حالا مينا تايشان دستهايم هست.

ليز ميخورد اما نميتواند فرار كند.تنش گرم و لزج هست.ميترسد.

دمش را تكان ميدهد.

"وهم" اون گوشه ي آكواريوم چسبيده به شيشه و مارا نگاه ميكند.

نميداند چه خبر هست اما اوهم ترسيده.

مينا تايشان مشتهاي من دارد تكان ميخورد.

من انگشتهايم را بهم نزديك ميكنم.آبششهاي مينا كه باز و بسته ميشود موجهاي ضعيف آب ميخورد به انگشتهايم.بيچاره خيلي ترسيده.
مشتم را آرام آرام باز ميكنم.از لاي انگشتهايم ميلغزد و شناكنان ميرود كنار"وهم".

سرهايشان را بهم ميچسبانند و دمهايشان باهم تايشان آب ميرقصد.

انگار كه ديگر قهر نيستند.
دستم خيس شده هست.

دلم ميخواهد نقاشي ام را تمام كنم.

نقاشي ام شبيه دوتا دست ميشود دوتا آدميزادي كه نميدانم از ترس سرما بهم گره خورده اند يا فرار از تنهايي هايشان؟ نميدانم!
فقط همين!

301:

سروناز عزيز دلم براي نوشته هات لك زده بود .....

خيلي خيلي زيبا بود ....

مثل هميشه ....

موفق باشيد .....


302:

احساسی بود!

303:

آدمي را به احساس آفريدند.

304:

آدم های با احساس جدا متفاوتند!

305:

ميترسم.ترسم ميريزد تايشان تمام وجودم شبيه خون ميرود لابه لاي تمام رگهايم جاخوش ميكند.

صبح شده اما هنوز چشمهايم را باز نكرده ام.رايشان تخت خوابيده ام.

ميترسم اگر چشمهايم را باز كنم همه چيز عوض شده باشد.دلم ميخواهد بخوابم.بيشتر از اكنون بخوابم.

دلم ميخواهد اصلا بيدار نميشدم.هشيار نميشدم اگر....خبري نشدئه باشد و مثل هر روز......

ميلرزم.

هر روز همينطور هيجان زده ميشوم وقتي ميخواهم چشمهايم را باز كنم.

سعي ميكنم مسلط باشم.

به چه؟ نميدانم.

چشمهايم را رايشان هم ميفشرم شايد دوباره بخواب روم.

دلم نميخواهد بيدار شوم و دنيار را اونطوري ببينم كه نميخواهم ....رنگها تايشان سياهي چشمهايم ميدوند.

پيچ و تاب ميخورند.چقدر از صبح گذشته هست؟ آفتاب از پنجره رد شده و به صورتنم پاشيده ميشود.

سايه ها بلند شده اند؟ پس امروز بايد يك روز آفتابي باشد.

چشمهايم را باز كنم و ببينمشان؟ نه! ميترسم.


تا بحال نميدانستم كه چشمها چقدر ميتوانند در بودن ما، باشند.

حالا ميفهمم چرا محمد دوست دارد برايش از رنگها صحبت كنم.

از فصلها بگايشانم و از همه ي چيزهايي كه نميبيند.

ميترسم چشمهايم را باز كنم و دنيا اوني نباشد كه ديشب انتظارش را با خودم به رختخواب بردم.

با چه شوقي ديشب لحظه ها را ميگذاشتم كنا ستاره ها و مي شامتشان....ديشب! اين چه اضطرابيست كه امروز رايشان چشمانم نشسته؟ اونقدر سنگين هست كه چشمهايم را توان گشودن نيست.

دلم ميخواهد امروز هم فقط امروز را زنده بمانم.

اگر نبود ...

فردا ديگر بيدار نخواهم شد.

بگذار يك بار ديگر ببينم ...پتو را مشت ميكنم لاي انگشتهايم.

و چشمهايم آرام گشوده ميشود.

قلبم بدنبال راهي ميگردد تا از قفسه ي سينه ام بگريزد.

شايد اين آخرين موقعيتي باشد كه به زندگي ميدهم.

زير لب اونقدر يواش دعا ميكنم كه خودمهم نميشنوم.

اول سقف اتاق و مهتابيهاي چسبيده به اونرا ميبينم.


سرم ميچرخد به سمت چپ، رايشان طاقچه ي بيرون از پنجره، يك موقعيت گذاشته بودم..چند سالي بود كه يك موقعيت براي زندگي گذاشته بودم و هر روز خالي بود.

نميدانم امروز موقعيت زندگي ام خالي هست يا نه؟ نگاهش ميكنم.

گلدانم امروز خالي نيست! باورت ميشود؟ چندتا چوب خشك تايشان گودي گلدان جايشان شده...گلدان كوچكم شبيه لانه ي يك پرنده شده هست.يك پرنده شبيه قمري خودش را تايشان گلدان جا كرده هست.باورت ميشود؟ انگار يك چيزهايي هست..نيست؟ حالا ميتوانم با جرات بيشتري برگردم و سمت راستم راهم نگاه كنم.

برميگردم.

خودش هست! در اتاق باز هست.

امروز مي آيد.

يكنفر به ديدنم مي آيد.

يكنفر به ديدنمان مي آيد.

من منتظر مي ماننم تايشان اين آسايشگاه .رايشان اين تخت كه تمام پشتم را ميخارد و گلدانهاي سفالي ام را رنگ ميزنم و منتظر مي مانم.

ميدانستم امروز فرق ميكند.

محمد هم امروز منتظر هست.

با اون چشمهاي نداشته اش و سوراخهايي كه رايشان كاغذ مي چيند كنار هم ميشود شبيه همه ي سوادش.

حتي قمري تايشان گلدان هم آمده تا مثل ما منتظر بماند.

كسي مي آيد.

اين را مطمئنم.

اگر پاهايم سالهاست ناي رفتن ندارند و اگر پشتم رايشان تخت ميخاردف ميدانم كه امروز پاهايي هستند كه به سمتم مي آيند..گلدانهاي رنگي ام را ميبينند.

باورشان ميشود من هم ميتوانم.

دلشان نميسوزد.

كسي مي آيد.

اين را ديشب تايشان كتاب شعرم خواندم.

فقط همين!


م.ح

306:

سلام بر همگي
خيلي وقته كه نيومدم ....
امروز داشتم وبلاگي رو ميخوندم كه نامه يه عاشق به معشوقش بود كه تنهاش گذاشته ...
متنش ينقدر زيبا بود كه با خودم فرمودم حتمًا بذارم اينجا ...



بنام يزدان پاک


سلام .
وقتي رمقي براي خنديدن نيست ، مجبورم نخندم .

ديروزهاي خالي از پر و امروزهاي پر از خالي ات ، همه و همه امتحاناتي هست که در معيادگاه زندگي بايد تجربه کني و پس بدهي .

شعور ، در وقتي که نيازمندي انسان را مي بيند ، کند مي شود .


شيرين ، حرفهاي تلخت را خواندم و انديشيدم به ماهيت دروني و بروني خودم .

نمي دانم در کدامين مکتب درس صداقت را خوانده اي .

اما بدان من اتهام را اون وقت که در يقين ثابتم نگنجيده باشد ، به کسي تقديم نمي نمايم .

وقتي که سپس محسن، بهترين گزينه زندگي را انتخاب کردي ، گريه مي کردي .

و بهترين مدرک من براي شنيدن اون حرف از جانب تو ، دل ساده و صادقم هست که در قبال دوست داشتن تو ، هرگز کوتاهي از اون نديدم .

نمي گايشانم از رايشان احساس اون حرف را زدي .

اما اين را مي گايشانم که فرموده اي .

من در اطميناني بي چون و چرا ، شنيدن اون حرف را بر خود تائيد مي نمايم و وقتي که تائيد کنم ، يعني حقيقت دارد و وقتي حقيقت داشته باشد ديگر نمي توان فرمود تو را متهم کرده ام .

اين اتهام نيست .

اين حقيقتي هست که تو يا اون را انکار مي نمايي و يا به ياد نمي آوري .

من در گذشته هايم دقيق تر از اونم که فکرش را بکني .

حرفها برايم مانند نوار کاستي هست که هيچ وقت ، به جا مانده هاي درونش را با تغيير و يا انکار ، به گوش مخاطب نمي رساند .

حتي اگر صد بار و صدها بار هم اون نوار را تکرار کني ، باز هم همان شنيده هاي دفعات قبل را خواهي شنيد .

ذهن من نيز چون نواري مملو از فرموده هاي توست که در بازگو کردن هيچکدامشان در نزد خودت ، غلو و يا زياده رايشان نکرده ام .

دوست خوبم اين را بدان که من هيچگاه منکر خوب بودن و انسانيت شايان تو نشده ام .

دوستش دارم .

چون تو دوستش داري .

خدمتي که امروزهاي زندگي ام به من کردي را همين امروز مي بينم .

نيازي به گذراني در مسير آينده نيست تا هايشاندا شود .

اما اين خدمت ها ...

وقتي که هستي و زندگي مي نمايي ، دوست داري حرمت ها حفظ شود و حرمتي از تو زير پاي هيچ کس ، حتي دشمنت له نشود .

کما اينکه تو با توجه به اينکه با دل دوستم داشتي ، اما با زبان قبله اي ديگر در رخداد دوستي و دوست داشتن بودي و من محروم از شنيده همه اون جملاتي که هر جوان به سن من و تو تشنه شنيدن اون هست .


فرمودي اگر با شايان باشم و محسن هم برگردد ، محسن را انتخاب مي نمايم .

اما با نوشته اي اين نامه ات ، ظاهرا منکر اين حرفت هم شده اي .

محکومت نمي نمايم .

فقط مي خواهم بداني حرفهايت در ذهن من ، حکايت همان نوار کاست هست و سعي نکن در مقابل اين نوار کاست که مدرک حرفهاي توست ، ادعايي بر کذب بودنشان بکني .

دوست داشتن ها و تلاش براي رسيدن به اون دوست داشتن ها ، وقتي که با ديدن اولين مشکلات ، باعث شود يکي از طرفين پا پس نهد ، يقينا دوست داشتن حقيقي و از صميم قلب نيست .

تو با ديدن اولين مشکل ، يعني دوري راه ، دنيا را رايشان سر هر دايشانمان خراب کردي و سعي بر تمام کردن اين رابطه .

من با تمام قوا سعي در حفظ و امنيت اين رابطه و تو بخاطر خدمتي که مي خواستي به من بکني سعي بر تمام کردنش .

اما اين را بگايشانم که دوست داشتن حقيقي ، اگر با اراده طرفين و علاقه کامل نسبت به يکديگر باشد ، هيچ سنگي را بر جاده هستوار نگه نمي دارد .

مي توانستيم تمام مشکلات را ، حتي رضايت خانوده ها را جلب کنيم .

چون مي خواستيم .

پس مي توانستيم .

اما تو بر خلاف من که پا به جلو مي راندم ، در مسير عقب رو حرکت مي کردي .

در علاقه مندي ات نسبت به خودم شک نداشتم و ندارم .

شايان هم برايم عزيز هست .

ضمن اينکه من اگر حرفي در مورد مشروب و ...

در مورد خودم و شايان زدم ، منظورم حرفهايي بود که دوست داشتم به طور غير مستقيم به تو بگايشانم تا خودت متوجه شايشان .

اما تو همان چيزي را که من نوشتم منظور گرفتي و حتي فکر کردي منظور من اين هست که اگر من هم مشروب مي خوردم ، مورد انتخاب تو واقع مي شدم .

شيرين خانم ، من هرگز چنين منظوري نداشتم .

منظور و حرف من چيز ديگري بود که دوست داشتم خودت به اون برسي .

اما ظاهرا تو فقط با ظاهر نامه من ارتباط بر برنامه کرده اي و اصلا رايشان نوشته هايم فکر نکردي .

متاسفم .


دوست داشتنت و شدت علاقه ات را بارها چه در مورد محسن ، خودم و يا حتي شايان ديده ام و تحسين مي نمايم .

اما بدان که ناجي زندگي تو شايان نبود .

منظور نگير .

فقط تو را به دينت با تامل به حرفهايم نگاه کن و رايشان اونها فکر کن لطفا .


ناجي زندگي ات را هرگز کسي به نام شايان نخوان .

من هم نبودم .

زندگي تو را محسن هم خراب نکرد .

خيلي چيزها بود که من هرگز نه مي نايشانسم و نه مي گايشانم .

فقط خودت بايد به درک و فهم اونها برسي و اون مسائل را بداني .

من با وجود تو در زندگي ام ، سعي کردم به خيلي چيزها برسم .

زبان تقريبا تلخت را هميشه تحمل مي کردم .

چون دوستت داشتم .

نمي خواستم با ترشرايشاني ، جواب حرفهايت را بدهم تا مبادا از دستت بدهم .

بارها پشت تلفن گريه هايم را پنهان کردم تا مبادا تو متوجه شايشان و بخاطر اينکه از لحاظ احساسات مردانه مانند ديگر پسران نيستم ، مرا ترک کني .

سعي مي کردم اونطور که تو مي خواهي حرف بزنم و عمل کنم .

مي ترسيدم بخاطر ندانم کاري هايم ، تو را از دست بدهم .

اما مني که باب ميل تو شده بودم و فقط بخاطر تو خودم را اسير تغييرات ناخواسته کرده بودم ، حقم بود معاوضه شوم با پسري ديگر ؟ تايشان نامه ات نوشتي که تو مرا فداي شايان و يا شايانها نکردي .

تو از دريچه ديد و منظر خودت اين مسئله را مي بيني .

اما شخصيت سومي اگر در اين مسئله وجود داشت ، اون وقت مي فهميدي که فدا شدن من ، غير قابل انکار هست .

محکومت نمي نمايم .

حق زندگي هر کس با خودش و مال خودش هست .

اجباري در کار نيست .

من هم با تمام بدي هايي که به تو کردم ، ولي باز هم سعي بر اين کردم که تو را براي خودم نگه دارم .


نوشته بودي «من نبودن و نموندن رو ترجيح به موندن با کسي که هنوز منو نشناخته» باز هم تلخي و باز هم تند رايشان .

باز هم پايمال شدن حق من و باز هم دلم که شکست .

شيرين نمي دانم تو وقتي حرفي مي زني و يا چيزي مي نايشانسي رايشان اون فکر هم مي نمايي يا نه .

ولي اين را بدان که اين جمله ، باور کن خنجري بود بر دلم .

باور کن خنجر بود .

آه .

من هرگز نخواستم که سپس محسن من .

چرا ؟ چون نمي خواستم بخاطر خواسته دل خودم ، تو را فدا کنم .

چون خودم از زندگي خودم خبر داشتم و دارم و اين را هم مي فهميدم که تو نمي تواني با من و در جايشان که من زندگي مي نمايم زندگي کني .

چون از خيلي روحيات و چيزهاي ديگرت خبر داشتم .

چون مي دانستم تلخي زبانت ممکن هست باعث شود به رايشانت دست دراز کنم و اين باعث يک عمر شرمندگي من جلايشان تو مي شد .

چون نمي خواستم حرمتت را زير پا بگذارم و اذيت شايشان .

مي دانستم که تو در زندگي با من معذب خواهي بود .

چون مردي نبودم که تو را ...

اما باز هم تا قبل از اينکه شايان بيايد تمام تلاشم را کردم .

تلاش هايم را هرگز نديدي و حتي نمي داني چه بود .

شايد هيچ وقت تفهمي .

اما يکي دو نفر که از رابطه من و تو با خبر بودند ، مي ديدند که من چه ها که نمي نمايم .

حتي بعضي وقتها مرا مسخره مي کردند .

شايد نمي دانشتند که تو مرا دوست داري .

مي فرمودند «به خاطر يک دختر ، اين همه خودت را ذليل نکن .

امروز مال توست و فردا مال ديگري» به حرفهايشان خنديدم و فرمودم «تو را خدا اذيتم نکنيد .

بگذاريد حالا که دارم تلاش مي نمايم ، به هدفم برسم و بخاطر حرفهاي چرت شما از تلاشم و رسيدن به هدفم باز نمانم» .

شيرين مي دانم تو ديگر به دوست داشتن من نيازي نداري .

اون وقت ها اگر نيازي بود ، دليلش دلتنگي هايت بود .

اما امروزها را شاياني هست تا مرحمي باشد بر زخم کهنه دلت که محسن و شايد من اون زخم را بر جاي گذاشته ايم .

اگر اون وقت ها مرا محرم و مرحم زخم هايت مي دانستي ، شايد چون هنوز شاياني در کار نبود .

اما حالا خيلي راحت و با صراحت تمام مي گايشاني : «ديگر نيازي به دوست داشتنم نداري» .

به قول خودت مهم نيست .

اگر حتي تو مرا دوست نداشته باشي ولي من هنوزم هم ...

اگر ترجيح مي دهي با کسي که هنوز تو را نشناخته هست نماني ، مشکلي نيست .

نمان .

اما اين را بدان که تو خيلي زودتر از اينها ، بطور غير مستقيم ، نماندنت با من را به من فهمانده بودي .

مي دانم دوستم داري .

چون خودم هم هنوز دوستت دارم .

دوست خوب من هستي و فراموشت نمي نمايم .

ضمن اينکه تمام تلاشم را مي نمايم تا دريچه اي و راهي پيدا کنم تا به زندگي تو و شايان راه پيدا کنم و بتوانم شايان را رام کند تا حق با تو بودن و با شما بودن را به من هم بدهد .

چون متاسفانه هنوز هم نمي خواهم نداشته باشمت .


بخاطر حرفهاي تلخم مرا ببخش .

عزيزي .

و عزت درونت را مي ستايم .

مي دانم اسير خيلي از تلخي هاي من شده اي و من مقصر اصلي اين تلخي ها بوده ام .

مرا ببخش .

اما بدان که خيلي جاها حرفهايت را باور نمي کردم .

و حالا سرمست و خوشحالم که باور نمي کردمشان .


عزيزي برايم .

از دستت نمي دهم .

و سال آينده براي ديدنت خواهم آمد .

مطمئن باش .

تابستان اگر زنده باشم و زنده باشي ، ديدنت را مهمترين برنامه زندگي ام برنامه خواهم داد .


...

و حرف آخر ؛

قدر شايان را بدان .

هرگز بخاطر خواسته هاي دل خودت ، شايان و دلش را نرنجان .

شايد رايشان زمين سفت بزرگ شده باشد ، اما دلش همان دلي هست که خيلي زود مي شکند .

دوستش داشته باش و برايشانش تلخي مکن .

اجتناب کن از زدن حرفهايي که غرور يک مرد را پايمال مي نمايد .

حرمتش را نگهدار و تا سر حد جان ، در رسانيدنش به اوج خوشبختي بکوش .

دوستش بدار و حرمتي که با ريختن عرق جان ، بدستش آورده را براحتي زير پايت له نکن .

مي دانم اينکارها را نمي نمايي .

ولي وظيفه حکم مي نمايد که بگايشانم .

به او مشکوک نشو هرگز و سعي اونقدر بي نيازش کني از لحاظ عاطفه که هيچ وقت نگاه دختري ، چشمش را نگيرد .

نيازهاي پايه ي را بگذار براي سپس محرم شدنتان .

اما نيازهاي عاطفي را از همين حالا برايش پيمانه اي کن مملو از عشق .


محسن و نيازهايش را فراموش کن .

زخمهايش و يادآوري اونها ، تکراري هست از دلتنگي هاي گذشته که يادآوريشان شايد باعث شود از رايشان غفلت و ناآگاهانه ضربه اي باشد بر روح و روان و عاطفه شايان .


حقيقت ها را اون طور که هست ببين و فرزندي باش بر دستان پر مهر پدرت تا مادرت را نيز ، فرزندي کرده باشي .

همرنگ حقيقت شو و حرفهايي را نزن که بعدها مجبور به انکارشان و شکستن دل انساني شايشان .

دل من اگر شکست فداي يک تار مايشانت .

شايان را نگهدار براي فرداي زيباي زندگيت .


مواظب خودت و شايان باش .

نماز هم زيباترين دريچه خوشبختي هست و وقتي که شاهراه عبور از تمام بدبختي ها را نماز ديدي ، اون وقت از تمام گذشته هايي که نماز را سبک مي انگاشتي پشيمان مي شايشان .

پس شروع کن و يا علي بگو .

307:

مدتهاشت دیگه هیچ نوشته خط خطی نداره
خیلی وقته دیگه هیچ احساسی نداره به اطرافش شاید یهسری کارها رو به زور و شاید هم از روی عادت همیشگیش انجام میده.

....دلش یه نخ سیگار همشگی رو میخواست ولی یادش امدکه اخرین نخش رو داد به دوستش همه جا پر شده اط سکوت و سکوت و سکوت...........سکوتی مثل مرگ ایا این سرزمین مردگاان هست؟

308:

بيشتر از اونچه تصور كني

خيانت ديده ام

و بيشتر از اونچه باور كني

قلبم را شكسته اند

اما تو

تو نه خيانت كردي و نه قلبم را شكستي

تو جگرم را آتش زدي

309:

فرمودي : برو
فرمودم: آخه
فرمودي: آخه نداره اينجوري نه هرگز
فرمودم: آخه قلبم،‌ نذاشتي حرفم رو تموم كنم و
فرمودي: نه نه برو اينجوري نه
فرمودم: روحم باز فرمودي
فرمودي:‌ نه نه خستم اينجوري نه اينجوري نمي‌خوام
فرمودم: دنيام
فرمودي : نميشه
فرمودم : طاقت نمياره بخاطر خدا
فرمودي: نههههههههه خدا ، مگه من پيش خدا خاطري هم دارم نه نه
فرمودم: آره كه داري ولي
فرمودي :‌ نه نه هيچي نگو يا باهم مي‌مانيد يا نه نه نه
فرمودم: ولي ريشه كرده، ولي تو تارو پود وجودت تنيده شده،‌ ولي اسير شده و هيچ راه فراري نداره ولي نه فرمودن تو رو نمي‌فهمه ولي آه...
فرمودي :.

.

.


هيچي نفرمودي ، هيچي نفرمودم بغض تو گلوم حس مي‌كردي بغض تو گلوت رو حس مي‌كردم .

قلبم تو سينم سنگي مي‌كرد قلبت تو سينت سنگيني مي‌كرد اما اما

اينبار زمونه فرمود نه نه نه نميشه
تازه فهميدم اين آموزگار تلخ مزاج اين نه رو به تو ياد داده،
فرمودي :‌ فرمودي زمونه جز تلخي و درد چيزي يادم نداده ، طاقت دوريت رو ندارم
فرمودم: منم همينطور
فرمودي : دروغ نگو پس چرا با دلت نمي‌موني
فرمودم: ديدي قبول كردي دلم پيشت مونده نميره ديدي
فرمودي: .

.

.

نه هيچي نفرمودي
دستت رو گرفتم لطيف مثل برگ گلي تو باغي سرد كه منتظر بهار بياد دستم رو گرفتي گرم مثل شعله آتيش ، نگات كردم نگام كردي.

خشم و محبت و بغض و درد و ناز و نياز همه در نگاه قشنگت پيدا بود اما حلقه‌ اشكي تو چشمام گذاشته بودم تا نبيني فرياد نيازم رو .

بايد نباشم بايد برم اي كاش مي‌شد حتي به عنوان كبوتر جَلدِت پيشت بمونم اما خوب تو اينو نميخواي و ميدونم حضورم به اين نحو عذاب برات تا محبت و عشق
اومدم چيزي بگم اومدي چيزي بگي اما ...


310:

ميدانم در نگاه همگان ذره‌ذره‌هاي وجود اهورايي‌ات، چشم‌هايي بسته و بي‌روح دارم،
اما ميدانم در ژرفاي اين روح مهربان و آزرده‌ات اشك‌هاي روان از چشم‌ها ملتهبم را مي‌بيني
ميدانم بال‌هاي زخمي از روزگار زجرت در هواي آلوده نبودن اين تنِ پوچ و آشفته من خسته‌تر از هر خسته‌اي در حال پرواز با نگاهي مملو از خشمي كه ميدانم مملو از عشق مهربانانه توست، بي‌تاب آغوش كوچك و حقير من هست.
اما ميداني كه .

.

.


ميدانم روزي لحظه‌اي ثانيه‌اي يكصدا يكدل بي‌مهابا، پيغام بي‌عدالتي كه نيمي‌اش از قصور من و تن و روح گناه‌الود من هست و نيمي‌اش از ..

وقته هست را يكصدا برآسمان مهر الهي فرياد خواهيم كرد.

اما ميدانم و ميداني وقتش را در ژرفاي زمين سنگي و محو آينده پنهان نموده‌اند.
ميدانم تاب و تحملت به انتها رسيده اما روح بزرگت انديشه‌اي بزرگ‌تر و پرطاقت تر از هر صبري دارد.
اما نفس‌هايم ميداند كه سخت هست كه تلخ هست كه زهر هست و همينك كه برايت نجوا مي كنم كامم تلخ و چشمم تَرُ و قلبم آشفته‌تر از هميشه هست.

311:

می نشینم.

همه نگاهم مینمايند.

یعنی اینقدر از تو دور افتاده ام؟ می نشینم روی زمینی که سرد و خاکیست.

بوی خاک میپیچد توی دماغم.

دلم میخواهد یک مشت خاک بردارم و بگذارم توی دهانم و با صدای قرچ قرچ بجوم.


وای!دستانم را و انگشتانم را روی خاک پهن میکنم.
آرام انگشتانم را بهم نزدیک میکنم.

دستم شبیه یک مشت میشود! یک مشت پر از خاک نرم و سردیکه تازه خشک شده هست.

یک مشت خاک خشک توی دستانم می آید سمت دهانم.

همه اش را یکجا میریزم توی حلقم.


آوخ! همه اش را تف میکنم بیرون!
همه اش مزه ی تورا میدهد! خاک سرد این مزار کهنه!

فقط همین!

312:

پاورچين پاورچين خود را به بسترت مي‌رسانم .

همچون مرغكان خوفته در آشيانيه مزرعه‌ مه گرفته خوشبختيمان مي‌ماني.

بي‌پرواتر از هميشه‌اي كه متولد نشد، صورتم را به ظيافت غنچه لبانت مهمان مي‌كنم ، آرامش نفس‌هايت پيله‌يِ خاطره‌ نداشته‌اي را در وجودم پروانه مي‌كند.


دلم مي‌گيرد.

صورتم را به سمت غزال‌هايِ خفته‌يِ پيشاني ستبرت راهي مي‌كنم، مژگان سياه چشمانت قطره‌هاي شبنم باغ خزان زده‌ام را متلاطم مي‌كند.

ناخواسته چون سقوط قاصدكي بر پاي چشمانت فرو مي‌نشينم ، نمي‌دانم چه شد اما لبهايم گونه‌ات را سجده نمود.

.

چونان گلبرگ ياس، لطيف و عطراگين .دلم را آشفته مي‌سازد .

ناگه، تپش‌هاي قلب آفت‌زده‌ام گمان بردند مبادا بصيرت شكرفت رسوايشان كند و بي‌قراريشان را احساس كني، هرچند خيال باطليست ،
تمام نگاهم را در لابه‌لاي گيسوانت پرواز مي‌دهم ، چه محزون نجواي نياز نوازش را در رايشاناي خواب‌آلودشان ترانه مي‌كنند.

بغضي كهنه، گلايشان لبريز از خفقانم را مي‌فشارد.

كودكي مي‌شوم، دستان مُرَدَدِ جايشاناي محبتت را اينبار چه بي دغدغه در دست گرفته‌ام.

در خاميِ خياليْ باراني در كنارت ماوا مي‌گيرم، آه كه چه دلنگيزي تو .

شفرمودا مهربانيت در خواب نيز جاري هست .

به پهلو مي‌شايشان.

رخ به رخ .

آه كه چه زيباست شاهد تو بودن و مست تماشايت شدن .

سرم را اينبار به سينه‌ات مي‌گذارم.

چه آهنگين مي‌تپد اين قلب خسته از وقته‌ات.

چون كودكي در آغوش مادر، در آغوشت گم مي‌شوم.

اي كاش مي‌شد! هرگز پيدا نمي‌شدم.

انگار نفس‌هايم به شماره افتاده‌اند.

چله‌چله‌اي در اونسايشان دريچه‌ معنا، غزلخواني مي‌كند و مرا به رفتن فرا مي‌خواند ،تمام وجودم را آشوبي سرد فرا مي‌گيرد.

ذره ذره اين تن نيست‌شده، هيچ ميلي، به رفتن ندارند.

صداي چله‌چله‌ رساتر مي‌شود.

آهوان خفته‌ نگاهت بيدار مي‌شوند، از براي لحظه‌اي و تنها لحظه‌اي تعلل، خاطر خاكستريم ، در نگاهت رسوا مي‌شود.

بي‌هيچ اراده‌اي خود را در كنار چله‌چله مي‌بينم.

با بغض ايشانران‌كننده سكوتت، خواستنم را فرياد مي‌كني و من وامانده و ناتوان از ماندن همراه بغض گلايشانت مي‌شكنم ، و دوباره در دنياي حسرت ونيستي محكوم به زيستن مي‌شوم، تلخي زانوان غم‌گرفته‌ات ناكاميم را زهر مي‌كند ،

و من نخواهم فهميد كه آيا صداي تپش‌هاي قلب آشفته‌ام را در كنار بسترت خواهي شنيد ؟!! ...

313:

تنها عاشقی شیفته و وارسته میتونه اینچنین قلم زنی کنه...هرچند عاشق مستقلی نیستم ولی به این چنین عشقی،عشق میورزم...


314:

نوشته های خط خطی

315:

سکوتی که از التماس لبریز هست ار واژه ها می خواهم که خود بیایند و از تو بگویند.که مرا یارای وصف وجود نازنینت نیست!

316:

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمون
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بايشان نونم
دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست رايشان سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من تايشان حيله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه هست واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه هست از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، رايشان رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم
نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد رايشان برج دنيا واشيم

317:

وقتی رودهای سکوت جاریند خاموش می شوم! قاصدکهای سپید از من دور شده اند و به سرزمینی کوچ کرده اند که گلهای باغچه اش بوی رخوت و تنهایی ندهند....
خسته ام از این حصار،از این همه تکرار،از این طپشهای پرتلاش قلبم!خدایا ضرباهنگ دلم را آرامتر کن!
روزها می گذرد و من در پس خاطره ها مانده ام.با کلمه ها نمی توانم دیگر از تو بگویم و بی کلمه ها لحظه ای آرام و برنامه ندارم! دیگر شعرهایم را در دفتر خاطراتم پنهان می کنم!زیر شکنجه ثانیه ها تاب می آورم تا از تو بگریزم..

اما...........

دیگر شور و شوقی برای سوق دادن ثانیه های سرد و ساکت به طرف فردا را ندارم!دیگر حتی ماه هم در شبهای تنهایی ام رغبت نمی کند به اتاقم سرک بکشد....
منتظرم تا باران ببارد و چشم پنجره ها خیس شود.بلکه حرفهایم تازه شود!
باید حرفی دیگر بگویم! آخر عزیزی می فرمود بگذار باران همه غمهایت را با خود بشوید و ببرد.ولی دیگر باران هم ناز می کند....!
نبض مرگ را می گیرم و به انتظار اتفاقهایی که هنوز نیفتاده اند می مانم!

318:

زمین زیر پایم دراز می کشد و

قدم هایم را می شمرد

پشت سرم تو نبودی .

زمین درازتر می شد

تو از روبرو نمی آمدی .

کوچه هایی که حتی از خیال تو خالی بودند .

بهار و تابستان گذشت

با صبح های بی نشاط

و عصرهایی که چون صدفی تهی

به شب های بی رویایم می بردند .

باز هم پاییز ، پاییز عزیز !

باید می امت ؟

باید می امت تا به دیدنم می آمدی ؟

برگرد بخواب عزیزم !

به خوابت برگرد .

319:

من وسوسه شدم و وقت را در خود كشتم.
نميدانم چرا اما وقت از حركت ايستاد وقتي مسخ جنون تن شدم.

مات ماندن وقت و تولد اون سكوت سنگين در من .

نميدانم طعم گيلاس شراب تنم چه بود كه از اول بار جز خماري چيزي برايم به ارمغان نداشت.

اما او را به نهايت جنون و مستي مي‌كشاند و من انگار در پي معنايي دگر بودم معنايي كه در هواي تو احساسش مي‌كردم،‌ هواي تو.

اما آواي موهني تار پود جام خالي تنم را به آشوب مي‌كشيد، از تو دور مي‌شدم و هر لحظه پيداتر بودي در من و من گمشده در هاله‌‌اي از اميد سَر خورده روح آشفته‌ام، چون مالباختگان ابديت ، آتشزده تقديري مذاب.

از مرگ وقت لحظه‌هاي بسيار مي‌گذرد و سكوت زاده شده در من، پيرخرابات دل شده، كمر خميده با گيسواني به رنگ كافور و دستاني هميشه لرزان چون بيد مجنوني در كنار جايشاني خشكيده.

گاهي كه نفس‌هاي مكرر وقت را به خاطر مي‌آورد بي‌صداتر از فرياد كلامي مي‌گايشاند و به هراونچه نيست نظري مي‌نمايد و هيچ مي‌شود با من .

فهمي ندارد كه مفهوم نبودنت را باران كند بر كايشانر دلم تا شايد خاطره را خاطره سازيم با هم.
حسي در غبار درونم تنگ مي‌شود نمي‌دانم شايد نمي‌خواهم باورش كنم شايد حتي باوري نيز در من نيست.

فغاني در گوشم آشفتگي افسارگسيخته‌اي را نجوا مي‌كند زخمي از درون سرباز مي‌كند و طعم تلخ آشنايي دارد كه چشمم را مي‌سوزاند و دلم را ريش مي‌كند .

كرمي‌ كه در پوسته دلم پروانه‌ گشته خودخوري مي‌كند تا پيله‌اش جاودانه بماند ، كَرده‌اش متهيرم مي‌كند و شايد همينست كه چشمان غبارآلودم گاهي بستر شبنمي مي‌گردد ،
و آه كه چه تلخ در عفونت اون وسوسه بي‌صدا مي‌ميرد .

.

.



320:

امروز امدم اینجا تا باز یک جا دیگر بنشینم و منتظر باشم تا شاید کسی را پیدا
کنم تا زبان دلهای زخمی و تنها را بداند تا زبان گلها را بفهمد و بداند اگر سبزه ای
را بکند خواهد مرد .

اما مدتهاست دارم تو این دنیا دیوانه و سنگ شده می گردم

اما دیگر کسی به عشق نمی اندیشد به محبت به انسانیت .

همه در ایینه زندگی

خود را می بینند وبس .

دمی خوش بودن با این ان ، دمی وقت گذراندن با کسی و

......راستی آخرش چی ؟؟؟ کجا داریم می ریم ؟؟؟ و من باز دوباره اینجا نشستم
و امید دارم آدمی ببینم از آدمیت سر شار ، ایا ممکن هست ؟؟؟؟؟؟؟؟

321:

دستانم را به دور كمرت حلقه زدم چون پيچكي به دور ساقه ياس.
دستانت را به صورتم گذاردي چون قابي كه تصايشانري را در برگيرد.
نوك بينيم را گاز گرفتي ، اخمي كردم چشمانت را تنگ كردي و فرمودي ناز مي‌كني‌ها.

لب ورچيدم ، پيشانيت را به پيشانيم چسباندي خيره به چشمانم نگريستي و فرمودي، بخاطر اين كارم اعدامم كن ، شرحه شرحه‌ام كن ، فرمودم : حرف‌هاي كودكانه مي‌زني، فرمودي: هر حكمي كه فرمايي همان هست.

مرا بكُش ، چشمانم را حلقه‌اي ‌اشك فرا گرفت، لبت را بوسيدم و تو انگار كه مُردي ، با بغضي ناخواسته و صداي مرتعش صدايت كردم ،‌ چشمان شهلايي‌ات را گشودي ، لبخند زيبايي گوشه لب‌هاي شيرينت شكفته شد : مهربان تر از هر مهرباني فرمودي: فرمودم مرا اعدامم كن ، نفرمودم از اين دنيا نيستم كني نازنينم، مطمئنم تو تنها قاضي هستي كه بي‌خبرحكم‌ميكني و همان دم اجرا، و البته صداي شيوايت و حرم نفس‌هاي پر از عشقت، چونان دَم مسيحاست، فرمودم : پس ديگر هرگز تورا نخواهم بوسيد، بازوانم را محكم به دست گرفتي و فرمودي: من را به اين حكم هزاران بار هم محكوم كني چشم‌بسته تسليمم، و به دم مسيحاي تو، مؤمن.

آشفته‌تر‌ از هر وقتي نگريستمت، آرزايشانم بود، همه تن چشم بودم، .

.

.

322:

من حرف هایم را نخواهم فرمود
تا تمام نبودن هایم ساده باشند
و تو در بتن من ( بت من ) خواهی شکفت
و تو در من خواهی رویید
من سراسر جنجالم
اما برای تو
نه
به تو که فکر می کنم
از همیشه بهترم

323:

بهار مي‌آيد و من هنوزگرفتار سوز زمستانم.
انگار چون زاده برف و يخم بخت بيمارم نيز قنديل بسته ، قنديلي به تيزي خنجري بر دل.
حوصله‌اي نمانده برايم كه چشم به آمدن نوروز بدوزم اونهم با حضورتو در دل و بي‌حضورتو در برم.

راه و نيمه‌راه نسيم با بوسه‌هاي پياپيش نايشاند آمدن سبزه و رايشانش مي‌دهد و گل گلدان من اما خشكيده و چه پرتوقع هست اگر بهار از دست من دلگير شود وقتي مي‌داند گلي كه خشكيد ، خشكيد.

در شاخه‌هاي نهال احساسم دريغ از يك جوانه اميد
دريغ از حضور چكاوكي زيبا تا بر شاخه‌ اين نهال بنشيند، تنها انگار من از پرواز خسته‌ام.

روزگار هم ابريشم پروانه را به امانت به دست عقربه‌هاي ساعتم داده تا صفحه وقت را صيقل دهد تا برق گذر ثانيه‌هايش چشم مرا كور كند ، هرچند بگذار كورشوم چشم بي جمال رايشان يار كه چشم نيست.

.

.

شايد اون روزها كه پروانه‌هاي احساس در خيالم از پيله شوق بيرون مي‌آمدند و درهواي دل شيدايم پر مي‌زدند من كايشانر بودم و اينها همه خيال‌هاي خام وهم‌آلود.

نميدانم شايد اين نوشته‌ها نيز محض عادت هست و به آشفتگي اين روح وامانده ربطي ندارد، نميدانم .

.

.


324:

مدت زیادی نیست.

اگر بگویم انگار همین دیروز بود بیش از حد تکراری‌ست.

می‌بینی، همیشه زود دیر می‌شود.

شاعرها لزومآ عاشق نیستند، اما عاشق که می‌شوند احساساتی‌اند.

این احساسات لبریز از واژه و هستعاره هست اما چه کسی فرموده شاعری آسان هست.

شعر محصول هست و شاعری شغل.

نمی‌دانی وقتی می‌رفتی چه به روزم می‌آمد.

نمی‌دانی حالا که رفته‌ای چه به روزم آمده.

روزهایی که شب می‌شوند و در واژه می‌ریزند مثل شوکران تلخ‌اند و مثل شعر ناب.

فکرش را هم نمی‌کردم که دیگر به تو فکر نکنم چون به
تو که فکر می‌کردم
عاشقانه‌ی من به نفرین‌نامه قد نمی‌کشد.

قد که نه، کوچک نمی‌شود.

واژه اونقدر مقدس هست که خود باران باشد وقتی تو در یادی اما من به تو فکر نمی‌کنم:

من به تو فکر نمی‌کنم
حتی اگه شبای سرد
وقتی که از غصه پُرم، از غم و درد
چشمت به خواب من بیاد
من به تو فکر نمی‌کنم

325:

دستم را مي‌گيري به سمت نيمكتي مي‌بريم و باصداي مملو از خشم و التماس ميگايشاني بشين.

خيره به چشمانت نگاه مي‌كنم، تكرار مي‌كني بشين، شايد نمي‌داني صدايت شبيه صداي درياي آرام هست ، شانه‌هايم را مي‌گيري و مي‌فشاري و دوباره مي‌گايشاني فرمودم بشين تو را به خدا بشين.

پلكي مي‌زنم و مي‌نشينم يا مي‌نشانيم، نمي‌دانم.

آشفته‌‌وار در روبه‌رايشان من قدم مي‌زني به لحظه‌اي در جلايشان پايم مي‌نشيني چشم در چشمم مبهوت از سكوت من مي‌نگريم.

بعد شروع مي‌كني به حرف زدن ، از بي‌طاقتيت ، از دلتنگيت، از خستگيت، ازبي‌حوصله‌گيت، از تحمل لحظه‌هاي تلخ دوريت، از .

.

.

و من مي‌شنوم و با ذره ذره وجودم حست مي‌كنم.

دستم را به صورتت مي‌گذارم با انگشتانم چشمانت را كه نزديك هست باراني شود لمس مي‌كنم.

تا مي‌آيم تارهاي ابريشمي موهايت را نوازش كنم، دستم را مي‌گيري و مي‌گايشاني : با توام شنيدي چه فرمودم.

با تمام نگاهم مي‌كاومت.

نمي‌گذارم دلشورگيم را بفهمي، مي‌خواهم تا موقعيت هست سير نگاهت كنم هيچ معلوم نيست كي شود كه دستم را بگيريو و بكشاني به سايشان نيمكتي و برايم از حرف‌هاي دل بي‌تابت بگايشاني! تا مي‌آيم دوباره صورتت را لمس كنم دستم را محكم ميگيري تا مي‌آيي صدايت را فرياد كني ،‌نگاهت كه با نگاهم گره مي‌خورد آرام مي‌گايشاني، من اين دست‌هاي نوازش‌گر را هميشه مي‌خواهم،‌ زمزمه‌وار مي‌گايشاني من تو را هميشه در آسمان و زمين بر رايشان دريا در خواب و بيداري در حضور خدا و پروانه‌ها با تمام زجرهاي و كاستي‌هاي روزگار مي‌خواهم ، من تو را مي‌خواهم در سفر ،‌ همراه پرستوها در زايش‌ شقايق‌ها ، مست يا هوشيار من تو را مي‌خواهم ، تمام يا ناتمام مي‌فهمي! و من هنوز خيره تو را مي‌نگرم ، كسي در من ميگايشاند سير نگاهش كن، ولي من كه سير نمي‌شوم، مشوش مي‌شوم ناگاه چشمانت كه مي‌بارد و گونه‌هاي تب‌دارت كه خيس مي‌شود به هم‌مي‌ريزم دستانت را مي‌گيرم بلندت مي‌كنم ، بلند مي‌شايشان و همچنان مي‌گايشاني ، شنيدي چه فرمودم، و ميدانم سكوتم آزارت مي‌دهد و ميدانم قفلي كه بر دهان دارم را نمي‌بيني و ميدانم خودم نگذاشتم بغض گلايشانم را بشنايشان، لباست را از خاك زمين مي‌تكانم، يقه پيراهنت را صاف مي‌كنم دستم مي‌لرزد و تو مي‌بيني كه با انگشتان لرزانم اشكهايت را پاك مي‌كنم، عادت هم هست وقتي بغضي مي‌خواهد در گلايشانم بشكند لبانم مي‌لرزد ولي سعي مي‌كنم خود را كنترل كنم دوباره صدايي در من مي‌گايشاند سير نگاهش كن با تمام وجود نگاهش كن، دستم را محكم مي‌گيري شعله‌ور مي‌شود تارو پود تنم.

انگشتانم را در انگشتانت قفل مي‌كنم ، سايه سياهي را در نزديكي‌مان احساس مي‌كنم ، ناخواسته در آغوشت پناه مي‌گيرم دست خودم نيست انگار برنامه و مدارهايم را زير پا مي‌گذارم ، صاعقه‌وار تمام احساس و مهرت را با ولع بو مي‌كشم هيبت سياهي را كامل مي‌توانم ببينم در كنارش كبوتري با نفس‌هاي بريده نگاهم مي‌كند، چشمم را از تو بر نمي‌دارم ، نجوا مي‌كني بي تو چه كنم بي تو و اشك امانت مي‌برد، سياهي مهلت نمي‌دهد دستم را مي‌كشد با دست ديگرم دستت را محكم مي‌گيرم كه بداني .

.

.

اما قدرت او بيشتر هست تو نيز رهايم نمي‌كني ، فكري مي‌كنم دستم را از دستت بيرون مي‌كشم با انگشتانم سينه‌ام را مي‌درم قلبم را بيرون مي‌آورم و به دستت مي‌دهم ، دستان سياهي تمام تنم را مي‌كشد و مي‌‌شنوم كه مي‌گايشاني قلب بي‌تو را مي‌خواهم چه كنم!!! از تو دور مي‌شوم و بي صدا در خود مي‌شكنم، بي اونكه نگاه از تو برگيرم.

كبوتر پرواز مي‌كند و بر شانه‌ام مي‌نشيند و با نگاه پر از غمش متحير از پريشان‌حالي و سكوتم نگاهم مي‌كند گيسوانم را به رايشان سينه شكافته‌ام مي‌اندازم تا نبيند كه قلبم در جايش نيست ، از دانه‌هاي احساسم به او ميدهم و از مرحم مهر و انسانيتم زخم عميق به جا مانده از خنجر روزگارش را مرحم مي‌شوم .

لبخند محزوني مي‌زند و سرش را به سرم مي‌چسباند و بغضم مي‌شكند .

.

.


326:

از رازقي عطر مي گيرند و من چه ساده بودم كه اونرا برايت نقش زدم...چه ساده بودم.مثل هميشه! من آرام و صبور با خامه هاي ميان انگشتانم و رازقي كه سبز مي شود و عطر مي بايشاند و اين سكوت بي پايان......

327:

میرم توی پارکی که دوسال پیش وقتی خیلی ناراحت بودم رفتم توش جای همیشگی خودم کنار هستخر بزرگ پارک که میشه صدای شر شر اب رو شنید صدایی که انگار بهم ارامش میده سیگار رو درمیارم و روشنش میکنم همین طور که با پکهای محکم به هستخر باغ نگاه میکنم تمام اتفاقات از دو سال پیش تا الان جلوی چشمم میاد با خودم میگم بسه دیگه همه چیز تموم شد بهتر یه دل تکونی خوب بکنی و هر چی بدی هست همین جا کنار هستخر جا بزاری تا اب بشورتش همین کار رو میکنم یه پک محکمتر میزنم و هر چی خاطره بد دارم رو از ذهنم برای همیشه پاک میکنم حالا صدایی اب بهم حس تولد دوباره رو میده یاد کتاب دشت ستارگان میافتم که خوندم اونجا که پائولو باید از اون ابریز بزرگ بیاد بالا و برخلاف جریان اب حرکت کنه حالا منم مثل اون شدم یه نفس عمیق از هوای بهاری میکشم یه یاعلی و بلند میشم تا دوباره شروع کنم ولی این دفعه بدون هیچ خاطره تلخی!!!!!

328:

دخترک کنار ویترین کفش فروشی ایستاده بود و با حسرت به انها نگاه می کرد رهگذری کنار دخترک ایستاد نگاهی به او انداخت و دستش را گرفت داخل مغازه شد کفشی برای دخترک خرید دخترک با نگاهی مملو ء از سپاس فرمود شما خدایی؟ رهگذر با تعجب جواب داد نه چرا فکر می کنی من خدا هستم دخترک فرمود آخه خدا فقط خدا مهربون.


329:

مثل گوسفندي كه تا چشمش به چاقو مي‌افتد سرش را مي‌كشد و پايش را محكم به زمين گره مي‌كند انگار قصد بيرون آمدن نداري ولي چاره‌اي نداري بايد بيرون بيايي بايد تو را عقيم كنم و اينكار را مي‌كنم، بي‌خود هم انقدر تقلا نكن ، برق اين خنجر بُرَّنده را نمي‌بيني ، ديروز از بازارچه سِد اِسمال خريدمش جلايشان چشمم به ثانيه‌اي يك تيكه چوب سه سانتي را بريد ، وقتي اين صحنه را ديدم خيالم از بابت كم زجر كشيدنت آرام شد البته پول خوبي هم بابتش دادم.

چشمانت را ببند خيالت تخت به لحظه نمي‌كشد كه راحت مي‌شايشان، كه راحت مي‌شوم.

با دندان‌هايم نگهت مي‌دارم ، مي‌بيني چه دوستان بي‌وفايي داري يك عمر هم‌خوابه و همسايه‌اشان بودي و حالا براي از ريشه بريدنت مرا چه صميمانه ياري مي‌كنند انگار نه انگار كه تو يادت هست گاهي گازت مي‌گرفتند و تو احمق‌تر از عاقلي از براي تسكين دردت در آغوش همين دندان‌ها پناه مي‌گرفتي ،‌ مشمئز كننده هست.
حالا وقتش هست ديگر خداحافظي كن با حرف‌ها، با كلمات ، با درددل‌ها، با زمزمه‌ها، با نجوا‌هاي شبانه‌ات، با راز‌هايي كه قصد افشايشان را داشتي، با فرياد‌هايي كه مي‌خواستي فغانشان كني، با اشك‌هايي كه مي‌چشيديشان، با پچ‌پچ كردنهايت، با دعا خواندن‌هايت ،با آواز خواندنت، با همه خداحافظي كن با همه ، تيزي خنجر را بر رايشانت مي‌گذارم هوا سرد نيست اما دستم مي‌لرزد ولي مگر جرات نافرماني دارد بدبخت، شرمندها‌ ولي گاهي و شايد اكثر اوقات هيزم تَر و خشك بايد باهم بسوزد و يكي به جاي ديگري تاوان دهد، چاره چيست تقدير تو نيز چنين هست، دستم را با قدرت و به سرعت مي‌كشم ، وَه كه ناجور دلم را ريش كردي چه درد تلخ و شيريني هست بُريدن «زبان»، باورم نمي‌شودكه بريده‌ باشمت ، تو نيز همچون اين دل وامانده چه خون‌دل‌ها خورده بودي و نمي‌دانستم ، كه اينچنين با بريده شدنت دهانم پر از خون گشته انگار به جاي حرف خون مي‌گايشاني، موقعيت زيادي ندارم چشمان بيچاره‌ام برايت چه اشكي مي‌ريزند ، ولي بد حال تر از همه اين دو دست من هست كه به دلشان افتاده كه سرانجام بهتري از تو ندارند.

سرم گيج مي‌رود نه از ترس‌ها نه ، شايد از كم‌خونيست بالاخره هر كسي خربزه مي‌خورد پاي لرزش هم مي‌نشيند ، برعكسِ، گوسفندي كه سرش را مي‌برند و تا ساعتي هنوز بدنش تكان مي‌خورد تو مُرده‌تر از هر مُرده‌اي آرام و بي‌تحركي، چه سبكي چه حقيري، چه بيچاره‌اي تو ، چه مرگ تلخي داشتي ، چه ساده‌باور بودم من، فكر مي‌كردم تو را كه از دهانم جدا كنم تمام حرف‌هاي نافرموده‌ و فرموده‌ات پايان مي‌يابد ولي افسوس كه با مرگ بي‌صدايت هزاران حرف نافرموده زاييدي و بار سنگيني حرفهاي نگاه بي‌فروغم را صدچندان نمودي، عجبا كه قيامت چه به آدمي نزديك هست، اينكه ذره ذره وجود آدمي قادر به سخن فرمودنست و هيچ نياز به زبان نيست و شايد اضافه بودن تو نيز از نقص‌هاي كار خداست و من شايد نقش پاك‌كني را دارم كه تو را از صفحه اين تن خاكي پاك كردم تا شايد اينگونه نمره نوزده خدا را بيست كرده ‌باشم شايد.

.

.


330:

نوشته های خط خطی

331:

هزار سال دیگر هم گذشت ، اما درب جهنم برای من باز نشد ، صدا کرد جواب دادم
فرمودم : ...
فرمود : کجا ؟
فرمودم : بهشت
فرمود : هر جا بری آسمون یه رنگه ...

!

...

پیاده شدم از اسب ، در آغوشش گرفتم و در جهنم با هم سوختیم ، ...

و وقتی خوب

سوختیم ، خاکسترش را دیدم به آدمیزاد نمیخورد ، بیچاره دیوانه بود ، صادق بود ...





بهار 87
صادق

332:


excelent!

333:

سه نفر بودیم ، ابتدا او رفت بعد من و در آخر تو ...

داستان همیشگی تکرار شد و تو ...

سه نفر بودیم ، ابتدا او رفت بعد من و ...و تو

اما تو ، کجایی ؟ خط اول بودی ، خط دوم هم ...

خدایا تو را گم کردم ، مگه بین دو سه خط اول

میشه کسی گم بشه ؟

سه نفر بودیم ، او و من به یاد تو می سوزیم ، آخر کجایی تو ؟ کجایی ای ...

؟

میخواهیم سه نفر بشویم او می رود من سپس او و حالا تو ، آی خدا پیدات کردم ، چرا نفرمودی

میان دستانم هستی حالا بیا ...

سه نفر بودیم ابتدا او رفت بعد من و در آخر تو داستان همیشگی تکرار شد و تو ...


بهار 87
صادق

334:

چه خوب هست آفریدگار خویش بودن
از بودن خویش بزرگتر شده ام ، و این جامه بر من تنگی می کند

سنگینی باری که خداوند بر دوش ما میگذارد

اونقدر نیست که کمرمان را خرد کند
اونقدر هست که ما را برای دعا به زانو درآورد .

.

.


335:

هرچي صدام مي‌كنه جواب نميدم هرچي صدام مي‌كنه جواب نميدم هرچي صدام مي‌كنه جواب نميدم، دوباره صدام مي كنه و من عين جن زده‌ها چشمام رو باز مي‌كنم و مي‌گم پِخْ انقدر محكم و بلند فرمودم كه خودم كوپ كردم ،‌چشماش پر از اشك بود و همينطوري بهم زُل زده بود، صداش كردم جوابم رو نداد، صداش كردم جوابم رو نداد، صداش كردم جوابم رو نداد، صداش كردم جوابم رو نداد، صداش كردم جوابم رو نداد، .

.

.

و حالا روزهاست كه صدايش مي‌كنم و جوابي از او نمي‌شنوم ، دكترا مي‌فرمودن طفلي سنگكوب كرده، به قول خودش در عرض جيكس ثانيه و تمام.

.

.

مي‌خندم و مي‌خندم و مي‌خندم و مي‌خندم و صدام شبيه قهقه و زجه و نعره مي‌شه و هرچي صدام مي كنن جواب نمي‌دم هرچي صدام مي‌كنن جواب نمي‌دم هرچي صدام مي‌كنن جواب نمي‌دم و وسط خندهام فقط مي‌گم پِخَم گنيد يالا و مي‌خندم و مي‌خندم و مي‌خندم و يهايشاني با اون صداي نازنينش پِخَم مي‌كنه و من چشمام رو باز مي‌كنم ولي اون چشماش هنوز هم از حدقه درآمده و خيسِ و من گريه مي‌كنم و گريه مي‌كنم و گريه مي‌كنم و .

.

.




336:

دستت را گرفتم، گَرم و رام انگار همه وجودت رام بود اصلاً‌ تو وحشي نبودي از ابتدا فقط شايد كمي سركش !!آها اين من بودم كه وحشي بودم و سركش‌تر از تو .

به هر حال هم قد و قواره خودمي اما در چشم من به بلنداي سرو تنومند حياطمان هستي چقدر دوستش ميدارم سرومان را مي‌گايشانم .

.

.

موقعيت نشده بود از آرزوهايم برايت بگايشانم اما مي‌دانستي اهل سفرم و تو از من بيشتر هر قدمي كه ميزديم پشت سرمان خاكستري مي‌شد و جلو پايمان سبز نه از اين سبزي مي‌توانستيم دل بركنيم !نه مي‌شد بي‌توجه به خاكستري پشت سر بود.

در هر حال ما مي‌رفتيم .فرموده بودم عاشق طبيعتم و فرموده بودي عاشق تنها بودنماني و طبيعت تنها با تو .

.

.

سمت و سايشان سبلان بود شايد كلبه‌اي را اشاره مي‌كردم با قلبم و تو مي‌ديدي با دلت ...
آخرين باري كه به اينجا آمدم به پيرمرد چوپان مهربانم فرموده بودم برايمان بر حسب زيباتر شدن كلبه ،پرچيني بسازد و چه زيبا ساخته بود و پيچك‌ها چه شادمانه خود را به دورش حلقه زده بودند و مي‌شد به راحتي حال خوششان را احساس كرد .نزديك كلبه شديم دستم را محكم مي‌فشردي و من نيز..

.


نگاهم كردي و فرمودي باور كنم ، فاتحانه لبخندي زدم نفس به نفس درب كلبه دستم را به سمت پايين كشيدي و رايشان زانو نشستيم درست جلايشان درب كلبه و خيره خيره نگاه مي‌كرديم نگاه‌هايمان را و شايد مي‌كاايشانديم درون و برونمان را انگار تازه به هم رسيده باشيم شايد هم همينگونه بود .

.

.


بايشان چمن‌هاي تازه مشاممان را ناز مي‌كرد و فاصله ميان زانوان به خاك نشسته‌امان را گل‌هاي كوچك زرد و صورتي با جوانه‌هاي سبز رايشانيده شده از قهوه‌اي خاك مزين كرده بود گل زردي را چيدي و به رايشان موهايم نشاندي انگار خيلي زيبا شده بود كه اينگار را چندبار ديگر تكرار كردي تاج گل‌هاي زرد و صورتي بر موهايم را مي‌توانستم در زلالي شبنم نگاهت ببينم .


خواستم درب كلبه را باز كنم كه دستم را گرفتي مرا به سايشان آغوشت فراخواندي و فرمودي : نه بگذار آسمان آبي ، ابرهاي سفيد و بلنداي كوه ببيند خوشبختي ساده مرا در اوج شفرمودي تو ...

و من سر بر سينه‌ات گذاشتم و در گرماي تنت نظاره گر زيبايي طبيعت و تنهاييمان شدم در اين ميان نسيم و پروانه‌اي از جنس نور از عشق‌بازي بي‌آلايشمان چه بوسه‌ها كه نچيدند و براي خدا به ارمغان نبردند و من و تو چه سخاوتمندانه تقديمشان مي‌كرديم لذت ناب احساس خوب با هم بودنمان را و هواي عاشقانه‌امان را.

.

.

داشتي گونه‌ام را نوازش مي‌كردي يا دستان مهربانت گيسوانم را شانه مي‌كرد نميدانم اما مورچه‌اي كه بوسيدن بلد نبود انگشت پايم را به حساب بي نصيب نماندن نابلدانه گازي گرفت و من ناجوانمردانه از خواب پريدم و صداي غيژ غيژ تختم به يادم آورد كه من هنوز و تا هميشه تنهايم .

.

.


337:







توصيف درخت سرو جالب بود ...


اخرش متناسب تموم شد وگرنه هر پايان ديگري داشت داستان مضحك و بد ميشد ...


توصييف اضافه زياد داره ...


موفق باشيد .


338:

باز هم نیلوفرانه...

برای دوستی از خود میفرمودم.

باز آوری این متن را از نوشته های قدیم کم ضرر بود!

نگاه كن گُر گرفته‌ام میان آبی دستانت، مثل آتش و آب.

و تو در این میانه نیلگون به آرامش تن نازك ماهی می‌مانی روی پوست آب.


نگاه كن كه شبیخون وقت و وقته هیچ نمی‌گیرد از من و تو، ما را.

می‌بینی چه كرد با ما شكستن یك مداد رنگی و چگونه كشاندمان تا نیزارهای بلندی كه پنهان شدیم از وقته و شتاب اون.

مانده‌ایم ساكن و بی‌نیاز از هر گذری بی‌نیاز از هر عبور وقتی.

دستهایت را سپردی و طرحی شد هر سر‌انگشت روی خاطره‌ام، چون تار كه نبینندم جز با تو و نخوانندم جز به نام تو.

آتشم
آتش و آب
نگاه كن همیشگی‌ترین لحظه‌ها را با تو صدا زدم، در روزهایی كه بغض بود و من.

كنار حرمت هشت ضلعی، پنهان در قاب دیوار، به زیارتی كوتاه و هروله‌ای میان پنجره‌های نور.

در وسعت اسلیمی‌های تو در تو، میان تاریك خانه‌های تاریك تاریخ تا تو.

چرخیدیم و پیچیدیم، رقصیدیم و بوسیدیم.

نگاه كن هر لحظه‌ ما آكنده از عطر چای هست و طراوت سیب، روی بام و روبروی قوس بلند آسمان گنبد.

یافتی‌ام در واپسین لحظات مردابی زندگی و من در انتظار دستهای تو، در سكوت دیرووقت خواهم نشست.

سگها پارس می‌كنند و لاشه‌ها متعفن‌تر، چه باك از ماندن، ما گذر وقت را شكسته‌ایم.

و مگر نه این هست كه دستهای توانای تو فاصله‌ها را پر خواهند كرد، بوته بوته.

آجر آجر.

و مگر مرگ را به ریشخند نگرفته‌ایم ؟ گو باشد، چه بیم كه در تو‌ام .

مهتاب در گذر شبانه‌‌اش چشم در ما دارد وحسرت در دل.

كه خوابیده‌ایم كنار در كنار، دستهایت را گشوده‌ای و سپرده‌ای به تن‌های داغ عصیان.

دل به نیلوفرها می‌سپارم در این مرداب، گوش به صدای تو و چشم به فردايي كه می‌آید.

339:

- نامت چه بود؟
- آدم
- فرزند؟
- من را نه مادری، نه پدر...

بنویس اول یتیم عالم خلقت

- نام محل تولد؟
- بهشت پاک...
- اینک محل سکونت؟
- زمین خاک

- قَدت؟
- روزی چنان بلند که همسایه ی خدا ، اینک به قدر سایه ی بختم به روی خاک

- روز تولدت؟
- در روز جمعه ای...

به گمانم که روز عشق..

.- رنگت؟
- اینک فقط سیاه، ز شرم چنان گناه...
- چشمت؟
- رنگی به رنگ بارش باران، که ببارد ز آسمان
- وزنت؟
- نه اونچنان سبک که پرم در هوای دوست...

نه اونچنان وزین که نشینم در این زمین...

- جنست؟
- نیمی مرا زخاک، نیم دگر خدا...

- شاکی تو؟
- خدا...
- نام وکیل؟
- اون هم فقط خدا...
- جرمت؟
- یک سیب از درخت وسوسه
- تنها همین؟
- همین
- حُکمت؟
- تبعید در زمین

- ترسیده ای؟
-کمی
- ز چه؟
- که شوم من اسیر خاک...
-آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟
- بلی
- که؟
- گاهی فقط خدا...
- داری گلایه ای؟
- دیگر گلایه نه..ولی..
-ولی که چه؟
- حکمی چنین اون هم به یک گناه؟!
- دلتنگ گشته ای؟
- زیاد
- برای که؟
- تنها فقط خدا...
- آورده ای سند؟
- بلی
- چه؟
- دو قطره اشک
- داری تو ضامنی؟
- بلی
- چه کس؟
- تنها کسم خدا...
-در آخرین دفاع؟
- می خوانمش چنان که اجابت کند... دعا...


340:



جالب بود ؛ نوشته ي خودتونه ؟؟؟؟

341:

ديگر توان نشستنم نبود، دلم را بر رايشان بال‌هاي پرستايشان خيالم گذاشتم و به آسمان رهايش كردم.

و خود بر سنگفرش‌هاي نمناك ايوانمان نشستم و چشمهايم را به ابرهاي پاره پاره‌اش دوختم.

پياپي آه مي‌كشيدم و بغض گلايشانم را مي‌فشرد تا اينكه ياد آخرين نگاه تو اون را شكست و من بي‌امان گريستم ، تقدير با اون سبيل‌هاي كلفتش هنوز در پذيرايي اتاقمان نشسته بود و سخنراني مي‌كرد و روزگار با ريش‌هاي سفيد و بلندش هر كلامش را متفكرانه گوش مي داد و سرنوشت گاهي نگاهي از پنجره اتاق به حال زار من مي‌نمود و دستي به شقيقه‌اش مي‌كشيد و دوباره نظاره گر محفلشان مي‌شد.

آسمان غرشي كرد و من مضطرب از جايم برخاستم و به دنبال نقطه اوج دل و پرستو بودم رعدي سينه آسمان را به وسعت تمام غم‌هايم شكافت و آسمان فرياد جان كاهي زد و گريست و من دوباره بر رايشان سنگفرش‌ها نشستم كسي از ميان اون جمع صدايم زد فكر مي‌كنم شانس بود شايد هم اقبال اما حوصله‌‌اي نداشتم كه لب باز كنم و پاسخش دهم، قاصدكي كه معلوم بود آخرين نفس‌هايش را مي‌كشد خودش را به من رساند وچيزي درگوشم زمزمه كرد و جان داد، پريشانم نمود.

از جايم برخاستم و به ستون سنگي ايوان تكيه زدم و به دور دست‌ها خيره شدم ، انگار كسي در راه بود تمام تنم لرزيد ، حس ششمم نيز انگار به خواب رفته بود،با صدايي مرتعش پرستو را صدا كردم ، شايد هم فرياد مي‌زدم حنجره‌ام مي‌سوخت ، اشكهايم ديگر شور نبود طعم خون مي‌داد ، صداي جيغ‌واره عقابي را شنيدم سينه‌ام را دلهره‌اي عجيب چنگ مي‌زد! دوباره صدايشان كردم ،‌ نه دل جواب مي‌داد و نه پرستو دستم را به ستون گرفتم و بر رايشان نرده‌هاي ايوان ايستادم تا شايد اينگونه صدايم را بهتر بشنوند ، كسي دَر را مي‌كوبيد فكر مي‌كنم حادثه بود كه بي‌خبر آمد! هول شدم، نرده‌ها خيس خيس بودند و ناگاه پايم لغزيد، از بلنداي ايوان به زمين گل‌آلود حياطمان افتادم، نه معجزه از جايش برخواست نه شانس، تنها چشم‌هاي خدا بود كه نگران‌تر از هميشه به سايشانم ‌نگريست قطره‌اي از اشكش بر لبم چكيد عجب طعم و عطري داشت ، مُزحك بود اما هنوز هيچ يك از افراد اون محفل به سراغم نيامده‌ بودند انگار نه انگار كه حضورشان از براي وجود من بود ، خدا دست‌هايش را به سايشانم آورد و تمام وجودم را در آغوش گرفت و چه راحت شدم وقتي نگاهم به پرستو و دلم افتاد كه هر دو بر شانه‌هاي خدا آرام نشسته بودند ،‌ و تنها كساني كه به حالم افسوس خوردند اميد و خواهرش صبربودند و من دلم به حالشان سوخت چرا كه روزها بود ديگر حوصله حضورشان را نداشتم.

و خدا اين را خوب فهميده بود .

.

.

342:

تا به حال
هوا را پاره کرده‌ای؟
تا به حال
آب را شکسته‌ای؟
تا به حال
شيشه بوده‌ای؟
...
نور می‌شوم
تا از ميانت عبور کنم
آب می‌شوم
قطره قطره بر کف دست‌هات
نفس می‌شوم
در سينه‌ات
حبس می‌شوم
در آينه
مرا ببين
...
حالا تو نيستی
و تباهی من
از همين لحظه
آغاز می‌شود ...

343:

فرمودم: «لعنت بر شيطان»!
لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
جواب داد:

« از حماقت تو خنده ام مي گيرد »
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
فرمود:

« مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: « پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد:


«نفس تو مانند اسبي هست كه اون را رام نكرده اي.

نفس تو هنوز وحشي هست؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
جواب داد:

« هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز.

در ضمن اين قدر مرا لعنت نكن! »
فرمودم:

«پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»
در حاليكه دور مي شد فرمود:

« من پيامبر نيستم جوان ...!


344:

هميشه ديده ام که باغ و کوه و دشت
براي ديدن بهار
چه بيبرنامه انتظار مي کشند
که با رسيدنش
پر از جوانه و صدا شوند
و از غم خزان رها شوند

و من
در انتظار يک بهار ماندني ترم
که قلب باغ و کوه و دشت مست اوست
و رايشانش جوانه هاي منتظر به دست اوست ...


345:

زور میزنم تا نفس بکشم.
دم و بازدم به سختی، کوتاه و با زحمت هست.
عرقی که پیشانی ام را میخارد ،آرام آرام پایین میدود..روی صورتم.گردنم را میخارد و میرود پایین و پایینتر ....
ردش را میگیرم.


تند تند نفس میکشم.


پروانه ها را دیده ام که چطور از توی پیله در میآیند.حتی یکبار مار را هم دیده ام که پیله ها را یکی یکی عوض میکند.


اینجا تنگ هست.


فشار روی هستخوانم هست.


اذیت میشوم.
سرگیجه و سر گیجه و سرگیجه...
سرم گیج میرود.
اطرافم دور سرم میچرخد.
من دور خودم میچرخم.
همه چیز درهم میریزد.
تمام تصورات باطلم میدود توی گلویم تا بالا بیاورم روی لباسم.
سنگینم.سرد هست.

میلرزم.میپیچم دور پتو.

پتو میپیچد دور سرم و سرم که هنوز هم گیج میخورد!

نفسم بند امده.


کسی گلویم را میفشارد.


چشمانم بسته هست و دور خودم میچرخم.
هنوز سنگینی خودم را روی خودم حس میکنم.
تقلا میکنم.


نفسم بالا نمی آید.


باز تلاش و تقلا!
همه چیز سیاه میشود.


دست و پایم شل شده.
توان ندارم.


ضعف تمام تن خیس عرقم را گرفته.
صدای افتادنم را میشنوم.روی زمین.
و تن تبدارم خنکی زمین را میفهمد.
تقلایم بیفایده هست.
افتاده ام دیگر.
زن بارداری را میمانم که آخرین زورم را برای زاییدن میزنم.آخرین زورم را میزنم.
بالا می آورم.

خودم را بالا میاورم روی لباسی که خیس عرق شده.

بالا میاورم خودم را از درون خودم....

جدا میشوم.
بی وزن میشوم.
سبک میشوم.


همه چیز تمام میشود.
خبری از حبس و فشار نیست.

من........مرده ام.


بوی خون و تعفن تمام بی وزنی ام را به سمت زمین میکشد!دوباره باید متولد شوم......فقط همین!"

م.ح

346:

دفتر قدیمی نوشته هایم رو بر میدارم......تک به تک ورق میزنم ....خاطرات لحظه های خوب و بد گذشته.....شده یه فیلم سینمایی که همشون میگذرن سیگار دان هیلم رو روشن میکنم با اون فیلتر بلندش و یک پک محکم میزنم بهش هنوز دفتر توی دستم و به صفحه هاش خیره دارم نگاه میکنم دوباره این تنگی نفس لعنتی و باز هم ادامه میدم حالا تک تک صفحه های نوشته شده رو با بی حسی پاره میکنم و همشون رو با سیگارم اتیش میزنم دیگه حتی گریه هم نمیکنم نه دیگه گریه نمیکنم............
تموم شد .........


347:

سرم را آهسته بلند ميكنم ....سرم عجيب سنگين شده ....ياد تمام خاطرات آزارم ميده....به تكه كاغذهاي نيم سوخته نگاهي ميندازم....انگار اين كاغذها خودم هستن كه دارن آرام آرام طعمه حريق ناخواسته ميشوند...بلند ميشم زير لب به تمام روزگاري كه مرا تنها براي حس تلخيهادر دنيا تنها گذاشتن لعنت ميفرستم...آهسته سيگار ديگري رو از جيب پيراهنم در ميارم ....به سمت پسري ميرم كه در كنار دختري در كنار خود گرم صحبت هست....ميپرسم كبريت داري ....پسر به سمت دختري كه در كنارش هست برميگرده و با لبخند جواب ميده براي اينكه به دنيام ثابت كنم دوسش دارم ترك كردم...اونها رو به حال خودشون راحت ميزارم ....آفتاب داره يواش يواش غروب ميكنه ...به سمت آخرين اشعه هاي نيمه جون روز رفته ام حرمت ميكنم....شايد فردا از اون من باشه.


348:

هي اين پا و اون پا مي‌كنه .

.

.

دائم دستاش رو به هم مي‌فشاره .

.

.

گاهي به اسرار چشماش با پاش يه سنگريزه رو پرت مي‌كنه سمت جايشان آب...
شايد بيشتر از صدبار با پاهاش با چشماش تا سركوچه رفته باشه و برگشته باشه .

.

.

هر از گاهي با دستاي يخ كرده و مضطربش چنگي لاي موهاش مي‌كشه ...
سرش از شدت درد منگ و گيج شده .

.

.


تو يه متريش كه باشي خيلي راحت صداي بمب بمب قلبش رو مي‌شنايشان .

.

.

اينجور مواقع حتي صداي خس خس سينه‌‌اش واضح‌تر به گوش مي‌رسه .

.

.

چند تا نفس عميق مي‌كشه .

.

.


تو امتداد كوچه سايه‌ خاكستري آدمي پخش ميشه كفِ سنگفرشاي كوچه و مثل ارابه مرگي كه جنازه‌اي رو بهش بسته باشن به سمت او مي‌خزه.

.

.


چشماش گرد مي‌شه يه نفس عميق‌تر مي‌كشه دست راستش رو مشت مي‌كنه محكم مي‌كوبونه كف اون يكي دستش .

.

.

حلقه اشكي تو چشماش گرد شده رو با حرص پشت دستش له مي‌كنه .

.

.


خودش رو مي‌چسبونه به ديوار پشت سرش يه پاش رو عمود مي‌كنه به ديوار و سرش رو به سمت كف كوچه خم مي‌كنه و خيره خيره زيرچشمي سر كوچه رو نگاه مي‌كنه .

.

.


دلش مي‌خواد به سرعت و قدرت تمام مي‌رفت سمتش با دستاش شونه‌هاش رو مي‌گرفت و مي‌كوبوندش كنج ديوار بهش مي‌فرمود مي‌فهمي انتظار چقدر سخت معلومه كدوم گوري بودي .

.

.


اما طلسمش كردن و ميخش كردن به زمين .

.

.

گوشاش از شدت هسترس و خشم داغ شده .

.

.


كف دستاي يخ كردش انگار شير آب يخ باز كردن خيس خيس .

.

.

تا مياد سرش رو بياره بالا و يه نفس عميق بكشه و بگه خوشت ميايد يكي اين همه وقت منتظرت بزاره .

.

.


بايشان عطرش كه هميشه ديوونه‌ترش مي‌كرد تمام فضاي سينه‌ش رو پُر مي‌كنه .

.

.


چشمش كه به چشماي اشك‌آلود و صورتش مي‌افته خشكش مي‌زنه .

.

.

حالا ديگه كاردشم بزني يه قطره خون ازش نمي‌چكه .

.

.


جاي انگشتاي زمخت و گنده باباي دخترك دو طرف لپاش رو سرخ سرخ كرده .

.

.


با دست سردش ،‌دست ظريف و داغِ ومرتعش دخترك رو محكم فشار مي‌ده .

.

.

چشم تو چشمش مي‌اندازه و با صداي قاطع و آرومي بهش مي‌گه .

.

.


قول ميدم ديگه هيچ وقت پشت سرت رو نبيني .

.

.


دخترك بغضش رو قورط مي‌ده و لبخند خسته‌اي لباي لرزونش رو شيرين مي‌كنه .

.

.

از تو كيفش شناس‌نامش رو در مياره و ميده دستش .

.

.


چند قدم اونورتر دربِ بازي كه پله‌هاي نيمه ‌قديمي باريكي رو تو خودش جا داده منتظرشون .

.

.


سردرش نوشته شده محضر ازدواج 455 .

.

.


(پرنده 7/2/87)


349:

نوشته ي خط خطي ندارم زندگي خط خطي دارم ...

خطاي سياه و چرك خطايي تيز و اريب و بد ایجاد ...

خطايي كه خودم را روحم را همه چيم را تباه كردن و....


350:

سکوت توی کوره راهی که از ابتدای حرکتم همراهیم میکند..به اون عادت کرده ام..به سکوت نا تمامِ تمام عبورهایی که توی ظلمت راههای بی فرجام کشیده میشود.
اما اینبار ...
نمیدانم چقدر از شب میگذرد و من کجای این عبور ناپیمودنی خودم را گم میکنم؟ آسمان امشب بی ستاره تر از همه ی شبهاییست که یاد دارم....

باز میخزم توی تاریکی...کسی نیست و نه حتی جنبنده ای! آسمان صورت بی رنگ و روی دختری را میماند که ساعتهاست مرده! به همان معصومیت و به همان سیاهی!

به زمین چشم میدوزم و میروم....
هیچ جنبنده ای نیست و من که تمام تنهایی ام را روی دوشم این طرف و اونطرف میکشم....

گوشهایم را تیز می کنم.

صدای حرکت از میان خاک و خاشاک مرا می ایستاند و روی زمین مینشینم.

موش کوچکی که با ترس و لرز چشمهای نادیدنی اش را توی تاریکی بی انتهای امشب با من تقسیم میکند و من که مبهوتانه می نگاهمش!

به تنهایی امشب فکر میکنم و به حرفهایی که باید میزدم...
به تنهایی ام فکر میکنم و چشمان کور آسمان نفرین شده ی امشب....

موش مات و مبهوت مرا مینگرد..بی حرکت و آماده ی فرار.....
مجالش نمیدهم....
یک لحظه هست!
می بلعمش!
موقعيتی برای فراری که آماده اش بود نیافت!
همانطور که برنامه هست هضم شود، از گلویم میرود پایین و من....به سکوت نا تمام و تمامِ بی کسی ها و سرگشتگی هایم فکر میکنم....
هیچ جنبنده ای نیست!


از نوشته های یک خفاش تنها!
(م.ح)

351:

به زیبایی تمامش کردید جالب بود
خیلی ممنون

352:

دوباره من و تنهایی و کاغذهای نیمه سوخته ی یادگاری ........شاید باور نکنی ولی حتی اون کاغذهای نیمه سوخته رو هم نگه داشتم نمیدونم چرا شاید یه دیونگی محض شاید یه حس قریب دوست داشتن ولی نه دیگه اون طوری دوستت ندارم دیگه خط خطیام مثل قدیما نیست دیگه دلم تنگ نمیشه مثل اون روزا میشه ولی به خودم میگم بیخیالش میگذره ......هنوز هم سیگار میشکم دیگه کسی نیست که برای اینکه بهش ثابت کنم دوستش دارم ترکش کنم چی میشه اخرش میمیریم دیگه مگه مهمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
هنوزم وقتی مهتاب در میاد یاد این شعر میافتم از فرهاد.....یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب من رو میبره .........اره من رو میبره شاید به دنیای که دیگه برگشتنی نداره و شاید به دنیای پر از شادی و زیبایی دنیای که خیلی وقته ازش قهر کردم

353:

به ساعتم نگاه میکنم ، خسته ام ، از انتظار ولی چیکار میتونم بکنم ، فقط میتونم منتظر باشم ، 10 ساعت گذشت ولی خبری نشد ، 20 ساعت و حالا که به ساعتم نگاه میکنم 31 ساعت گذشته ، آخرین بار 48 ساعت طول کشید تا برگشت ، یعنی این بار بر نمیگرده ؟ هر چقدر هم بخواد طول بکشه بازم انتظار می کشم ، حتما از این انتظار من لذت می بره ! !

-------------------

...


354:

گلم سلام.

چند دقیقه می شود که از خواب کوتاه دیشب برخاسته ام و چشم هایم را دوخته ام روی تصاویر زیبای تو در میان بنفشه های سعدیه و آفتاب مهربانی که اول اردیبهشت را دارد از سر شانه های تو طلوع می کند.

نمی دانم چرا امروز دلم می خواهد بنویسم.

چرایش را نمی دانم فقط انگشتانم سرمستی رقصی غریب بر صفحه کلید را بهانه کرده هست.

چند دقیقه ای پیش دوست درد آشنایی دارم که خواب شیرین دیشب اش را با همه پلان های پیدا وپنهانش برایم تعریف کرد.

او عاشق موسیقی و آواز ایرانی و شعر و ادبیات فارسی هست....

این را فرمودم که بدانی اگر او توی خوابش شعرهای گر گرفته ی مرا از سکوت نفس گیر رضوی سروستانی می خواند برایت چندان غریب نباشد.

او غریب تر از اون هست که نتواند بین همه آدم هایی که خوابهاشان با پول و شهوت تعبیرمی شود غروب نا به هنگام شعر و موسیقی ایران را خواب نبیند.

او با طلوع هر صبح صادق، چشمهای همیشه نگرانش را بر بی صداقتی های امتی باز می کند که شعر و موسیقی خانه زاد ایرانی، جایی در بیگانگی های جانشان ندارد....

عکس های سعدی را که برایم فرستاده بودی یک به یک دیدم.

تصاویری که نقشی از تنهایی های من و تو و بنفشه های سر به زیر سعدیه دارد.....هنوز از اینکه بشریت فکری برای با هم بودنمان نکرده هست نگرانم و عکس های تنهایی من و تو بیشتر مرا در تنهایی های خود فرو می برد...

همه فتوشاپ های دنیا هم نمی توانند عکس من و تو را کنار هم پای یک صندلی چوبی ساده بنشانند و بگذارند ما دور از همه نگاه های معصوم و مسموم درنگی را سر بر شانه های فرو ریخته هم آرام بگیریم..

تنها توی معبد اوناهیتا این فاصله ها می شکند و من و تو به شوق شکوهمندی نامت به هر غریبه ای رو می اندازیم تا عکس های سپس ظهر داغ را برای مان عاشقانه تر بیندازند...


راه روهای معبد حالا سال هاست که راه بر عبور آب بسته اند و گل های آویزان دیواره های سنگی معبد تنها به شوق آمدن تو خود را از اون بالا بالاهای بر بلندای صبور دیوارها ریخته اند...

از پله های معبد بالا می روی ....

من کوچکترمی شوم اما تنهایی من بزرگ و بزرگ تر...

برای لحظه ای از من دور می شوی و من همه ی ثانیه های کوتاه بی تو را دیر می شوم....

مثل همه سی و چند سالی که بی تابش آفتاب نگاهت شب هایم را بروز رسانده ام ...

در پسین غم گرفته معبد گم می شوم...

من دور از تو اینجا تنها سایه ی کوتاهی هستم که از چهار سو دیوار های ستبر سنگی احاطه ام کرده اند اما همچنان چشم بر بلندای قامت تویی دارم که بر فراز ایستاده ای....

دستهای مرا بگیر و ببر اون بالا بالا های همیشه آبی و آفتابی....

مرا با هزاره های تنهایی معبد تنها نگذار....

من از هجوم سنگ ها و سایه ها هراس دارم...

من دارم دور از تو آب می شوم اونسان که تمام حوضچه سنگی را فرا می گیرد تموج جانم....اما من باید آرام و بی صدا باشم تا رویای چند هزار ساله اوناهید به هم نخورد....

من باید همچنان روزها و سالها چشم به راه نوازش باران باشم تا بیاید و همه رود رود جاری شاپور را بر عطشناکی جانم بریزد...

من و تو فقط موقعيت بیتوته ای کوتاه بر خساست سایه درختچه داریم که سال هاست بر کناره های شیون رود جا خوش کرده هست....وقت تنگ هست...

گل های صورتی روییده بر دیواره های سنگی قصر چشم براه نوازش تو اند...


تا پا به پای سکوت آرام آب معبد را چرخی می زنیم خورشید اواخر ارديبهشت دارد پیش دیوار های همیشه هستوار معبد خود را پنهان می کند و من تنها به طلوع مدام چشم هایت در جاده های پر پیچ و خم ابوالحیات می اندیشم .


هوای دم گرفته بیست و چندم ارديبهشت و من و تویی که نوشابه های گازدار هم عطش جانمان را فرو نمی نشانند...

امروز الهه باران را از زمینگیری اینهمه شهر گرفته ام تا پسینی غریب را با دلتنگی های او عکس دونفره بگیرم....

من انگار نقش سنگی بهرامم که از دست و پا گیری کوه خودم را به نشیب رود رسانده ام و در صبور چشم هایت دنبال گریز پایی جانم می گردم....

عکس های کاغذی پاره می شوند....

دوربین های دیجیتال را ویروس می گیرد....

بگو کسی بیاید اینجا تندیس دونفره ما را روی عریانی کوه نقش بزند....

کسی که صورت بال های من و تو را بتواند مثل روز اول بپردازد...

کسی که تاج خورشید روی سرمان بگذارد و بگذارد دور از هیاهوی اینهمه و اجاره های سرسام آورش برای خودمان خانه ای سنگی بسازیم که رهن زیستن مان تنها نگاه مشتاق رهگذران باشد...

اوناهید من...اوناهید همیشه بارانی من....

بباران عریانی گیسوانت را بر خاکی تنم تا با عطر فصیح تنت یکی شود شیدایی جانم....

خدا را چه دیده ای شاید روزی خدایی دیگر گونه تر پیدا شود و از گداخته های من و تو هشتمین امشاسبندان زمین را بسازد...

اون روز دیگر چشم بر ناتوانی بشریت نخواهیم دوخت تا فکری برای بی سرو سامانی ما نمايند....

ما بال خواهیم گرفت و همه ی آسمان خدا را به تسخیر در خواهیم آورد...

کاخی برای والرین خواهیم ساخت و در تالار پذیرایی جشنی باشکوه برپا خواهیم کرد....

355:

بچه

يه ستاله تو دسم مميدونم از كجا اومده اما بابام بهم دادَش چون دختلِ خوبي بودم ستالم ده‌تا نگين كولوچو داله پنش تاش مال بابام پنش‌تاشم باسه مامانيم.

تازشم ستاله جونم باهام حلفم مي‌زنه خيلي خوپه ، مي‌دونين تصميم گلفتم بفلستمش پيس مامان و باباش تا اونم شبا توبقلشون خودشو لوس بكنه اونالو بوس بكنه يه عالمه شل بخونه، مميدونم ديگه هل كالي كه دلش خواشت بكنه بخاطل همين شب كه شد ميدم جوجو اصخل آقا ببلتش هوا تو آسمون بده دست مامان و باباش، مِدوني دلم بخواد خودمم بلم هوا همونتولي،ولي نه اينكه مامانم مي‌گه خِلي نازنازيم مي‌تلسم بلهم هوا خدام ازم خوشش بيات انوقت مامانم گليه كنه دلش گلفته بشه، مميدونم شايدم زودي يادش بله جوجه پَل طلاشو، اما خدا كنه يادش بلِ تا زياد غصه نخوله خلاصه كه اين خوب بودن منم مكافاطي شدا، اما از اين به بعد به بابام مي‌گم جايزه بلام خولدني بخله كه بهتله، اينهمه دلخولي هم نداله اوخ اوخ ديگه بايد بلم ستاله‌ها صدام مي‌زنن آخه خودم عجله كلدم ، ستالهلو از پشتبوم دادم دست باباو مامانش، يهو هول شدم افتادم پايين مميدونم خدا خيلي ازم خوشش اومد يا من بي‌احتياطي كلدم خلاصه حالا اينجام همه چي خوبها فقط همش دلم واسه مامانيم و باباجونم تنگ بشه ولي خدا انقده مهلبونه كه ممي‌زاله تند تند غصه بخولم تازه بهم فرموده زودي اين دوليا تموم بشه لاستي خدا بلاي اينكه ماماني زياد غصه نخوله بهش يه ني‌ني داده خوشگل و توپلو تازه به خاطل اينكه من همش يادشون باشم ني ني عين من شده فقط عيبش اينه يه داداشيِ، تازشم مميتونم لوپاشو بتشم اما نازش مي‌كنم هل وقت نصف شب از خواب مي‌پله ميلم مواظبشم و باهاش بازي مي‌كنم تا ماماني بي‌ خواب نشه ولي وقتي نازش مي‌كنم يادم مياد دل خودمم باسه نازي كلدن مامانم تنگ شده يه وقتايي كه ني ني جونو بخل مي‌كنه انقدل دلم مي‌خواد جاي ني ني باشم بخاطل همين هم اين جول وقتا انقدِ نگاشون مي‌كنم كه خدا باسم گليه‌اش مي‌گيره و خودس بخلم مي‌كنه نازم مي‌كنه مميدوني خداييش خداست، به همون مهلبوني تازه بيشتل ازاوني كه مامانيم مي‌فرمود.

الان هم داله صدامي زنه آخه مامانيم تو دلش هوامو كرده بايد بلم تو خواب ماماني جونم كلي حلف دالم بلاش.

خوب ديگه من لفتم اگه كالم داشتين كافيه بهم فكل كنين خداپز
.

.

.


(15/2/2007)

356:

خيلي قشنگ بود و چقدر لطيف ظريف و نازك طبع.

دلم را لرزاند.

شايد صميمي بودن لحنش بود شايد تصور از دست دادن كودكم شايد يك ترس موهوم و شايد قدرت بي بديل قلم شما.

آفرين.


357:

جدي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

358:

من میپرستم، آری من میپرستم...

زیبایی را، عشق را، زندگی، آب، نور، برگ را.

من درخششِ نابِ ذاتِ بشری را میپرستم.
راستی که صداقت چه متاع نایابی شدست این روزها!!باید زیر خروارها آشغال و زباله پی اون گشت! تازه اون هم اگر یافت شود!
میتوان گذشت و تنها در پی دادن بود، میتوان انتظار را به زباله دان واژه ها حواله کرد، میتوان همواره راضی بود و خوشنود و خوشبخت!

359:

دوست دارم دستم را دراز کنم اونقدر دراز که انتهای انگشتانم به اونطرف فرداها برسد با تمام عصبهای دستم طعم جدید زیستن را لمس خواهم کرد .


می دانم می دانم
اگر این اتفاق بیفتد دردهای کهنه یکباره از من دست می شویند و ناخداگاه طنین برهنه ی فریاد از وجود تهی شده ام محو می گردد .


ذهن باند پیچی شده ام با تفکر های ورم کرده اش دیگر به سان بچه های کوچه گرد با سنگ به جانم نمی افتند که این همه پلیدی برای چه؟

360:

در زندگي روزمره مان هميشه دوست داريم ديگران مخاطب ما باشند تا اينكه ما مخاطب اونها.

در روزگار تنهايي و بي همدلي ( همزبون كم نيست ) سعي كنيم صداي ضعيف ديگران را در غوغاي منم كردن ها و خودخواهي ها بشنايشانم.

شايد غريقي كمك مي طلبد و افتاده اي دستي مي خواهد شايد.....

361:

کاش سرم را بردارم
و برای هفته ای در گنجه ای بگذارم و قفل کنم
در تاريکی يک گنجه خالی ...

روی شانه هايم
جای سرم چناری بکارم
و برای هفته ای در سايه اش آرام گيرم ...


362:

جاده
در انبوه امتان
همیشه تنهاست
زیرا که دوستش نمی دارند ...


363:

ای قلب من آرام گیر
این درختان بزرگ خود نیایش اند ...


364:

رهایم کن از سایه های خودم ، پروردگارا ، از ویرانی و سردرگمی روزگارم .

چرا که شب هست و زائر تو نابینا ...

دستم را بگیر ...

رهایم کن از نومیدی ...
با شعلهء خود چراغ بی فروغ اندوهم را لمس کن ....
نیروی خسته ام را بیدار کن ...
مگذار که با شمارش شکست های خود عقب بمانم ...
بگذار جاده در هر قدم ، ترانهء خانه را برایم بخواند ...


چرا که امشب تاریک هست و زائر تو نابینا ...

دستم را بگیر ...


365:

تو ساعتی تو چراغی تو بستری تو سکوتی
چگونه می توانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوه هایت
تو واژه ای تو کلامی تو بوسه ای تو سلامی
چگونه می توانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامه هایت
تو یادگاری تو وسوسه ای تو فرمود و گوی درونی
چگونه می توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه ات
بهانه ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده ای
به سرنوشت رضایت دادم ...


366:

سوزن
صداي جيغيم شبيه نعره مي‌شه و سقف سالن پذيرايي رو سوراخ مي‌كنه،
باعث ميشه چهارتا فحش آبدار بهش ب‌دم و هرچي دق و دلي دارم از همه سرش خالي‌كنم، ولي همچنان بهم چسبيده و ول كنم نيست، هم مي‌ترسم سمتش برم هم دارم از درد مي‌ميرم، چشمام رو مي‌بندم و دستم رو مي‌برم سمتش محكم ‌مي‌كشمش بيرون در حاليكه بين دو تا انگشتام فشارش مي‌دم فرياد زنون چند بار كلمه آشغال رو به زبون مي‌آرم و مي‌رم سمت در و پرتش مي‌كنم كف آشپزخونه، و سريع مي‌رم سمت توالت و شروع مي‌كنم پام رو با آب گرم شستن تا شايد دردش كمتر بشه، بعد هم لنگون لنگون مي‌رم ولو مي‌شم رو كاناپه، نيم ساعت بعد شيرين ترين فرشته زندگيم از خواب بيدار شد و شروع كرد به بُل رفتن پدر سوخته انقدر شيطون و فرض كه حد نداره، مامانم مي‌گه به خودت رفته ، رو مي‌كنم سمتش و با لذت تموم حركت كردنش رو تماشا مي‌كنم نميدونم چرا از نگاه كردنش سير نميشم هرچند اگه آقاجون بود مي‌فرمود خوب مادري ديگه تو دلت براش ضعف نكنه كي بكنه، نگام تا تايشان آشپز خونه همراهش ميره، وسطاي آشپزخونه آروم مي‌شينه و من همچنان نگاش مي‌كنم شايد دو دقيقه نشده بود كه شروع كرد به سرفه كردن عين باد خودم رو رسوندم بهش همينجوري داشت سرفه مي‌كرد و از شدت سرفه صورت ماه و سفيدش شده بود عين لبو قرمز داشتم سكته مي‌كردم اشك ريزون زنگ زدم به شوهرم كه بدو بيا سوگولم داره خفه مي‌شه، و گوشي رو گذاشتم، از صداي جيغ و فرياد من همسايه بغلي اومد پيشم و تا رسونديمش بيمارستان نيم‌ساعت بعدش ديگه از صداي سرفه‌ كردنش خبري نبود، و من مات و مبهوت كف سراميك‌هاي سفيد بيمارستان يخزده نشسته بودم، تنها چيزي كه مي‌شنيدم اين بود كه طفلك يه سوزن ته گرد تو گلوش گير كرده و خفه شده، نتونستن سوزن رو در بيارن ، خدا به مادرش استقامت بده، .

.

.


(پرنده 7/3/87)

367:

قسمت من هر چه باشد
تو خارج از اونی
که هنوز هم
سر دوراهی
باقیمانده ای
هرچند چشمهای من
تمام محبت تو را عاد می کند
و سردی دستهایم
گرمی تو را یاد
اما
با هر چه باداباد
که نمی شود ...

368:

پرنده جان دلم ريش شد چقدر شما بچه كوچولوها را مي كشي.


369:

در چنين مواقعي عقل حكم مي كنه آدم دست بكنه تو حلق بچه و نجاتش بده.نتيجه اخلاقي داستان شما! ببخشيد كه پارازيت انداختم خيلي اعصابم خرد شد.


370:

پرنده مهربون....حالا دیگه نمیتونی به من بگی که داستانام خبیثانه هست چون خودتم بهش مبتلا شدی! این خباثتو دوست دارم......مرسی!

371:

سوزن به صورت اريب تو گلايشان بچه گير كرده بود، طوري كه قسمتي از تيزي سوزن فرو رفته بود تو ديواره نايش و بخاطر خون‌آلود شدن گلايشان بچه و دردي كه مي‌كشيد نمي‌شد سوزن رو از تو گلوش درآورد، بچه‌ها اين جور مواقع خيلي لجوج ميشوند و زياد تقلا مي‌كنند، .

.

.


372:

منظورتون از کلمه ی "فرض"، "فرز" هستش؟ من که نتونستم هضمش کنم!!!
پرنده جان، حسابی رو مخ مخاطب راه رفتی!!! بابا یه چی بنویس به آدم امید بده، تو این دوره و زمونه ی آخرالزمون آدمها خیلی به روحیه احتیاج دارن...

(حالا یکی میخاد به خودم بگه ها!)

373:

گاه نجوای دلم را
با مَرکبِ قلم رهسپار کاغذ می کنم
تا بگویم به همه دردها یکیست وحرفها...
زمزمه هایم جاریست
بر خطوط موازی
دلم می خواهد
واژه های د لتنگ وقهررا
آشتی دهد،
داد وبیداد،فریاد وسکوت،من وما!
بیچاره دلم نمی داند
فاصله دشمن ِدوستی دوخط موازیست
واژه ها هم یکدیگر را بر نمی تابند
کاغذُ را مچاله می کنم
شورش واژه ها در مشتم شنید نی ست
زمزمه هایم را روانه ی د لم می کنم
باز....

تا در سکوت شبانه ،خلوت عاشقانه
با خودش نجوا کنم....
عجب صبری خودش دارد...

374:

جانا سخن از زبان ما مي گايشاني.
بايد اولتيماتوم بديم راه رفتن رايشان اعصاب ممنوعه!

375:

يك داستان عجيب لطفا اون را تا انتها بخوانيد

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد.

مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه فرمود : «ماشين من خراب شده.

آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.

شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد.

صداي كه تا قبل از اون هرگز نشنيده بود .

صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما اونها به ايشان فرمودند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگايشانيم .

چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از اونها تشكر كرد و اونجا را ترك كرد.


چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .


راهبان صومعه بازهم ايشان را به صومعه دعوت كردند ، از ايشان پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند.

اون شب بازهم او اون صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه اون صدا چيست اما راهبان بازهم فرمودند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگايشانيم .

چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد فرمود «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم.

اگر تنها راهي كه من مي توانم جواب اين سوال را بدانم اين هست كه راهب باشم ، من حاضرم .

بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان جواب دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگايشاني چه تعدادي برگ گياه رايشان زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي رايشان زمين را به ما بگايشاني.

وقتي توانستي جواب اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود.

او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد فرمود :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم .

تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232 عدد هست.

و 231,281,219,999,129,382 سنگ رايشان زمين وجود دارد»
راهبان جواب دادند :« تبريك مي گايشانيم .

جواب هاي تو كاملا صحيح هست .

اكنون تو يك راهب هستي .

ما اكنون مي توانيم منبع اون صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد فرمود : «صدا از پشت اون در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود .

مرد فرمود :« ممكن هست كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود .

مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.


راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد.

پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ برنامه داشت.

او بازهم درخواست كليد كرد .


پشت اون در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود برنامه داشت.


و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش برنامه داشت.
در نهايت رئيس راهب ها فرمود:« اين كليد آخرين در هست » .

مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت.

او قفل در را باز كرد.

دستگيره را چرخاند و در را باز كرد .

وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده هست متحير شد.

چيزي كه او ديد واقعا شفرمود انگيز و باور نكردني بود.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.....اما من نمي توانم بگايشانم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .


باور کنید من خودم هم نمی دانم پشت اون در چه بود چون من خودم هم راهب نبودم بهم نفرمودند!!!


376:


پس اونوقت نویسندگی میشه اتفاقات شیرینی که توی تلویزیون نشون میده! من موافق نیستم..بزار خواننده به درو دیوار بخوره حالش جا بیاد!

377:

اي بيچاره خواننده!!!!!!!!!!!!!!!!! ولي باشه بذار حالش جا بياد

378:

اونقدر تنها بودم که در خودم ,خودی را ساختم تا با او ((ما)) شوم...


و این طور شد که ناگهان تمام اطرافم پر شد از تکثیر وحشت آور آدمهایی
که پر از (( ما )) های تنها بودند....
آیا من کپی ناشناخته ای از تنهایی آدمها نیستم؟!...

برای تو که از تنها هم تنهاتری...

379:

پس پیش به سوی کوبانیدن خواننده به در و دیوار و پنجره!

380:

من فعلا در حال و هواي 1984 هستم خودم دارم مي خورم به در و ديوار.


381:

این روزا ادما به ادما دروغ میگن ادما همدیگر رو تنها میزارن
چقدر سخته بودن و نبودن راستی این چه طوریاست وقتی هستی ولی انگاری نیستی!!!!!!
شده گاهی وقتا مثل مرده ها بشی/؟ جالبه این روزا میگذرن خوب یا بد دلت گرفته مثل همیشه ولی چه فرقی میکنه وقتی چیزی برای دلخوشی نیست وقتی حتی فکر سفر کردن هم تو رو یاد خاطراتت میاندازه وقتی هنوزم فکر میکنی وقتی ببینیشی چه طوری میخوای رفتار کنی وقتی کسی نیست وقتی مثل همیشه بغضت تو گلوت سنگینی میکنه و بازم میگذره این دنیای وا نفسای ما...............


382:

اندکی عشق میخواهم
تا ذره ذره ام را دور بریزم
و وقت اشنایی زیر شلاق فراقی که نزدیک هست و خودم میدانستم که جز هیچ نیست
اما یادمان باشد که هیچ گناهی نا بخشودنی نیست حتی اگر پای کامپیوتر چرند بنویسی

383:

اگر هنوز زنده ام پس هنوز به اونجا که باید برسم نرسیده ام
پس کاش توانی داشتم تا گامهای خودم را با شوق رسیدن یکی میکردم
صدای بزم رسید ها بد جور آزارم میدهد!!

384:

یه سال یا دو سال پیش ...


اولین باریه که اززو میکنم کاش همه چی بر میگشت
یا کاش این دوره د.وباره تکرار میشد !

385:


چرا تو و پرنده دوست دارین ملت را به در و دیوار بزنین |؟؟؟؟

386:


ما توی زندگیمون داستان زیاد میشنویم...داستانهای خوبی که با شنیدنش خوابت میگیره و همون وسطش میخوابی چون توش هیچ حرکتی نیست...داستانهایی که تحرک داره خواننده رو با خودش سهیم میکنه تا اونم همراه شخصیتهای داستان به فکر فرو بره...این لذت تفکری که مدتها به دلیل تنبلی ازش گریزونیم رو بهمون پس میده..دقت میکنی و ازون حالت لمیدگی که کتاب به دستت هست خارج میشی توی جاده ی داستان همقدم با ویسنده و همراهانش بدنبال اونها به درو دیوار کوبیده میشی....

این شریک کردن خواننده با داستانه چرا اینطور نباشه؟

387:

ماندن و نرسیدن
تا مقصد دو قدم بیشتر نبود!
ما پرواز کردیم و رسیدیم!
بال گشودیم،بر سرزمینی که آفتاب همیشه پشت ابرها سنگر می گرفت!
دلمان به حال سرگردانی گلهای
آفتاب گردان سوخت.....

388:

طلوع میکند ائینه ازمیان دلم
ببین چه رویش سبزی نشسته بر نفسم
خدابه لطف نگاهش مرا بهاری کرد
ببین چه نغمه شادی نشسته برنفسم

...

389:

فنجان چاي


گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آد م هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از هستادان قديمى خود رفتند.

پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از اونها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از هسترس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند.

هستاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از اونها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.


پس از اون که تمام دانشجايشانان قديمى هستاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، هستاد فرمود: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند.

شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى هست، امّا منشاء مشکلات و هسترس هاى شما هم همين هست.

مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد.

بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن هست کيفيت چايى که در اون هست را از ديد ما پنهان کند.

چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان.

امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد.

زندگى هم مثل همين چاى هست.

کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و ....

در حکم فنجان ها هستند.

مورد مصرف اونها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى هست.

نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي نمايد و نه اون را تغيير مي دهد.

امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده هست لذت نمي بريم.

خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را.

از چايتان لذت ببريد.

خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل هست نيست.

بلکه بدين معنى هست که شما تصميم

گرفته ايد اون سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد.

در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.


390:

شما نجار زندگی خود هستید
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد.


یک روز او با صاحبکار خود موضوع را درمیان گذاشت.


پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن ، حالا او به هستراحت نیاز داشت و

برای پیدا کردن وقت این هستراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته نمايند.


صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند ، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.


سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد ، از او خواست تا به عنوان آخرین کار ، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.


نجار در حالت رودربایستی ، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.


پذیرفتن ساخت این خانه را برخلاف میل باتنی او صورت گرفته بود.


برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی ، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به هستراحت ، کار را تمام کرد.


او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد.


صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به اونجا آمد.


وقت تحویل کلید ، صاحب کار اون را به نجار بازگرداند و فرمود: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار ، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.


در واقع اگر او میدانستکه خودش برنامه هست در این خانه ساکن شود ، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت اون بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت اون بکار می برد.


یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.



این داستان ماست.


ما زندگیمان را میسازیم.

هر روز میگذرد.


گاهی ما کمترین توجهی به اونچه که میسازیم نداریم ، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.


اگر چنین تصوری داشته باشید ، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.

موقعيت ها از دست می روند و گاهی بازسازی اونچه ساخته ایم ، ممکن نیست.


شما نجار زندگی خود هستید و روزها ، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.


یک تخته در اون جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.


مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

...

391:

من همینطور که هستم خوبم!!!
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود...

روزي روزگاري خدا همه حيوونها رو جمع كرد و بهشون فرمود: من امروز ميخوام عيب و ايراداي قيافه هاي شما رو بر طرف كنم.

پس هر كدمتون بياد جلو و ايراد قيافشو بگه.


براي شروع ميمون بهترين انتخاب بود.

ميمون اومد جلو و خدا بهش فرمود:خوب آقا ميمونه تو ميخواي چه شكلي باشي؟

ميمون فرمود: من همينطور كه هستم خوبم.

اصلا مگه كسي به خوشگلي من تو اين دنيا پيدا ميشه؟ قيافه ي من هيچ عيب و ايرادي نداره هركي هم كه بگه من زشتم، چشماش زشت ميبينه.

ولي من دلم به حال اين رفيقم خرس ميسوزه.

اون بد بخت خيلي زشت و كريه المنظره.


خدا به خرس فرمود:خوب آقا خرسه تو فكر ميكني ايراد قيافه ات چيه؟
خرسه فرمود:من؟ وا ...

خاك بر سرم.

من به اين خوشگلي، اصلا دلت مياد؟ ولي همسايه من يه فيله كه خيلي خيلي زشته.

خدايا تو قيافه ي اون رو درست كن و با قيافه من كاري نداشته باش.


خدا رو كرد به فيل و بهش فرمود آقا فيله ميخواي باهات چيكار كنم كه خوشگلتر بشي؟ ميخواي دمت رو بلندتر كنم يا گوشهات رو كوچيكتر كنم؟
فيله فرمود: نه نه نه نه نه....

من به اين خوشگلي مگه چمه؟ اصلا نميخوام عوض شم.

وقتي نهنگ به اين بزرگيه، يا پشه اينقدر كوچيكه چراميخواي قيافه من رو تغيير بدي؟ برو و اونها رو عوض كن.


خدا وقتي كه ديد كه همه از هم ايراد گرفتن ولي خودشون رو خوب و كامل ديدن، اجازه ترخيص همه رو صادر كرد و همه رفتن سر خونه و زندگيهاشون.

چيز هايي كه ميشه از اين قصه ياد گرفت:

1- اينا فقط قصه هست وگرنه به قول شاعر: خداي لم يلد كه ديدني نيست، صداش با اين گوشا شنيدني نيست.

2- ميگن خدا و قتي آدم ها رو آفريد بهشون يه خورجين داد كه بندازن رايشان دوششون.

امت عادت كردند كه عيب هاي خودشون رو بذارن تايشان جيب عقبي و عيب هاي ديگران رو بذارن تايشان جيب جلايشاني.

اينطوري عيب هاي خودشون رو كه اون پشته هيچوقت نمي بينن، ولي عيبهاي ديگران كه جلايشان روشونه رو به دقت ميبينن.

به قول شاعر: نظر به كار مفيدم نمي نمايد كس، هزار ديده نگهبان اشتباه من هست.


3- هميشه امت رو بايد با اون چشمي ببيني كه خودت رو ميبيني.

4- هيچوقت نبايد كسي رو كه شكل ميمونه مسخره كني، چون شايد اون بنده خدا خودش فكر ميكنه كه خوشگل ترين موجود دنياس
5- اعتماد به نفس را از حیوانات بیاموزیم
...

392:

حميد جان اين نوشته ها تاپيك خود را دارند ...
من كاربر نبايد به شما مدير بگايشانم ...


393:

کسیکه از سرنوشت خود شکایت میکند از کوچکی وناچیزی روح خود شکایت کرده هست .


394:

نوك انگشتاي خيسم و به پهناي صورت لك لك گريه كردم، تا آرنج خم ميكنم و صداي بغض دوردستم و فروخورده تف مي كنم سمت ِ سياهي پياده رو، دستهام رو گوشه ميز تكيه ميدم و بي خيال خستگي برگ مچاله شده روزنامه رو پيدا ميكنم، كنار سپيده به زردي نشسته برگه مووج، رد دست خط خودم رو پيدا ميكنم، و از رايشان اريب نوشته خودم، ايستاف كنار سپيدي دلقك گون و مسخره اين صفحه مجازي، به ياد حضرت نو نيمي كه روزگاري خودم بودم، خودم بودن رو در اين كناره هاي بي عابر روزگار به يادم مياره ، به ياد روزگاري كه سرخگون به چِهر مي كشيدمان آينه، لغاتي رو سر هم ميبندم و به بطري خاطرات مي ريزم، تا شايد كشتي شكسته اي، رَسته از اين درياي بي پايان گوشه نشسته اي در حال، ببيند و چكه اي خاطره بچكد از اين زاده در زادروز بهارِ ترد، در خاطرش و دمي درود كوتاهي فرستد، شايد حال ِ خاطرمان، خاطره اي خوش بيافريند فردا را، آه كه نه سيگار هست و نه همدم روزگار درد، كه اين پردرد ِ به چهره خون آلود را مرهمي فرستد، به سخني خرد، لجام گسيخته شد زبان و من اميد نبشتن چند خطم را از دست داده ام، باشد براي فردا، باشد براي بعد كه چند خطي دوباره بنايشانسم از تنگيِ دل.



پا نوشت
.

از دوستان تمنا دارم محل مقتضي تري براي محصولات انحصاري خايشانش طلب كنند.، چرا اينجا؟

395:

سر درش بيشتر شده بود ...

دخترك احمق داشت وراجي ميكرد ...

نصيحت ميكرد ...

همه نصيحتش ميكردم براي اينكه مثل بقيه باشه ...

پوچ ، بي هايشانت و خالي ...


گوش هاش صدا ميداد ...

صداي وز وز مگس ...

صداي بريدن اهن با فرز صداي چكش رايشان ميخ ..

صداي دختر ...

تركيد ...

منفجر شد و همه چيز را با خود نابود كرد ...


396:

شايد روزي با دستي پر بيايم و از خايشانشتن و از دنياي پوچ خود و دوستم برايت بگايشانم ...

شايد امروز بايد بگايشانم ...

0 كاملن خط بزنيد و...

چرت بود )

397:



منظورم ؟/؟
نميدونستم شما علم غيب داريد و منظورم را درك ميكنيد ....؟؟؟
حالا منظور من چي بود ؟؟؟

398:

زندگی مثل رفتن به داخل یه تونل تاریکه.

هر ماشینی که میاد یه نوری میندازه داخل تونل و همین امیدوارت می کنه، ولی کمی که میاد جلوتر، می بینی که نور بالای ماشین داره چشاتو کور می کنه.

در نتیجه باید منتظر باشی تا از تونل بیای بیرون.


399:

واقعا خیلی وقتا بهترین نوشتها نوشته هایی هستن که هیچ وقت تو هیچ وقتی به دست هیچ کس نمیرسه و فقط این قلب تو که ازش خبر داره

400:

يك چيز ميفرمود ...

حرف خودش را ميزد ...

فريادم را نميشنيد ...

اشكهايم را ناديده ميگرفت ...

بازي ام ميداد ...

همه چيز را ساده مي انگاشت ...


اعتماد كردم ...

دل بستم و اشتباه كردم ...

نه زندگي نه خدا و نه معشوقان توانستند مرا از اشتباه كردن باز دارند ...


بايد كاري كرد و..

شايد اينم زگ لعنتي با فدا كردن خود بتواند كاري از پيش ببرد ...


401:

شايد اما فقط شايد
همه چيز ساده هست
تو سخت مي گيري
من سخت مي گيرم
خودمون سختش مي كنيم
باور كن

402:

ساده بگيرم ؟/؟ چي را ؟؟؟ زندگيم را ؟/؟
چند شب نيومدم تا رسيدم خونه خوابيدم تا صبح صبح رفتم سر كار برگشتم و خوابيدم تا فرار كنم ..

خواب خوبه اما روزا چيكار كنم ...

اگر شبا فكر نكنم روزا ذهنم را مشغول ميكنه ...


403:

يه وقتي همه اش در حال فرار بودم
كلا فه ام كرده بود زدم به سيم آخر نمي دونم درست چقدر اما ساعتها نشستم و بهش فكر كردم تا آروم شدم از فرار كردن بهتر بود
شايد نبايد فرار كني شايد بهتره مثل يه مرد باهاش موجه بشي نمي دونم شايد

404:

فرموده بود ...

نصيحتم كرد ...

از خوبي ها فرموديم ...

شبها پيش هم بوديم ...

دنيا را زيباتر ديديم ...

در اخر كار خسته و خيس از عرق از رختوخواب خاكي برخواستم و جز كوها هاي سر به فلك كشيده دهشتناك چيزي نديدم ...

نه درختي نه جانوري و..

و نه اميدي ...

همه خواب بود ...

ان رايشاناي زيبا و سراسر احساس خواب بود ...


405:

خاكستر سيگارم را ميتكانم ...

گيج هستم ...

و خواب الود ...

فندكم جا خوش كرده ان گوشه ميز رمقي ندارم براي كشيدنش به سايشان خود ...

سخت هست ...

نيست ...

براي راحت شدن سيگار روشن كردن ...

پيراهنم را در مي اورم و به اتش ميكشم با همان سيگار نميه روشن ...

پيراهن بر رايشان ميز ميسوزد و من سيگارم را با اتشش روشن ميكنم ...


406:

اون هم رفت وو..

مثل همه قبلي ها و بعدي ها ...

رفت و مرا در سا يه اش تنها گذاشت تا صورت كريهم و افكار زشتم را كسي نبيند .وو.


رفت و مرا شكست براي اولين بار شكستم ...


407:

مردن درد داره ؟؟؟هميشه برام سوال بود ...

درد نداشت شايد براي اينكه نامت ...شايدم جدا درد نداره ...

زندگي داره سخت ميگره مثل معلم بد خلقي كه خون شاگرداش را تو شيشه ميكنه ...


408:

كاش همه چي همون قدر كه اون اول به نظر مي رسه راحت بود
شروع كردن خيلي آسونه
اما تموم كردن...
هميشه شروع كردم به تموم كردن و هميشه شروعم قشنگ و منطقي و درست بود
اما هيچوقت نشد كه تموم بشه

409:

تمام انسانها ...

همه ي موجودات زنده ...

دوره ام كردند و فرياد زدند اشوبگر اشوبگر /.// كمر بر قتلم بستند ...

فرمودند بي دين ...

بي خدا كافر نجس ...

دوره ام كردند ..

كسي فريادم را نشنيد ...

شلاقم زدند...

دوستم را بر بالاي صليب بردند ...

ديگري را در معبدش همراهش كشت ...

براي دين به نام دين براي ازادي بشريت ...

اما هنوز در بنديم ...

در بند خرافات ...

دربند و اسير و..

مانند گذشته ...

مانند هميشه ...


410:

شب هاي تكراري ...

نقابهاي يكسان ...

انسانهاي دور از انسانيت ...

ازارم ميدهند ...ببخشيد براي نفرتم از همه تان ...

دوستتان ندارم چون قلبم را چند صد سال پيش همان وقتي كه خدا مرد ...

در اورده ميان سنگ بزگي نهادم و به دست سيزيف دادم تا ان را هر روز بر بلنداي كوهي ببرد ...


411:

خودکارم اینجا کار نمی کنه
متعلق به این عصر بی خود دیجیتال نیست
وگرنه برای همه ی شما به رسم اقا معلم های خودمون یه صد افرین می ذاشتم
خیلی خوب بود
حیف که خودکار قرمزم اینجا کارایی نداره
چه بده که ما باید الک هامونو بیاویزیم
عصر ما خودکار بیکی ها هم به سر اومد
موفق باشید شما دیجیتالی ها

412:

نه از خودم متنفر نيستم ...

از انهايي كه دوره ام كرده اند و براي يكبار خوساتم دوستشان داشته باشم ...

اما همه تو خالي و پوچ بودند ...

ديدم شكستنشان را ...

ديدم انجا هيچ نبود جز نيرنگ ، دروغ نفرت و نقاب ...

نقابي ابي كه از تو زرد بود ...

نه عشقش عشق بود نه هوسش هوس ...

روزي نه چندان دور همه ي شما را ميبوسم و كنار ميگذارم ...


413:

تنها جان با من تماس بگیر تا شماره ی دوستمو بدم

414:

انقدر خوب مي نايشانسيد كه من احساس كوچكي مي كنم
و غصه دار مي شم از اينكه بي دليل گمان مي كردم من هم مي تونم

415:

حماقت زن و مردي از رايشان شهوت ...

بودن و عشق ورزيدنشان به يكديگر روزي را ساخت براي تولدم ...

شومي و نحسي گريبانگبرم شد و حال تنهاتر از هميشه دور از اناني كه دوستشان دارم به 17 فكر ميكنم...


416:

تو هم بنویس تا اگه می شه من نظرمو درباره ی نوشته هات بدم.
شاید از اینها بهتر ینویسی
درباره ی نوشته های شخصی خود ما نمی تونیم نظر بدیم
من هم معتقدم که همه از من قوی ترن اما کسانی هم هستن که بهم فرمودن که نوشته هام قویه
این باعث امیدواریه منه
تو هم بذار تا بگیم قویه یا نه
ممنون

417:

به 17؟
تنها جان چرا به 17؟
و اما من...
به قول تو و اما هیچ
مرا کشتم در ان جایی که هیچم بود این دنیا

418:



17 مرداد روز شور بختي و سياه بختي ...


419:

سلام من ..می شود من هم خط خطی کنم؟!
صدای خاک هست که وحشیانه بر جسم بی جان پدر حمله ور می شود.
کمی آهسته تر!......آی ...با تو هستم....تو که خروار ها خاک بر پدرم حواله می کنی و برایت پولی می شود تا به جیب بزنی!.این پدر من هست می فهمی!.اخر این هم شد شغل؟..چه می گویم؟....پدر مرده و من به شغل این گور کن پیله کرده ام....چه ذهنی دارد این موجود دو پا!
همه می گریندوو این همه را می شناسم که تا ساعاتی قبل که پدر هنوز جان داشت و این بالا بود .........این همه همان هایی بودند که پدر را زمین زدند و برای من و او که پدر دیگر دوستش نداشت چه دندان هایی که گرد و تیز نکرده بودند! چه دل سنگی دارد این موجود دو پا!
همه فرمودند..آخرین غم زندگی ات باشد..........آخر این هم شد حرف! همه تاسف خوردند ار تاخیر مراسم ازدواج که مرگ پدر علتش بود.گرچه امروز تقدیرم را عاشقانه می ستایم و با دلی اندوهناک و گریان از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم.

چه خوب شد که اون مراسم لعنتی فراموش شد و اصلا مهم نیست که قلب من شکست یا قلب او.....فقط اشک را خواهانم!
پدر! تو که رفتی....یاد خاطرات تلخ گذشته افتادم...

راستی چرا همیه خاطراتمان مثل زهر مار هست؟
چرا از یادآوریشان دلم بیشتر از گذشته می شکند.چرا؟
چه قدر گل در کنار این حفره که قبر توست جمع شده .این گل ها نمی دانند وقتی پدر زنده بود گاهی به یک شاخه گل هم رحم نمی کرد و شکنجه اش می داد
چه قدر دعا می خواند این مردی که پشت بلند گو جا خوش کرده اون هم به عربی....چرا خفه نمی شود...نمی فهمم چه می گوید...نمی دانم شاید هم بفهمم اما ذهنم یاری نمی دهد هنوز درگیر شغل اون مرد گورکنم.
کم کم اشک تمساح های این هیولاها خشک می شود و می روند پی کارشان
من از چشمان وهم آلودشان می ترسم
بی اونکه خود بدانم به درختی بزرگ پناه می برم...
کاش این عناصر بی جان جان داشتند..اکنون دلم می خواست شاخ های این درخت تبدیل به دو دست مهربان می شد
فقط دو دست.من به دو دست احتیاج داشتم تا در آغوشش احساس امنیت کنم...ارام شوم
مگر نمی گویند خاک ادم را سرد می کند.پس چرا من داغم...تب دارم
مرگ پدر مرا از تو دور کرد.شاید روزی دوباره به دیدنت بیایم...برایم دعا نخوان...بگذار صدای آواز پرندگانت را بشنوم
شاید بخواهی و بشود.


420:

همه ي اين زندگي پوچ شبانه ام را بخشيدم به گداي سر كوچه ...

هماني كه بالاتر از پاتوق هميشگيمان بود ...

يكي فرمود داري فرهنگ تكدي گري را رواج ميدهي ...

فرمودم تكدي گري هم شغل ماست ..

به گونه اي ديگر و محترمانه تر ...

تاريكي ام را به مردي كه سالها در نور سير ميكرد و ميخواست بداند تاريكي چيست دادم ...

جسمم را قلبم را و مغزم را به كودكان معلول دادم تا روزي بيايند كاري كنند ....( همه را خط بزنيد ارزش مطالعهندارد 9

421:

داشتم از گرسنگی بالا می آوردم.معده ام هم مثل ذهنم خالی شده بود و پوچ
نمی دونم دقیقا چند ساعت شده بود که روی صندلی ایستگاه نشسته ام و چند تا اتوبوس قراضه ریپ زنان آمد و رفت می نمايند.
خانمی با بچه زشتی به بغل که بوی گندی رو نوش جانم کرد نشست کنارم..این همه جا..خانم چرا اینجا نشستی؟ مدام به بچه ش فحش می داد اونم چه فحش هایی..با خودم فرمودم شانس اوردم من از این فحشا نخوردم گر چه فرقی هم نمی کرد .شاید گاهی چند ساعت فحش خوردن بهتر از این حقارت بیست و چند ساله باشه
گاهی لازم دارم حقیرتر شم و در عمق خودم فرو روم...آهای من دارم غرق می شم..ولی کمک نمی خوام..شما مشغول باشید!
این موبایل هم که دائم زنگ می زد..حوصله خاموش کردنش رو هم نداشتم...فایده ای هم نداشت...شارژش داشت آخرین نفس ها شو می کشید ..گذاشتم تا خودش خفه شه.
در فکر این بودم که آخرین غذایی که خوردم کی بوده و چرا انقدر گشنه ام..که خانم بچه به بغل برق از سرم پروند..هوی!دختره.****.چه مرگته! زل زدی به من با اون چشات!
حال دهن به دهن شدن با این یکی رو که اصلا نداشتم برای همین بلند شدم و در دلم ازش تشکر کردم که باعث شد از این ایستگاه پردود و کثیف نقل مکان کنم به.

به کجا؟ همه جای این شهر هم دود دارد هم کثافت!
بالاخره مغزم یه تکونی خورد و فهمیدم در کجای این خراب شده به سر می برم..حوالی تجریش...چه خاطراتی که از این میدون تجریش در دوران دبیرستان نداشتیم!
ولی هیچ کدوم یادم نمی آد.فقط همه جا برام آشنا بود.
گاهی فکر میکنم خدا بعضی مواقع مثل اون فیلمه که توش جیم کری بود اسمشم رو هم به یاد ندارم.........

حافظه هایمان را پاک می کند
علتش را نمی دانم! شاید مثل بقیه کارهایش می خواهد بزرگی اش را به رخمان بکشد......داشتم همچنان قدم می زدم که دیدم به به! لواشک تنها عشق زندگی ام که در تمام دوران کودکی و نوجوانی و الان عاشقانه دوستش داشته ام و هرگز فراموشش نمی کنم...مثل همیشه چشمک می زدند.
رفتم جلو وبه فروشنده سلام کردم و او هم..چه سلام معنا داری انگار می خواست چیزی بپرسد یا منتظر بود من بپرسم
لواشک را مثل همیشه با لذت خوردم
آی...چه کیفی داشت....معده ام سوراخ شد.مطمئنم...یادم هست وقتی زخم معده هم خوب پدر م را در آورده بود
ولی این لواشک با معرفت تر از این هست که دوباره در این معده داغون خونریزی به راه بیاندازد
از جلوی کوچه ای که به امامزاده صالح ختم می شدو یادم هست قبلا همیشه از در پشتی اش می رفتم هم عبور کردم ولی دیگر نمی خواستم بروم احتمالا اون صفحه سپیدی که وقتیدر ضمیرم سپید بوده و برنامه بوده سیاه شود ...از کار افتاده مثل صفحه کلاج اون پراید لعنتی که..._(چرا همی چیز یک قصه ای با خود به همراه دارد)
پسرکی رد شد و قراونی کوچک را به من داد و فرمود نذر امام حسین!
نمی خواستم بگیرم .چون سال ها بود که از آخرین نذر بی جوابم می گذشت و از این کلمه بیزار بودم...
ولی انقدر التماس کرد که مجبور شدم و راهم را کشیدم و رفتم
که یک دفعه صدای پسرک بلند شد.اوی!دختره**** ..پولشو بده بینیم! فرمودم مگه پولیه؟ فرمود: نه پس برای ارواح ننه ات دادم....کیف پولم رو باز کردم پول شهریه دانشگاه بود که برنامه بود هفته پیش ثبت نام کنم...نقد نداشتم...فرمودم ندارم الان..فرمود:غلط کردی
هیچ وقت تا این حد در برابر یک بچه پر روی بی خاصیت انقدر زبانم قفل نشده بود قراونش را در لبه جوی اب کنار خیابان گذاشتم و بی هیچ کلامی رفتم.
بهتر!..نذر می خواهم چه کار؟
بوی مرغ و ماهی کم کم داشت حالم را جا می اورد
یادم آمد...یک روز مادربزرگ مهمانی داشت و با یکی از پسر خاله ها یا دختر ها نمی دانم آمدیم و مرغ و ماهی و سبزی واز همه مهمتر ترشی خریدیم
از کنار اون شکلات فروشی هم رد شدم دلم می خواست بایستم و مارک شکلات های ویترین را بخوانم..
آهان همون پاستیل کرمی ها که بابا همیشه برایم می آورد و مامان برای اینکه لج بابا رو در آره می فرمود:
تو آخر هیچی دندون تو دهن این بچه نمی ذاری!
ولی راست می فرمود....همیشه دندون درد داشتم...همیشه یه جاییم درد می کرد....ولی اونا فقط دندون دردمو می فهمیدن
چه ابله بودند! چه ابله بودم!
الان که تمام وجودم درد می کنه دیگه حتی دندون دردم هم به درد کسی نمی خوره......
چه ذهن غمگیینی..چه قدر ناله!
یادمه یک بار داشتم برای اولین بار سپس سال ها خودخوری با یکی از دوستام درد دل می کردم..که وسط حرفام پا شد خندید فرمود:چه قدر ناله ای تو .امشب که میای؟ اگه بیای حتما حالت خوب می شه..من هم می رفتم
پشیمان...نمی دانم هستم یا که نه....نه نیستم............چرا باشم
قدم زدن همچنان ادامه داشت که صدای کلفت مردانه ای صدام زد:
........! ......!برگشتم
همکلاسی ام بود....چه هیکلی به هم زده بود! از لاغری خود خجالت کشیدم.آی معده ام بیشتر سوخت .........احتمالا لز هیجان دیدن یک دوستی که بسیار بی موقع دیدمش بود
قیافه ام که خیلی نزار بود چشمانم هم قرمز و تابلو!
فرمود: کجایی دختر! نیستی دیگه نمی آی دانشکده؟
( می دونم که می دونست 2 ترمه مشروط شدم) پس چرا می پرسی پسره بی شعور!
فرمودم : ترم پیش مرخصی گرفتم
_آره می دونم ! خبری بوده مثل اینکه به سلامتی
=به قیافم می آد خبری باشه
خندید از اون خنده هایی که آدم می خواد بزنه تو دهن طرف که ......بمیره!
معذرت خواهی کردم و فرمودم اینجا کار دارم باید برم و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم راهمو کشیدم و رفتم
پاییز بود...........بارون می آمد.اینم عشق بود....باران!
یاذ آب بازی بچگی ها بخیر!.....

چه خوب که خدا این ها رو پاک نکرده ..چرا؟ گذاشتی برای دل خوشی بمونن نه!؟
به یک ایستگاه دیگه رسیدم..ملت از ترس بارون هم چپیده بودند تا زیر یک سقف باشن و مبادا خیس بشن
من زیر آسمون خدا وایسادم تا شاید کمی خیس بشم
اتوبوس آمد.خیلی وقت بود سوار اتوبوس نشده بودم
باید به کی بلیط می دادم؟ از کجا می خریدم؟ این بی آر تی که میگن چیه؟ فقط می دونستم بلیط نشانه شخصیت شماست!
سرمو انداختم پایین و رفتم تو.که دوباره یکی داد زد و فرمود..اهوی دختره***** مگه کوری..صف به این درازی رو نمی بینی؟
در راه داشتم به این شعر فروغ فکر می کردم:
در اتاقی که به اندازه یک تنهایی ست
دل من
که به اندازه یک عشق هست
به بهانه ساده خوشبختی خود می نگرد......چه باران قشنگی! حیف که نه خیس شدم و نه چتر داشتم که خیس نشم....خوابم می آد!

422:

حتي از نوشتن و خط زدن هم مي ترسم
مي ترسم كسي از پشت اون خطوط كج و معوج كه وحشيانه رايشان نوشته هاي معصومم كشيدم دلنوشته هاي منو بخونه
آخه نمي دوني وقتي مي نايشانسم چقدر صادق تر و بچه تر از هميشه ام
انگار هر چقدر كه زور بزني نمي توني قلم را وادار كني كه به اون كاغذ سفيد وحشت زده دروغ بگه
حتي اونم از تحمل بار نوشته هاي من وحشت مي كنه
مي دوني كه چقدر تلخه
واقعيت را مي گم
كي تحملش را داره كه اون كاغذ بيچاره داشته باشه
حالا فهميدي چرا از نوشتن مي ترسم
حتي براي خودم
كاش مي تونستم مثل بعضي از شما انقدر مبهم بنايشانسم كه كسي چيزي از اصل نفهمه و هر كس هر چي دلش مي خواد برداشت كنه و منم حرف دلم را زده باشم
يه بار سعي كردم اما خيلي افتضاح شد
اگه بدوني چقدر دلم مي خواست مي تونستم بنايشانسم
حداقل براي خودم

423:

در را که کوبیدم و رفتم دلم برایت تنگ شد
تو که اون پشت بودی!خسته نشدی!از مشت هایی که در را می زد و تو را می خواند
دستم را بستم و به حماقت همیشگی ام خندیدم
حماقت هم خوب چیزی ست..گاهی خنده بر لب می آورد
دستم درد می کند آخر...چه قدر بی رحمی تو بشر!
شاید اسمت را از یاد برده ای..من را که می دانم فراموش کرده ای
هر کس که در خانه تان را می زند.......

همیشه انقدر علف زیر پایش سبز می شود؟

پس چرا من جز چند خار و چوب خشک چیزی این پشت ندیده ام
می دانم خانه بودی..از بالای دیوار نگاهی به خانه تان انداختم
همه چراغ ها خاموش بود و قفل بزرگی به درورودی تان بود
می دانم تو خود را حبس کرده ای..تا من را دیوانه کنی
می دانم..........اما مگر من هنوز هستم!که انقدر به خود زحمت می دهی عزیز!
من هم مثل خودت...من و تو به اندازه یک کهکشان راه شیری بی سیاره از هم دوریم ..ماه و خورشیدش مال تو من فقط یک لیوان شیر می خواهم..اگر خواستی اون هم مال تو
اینجا چه قدر تاریک هست..این کلید چراغ کجاست؟
مگر اینجا هم خاموشی فراخوان شده؟
چرا تو نیستی ......این همه عکس روی در و دیوار جا خوش کرده...تو نیستی!
چرا همه جا پارچه سفید هست...
می ترسم..........ار آخرین باری که مرده بودی فقط چند سال می گذرد...پس چرا زنده ای؟....چرا در اون قاب عکس خالی بالای شومینه ایستاده ای و لبخند می زنی؟
دوستت داشتم.......اونقدر که این قاب عکس لعنتی را در این شومینه بی هیزم می سوزانمم...تو هم بسوز...سوختن درد هست...حیف که نمی فهمی!
خدای من...

پس چرا دل خودم آتش گرفت

نه ..نه ..تو نمی سوزی
فرمودم که قاب لعنتی خالی بود ..تو رفته ای..به سلامت!
در را که بستم ..دیگر کسی اون را برایم نکوبید
باز هم دلم برایت تنگ هست

424:

شاید وقتی دیگر که این را می نویسم..تو بودی و هزار راه نرفته ام ابیهوده طی نمی شد
شاید اون لحظه که برایم رقم خورد و من خواب بودم..هراسان از دوری تو..پلکم پاره می شد و به آسمان خیره می گشتم!
شاید وقتی دیگر بیاید و ...من را اینگونه نبینی..مرا نشنوی..من مشام تو را می آزارم؟..که همراه محتویات بزاق تلخت به گوشه ای پرتاب شدم!
من مرزعدم و زیبایی ات را سال هاست که گم کرده ام..این را که دیگر خوب یادت هست...!
من را ببخش..که تو را می پرستیدم و تو خود عبد دیگری بودی
بت با شکوه من اسیر خدای دیگری گشته بود و من چه ساده لوح بودم که هر روز برایت طلا می آوردم
تو ارزش طواف را هم نداشتی..

من را رها کردی بین اون دو کوه سست

طواف ناتمام دلت هنوز بر دلم مانده...
کینه ای ندارم جز خوشبختی ات
رستگار و پایدار باقی بمان تا دنیایی دیگر
راهمان از هم جداست...اگر بودی ! به بیراهه من خوش آمدی
راه من به هر ناکجا آبادی به راه هست......تو چه می اندیشی!

425:

تمام روزهايم را و تمام رمانم را تقسيم كردم مابين لحظات تاريكم تا نتوانم بينديشم تا نتوانم زندگي تاريك انسانهاي پوچ و قدرت طلب را ببينم ، ادمي عاشق قدرت هست حتي اسما و اين نميگذارد يكپارچه باشيم ...


دستانم ميلرزد و خداي ان ور كمي دورتر از شاهرگ هايم نشسته به نظاره و اشك هايش را ميبينم ...


426:

تمامش كنيد ...

اين حرفها و سخنان بيهوده جنگها و جدل ها را ...


كه چه براي چه ؟بودن و زيستن با انسانهايي كه دوستشان نداريم ...

خسته ام خسته

427:

بوی رنگ سفید می آید...برنامه هست فردا خانه پاک باشد و زیبا همچون برف زمستانی
همه جا سفید ...و باز کودک افسرده درون من به سراغم می آید و مرا به خانه ای می برد که اون هم بوی رنگ سفید می دهد .

اما این بار خانه سیاه بود و زشت..دیوار سفیدی که هنوز سفیدی اش طروت داشت و بوی نم می داد

پژواک صداها...فریادها را منعکس می کرد به قلب افسرده ای که هنوز کودک بود و به درون من پا نگذاشته بود
هنوز می خندید بی اونکه دلیلی برای قهقه های کودکانه اش داشته باشد.هنوز........
اکنون سال هاست که این کودک من بزرگ شده و در قالب من به زندگی کسالت بار و بی معنی اش ادامه می دهد و باز هم هر بار که بوی رنگ سفید می آید بیدار می شود و به صدای ضبط شده پژواک دیوار مرطوب گوش می دهد .

ولی این بار بی تفاوت و سرد همچون انسان سالخورده ای که آرزوهایش را گم کرده هست

428:

با دستان خونين و لرزانم همه وجودم را ،به اودادم كه هنوز ميتپيد ...

ميخواست عشقم را به او ثابت كنم و بهتر از اين تكه گوشت سرخ رنگ چيزي نيافتم ..

سينه ام را شكافتم و قلبم را بيرون اوردم ، داغ داغ بود ، وقتي ان را به او نشان دادم تصايشانر خود را در ان ديد ، تصايشانرش بر قلبم حك شده بود ...


429:

اگه نگم تو دلم عقده مي شه
چقدر عاشقي اين روزها

430:

همه فرمودند عينك تيره ي بدبيني را از چشم بردار ، فرمودم به چشم و حال عاشقم اما تفاوتي در اين عشق و در ان نفرت نيست ...

هر دو يكيست با يك احساس عذاب ...


راستي عشق با دوست داشتن فرق داره ، عاشق نيستم اما دوسش دارم و ...


431:

عشق و عذاب كه بدجوري گره خورده بهم
دوست داشتن برتر از عشقه؟
من كه هيچوقت نمي فهمم شريعتي چرا اين جمله رو فرموده

432:



اينجا جاي ان بحثا نيست ...


نوشته هاي خط خطي بزار نه بحث و فرمودمان ....

دنيا ديروز به ديدنم امد ، فرمود خسته شده از ادم ، فرمود هر روز به زندگي لعنت ميفرستد...

امروز صبح دريا امد ، او هم از دست ادم گله داشت ...به خاطر كثيفي به خاطر هستفاده نامطلوب ..

( چي دارم ميگم )

433:

دلم ميخواد بازايشان سفيد و لطيفش را به دندون بگيرم و گاز محكمي بگيرم تا مزه ي خونش را حس كنم و ببينم و بفهمم من تو اون خون هستم ؟ ميخوام بدونم خنده هاش دروغيه يا راسته ؟
از همتون نفرت دارم ..ميخوام با دندونام گوشت تنت را تكه تكه كنم

434:

بايد مدير مي شدي
حقت را خوردن

435:

خدا ان بالا ايستاده و با حقارت به من مينگرد ، او ان گوشه بازيم ميدهد و من سرگزدان ميان خدا و او ميچرخم ...

كجاييد ؟

436:

خدا و او؟
تو مني يا من توام
حرفهاي مرا كدام دزد چابكي تايشان قلم تو جا داد؟

437:

هموني كه خيلي وقته ادما يادش رفته ، محبت از يادش رفته و دلشكستن شده كارش ...


438:

كاش مي شد من پيداش كنم
كاش مي شد اونقدر پيداش كنم كه به تو هم نشونش بدم
كاش مي شد به خودم ثابت كنم بي رحم نيست
بي رحم ..
مكافات بزرگي بخاطر اين كلمه پرداختم امروز

439:

عادت داري به همه بگي بي رحم حتي اگر بخواهند كمكت كنند ...


مثل همه ي انهايي كه بيرون اين در ايستاده اند و زندگي ميكنند ...


440:

منتظر همين بودم
چون اين مدت عجيب اين كلمه رو هستفاده كردم انگار تو بايگاني ذهنم همين يكي مونده
از يه آدم گنگ كه حتي ديگه نمي تونه بنايشانسه چه انتظاري مي شه داشت

441:

حوصلت را ندارم

442:

dava nakonin baba!

443:

دعوا نكرديم بابا
يك نفر حوصله يك نفر ديگه رو نداره
اين دعواست؟!

444:

دعوا نكرديم بابا
يك نفر حوصله يك نفر ديگه رو نداره
اين دعواست؟!

445:

خواستم به دريا بروم با دريا و از كوه جدا شودم ، توان جدايي از كوه را نداشتم ، دريا ارام هست و گاهي خشمگين ميتازد ،‌

446:

بدان که تنها تو مي تواني...



امشب از آسمان ديده ام پولک هاي اشک به وسعت درياچه ي عشق مي بارند.



امشب نگاه باراني مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد.



امشب نذر اقاقي ها که هر شب دستان گرم و صميمي تو را انتظار مي کشند ادا نشد.



امشب خواب گلدان شمعداني خانه به آمدنت تعبير نشد.



امشب دل بي برنامه من به صداي گام هاي هستوارت آرام نگرفت.بي بهانه قلبم را شکستي.



از من بريدي و به افق هاي دور دست کوچ کردي.و نيستي ببيني که ديگر ستاره ها کوچه را به يمن حضور عاشقانه ات چراغاني نمي نمايند و نمي داني چقدر من در کوچه ي بي ستاره غريبم.



تو رفتي و آبشار اشک هايم که بي تابانه از بستر چشم جاري مي شدند را نديدي ونمي داني که من هر شب با هق هق گريه هايم دوريت را شکوه مي نمايم.



تو رفتي و من از پشت حصار سنگين جدايي ها دستان تمنايم را به سايشانت دراز مي نمايم تا شايد سر انگشتان اهورايي ات دستان نياز آلودم را لحظه اي لمس کند و وجود طلايي ات را دوباره در آغوش گيرند.



تو رفتي و من در دل دالان هاي تنگ وقت به ياد همه ي ثانيه هاي سبزي که داشتيم عاشقانه اشک ريختم.



مي دانم زير باران اشک هايم تنها تو مي تواني چتراحساست را باز کني و قلب شکسته ام را به تپش واداري و تنها تو مي تواني مرهم زخم هاي کهنه ي دلم باشي.



چهار ديوار ذهنم آشفته از حصار جدايي هاست و مي دانم تنها تو مي تواني اين حصار را از ميان برداري و درياي پريشان ذهنم را به آرامش برساني.



تنها تو مي تواني نگاه باراني باغچه را به آبي ترين احساس روشن آسمان منور کني و تو مي تواني آواز حبس شده در گلايشان فاخته ها را به ترانه ي دل تنگي گل ها پيوند بزني.



بدان که هميشه عاشقانه ترين نگاهم را براي تو کنارگذاشته ام و شادمانه ترين لحظه هايم را با حضور زيبايي تو به دست وحشي دريا مي سپارم .



بيا که من به تو و يک آسمان نگاهت با تمام ستارهايش محتاجم.


447:

شب هست و می خواهم همه بخوابند...جز خودم.

شاید این بار صدایم به گوش های کورت رسید

448:

جمعه بود و هوا داغ و همه منتظر پدر ، نيامد ان پدري كه نديديمش ،‌هيچكداممان او را نديدم ،‌مادر ميفرمود اپدر يك جمعه مي ايد قول داده ، وقتي امد برياتنان كادو خواهد اورد شكلات هاي رنگارنگ ...
اما پدر نيامد ...

يكبرا شنيدم اومرده ، جايي ديگر هم شنيدم او ما را به حال خود رها كرده و حال كه فكر ميكنم با خود ميگايشانم نكند شايد پدري وجد ندارد بريا نجاتمان از اين وضع ...


449:

بي شك ، بي تو خواهد ماند ـ در هواي آرزايشان تو را داشتن .

كسي را كه تو مي خواهي

ـ بي شك رهايت خواهد كرد ـ در فضايي ، غمناك ، غمناك ، غمناك

هيچ كس را ، هيچ كس را ديگر نمي خواهم .

نه دوست داشتنت را و نه .

.

.

دوستت داشتن را .

چون هميشه تنها خواهم ماند .

از هميشه تنهاتر ..

غروب خواهد شد و در قلبم ، آرزايشاني فرو خواهد ريخت .

بي چشم هاي تو ، اينجا چيزي كم دارد ،

مثل آسمان بي خورشيد ، بي ستاره ، بي ابر .

كسي اگر بپرسد ؛

پاسخم فرار خواهد بود

گريز از همه ي سؤال هاي بي جواب

گريز از همه ي لحظه هاي زندگي و .

.

.

گريز از تو .

.

.

گريز از نگاه تو .

.

.

گريز از دست هاي سرد تو .

450:

سلام.دوست جون
می دانی!من هم عاشق این*....* هستم
هر نقطه اش می ارزد به ده ها خط کج و غیر قابل فهم
وقتی احساست را..احساس پاک و ناب خودت را..از ته ته اون دل مدفون روی این ورق سفید می کشی...این *..* لذتی دارد که نپرس
*...* یعنی دیگر نمی دانم چه بگویم
*...*خالی شده ام از احساس
پر شده ام
*...* دارم به مرز ترکیدن و پاشیدن به در و دیوار می رسم...
وای که لذتی اون باریکه نور با صدایی که فقط لب می زند و آرام می خندد..حتی شب ها لالایی هم برایت می خواند...لذت را به لنگ انداختن وا می دارد
باور کن ای لذت...!
باور کن ای همه هوس های فرونشانده و بیدار شده ...!
...من هم اسم یکی از دوستان پر نورم را می شود بنویسم در بین هزاران نقطه شیرین و دوست داشتنی
.......َa i mable........................

451:

آرزو ها را در پشت دیوار ناباوری جا گذاشتم و آخرین نگاهم را به چشمانش انداختم که معصومانه مرا مینگریست .
قطره اشکی آرام بروی گونه ام لغزید ، موقعيتی نبود اگر درنگ میکردم باز هم اسیر جاذبه اش میشدم
نهیبی بر خود زدم و نگاه آخر را بی تفاوت از رویش برکشیدم
اکنون سالهاست که میگذرد و من در دریای حقیقت غرق گشته ام تنها نمیتوانم به یاد بیاورم که برای چه زنده هستم.


452:

شبحی چند شب هست آفت جانم شده هست اول نام کسی ورد زبانم شده هست در من انگار کسی در پی انکار من هست یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من هست یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش آه ای خواب گران , سنگ سبک بار شده بر سر روح من افتاده و آواره شده رعشه ای چند شب هست آفت جانم شده هست اول اسم کسی ورد زبانم شده هست در من انگار کسی در پی انکار من هست
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم یادمان باشد سر سجاده عشق جز برای دل محبوب دعایی نکنیم یادمان باشد ازامروزخطایی نکنیم.گرچه درخود شکستیم صدایی نکنيم
نگاه که غرور کسي را له مي نمايي، اونگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ايشانران مي نمايي، اونگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي نمايي، اونگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، اونگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنايشان، اونگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم،دستانت را بسايشان کدام آسمان دراز مي نمايي تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟.

بسايشان کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارداند .


453:

دوست عزیزی که مرا زخم خورده می پنداری!
بیا امشب بر سر و رویت خون بپاشم تا لخته شوند و آماده مرگ
می دانی! دوست داشتم شب های کودکی ام را با آواز زنی به صبح برسانم که فریاد نمی کند هر اونچه مرا می ترساند..می لرزاند....

دیدی وقتی این بچه ها از ترس می لرزند..دندان هایشان را به هم می فشارند تا پوسیده شود قلبشان تند تند می زند...اما هیچ کس نمی فهمد..هیچ کس نمی فهمد بچه ها در تنهایی به چه می اندیشند..

از مرد کودکی هم چیزی نمی گویم ..چرا که من همه را دوست دارم..همه را می بخشم..باور کن!
اون شب ها تمام شده و من بیست و چند ساله شدم(درست مثل خودت)
آموخته ام که فقط برای خودم زندگی کنم و برای دیگران اشک بریزم....گذشته های دور را هضم کنم .....دشنه ام را روی ورق بکشم..انقدر بکشم تا صورتم خونین گردد...و اگر دوباره مرد و زنی را دیدم دشنه را غلاف کنم و فقط بگویم سلام!
باور کن! جوهر قلم من امید واهی و پوچ هست
این بار که خونی نشدی؟عزیز!

454:

اين بار با تابش خورشيد از خواب برخواستم ،‌در عجب بودم كه ميتوانم نفس بكشم ، دستهايم را شادمانه در هواي ترد تكان دهم ‌،و ريه را از اكسيژن و يا نيكوتين پر كنم...


ديشب بود بود ،‌بدتر از اني كه فكرش را بكني ...

مرگ را ديدم ان دور تر ايستاده و خيره خيره به من ...

فكر كردم جلو ميايد و دستانم را ميگرد اما باز ...


455:

اگر گاهي صدايم مي گريد ببخش

اگر ماه شب را خريده ام ببخش

صداي من پاياني براي بارانش نيست

نوشتن ازسكوت تلخ زيبا نيست

بر دستم سوزانده ام سيگارغم را

ولي هنوز دوده اش

نشسته هست چشمهايم را

كلام من با تو بي صداست

به شب بگو كه ماه كجاست!

ببخش كه بال زخمي تورا

از پنجره نگاهم دور ديدم

به هر كتاب كه مي روم

نمي رود غزل به راه خود!

ببخش كه درهواي من

پرنده خواب نمي رود

به سادگي فراموشي

ببخش بيهودگي پنجره ام را...

456:

صبح می خواست که بیدار شود سپس تو
تا که خورشید پدیدار شود سپس تو
رو به رو آینه ای منتظر دیدن توست
شاید امروز سبکبار شود سپس تو
آه! امشب چه نوشته هست کنار چشمت؟
نکند آینه بیمار شود سپس تو...

457:

وقتي چشمام پر اشكه وقتي قلبم بي قراره
وقتي پابه پاي ابرا چشم من بارون مي باره
وقتي مثل يه پرنده ميرم و گوشه مي گيرم
وقتي با نبودن تو تايشان هر لحظه مي ميرم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم بي قرارم

وقتي خواب تو مي بينم خواب عاشقونه ي تو
وقتي كه قطره ي اشكو مي بينم رو گونه ي تو
وقتي قلب عاشقم رو پيش پاي تو مي ذارم
وقتي كه بلور اشكو واسه تو هديه مي يارم
با يه حس عاشقونه انتظار تو رو دارم
من يه ماهي تو يه دريا تو كه نيستي بي قرارم

تو كه نيستي تو كه نيستي قلب عاشق بي قراره
آرزايشان تو رو داشتن باز تو رو يادم مي ياره
تو بدون كه بي تو هرگز شب من سحر نمي شه
جز تو چشمام واسه هيچكس نمي باره تر نمي شه
هنوزم حس نيازت از تو قلب من نرفته
كاش بدوني كاش بدوني زندگي بي تو چه سخته

458:

شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي فرموده اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بايشاني از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گايشانـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از اون کمند پيش رايشانم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان فرمودند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ايشانران تر از ايشانرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گايشانم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
فرمودمش:آرام جـانـي، فرمود:نه فرمودمش:شيرين زباني، فرمود:نه
مي شود يک شب بماني، فرمود:نه فرمودمش:نامهـربانـي،فرمود:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
فرمودمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگايشاند چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من هست شاهد من چشم بيمار من هست
فکر مي کردم که او يار من هست نه، فقط در فکر آزار من هست
نيت اش از عشق تنها خواهش هست
دوستت دارم دروغـي فاحش هست
يک شب آمد زير و رايشانم کرد و رفت بغض تلخي در گلايشانـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجايشانم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرايشانم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت

459:

من يه فاحشه ام
نگام كن
مي پسندي؟
گرون نيستم
مثل بقيه نيستم
تلخ تلخ
اگه تلخي دوست داري بسم الله
يه خنجر تو قلبم
جراتشو داري؟
كاري نداره
فقط يه خورده خوني مي شي
مي خوام ببينم كي مي تونه جلايشان منو بگيره
مي خوام با همه لج كنم
با همه اونايي كه مي گن تو پاكي
با همه اونايي كه مي گن تو پاك تر از اينا بودي
با همه اونايي كه فكر مي كنن بلد نيستم فاحشه باشم
همه تونو با خودم مي برم قعر جهنم
به جرم نبخشيدن گناهي كه خدا بخشيده بود
بلد نيستم؟ ياد مي گيرم
سخت كه نيست
همرا با اشانتيون
جنازه ام مال تو
پس كدوم گوري رفتي
دارم واسه تو تبليغ مي كنم

460:

به چه اطمینان تو انتخاب شوی
شک در اون هست که فاحشه ایی خوب نباشی
لذت در احساس هست ، تو احساس را بطن گناه نکرده ات کشته ایی
به چه جرم گذشته ات را با امروز در آمیختی
هر رهگذری جرات کشتن تو را دارد،بگذار در کمترین حالت بهترینت مزه تلخ کشتنت را مزه کند
در گذشته هر چه بوده خودت بوده ایی
و در حال تو تماما برگشت اعمال دیگرانی
اگر بخندند میخندی و اگر بگریند خواهی گریست
بگذار رسم زندگی از نهاد وجود خودت سرچشمه بگیرد
این اولین لذت بودن هست
دنیا تو را خواهد بخشید تنها اگر خودت را باز بتواند در پشت نقابهای هر روزت بشناسد
خود باش که اگر مردی جنازه ات به نام خودت دفن شود.


461:




تلخ ؟ هنوز به اون تلخي نرسيدي ...

اما اكر دوست داري باشه ...

اين خنجر من ، از جنس نقره ، نقره سرد و يخ زدست ادم را ياد مرگ ميندازه ...

ميكنم تو قلبت ...

خوبه ؟ كافيه ؟ خونت به صورتم ميپاشه ...

همش را ميچشم همش را ...

تلخه و كثيف ...

ميخواي فاحشه باشي يا ياد بگيري ؟ نميخواد ...

چرا ؟ چون همتون هستيد و..

نه نگو تا حالا پاك بودم و دستم به يك مرد نخورده ...

نه ...

تو هم الوده اي و كثيف ...

تو هم نماينده ي اونايي ...


خونت را كه چشيدم ...

با لبايي كه ازش خون ميچكه و شايد خون روش خشكيده ...

تنت را ، داخل يه گور ميبرم ...

نترس تنها نميري ...

منم با تو به جهنم ميام ...

قعرش ...

جايي كه .وحشت كني ...


462:

تلخي را در دهانم حس ميكنم ...

بغض كوچكي اندازه ي عالم بيخ گلو دارم ...

خدا چند وقتي هست غيبت كرده ...

معشوقم /...

نه دوستم را چند وقتي هست نديده ام ...

نه كه نديده باشم ...نه ديده ام اما حسش نكردم ..

انگار فكرش ذهنش روحش جايي دور هست ...

دورتر از من ...


463:

خدا را در چند قدمي ديدم ...

زيبا بود ، چشمانش عالي ...

نه كه شهوت بر انگيز باشد نه ...

فقط ريبا بود ...

خواستم كه نزديكش شودم ...رفت ، رفت نزديك ديگري ..

با او نشست و خنديد و فرمود ...

و مرا تنها گذاشت

464:

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نفرمودنی
دردهای من نهفتنی هست

دردهای من
گرچه مثل دردهای امت وقته نیست
درد امت وقته هست
امتی که چین پوستینشان
امتی که رنگ روی آستینشان
امتی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام هستخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته هست
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده هست

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شفرمود دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته هست
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته هست
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل هست
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی اون جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد فرموده هست
درد هم شنفته هست
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من هست
من چگونه خویش را صدا کنم؟

...


465:

تصویری که تو دیدی قشنگ نبود ..کاش کمی واضح تر بودیم برای خودمان...تا تو میدیدی

466:

من بچه ام
کودکی نابالغ که باردار هست
عشقی نافرجام که تا ابد مرا حفظ خواهد کرد
من زنی پاکم...دردی بی حاصل کشیدم و فرزندی که ناقص به دنیا آمد
انقدر سفید و پاک که در تمام لحظه های قشنگ اضطرار به تنگ آمده ام..نمی دام این چه دردی ست که گلویم را می فشارد و صدای نفس هایم را هم بغض آلود کرده
به جای همه داخل خاک فرو می روم و تمام کرم ها را گاز می گیرم..
دیوار
درخت گلابی
اشک اب
عشق
عطش
بوسه
درخت گلابی
دست
دست
چشم
جشم
لب
لب
درخت گلابی
خورشید
سایه
من
تو
بابا داریوش
یادت هست؟!
بچه بودیم
کنار جاده
ماشین بابا داریوش تو را دزدیدیم و رفتیم و زدیم به شمال
با سرعت می رفتی..می خواستی بمیری
یادت هست از من نپرسیدی
اجازه مرگت را از من نگرفتی...نامرد بودی!...عاشق همه وجودت بودم...حتی مرگت
درخت گلابی..یادت آمد؟
اول من گاز زدم..به خوشمزگی کرم ها نبود..بعد تو از من قاپیدی و گاز دوم را تو زدی...
گاز سوم نوبت من بود...دنیای بی پایان من! بزاق شیرینت رنگ خون گرفت
جاده
تو
گلابی گاز زده
باور کن هنوز هم .هیچ!
تو رفتی! زیبا...با شکوه...
عزیز دلم!
دیگر کرم ها را گاز نمی گیرم...همه بوی خون می دهند

467:

سرخ
انار

وقتی رفتی یادت رفت جای بوسه ات سرخ می شود
می دانی بابا داریوش انار دوست داشت
انار ها را با دست های لرزانش روی جسم من چید و دانه دانه بلعید..
باور کن!
می دانی چرا از همان اول نفرمودم؟
از ناله کردن بیزارم..
فرمودم اگر بابا داریوشت آمد پیش تو..
شاید اون بالا به جای من او را در آغوش گیری و مرا ببخشی...
سرخ
دا
زن

همه وقتی صورتم را می بینند از سرخی گونه چپم می پرسند
دلم بدجوری هوایت را کرده...خیلی نامردی! هزار بار می گویمت...!
من که خدا نداشتم...فقط تو بودی
مگر جرم بت پرستی چیست؟ مگر چوبه دار نیست؟
پس چرا فقط دلم را می شکنی...تکه تکه..در هاون می کوبی
خودت که میدانی
من زنی شده ام که با یاد تو خیلی های دیگر را دوست دارم..ولی هنوز هم عاشقانه می پرستمت...
این عشق لعنتی ات از 9 ماه هم گذشته...پس چرا فارغ نمی شوم؟!
می دانی خودت فرمودی!
دوست نداری دلم را کف دستم بگیرم و گدایی کنم..
خودت فرمودی..
از اون بالا..کاسه گدایی ام را می بینی؟..به خدا هم نشان بده
از سراب لحظه هایم برایت بگویم؟
خیلی عاشقت...هیچ!
کاش قفل سکوت لبانم هرگز باز نشود
چشم
خون
آهن قراضه
درخت گلابی
رودخانه

دیدی! عزیز دلم!
من روی زمین خدایت هم تنهایم
با دستانی چرکین
با تهمت و ناروا
می دانی! من هم می آیم..
می شود کمی بیشتر منتظرم بمانی؟! فقط کمی! می شود؟!
درخت گلابی
من

فقط نگاهم کن!
سایه نگاهت..از این نگاه های هرزه مرا می رهاند...
دست خالی.با دلی مضطرب در سینه خروشانم انقدر به دیوار بر می خورم..تا بزاق تلخ من هم روی چهارمین گاز گلابی بماسد و به رنگ خون گردد!
منتظرم بمان! عزیز دلم!

468:

«اون که هنوز زنده هست،
نگوید «هرگز»،
اون چه ثابت و پابرجاست،
ثابت و پابرجا نیست،
دنیا این چنین که هست نمی‌ماند....»

التهابم از حضور گرم توست

آفتاب را ، بهانه می کنم ...

آفتاب اگر آفتاب هست بر دلم گواه هست...
اگر سایه دارم دلیل بر تاریکی نیست...





469:

قشنگ بود
فاحشه فاحشه هست ديگر
خوب و بذ ندارد
به يكبار امتحان هم نمي ارزد؟
عجب گيري كرديم ها
خوب كلاس آموزشي بگذارين

شما لذت بودن را چشيديد لابد
ما كه نمي دانيم

470:

lady mah.s u write too lovely
i read them all
u r so talent

471:

براي من كه به اندازه ي هسته ي گيلاس كوچك ام

و در رگ هاي بدون ارتعاش پدرم زندگي مي كنم

نان در آوردن مشكل هست.

شرمنده ام كه پسر نيستم تا زن بگيرم

و بچه هاي ام نوه هاي پدرم شوند

دست هاي بي پرواي من شرم مي كنند

از اين كه كليد را بچرخانند

و وارد دنياي بي پدر عشق شوند.

چرا هميشه پدر عشق مي سوزد

مگر مادر ندارد؟

اي كاش من هم مادر داشتم

آموزگار مي گايشاند: چرا اين قدر با اين كلمه مانوس شده يي؟ منظورش عشــــــق هست.


شرمنده ام كه شاعرم

و گاه گاه زاغ سياه پدرم را چوب مي زنم

اي كاش من پدر نداشتم

مگر سگي كه از كوچه ي مان مي كذرد/ و خال هاي سياهي دارد/ با دختر همسايه نسبتي دارد

كه اين همه به هم شبيه اند؟



من صداي بي هايشانت امتي را مي شنوم

كه از فرط خسته گي درون مستراح جان مي دهند

و از قبل بر ديوار اون نوشته اند: « دوست ات دارم! »

اصلن هم زيبا نيست

وقتي كسي كه گوشه ي چشم هاي اش سياه هست

و گوشه ي قلب اش سياه هست

و مستراح ها را تميز مي كند

و هميشه به من كه مي رسد چشم هاي اش را كوچك مي كند

به خواستگاري ات بيايد و مرد آينده ات باشد.


كاش همه ي مردها بميرند

و باقي مانده شان را هم باد ببرد...!

472:

قلبم را هدیه به کسانی دادم

که در قضاوت یک طرفانه اشان
به جرم بی مهری
به فراموشی از خاطرشان محکوم شدم
و هرگز ندانستند هر بار خواستم قسمتی از حسم را بر زبان آورم
مهر خاموشی بر لبانم خورد
مهر خاموشی از ترس اینکه مبادا با فرمودن جمله ای چون
دوستت دارم
اون ها نیز واژه ای گویند از عشق و محبت
و من
منی که لبریز از بی قراری هستم هیچگاه نتوانستم
و نخواهم توانست
جدایی را از کسانی که دوستشان دارم باور کنم
و این جرم من هست
ترس از جدایی مانع از فرمودن حقیقت و حقیقت احساسات متلاطم من هست
که چشمانم را اشکبار قلبم را دردمند شانه هایم را تنها
و دستانم را لرزان می کند
این حقیقت هست که من حرف ها داشتم برای فرمودن
که برای فهمیدنشان کافیست به سکوتم گوش فرا دهید ....

473:

احساس را که بخوانی..عاشقش می شوی

474:

خدا كنارم نشسته
درست همين جا
نگاهم مي كند
و مي خندد
مي خواهم زبان درازم را نشانش بدهم و بپرسم چيه؟خنده داره؟
اما حيف كه خداست و بايد مودب بود
مي خواهم بپرسم با من دوست مي شي؟
نمي شود پرسيد
آخر مي گايشانند كه با همه دوست هست و
نعوذبالله
زبانت را گاز بگير از خدا نزديكتر و دوستتر؟!
كاش انقدر خدا نبود
اونوقت حتما اين همه دور نبود
و مي توانستم به زباني اورا ستايش كنم كه خودم هم سر در بياورم و معناي كلمات را گم نكنم
اونوقت مجبور نبودم انقدر تند تند نماز بخوانم تا به دعاي آخرش برسم
خوب كه اختيار دعاي آخر نمازم را دارم حداقل
خداي طفلكي من
معلوم نيست چقدر از عمرش را تايشان كلاسهاي زبان گذرانده
شايدهم اصلا فارسي بلد نيست و خودش را به فهميدن مي زند و الكي سر تكان مي دهد
پس بايد مترجمي چيزي برايش پيدا كنيم تا امتمان تمام نشده اند
بيچاره ما!
كاش زبان خدا فارسي بود.
حتما خيلي دلش مي خواسته خدا باشد كه مارا آفريده
حالا از كجا فهميده ما هم مي خواستيم بنده باشيم
فكر اينجا را ديگر نكرده بود
بيچاره ما!
كاش يكي پيدا مي شد نظرمان را بپرسد.


475:

بچه! بچه!
بچه ای که x را از تو می گیرد و x یا Y را از هم آغوش مهربان و مهربان و..

خودخواه !
چه قدر خوش به حالت هست عزیزم!
بچه! از هر مادری که می پرسم لحظه اولین دیدار نوزاد کوچک و سرخابی اش را عاشقانه تجسم می کند..
تحت تاثیر برنامه می گیرم و دلم می خواهد همین الان شکم باد کرده ای پر از موجودی که برنامه هست به اون عشق بورزم روی دلم جا خوش کند...
وای! چه با شکوه..شیر..شیره..آب..مشروب..هر چه! به بچه کوچولویی که محکم روی عضو حجیم شده ای می گذاری و لذت می بری! لذت!
فقط می ماند اون عشقی که این وسط ..همین فاصله بی فاصله ای که بین تو و بچه کوچولو و اون عضو و دل کوچک حساس خودم و خودت و او ! بچه اون قدر کوچک هست که تمام این فاصله را پر می کند!
اگر خودخواه نباشم و نباشد و ...عشق بی حد و مرزم همه را گرد می کند در موجوداتی که در خانه گرم و نرم امیدم می پلکند...وسعت می گیرد...
همه..همه..هر اون کس که عاشقش بودم و عشقم را جواب داده یا از سر فراموشی بی جواب رهایم کرده...
عشقم با تولد بچه کوچولو نمی میرد اگر ...

اگر..مادری شوم با وجودی به پاکی زنانه تمام xx های دوست داشتنی و مهربان با همان هم آغوش خودخواه خودم!

476:

بگذار یک بار هم کفر بگیم
مگه من چیم از بقیه آدمها کمتره که هر روز همه چیز رو منکر میشن
بزار بگیم اصلا خدایی وجود نداره
که اگه داشت این همه درد و رنج چرا وجود داره
چرا باید از زندگی اینقدر بدم بیاد که هر دم رو به کلی لعنت و نفرین باز دم کنم
چرا خدا من رو آفریدی تا زجر بکشم یا در بهترین حالت شاهد بدبختی دیگران باشم
یا اصلا مگه ما بازیچه ایم یا عروسک خیمه شب بازی که باید متولد بشیم تا شما بفهمید که ما بنده های خوبی بودیم یا نه که آخرش ببریمون بهشت یا جهنم
مگه نمیگی خدایی خوب چرا همه جا رو پر از محبت و پایداری نمیکنی
دیگه نمیخوام باشم ...

اصلا یه چیزی یه معجزه ایی یه الهامی یه بندی تبصره ایی یه نشانه ایی برای من هم لحاظ کن تا حداقل بفهمم که هستی بفهمم که من رو هم میبینی
میدونی چیه الان که به قلبم رجوع میکنم یه چیزی یادم میاد ...

درست خاطرم نیست فکر کنم خودت فرمودی که من در قلب شما هستم اگر بخواهید که باشم
خدا جالبه با اینکه خیلی ازت گله دارم اما وقتی حس میکنم که تو قلبم وجود داری احساس آرامش عجیبی بهم دست میده
نمیدونم شاید یه جای کارم تو صحبتهام لنگ میزنه
شاید قلبم رو فراموش کرده بودم و اینکه لازم نیست زبانهای مختلف رو یاد بگیرم تا بتونم باهات صحبت کنم
من خودم وجودی از تو هستم ...

من و تو یکی هستیم ....

من نماینده ایی برای تکامل اراده تو هستم ....

من هستم چون تو خواستی و اگر نبودم تا به آخر تو را شکوه میکردم ...

من هستم چون هنوز تو به من اعتماد داری ...

من هستم چون هنوز میدانی که میتوانم بهترین باشم ...

به طلوع خورشیدت قسم که که عشق و تنفر را در کنار هم برنامه دادی در انتخابی برابر برای هر انسانی ...

برای نوشته دیگرت در انتظارم...



در پناه حق!!

477:

سوتي!

478:

گوشه اتاق خوابيده
صداي ناله اش گوش هاي خودخواهمان را مي آزارد
چشمانش پر از شوق زندگيست
ايستاده ايم
و مدتهاست مرده ايم در انتظار تهوع آميوقت
شايد امروز بميرد
يا فردا
كسي نمي داند
پسر جوان همسايه هفته قبل مرد
راستي چرا او مرد؟!
امان از دست شيطنت هاي فرشته ي مرگ
چقدر بازيش را دوست دارم
و چقدر خوشم مي آيد از چهره هاي بهت زده ي مترسكهاي اطرافم
كاش بوديد و مي ديد
به جاي تك تك شما به تك تك اونها پوزخند زدم
چقدر همه نمي فهمند
بايشان مرگ نمي آيد
مي دانم كه نمي آيد
دوست دارد كه زنده باشد
و هنوز نفس مي كشد
اگر ما بگذاريم

479:

how great r u all
u r the kings of this world
caz u make new worlds bya little small pen

480:

آمــدنـد فرمودـند بیـا بنـــویـس...

اینجـا متـــن بهـاری میــخواهــد...

یـه کــم از شــادی بنــویـس ...

یـه کــم عاشـقانـه تـر ...

فرمودـم بـخدا تــوی غـم هـم می تـوان عشـق یافـت ...

ما حتی توی غم هم عشقمون رو پیدا می کنیم.....

ذهنم آشوب هست...
هزار هزار خط نا نوشته دارد...
اما قلمم یاری نمی کند سامانشان دهم.

آمدم...شرمنده !

481:

میدونی زیباترین خط منحنی دنیا چیه؟
لبخندی که بی اراده روی لبهای یه
عاشق نقش میبنده تا در نهایت سکوت فریاد بزنه دوستت دارم ...

482:

به یاد هر اون کس که رفت و من و تو ..به تنهایی مرداب خویش در سوگواری اش آرام فرم می رویم!
تمامش می کنی!
بیهوده دست و پا نزن..عزیزم!
گل و لای بی رحم هست ..خاک چه تلخ تو را در کام خود فرو برد
باورم می کنی! اول این را بگو!
دلم برایت تنگ هست..چگونه؟ چگونه بگویم
آهای ! تو که چشمانت همچنان می دوند روی خط های دلم
باورم می کنی؟ این دل کوچکم را باور می کنی!
هر گوشه این جهان که هستی..در همین لحظه که به سر می بری چشمانت را ببند
ببین! هوا ابری ست
می بینی! چهره ات وقتی که می گریی...چشمانت را زیباتر به من خیره می کند
من عاشق این بودم که با هم بخوانیم..با هم حس کنیم که نیستیم!در آغوش هم نماز گزاریم و تا ابد خدا را به تماشا بنشینیم
سنگی نباش! اگر وقت بد پیله مجالم می داد...ذره ذره وجودت را می شکستم
اگر تو بودی..فردا را با تو قدم می زدم
من می ترسم..از لحظه هایی که نمی دانم چه می گویند می ترسم!
من ضعف هایم را خفه می کنم! تو بزرگترین نقطه دایره ضعف مرا همچنان دوران می دهی
این جسم لعنتی..نا توانم می کند..از ناتوانی بیزارم
تو هنوز هستی..وقتی شانه هایم می لرزند..دستانت قلبم را به تپش وا می دارد
باورم کن..اگر ...

به احترام همه نفس های به شماره افتاده ات می ایستم!

تمامش می کنم این عاشقانه شبانه ام را!
دوست عزیزم ..عزیز دلم!..تمام وجودم پاره پاره هست...جهانت را به من می دهی؟!
اگر هنوز چشمانت روی هم خوابیده و پلک می زند..بیا .و این را بنوش
من چشمانم تار گشته..اما هنوز بیدارم..سپیدم..برف...دیگر نور برف مرا آزار نمی دهد..
با من می خوانی!
ترانه های غمگین زندگی ات را برایم بخوان
هر جا که قاه قاه خندیدی! ..من هم می خندم..
دارم از غصه به همین خط های سیاه جهان تو پناه می برم...نفرمودی عزیز دلم! جهانت را به من می دهی!
چیز زیادی طلب نمی کنم! صبح به صبح گل هایت را نوازش می کنم و روی زمین قطره های شبنم را به سویت روانه می کنم
باز می گردی!؟
امشب مثل خوابی ست که می خواهم مرا بیدار کند
کجایی؟ کجای این آتشکده به پایکوبی مشغولی!به صورتم سیلی بزن..بزن!
بیدارم کن!
کابوسم رویاهای جهانت را به باد می دهد...جهانت در کنج دلت محفوظ
باورم کردی! تو را هم کشته ام..چرا امان نمی دهی! آهای..این جهان کیست؟ من بندگی کدام ابر قدرت را به گردن آویخته ام!
زمین همچنان نم دارد! باز گرد! به همان رنگ خون!
باشد! باشد! من مرده به گور می شوم..تو زنده بمان و گورم را آب و جارو کن!
جسمم که پوسید...هرگز..هرگز! زنده نخواهم شد..حتی اگر تو بخواهی!
..پر هایم بد جوری غرق این مرداب بال می زنند...ببین! به من نگاه کن...تا آرامش به اندازه چند پر مانده....باشد!؟
من عاشقی بدبختم
گوشه نشینی ام عیار تلخی های دیروز هست..باورم کن!

483:

چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري

چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده

چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي

چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي

484:


گاهي اونقدر زبان نفهم مي شوم كه نمي فهمم چه مي گايشاني
اونچه در وراي كلمات زيباي نوشته هايت پنهان كرده اي برايم نا مفهوم مي شود
شاگرد كودني مي شوم كه مي خواند و نمي فهمد
تازه اونوقت مي فهمم چقدر كوچكم
و چقدر دلم بزرگ شدنش مي آيد
كجا بودي اين همه سال كه من تازه دو سال هست كه نمي شناسمت
يعني اونقدر كوچك بودم كه حتي نمي گذاشتي نوشته هايت را بخوانم؟
كوچكتر از اين كه هستم؟
پس لابد اصلا نبودم
خوب كه حالا هستم و مي توانم بخوانم
نوشته هايت آدم را مست مي كند
پر از انرزي مي شوم
پر از غرور
پر از زندگي
پر از مرگ
حس غريبي ست
شادي و غم
انسان بودن لذت بخش مي شود
انسان ارزشمند مي شود
اما همين كه مي آيم از انسان بودنم لذت ببرم مي فهمم كه اونقدر ها هم آدم نيستم اونقدر ها هم نمي فهمم هنوز كودكي بيش نيستم اون هم از نوع كودنش
به خودم مي بالم
من هم جنس توام
هم جنس تو و تمام اونهايي كه تو مي شناسي و من هنوز هيچ
دلم براي خودم مي سوزد
من هم همجنس تو ام
من هم انسانم
من هم محصول گل
پس چرا تو اوني و من اين

چطور توانستي اين همه بزرگ باشي
چطور توانستي به سكوت گوش كني
جطور توانستي از زندان جسم رها شايشان و پرواز كني
چطور توانستي خودت را پيدا كني

كاش زنده بودي
اما نه
خوب شد مردي
وگرنه هيچوقت نوشته هايت را نداشتم
خودت هم نمي داني چه اعجازي در كلماتت نهفته
خودت هم نمي داني چه بلايي سر آدم مي آوري
خودت هم نمي داني
شايد هم مي داني و اين همه جاي خالي لابلاي نوشته هايت براي همين هست
دلم مي خواست اون لحظه كه مي نوشتي و خط مي زدي اونجا بودم و نوشته هاي خط خورده ات را يواشكي مي خواندم
مي دانم
حتما نمي گذاشتي بخوانم
از چه ترسيدي
مي خوانديم و نمي فهميديم
تو نمي داني مطالعهو نفهميدن چه لذتي دارد
مثل پتك تايشان سر آدم مي خورد
و مجبورت مي كند كه بزرگ شايشان
تو اين چيزها را نمي داني
تو هميشه فهميدي
براي شريعتي

485:

تنها آمدنت و حضورت سروری دوباره هست

486:

روزهايي که واژه هايم


از جنس خاک بود


با خوشه هاي گندم دوست بودم





روزهايي که واژه هايم


از جنس خشم بود


با زنجيرها دوست بودم





روزهايي که واژه هايم


سنگ بود


با جدول هاي خيابان دوست بودم





روزهايي که واژه هايم


انقلاب بود


با زلزله ها دوست بودم





روزهايي که واژه هايم


حنظل تلخ بود


با خوش بينان دوست بودم





روزي که واژه هايم


عسل شد


بر لبانم


مگس نشست
...


487:

نوشته هایم را بر خاک مینویسم

نمیدانم چه بر سر تمام عالم آمده هست
که قانونها هر روز بر پیکر خویش فرو میریزند

دوست داشتم که زندگی رنگی جاودانه داشت
و هیچ گاه غبار غصه و غم صورتش را مات نمیکرد


برای مکتوبی دیگر کاتبی متولد شد.


488:

گاهی برای پروانه شدن لازم هست مدتی در پیله بمانی!

نارضايتی ها مانند برامدگی های جاده هستند
انها سرعت تو رو کم می نمايند اما تو سپس اون از جاده نرم لذت می بری
روی برآمدگی ها زياد نمان حرکت کن
وقتی از اينکه چيزی رو می خواستی بدست نياوردی افسرده ای
فقط محکم بشين و شاد باش چون خدا در فکر دادن چيز بهتری به تو می باشد...

489:

فرمودی که ببر جای دگر خانه ی خود را
اما چه کنم اين دل ِ ديوانه ی خود را
تا غير به هر سو نبرد غصه ی ما را
آتش زده ام حرمت ِ پروانه ی خود را
حتی اگر از سايه ی من هم بگريزی
پرکرده ام از عطر تنت خانه ی خود را
فرداست که از خاک برايشاند گل "ِ مجنون "
در گوش ِ زمين فرموده ام افسانه ی خود را
تابوت ِ دل و تيشه ی فرهاد اگر هم
بردوش نهم خم نکنم شانه ی خود را
شوريده سر ِ زلف دلم حضرت ِ " ليلا"
يکبار ِ دگر قرض بده شانه ی خود را
...

490:

به من هم سرطان بده..لعنتی!
چرا!؟
مادربزرگ مریض هست ..جگرش از کار افتاده..از سرطان می میرد
تازه داشتم به مرگ نزدیک مادربزرگ عادت می کردم که امشب دوباره دیوانه شدم
یکی از همکلاسی های دبیرستانی ام که همیشه با هم اختلاف داشتیم خونش مریض شده..خونش جریان دارد..او هم از سرطان می میرد
چرا!؟
دلم می گرید..این سه تار همیشه همراهم دیگر کوک نیست..نیست
دارم از درد به خود می پیچم..
دوباره به خط های سیاه اینجا پناه آورده ام
امشب هم که با مادربزرگ به خانه اش می رفتیم..چند پسر جوان را دیدم که از مستی بدجور می خندیدند..دلم گریه می خواهد..صدایی زمزمه می کند که من هم مست شوم و ساعت ها اشک بریزم
لعنتی! مرا هم مریض کن
سرطان..دلم سرطان می خواهد..می خواهم همدرد شوم...درد بکشم
شکر..سپاس...از سپاسگزاری من به چه خواهی رسید!
اطرافیانم را سرطان می دهی تا از سلامت خود به درگاهت سجده کنم؟
من سالم نیستم!..خودت که می دانی..دیوانه ای تنها در این شب آشفته حالی
شکرت که من نفس می کشم! دود می کشم
شکرت که هم خانه پیرم از سرطان می میرد
شکرت که دشمن دوران دبیرستانی ام خواهد مرد و نامزدش ترکش کرده
شکرت که تو خدایی
دوباره امشب گم شدم
پیدایم می کنی؟
مغزم دارد می میرد
لعنتی! حداقل خاطراتم را نابود کن!
کاش مثل دختربچه های احمق و لجباز وقتی جزوه ریاضی 3 را پاره کرد...من..من بد بودم..اگر می دانستم که برنامه هست سرطان بگیری باور کن جزوه ام را ریز ریز می کردم و در آغوشت می گرفتم..چه قدر دلم تنگ هست...من خاطره سرطانی نمی خواهم..می فهمی!؟
باور کن دوست داشتم به جای تو خونم از جریان می افتاد..خشک می شد
حالا که مریض شدی..درمانده و ضعیف و خفه...دربه در دنبال شماره تلفنت می گردم که سال ها پیش از عمد در جوی آب گندیده محله دبیرستانمان رها کردم
دختر خاطرات گذشته ام که درد داری!...دلم تنگ هست
می شود سالم شوی؟ خوب شو...خواهش می کنم...به من سلام کن..نمیر..از در و دیوار این خاطرات مرگ می بارد..بس هست دیگر

491:

خدا انروز در خانه ام امد و سیگار خواست ...

چرا >؟ نمیدانم ...
شاید در دلش را خواست بگوید ...

از هذیان فرمودن و کفر فرمودن بنده هایش ...

شاید ///

492:

ديوارهای خالی اتاقم را
از تصايشانرهای خيالی او پر مي كنم
خدای من زيباست...


خدای من رنگين كمان خوشبختی ست
كه پشت
هر گريه
انعكاسش را
روی سقف اتاق می بينم
من هيچ
با زبان كهنه صدايش نكرده ام
و نه
لاي بقچه پيچ سجاده
رهايش...


او در نهايت اشتياق به من عاشق شد و
من در نهايت حيرت
حالا...


گاه گاهی كه به هم خيره می شايشانم
تشخيص خدا و بنده
چه سخت هست!!!

493:

كسي را مي شناختم كه مي فرمود كفر وجود ندارد

494:

من از مطالعهنوشته های شما خیلی لذت می برم
ممنون
خیلی عالی هستن
تحسین برانگیزه

495:

وقتي که دارم حرفهايي دلم را مرور ميکنم
تنها چيزي که بهش ميرسم دو قطره اشکي هست که از چشمانم مي ريزه ...


اگه حتي يک انتظار يک عشق دلت رو آتيش بزنه
و از انتظار کشيدن بتوني تلخي غم را خوب لمس کني اون وقت شايد منو بتوني درک کني ....


اما من فقط او را در قلب خودم و در باورهايم و در رايشاناهايي خودم زنده نگاهش داشتم .


اگه تمامي ستارگان شب خاموش گردند
و در چشمانت توانستي تنهايي شب را در ک کني
و در ته اون دلت از ته دل واسه درد دل کردن با يه دوست احساس نياز کردي
فراموش نکن کسي هست که در اين شهر هميشه به ياد توست
حسرت کشيدن را اين همه تلخ تصور نمي کردم
ولي ياد گرفتم چون ديگر از اين به بعد هر ثانيه ام حسرت خواهد بود ...


به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشيدن و حتي به وقت خنديدن ....


هميشه در قلبم تو هستي و خواهي بود

496:

دوستت دارم را من دلاايشانز ترين شعر جهان يافته ام...

بی تو درمونده و خسته، زخمی از تاب و تب موندن و رفتن


ای غم دنیا مثل رویا توی چشمای تو پنهون

بی تو نَفَس میلهء زندون، نذر تو عاشقی این دل داغون

آرزویی که ندارم به جز از نور نگاهت به شب من

نَفَسم بی تو می گیره، چشم من مونده به راهت تو شب من

انتظاری که کشیدم همه با اشک تو کابوس شب من

شب من بی تو می میرم، شده چشمای تو فانوس شب من

ترو به دنیا نمی دم بسه هر چی سختی دیدم

ای تو از همه خودی تر، با تو از قفس پریدم

بی صدا به پات شکستم، دل به چشمای تو بستم

خط بزن تنهائی هامو که به پای تو نشستم...

497:

شبي ديگر در كنج تنهايي
دلم را تكه تكه هم كه مي كنم باز يادت اينجاست در تمام تكه هاي دلم
قاصدكهايم را گم كردم
و اين عصر سربي و سرد تمام رزهاي سفيد مرا پژمرد
شب تاريكست
تو كه بودي چه شبهاي ستاره ريزي داشتيم
اون بچه ستاره هاي چشمك زن را تو نفهميدي
اگر فهميده بودي...اگر فهميده بودي ....
آبي آسمانم را سياهي ابرها بلعيد
تلالو ماه را هم با خود بردي
و معصوميت مورچه ها را
چقدر انتظار آمدنت را كشيده بودم
چه دير آمدي
چه زود رفتي
چقدر ناگهاني
تمام دغدغه كودكانه ام اين بود كه مبادا سايه ها سپيدي رزهاي مرا با خود ببرند و وقتي مي آيي ديگر رز سفيدي نداشته باشم تا به پاي معصوميت نگاهت بريزم
ديدي
اونقدر نيامدي كه تمام رزهاي سفيد من مردند
چقدر معناي رز سفيد را تكرار كردم و چقدر نفهميدي
اينجا همه از جنس تواند
همه ...

همه

چقدر خوش بحالت هست كه اين همه هم جنس داري
چقدر خوش بحالم هست كه از جنس شما نيستم
اونقدر در بي كسي هايم مرده ام كه چيزي جز يك لاشه نيستم
"تو گايشاني پوستواره اي هستوار به دردي"
و تو چه مي داني چقدر خواستني هست اين درد كه از اون محرومي
بي درد خواستني من

498:

دور نشو
حتي براي يك روز
زيرا كه …
زيرا كه …
- چگونه بگايشانم –
يك روز وقتي طولاني ست
براي انتظار من
چونان انتظار در ايستگاهي خالي
در حالي كه قطارها در جايي ديگر به خواب رفته اند !


تركم نكن
حتي براي ساعتی
چرا كه قطره هاي كوچك دلتنگي
به سايشان هم خواهند دايشاند
و دود
به جستجايشان آشيانه اي
در اندرون من انباشته مي شود
تا نفس بر قلب شكست خورده ام ببندد !


آه !
خدا نكند كه رد پايت بر ساحل محو شود
و پلكانت در خلا پرپر زنند !


حتي ثانيه اي تركم نكن ، دلبندترين !
چرا كه همان دم
اونقدر دور مي شايشان
كه آواره جهان شوم ، سرگشته
تا بپرسم كه باز خواهي آمد
يا اينكه رهايم مي كني
تا بميرم !

...


499:

با هزار ویک ترفند شاخه گلی مصنوعی را

در میان گلهای گلدانت پنهان کردم

و بر روی دفتر خاطراتت نوشتم

تو را دوست دارم

تا وقتی که

آخرین گل از گلهایت پژمرده شود...


500:

نبريدم اگر دل شكست


در نشكستيم اگر در ببست ...

501:

خدا شب های گذشته های نه چندان دور به سلامتی همه ما میگساری می کرد....اکنون به جام خالی گوشه دنیایش می نگرد...که تا ابد دوباره بنوشد وآغوش خالی کند

502:

درد بی کسی سایه خیال توست که در همین ثانیه شمار ساعت خوابیده و روشنایی می بخشد به وقت افعالم
دیروز چه فرمودم و امروز چه امواج سیاهی را بر دیدگانم جولان می دهی...زیبا...پر از درد و تک ضربه هایی که تلنگر می زنند به گردو شکل فرمانده ام..بد جور ایست می دهی

503:

هرگز نقاش خوبی نخواهم شد
امشب،
دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
زیر آواری از رنگها
مدفون شد!

504:


هر کس هر ساز که خواهد بزند
فرموده ایم باز به تکرار بگوییم
به ابد
یادگاریست عزیز
سبد خاطره ای
که غم عشق به ما هدیه نمود
هر کس هر ساز که خواهد بزند
ما یکی سکه ی عشق به جهانی ندهیم
و بخوانیم به آواز بلند
وسط شهر به هر کوچه و پس کوچه ی بن بست
که ما عاشقیم
عاشق عشق
و به هر چاررهی گل یاسی بکشیم
هر کس هر ساز که خواهد بزند...

505:

اگر دردي نبود زيبايي هم نبود
اگر بي كسي نبود زيبايي آفريني نبود
درد ايشانران مي كند
مي سازد
ايشانران مي كند
و باز هم مي سازد
روزي اونقدر بزرگ مي شوم كه تمام دنيا در من گم مي شود
و تو مجبور مي شايشان در گوشه اي از گوشه ي دلم گوشه دنجي پيدا كني براي زندگي

506:

من وسعتي را در دلم ديدم كه تمام شما تا آخر دنيا هم نخواهيد فهميد
من شبهايم را در بستر آسمان و آغوش ماه به سحر رساندم
من تمام ستارگان را به حسادت واداشتم
من زير باران ايستادم و تمام قطره هايش را زندگي كردم
من عشق كوچكم را اونقدر باد كردم كه چيزي نمانده بود بتركد
من اونقدر عاشق عشقم شدم كه معشوقم تاب نياورد
و اونقدر بزرگ شدم كه تمام آدمك ها فراري شدند

507:

دلم ايشانران شده
و من زير آوارها مدفون شده ام
بند بند وجودم درد مي كند
بس كه اين آوار سنگين و ناگهاني بود
دلم هنوز بهت زده هست
از شدت درد سكوت كرده ام
رقيب پيروزم از اون بالا نگاهم مي كند
و من او را ديوانه وار مي پرستم تا شايد دلش به رحم بيايد
راستي تو مي داني من چرا مي پرستمش
بخاطر حرص بهشتت
بخاطر وحشت از جهنم
بخاطر خودش
بخاطر خودم
بخاطر او

508:

هوسی نچیده حتی، به درخت ما نمانده هست
گل عاشقانه ای هم،سر شاخه ها نمانده هست


چه خموش مرغ امین و پلنگ پشت پرچین
به تمام شهر گویی، نمی از دعا نمانده هست


نه پرنده ای، گیاهی، چه سموم باد زردی
غزلی دعای باران، به لب هوا نمانده هست


نه جوانه ای طراوت، نه شکوفه ای تبسم
که به روی باغ معنا، دو دریچه وا نمانده هست


به کدام ذوق، شاعر، به مکاشفه نشیند
که مدار چشم هایش، سوی ناکجا نمانده هست


نه یک هستکان شهودی، نه سر سیاه مستی
شب و چشمک شرابی، به پیاله جا نمانده هست


نه در آسمان درنگی، نه به ابرها سلامی
که به چشم جانمازی، نم ربنا نمانده هست


چه شده هست آی امت، که بهار پر زد از شهر
نه علامت سؤالی، که چرا چرا نمانده هست


چه شده هست بوی گندم، که به کوچه ها نپیچد
و به عطر تازه نان، نفس خدا نمانده هست


منم و جنون اونی و طلوع ناگهانی
که برای زنده ماندن، فقط این بهانه مانده هست

...

509:

هر وقت اونقدر بزرگ شدی که تمام گوشه های دلت را به ماه هایی چون من بخشیدی...می فشارمت تا باران بباری..اون وقت اگر خواستی دستی به دل من هم بکش
سایه روشن عزیزم!..ویرانه ها را آباد کن و دوباره از ریشه نابود کن هر درخت خشکیده ای را!
فقط هوای سنجابهای کوچکی که در لابه لای شاخه های خشک درخت لانه گزیدند را داشته باش...
شاید وقتی بزرگ شدی همین سنجاب ها دلت را وسعت بخشیدند...فراتر از هر موجود دوپایی

510:

در حال حاضر تمام گوشه هاي دلم اشغال مي باشد
شايد وقتي ديگر

511:

یادته یه روز بهم فرمودی :اگه خواستی گریه کنی برو زیر بارون گریه کن
تا کسی گریتو نبینه
فرمودم :اگه بارون نیومد چی
فرمودی: وقتی چشمای قشنگ تو گریه میکنه آسمون هم گریه اش میگیره
فرمودم : یه خواهش دارم اون موقع منو تنها نزار
فرمودی : به چشم
حالا من امروز دارم گریه میکنم آسمونم نمیباره و تو هم اون
دور دورا ایستادی و داری بهم میخندی

512:

سلام نازنينم
نمي دانم چرا هر كاغذ سفيدي كه به چشمم مي خورد نام تو را بالاي اون مي نايشانسم و خطاب به تو نوشته ام را آغاز مي كنم
گايشاني تمام كاغذهاي سفيد اين خانه محكومند به تحمل واژه هاي سنگين ذهن مغشوش من
نمي داني چقدر همه جا خفقان آور شده
نوشته هايم را هم نمي توانم از چشمان نامحرمان پنهان كنم حتي اينجا
كاش تو هم اينجا نيايي و نوشته هاي مرا نخواني
گاهي اونقدر احساس ناامني مي كنم كه شروع مي كنم به پاك كردن پستهايم
تو كه مي داني
من جز حرف دلم چيزي نمي نايشانسم
بايد بگزارم به دفن شدن عادت كنند
از اينكه هنوز حرف دلم را بداني مي ترسم
از اينهمه ذلت متنفرم
چرا من از تو متنفر نمي شوم تا دلم آرام بگيرد
پس چرا تو از من متنفر شدي
اما نه تنفر نبود
فرمودي بي علاقه شدي
به من و به همه چيز و همه كس
هميشه مي فرمودي من با همه چيز و همه كس فرق دارم
چقدر هميشه دروغ مي فرمودي
بي علاقه
چه كلمه سنگيني
نمي فهمم چطور مي توان از عشق به اون رسيد
اگر از نفرت مي فرمودي جاي اميدواري بود
آخر همه مي گايشانند فاصله عشق و نفرت كوتاه هست
پس اين چه بود در دل تو كه حتي از نفرت هم فاصله داشت
يا اصلا هيچ چيز نبودو بازهم دروغ فرمودي
جاي زخمي كه زدي هنوز درد مي كند
و هنوز مثل روز اول تازه ي تازه هست
خدايا
نكند اينها را بخواني و ناراحت بشي
دلم درد دارد
درد دارد
درد دارد
آخرين باري كه با اون پيام كذايي ات مرا شكستي اون قدر خرد شدم كه تكه هاي شكسته ام را گم كردم
تمام تكه هايم گم شده
جز دلم
و عشقي كه درون اون زنده هست
از خودم متنفرم
از خودم نه
از اون دختري كه تو شناختي متنفرم
كاش مي فهميدي
كاش ذره اي عشق در وجودت داشتي و فرق عشق را با هوس مي فهميدي
گناه
گناه
گناه
من گناهكار نبودم
من گناهكار نبودم
چقدر دلم مي خواست زودتر اسمانها و زمين در هم مي آميخت
زودتر قيامت مي شد تا من از خدا از خود خدا مي پرسيدم آيا عشق گناه هست
آِيا خواستن گناه هست
گناه هست كه در اوج بدبختي چشمانم را ببندم و خود را در آغوشي تصور كنم كه زندگي را يه من باز گرداند
در لحظه ايشانراني و فقط يك تصور يك خيال يك رايشانا يك خواب كه براي بازگرداندنم كافي بود
من گناهكارم؟ من كه حتي يكبار هم تايشان چشمان تو نگاه نكردم و تا عمر دارم در حسرتش زندگي مي كنم
آخر اين چه گناه نابخشودني هست كه اين همه مي سوزاندم
خدايا
به كدام گناه؟
به كدام گناه جهنمت را به رخم مي كشاني؟
خسته ام
خسته
چرا عذابهاي من تمامي ندارد؟
تا كي ؟
تا هميشه؟
بارها در محضر ش زانو زدم و تقاضا كردم كمكم كند نمي دانم چه مي كند شايد الان دارد كمك مي كند يا شايد او هم مثل تو فكر مي كند من گناهكارم و هنوز پاك نشده ام
هنوز هم قبل از خودم براي تو دعا ميكنم
و باورت نمي شود براي خيلي هاي ديگر
براي تنها كه خدايش را گم كرده و گرچه به رايشان خودش نمي آورد اما اين موضوع عذابش مي دهد
براي پل كه رطوبتش خشك شده و دلش مي خواهد كايشانر مرطوب باشد
براي مهشاد و مادر بزرگش
براي نايشاند كه تنهاي تنهاست
براي آرگون كه مي ترسم به حال و روز من بيفتد
و براي گيسو همان دختر كوچولايشاني كه هميشه برايم پيام مي گذارد و هميشه من با بد اخلاقي جواب مي دهم
من دوست نامرئي تمام اونها هستم و هيچكدام مرا نمي شناسند
يا اونطور كه هستم نمي شناسند
منتظرم
منتظر شبهاي قدر و مي دانم كه سپس اون نمي تواني تهمت ناپاكي به من بزني


513:

وای خدای من!
از ژرفای درخشش سایه روشن راه راه این دیار که اسیر تاریکی دست ساز بشر گشته کدامین بتکده را با خاک یکسان کنم
حس..حس روشن تاریکی های مطلق وجودت
نمی دانی..نمی دانی...ذهنم مدام به تراوش مشغول هست..هرچه را که می اندیشم دچار فراموشی اونی می گردد..هیجان لرزانم در انگشتان تو نهفته مانده
شب قدر..شبی که قدرت دارد...شبی که خدای یکسان همه می میرد تا من بندگی یگانه موجودم را به جا آورم...می دانی!...چه اهمیتی دارد که یکتای من و تو از هم دور هست.؟!..
و من هیچ نفرمودم ..اون هنگام که تو را خواندم و کودکی با نور مهربان آفتاب جان داد
و من تو را خواندم...و سایه روشنم عشق مرا دعا کرد
و من تو را خواندم و عشق من با دعای سایه روشنم پر کشید
خودت فرمودی ..حس زندگی ام را در دلت نشانده ای
اهمیت...قدرت..نگاه..سنگ های روانه شده سوی روح من وتو....همه این مراسم خیالی ست در تخیل مرطوب هر کسی که می خواهد باشد...
اگر دل به جا مانده ات رخصت دهد...........می شود من هم برای راه راه وجودت دعا کنم....
برایت بی نهایت را می خواهم ..درد های سنگین دلت سخت بارانی ام می کند...

.چهره پنهانت را بیش از این برایم محو مکن عزیزم!...من نیازمند شناخت تو هستم..دعایم را اجابت کن..

514:

باراني نشو مهربان
همين!

515:


جغد كوچكي اين روزها در گوشه اي از حياطمان لانه كرده و هر از چند گاه با آواز محزون و زيبايش دل همه را از جا مي كند.
مادرم مي گايشاند اتفاق ناگواري در پيش هست و در حالي كه زير لب ورد مي خواند طسبي خاكي اش را در دستش مي چرخاند.

با هر نواي موجود بيچاره پدرم تمام ناسزاهاي كم چربش را بر سرش آوار مي كند.برادرم سنگهاي بي رحم باغچه را به طرفش پرت مي كند تا اين موجود شوم را از خوشبختي احمقانه مان دور كند و همسرش روزي سه بار به دكتر زنگ مي زند و وضعيت موجود نيمه انساني را كه رحمش را اشغال كرده توصيف مي كند.

عجب سرنوشتي! حيوان بيچاره چه مظلومانه گرفتار شده ميان افكار پوسيده مان.

روزي حياط خانه ام را پر از جغد مي كنم و اونقدر از اونها دلجايشاني مي كنم تا ظلم تاريخي بشر را فراموش كنند و آوازهاي شادشان را هم برايم بخوانند.

روزي در كنار اونها نظاره گر خوشبختي ام خواهم بود و تو اونقدر حيرت زده مي شايشان كه از من مي گريزي!

516:

اي انديشه رها شده از يك حس پاييزي! من باران صورتي صدايت را دوست دارم، مرا ببين پشت پرچين نگاهت هستم.

من به شانه هاي باد تكيه داده ام.


مرا آرام بخوان

517:

چه بگویم تو را !

که خود می دانی و می خوانی !

ننوشته می خوانی و می دانی !

کافی هست نگاهی کنم و آهی بر آرم !

بی هیچ تکراری می دانی !

نیازی به هجی کردن حرف نیست !

واژه ها را از بری !

518:

شق يعني:لطيف ترين تعريف زندگي...


عشق يعني:معمار عالم...


عشق يعني:خالق پر شور لحظه هاي زندگي...


عشق يعني:از خود گريختن...


عشق يعني:بهبودي و كاميابي...


عشق،ارمغان محبت هست....


عشق:سپردن دلت به.....


عشق يعني:هديه ي قلب و روحت به...


عشق يعني:پيشاني غمناك او را بوسه زدن...


عشق يعني:دستان يخ زده اش را با دستان گرمت،فشردن...


عشق يعني:بدون او هرگز

519:

بخواب تا نگاهت کنم
و براي هر نفس تو
بوسه‌اي بنشانم به طعم ...
هرچه تو بخواهي.

نفسم به تو بند هست
بند دلم پاره مي‌شود که نباشي
انگشت‌هات را پنجره کن،
و مرا صدا بزن
از پشت اونهمه چشم.



520:

من نگايشانم كه مرا از قفس آزادكنيد
قفسم برده به باغي ودلم شادكنيد
فصل گل ميگذرد هم نفسان بهر خدا
بنشينيد به باغي و ومرايادكنيد
هركه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس
برده درباغ و به يادمنش آزادكنيد
بيستون برسرراه هست مباداازشيرين
خبري فرموده و غمگين دل فرهادكنيد

521:

قلم در دستانم همچون چوبی خشک تنها خرده های آفتاب زده اش را بر سطح کاغذی سفید نقش زده هست.
هر چه توانم را بر فشردن اون صرف میکنم قلم کوچکتر و کوچکتر میگردد

رو به آسمان میکنم گویی چیزی را در اون گم کرده ام
نگاهم در جستجوی هیچ به بی انتهایی که نهایتی ندارد خیره مانده هست

522:

مثل همیشه سیگارش رو از پاکت کتش در اور روشنش کرد و به پشت نیمکتی که روش نشسته بود تکیه داد با خودش در حال جنگ بود و برای همین تند تند و محکم به سیگار پک میزد
باید تصمیم میگیرفت یه تصمیم مهم یا باید همین طوری توی این جهنمی که هست زندگی میکرد یا باید ازش می امد بیرون خیلی وقت بود که داشت توی جهنم زندگی میکرد یا شاید یه زندگی جهنمی داشت!!!
حالا وقتشه باید همه اون چیزها رو فراموش میکرد نشست و فکر کرد یه پک محکم به سیگارش زد و اخرین تصمیم رو گرفت از این زندگی جهنمی خسته شده بود باید تغییرش میداد هر طوری که بود پس ذهنش رو خالی کرد از همه چیزهای که دوست داشت و نداشت همه اون خاطرات و حالا اون شخصی بود که تازه متولد شده بود به سیگارش که دیگه تموم شده بود نگاهی کرد و لبخند زد حالا اون میخواست یه زندگی جدید رو شروع کنه همون طوری که خودش میخواست و دوست داشت نه اون طوری که دیگران دوست داشتند یه سیگار دیگه روشن کرد و بلند شد حالا به اسمان صاف و ابی خیره شده بود و داشت روزهای ایندش رو پیش بینی میکرد که چه طور خواهند گذشت!!!!!!

گاهی به دور اندختن همه خاطرات چیز خوبیه!!!!!

523:

لحظه ی خدافظی به سینه ام فشردمت


اشک چشمام جاری شد دست خدا سپردمت

دل من راضی نبود به این جدایی نازنین

عزیزم منو ببخش اگه یه وقت آزردمت

فرمودی به من غصه نخور می رم و بر می گردم

همسفر پرستوها میشم و بر می گردم

فرمودی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

فرمودی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم

عزیز رفته سفر کی بر می گردی

چشمونم مونده به در کی بر می گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای زحالم بی خبر کی بر می گردی

غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم

پنجره ی امیدمو هنوز به روت نبستم

پرستوهای عاشق به خونه شون رسیدن

اما چرا عزیز دل هرگز تو رو ندیدم

فرمودی به من غصه نخور می رم و بر می گردم

همسفر پرستوها میشم و برمی گردم

فرمودی تو هم مثل خودم غمگینی از جدایی

فرمودی تا چشم هم بزنی می رم و برمی گردم

عزیز رفته سفر کی بر می گردی

چشمونم مونده به در کی بر می گردی

رفتی و رفت از چشام نور دو دیده

ای ز حالم بی خبر کی بر می گردی

524:

گاهي اوقات
فرمودن بعضي کلمات
انقدر سخت مي شود
که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن هست
دوستت دارم ..

...


مي نايشانسم ….


به همه مي گايشانم....


اما در مقابل ديدگانت
صدايي از من بر نمي آيد
مي خواهم فرياد بزنم
در آغوش بر گيرمت
اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد
حال تو مي رايشان
نمي خواهم برايشان
بمان ...!
اما تمناي محاليست
که بمان و منتظر باش
دورتر مي شايشان .


و من دريغ از يک کلمه:
بمان ...!

525:

آبی آسمان هنوز محو تماشای خورشید بود..باد ملایمی می وزید.

پرده های توری خانه روی امواج هوا به رقص در آمده..

چشمان دخترک از خواب پرید..
به سمت پرده های رقصان رفت و چهره اش را رو به آسمان گرفت و خندید..برق چشمان دخترک گل های نشکفته باغچه را نیز به سلام وا می داشت..دستانش را به سمت رویای خفته حیاط برد و حیات او را در آغوش کشید..حیاط خانه جان گرفت..
کبوتر..کبوتر نامه رسان درست روی انگشت کوچک دست چپش فرود آمده..
کبوتر غمگین بود..بال هایش زخم خورده بودند و خون از سینه مضطربش که به سرعت افتان و خیزان بود می چکید
دخترک نامه ای را که با زنجیر به پای کبوتر بسته شده را به دندان گرفت و...

حال از لب های دخترک هم خون می چکید

چشمانش همچنان برق می زنند و مشتاق..گرچه بر سطح نامه نا گشوده خون جاری گشته.


نامه را باز کرد:
بابا انار را بر می دارد و برای همیشه در دوردست انتظار نیامدنت را با فرزند دیگری سپری خواهد کرد.
مادر زیر باران به نا کجا پرواز می کند.
اون مرد هم با خاطرات جسم تو به دل دخترک نادان دیگری راه می یابد .
تو بانوی کوچک رویاهای برباد رفته ات گشته ای.
تنهایی را بر سر در خانه جدیدت مهر کن ..کودک دلبندم!
دخترک هنوز لبخند بر لب دارد..خنده های تلخ و چشمانی گیرا مملوء از خشم و نفرت
خون شرب لبانش را با دوران زبانش فرو می کشد و پنجره بسته می شود..
پرده های رقصان ایستا می گردند .شاید روزی التهاب لحظه های تنهایی دخترک را شهادت دهند..شهادت دهند..شهادت دهند.

526:

کاربر گرامی آیدین این تاپیک محلی برای بررسی مسائل علمی نیست

لطفا در ادامه مطالب اون را مد نظر برنامه دهید.


527:

چشم حتما...از اینکه منو راهنمایی نمودید بسیار بسیار ممنونم.....
در ضمن من آیدین نیستم و آدیان هستم.....


528:

همه شب با دلم کسی می فرمود سخت آشفته ای ز دیدارش...
صبحدم با ستارگان سپید میرود خدا نگهدارش ...
....
می شکفتم ز عشق و می فرمودم هر که دلداده به دلدارش ننشیند به قصد آزارش
چشم من به دنبالش برود...
عشق من نگهدارش برود...

529:

وقتي تو آمدي و دستت را به سايشانم دراز کردي ،

فرمودم :

از قفس چه مي داني ؟

فرمودي : آزادي

از تنهايي ؟

فرمودي : همزباني

از محبت ؟ : عشق

از دوستي ؟ : صداقت

از بهار ؟ : طراوت

از سفر ؟ : انتظار

از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........



باز هم فرمودم جدايي ؟

سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .



به چشمانت نگاه کردم و فرمودم بگو ...



تو آغوش به رايشانم گشودي و

فرمودي :جدايي ، هرگز ...



بي تو من مي ميرم

530:

هنوزم صدام مي لرزه
وقتي اسم تو رو ميارم
سرم رو وقتي كه نيستي
رو شونه كي بزارم
خاطرات خوب ديروز
همه تنهايي فردا

جز يه مشت عكس قديمي
تو بگو چي مونده از ما
گريه هاي آخر تو
خوب مي دونم كه دروغه
برو كه خورشيد عشقت
تايشان دستاي غروبه

نمي خوام با من بموني
فقط از يه عادت
من ديگه بر نمي گردم
اي غريبه به سلامت

531:

فرمودن بعضي کلمات گاهی
انقدر سخت مي شود
که شکستن بغض سينه را ناممکن می سازد
دوستت دارم ..

...


مي نايشانسم ….


به همه مي گايشانم....


اما در مقابل ديدگانت
صدايي از من بر نمي آيد
مي خواهم فرياد بر آرم
و در آغوش بر گيرم تورا
اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد
حال تو مي رايشان
و من نمي خواهم
بمان ...!
شاید این تمناي محاليست
اکنون دورتر مي شايشان .


و من دريغ از يک کلمه که برزبان بر آورم:
بمان ....

برادر گرامی سلام امیدوارم از ویرایش جملاتت ناراحت نشی راستش شعرهای شما منو بدجوری تحت تاثیر برنامه داد بسیار جالب بودن
همینجا تشکر می کنم
با اجازتون من اونارو سیوشون کردم
موفق و پیروز باشید

532:


لبخند زدی و آسمان آبی شد
شبهای قشنگ مهتابی شد
پروانه ای از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد
تقدیم به همه ی دوستان هم میهن متولد مهر ماه

533:

نوایی تا بی نهایت
ذهنی در پیچ و تاپ سرگشتگی
آسمانی آبی
معبری با عطرهای گوناگون
سنگ فرشی پوسیده
چهره ایی آشنا در قالبی غریب
گذشت خاطرات در یک نگاه
عبور اونچه همیشه در گذر هست
و من جدا از هر چیز
نگاه های زیرک از برای نوری به رنگ باور
و قامتی افراشته از اونچه از رنج به بار نشست

534:

کسی از مجید خبر نداره
همون نو نیم خودمون...


535:

عجب ! عجب !
جریان چیه فهیمه جون ما باید سراغ آقا مجید رو از شما بگیریم نه شما ؟
یار همیشگی اش صادق احتمالا ازش خبر داره

536:

باز من اسم مجیدو اوردم تو به من گیر دادیا....از دست تو
خوب من سالی یه بار پامو تو این قسمت میزارم و بعد چشمم به این تاپیک میوفته یاد مجید میوفتم
بعد چون خیلی از اخرین دیدارم گذشته نمیدونم چی به چیه و کسی جواب داده یا نه منم دوباره میپرسم
فقط دلم برای نوشته هاش تنگ شده....همین

537:

از پنجره کوچک تنهایی با تو حرف میزنم

از پشت دیوارهای سنگی با قایق غم هایم در رودخانه

اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو میزنم

چشم های مهربان تو از لابه لای شهر ستارگان باز هم

قصه امید را می گوید

اما قلب کوچک من سالهاست که حرفهای

شاد را در کویر خود ندیده هست

از خود خانه و سر پناهی ندارم

و در ارزوی ان نیستم

اما در متن جان ارزوهایم این هست که

خانه ایی در دل اسمان داشته باشم

اگر چه به مسافت یک قلب باشد................


538:

از پنجره کوچک تنهایی با تو حرف میزنم

از پشت دیوارهای سنگی با قایق غم هایم در رودخانه

اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو میزنم

چشم های مهربان تو از لابه لای شهر ستارگان باز هم

قصه امید را می گوید

اما قلب کوچک من سالهاست که حرفهای

شاد را در کویر خود ندیده هست

از خود خانه و سر پناهی ندارم

و در ارزوی ان نیستم

اما در متن جان ارزوهایم این هست که

خانه ایی در دل اسمان داشته باشم

اگر چه به مسافت یک قلب باشد................


539:

نور ماه از پنچره اتاقم خودش رو روی تخت خواب ولو کرده
من در گوشه ایی نگاهم تنها به آشفتگی تکراری اتاق جذب شده
فرشی که قوی تر از هر پیمانی همچنان تا شده در کناری انداخته شده
میزی که پر شده از خرده وسایلی که هر کدامشان تنها سالی یک بار به کار می آیند
صندلی که تنها همراه من در نوشتن هست
و نور ماه که دارد چشمانم را به سوی خود جذب میکند
باز تویی باشد تو هم همیشه هستی!!

540:

روز ها از پس هم میگذرند و من تنها و حسته با انسانهایی منزجر نماينده به زیستنم ادامه میدهم ...


541:

غروب باز بر اتاق خالیم بساط خودش رو پهن کرده
دم در اتاق می ایستم و نگاهی به سرتاسر تنهاییم می اندازم
همه چیز سر جای خودشه

542:

آه اي الهه‌يِ درد ، آه اي من تنها، از صبح بيزاري و دلزده، خوب مي‌دانم،
خوب مي‌دانم هر صبح كه نقاب مي‌زني ، همان نقاب شادي و لبخند را ،
پشيماني و گونه‌‌هاي تب‌دارت كه مي‌بايست سجده‌گاه شكوفه‌هاي لب‌هاي گرم او باشد در آتش زخمي كهنه مي‌سوزد،
آه اي فرشته‌ي بال و پر سوخته‌ي غريبانه‌يِ من،‌ آه اي دل تنها ، دل پُرغم، تاوان پس مي‌دهي مي‌دانم، تاواني از براي يكنواخت نشدن، تاوان هميشه در ياد داشتن .

.

.

آه اي مغرورِ فرومايه‌ي مجنون صفت من، اي دل عصيان‌زده‌، اي پيشاني به خاك افتاده، لذت‌هاي گمشده‌ات را ديگر چرا نمي‌جايشاني، چرا طعم‌ها را به فراموشي مي‌سپاري، رنگ از گل‌هاي چشمانت ميگيري كه حكم فراق و تنهاييت را شدّت بخشي.

.

.! پوزخند اين روزگار را نمي‌بيني، تقلا تا كي، تا هميشه! ! !.

.

.

هميشه‌اي كه هر شب بغضت را مي‌شكند و خاكسترش را به افسوس‌هاي

گداخته مي‌بخشد.

.

.

با سوزش چشمت مهتاب را حريصانه و دلواپسانه مي‌نگري كه رخ فرشته مهوشت را در اون بيني، نازنين طفلكم؟
براي كه هر شب غم عالم را به جان مي‌خري و سر به سجده مي‌نهي، براي كه مي‌خواهي دنيا بهترين شود تا او بهترينِ بهترين تو بهترين‌ها را داشته باشد؟ !
آه اي پري درياي طوفان‌زده، اي من گريزان از زنجير تن، بي‌تاب كه هستي كه مستي را به نگاهت نمي‌بيني، تنهاي كه هستي .

.

.

تب‌دار كه هستي .

.

.

كه بوسه‌هاي كبوتر مهربان و سپيد بالت را شيرين نمي‌داني ؟

غم فراق را با همه وجودت نفس مي‌كشي كه چه؟ قلبت را مضطرب مي‌سازي كه .

.

.


مي‌دانم كه دلباخته‌اي مي‌دانم مي‌دانم، هميشه دوستت مي‌دارم و مي‌بوسمت تنهاي بي‌همنفس من، اي من تنها ، اشك‌هايم را به چشمهايت مي‌بخشم كه تا هميشه تا هميشه تا هميشه برايش زاري كني، و از درد دوريش زمين و وقت را چنگ بزني و گيسوان خرماييت را مايشانه كني و به دست باد بسپاري تا همسفر قاصدك‌هاي حسرتت بر هواي لبهايش بوسه بنشانند.

.

.


543:

چراآرزوهاي محال را مرور كرد!
خلوت براي امدنم هميشه صبورست
گاهي مبهوت استقامت مي شوم
گم كرده ام معناي نوشته هايم را
به تنهايي
تمام كلمه ها را جمع مي كنم
تا معناي ناب شان را پيدا كنم
راز خاطره ها كجاست؟
پوچي دنيارا نمي خواهم
تني كه باقي ست
از عطر سراغاز شعر رفتن ست
گاهي تشنه خنده
قدم هاي رهايي را مي شنوم
ولبخند را در تمام دنيا مي بينم
اه
خستگي شبهاي خزانم را
تنها در دستهاي تو جا مي گذارم
برنده يا بازنده فرقي نيست
وقتي
رهامي كني عطر مهربانيت را
بر وجودم...

544:

چه شب غريبي
همه گريه دارند
خيلي ها را ميشناسم اماخودم را به اون راه ميزنم ودعايم را ميخوانم
چقدر كلمه به كلمه و سطر به سطرش را دوست دارم
شروعش درست مثل اولين ليس به بستني مي ماند
از همان اول اضطراب دارم كه مبادا تمام شود
ميخواهم به اندازه تمام زيبايي تك تك كلماتش اشك بريزم
هر واژه اش را كه ميخوانم دلم به درد مي آيد
به ازاي هر يك هزاران هزار درخواست دارم
بخشنده
چقدر اين كلمه تكرار ميشود و هربار اشكم را در مي آورد
انگار يك عالمه گناه رايشان دلم سنگيني ميكند
قلبم درد ميكند
ميخواهم نامش را فرياد بزنم اما باز هم سايه هاي مزاحم مانع ميشوند
دعا كه تمام ميشود شب قدر من هم تمام ميشود
صداي اين مردك به غور غور غورباقه مي ماند
هنوز كلامي از دهانش خارج نشده همه زجه مي زنند و من خنده ام ميگيرد
هر چه گوش ميدهم سرو تهش را نميفهمم
و بعد همان داستان هميشگي غازها
اين يكي را خوب بلدم
اه حوصله ام را سر بردي
نمي شود داستان هاي پنهان تري را آشكار كني
هميشه همان قصه هاي تكراري
اين نوزاد عجب جيغ جيغي ميكند كنار گوشم
چقدر از دعا مطالعهاون دختربچه خوشم مي آيد
برميگردم و نگاهش كه ميكنم وحشت زده سكوت ميكند
لبخندي تحايشانلش ميدهم
با قهر سرش را برميگرداند و سراغ مادرش مي رود
خب اين هم از اين
خانوم پر ادايي كنارم نشسته
چپ و راست برمي گردد و تايشان صورتم نگاه ميكند
انگار منتظر هست كه من گريه كنم
چند دقيقه پيش كه همه با آرامش دعايشان را ميخواندند من گريه داشتم
حالا كه بايد گريه كنم....
بيچاره از كارم سر در نياورد
همه ي شب قدرش را پاي كشف من تلف كرد
چراغ ها كه خاموش ميشود پا مي گذارم به فرار
از اين آدمها متنفرم

545:

سلام ای بهونه واسه نفس کشیدن

همیشه پر میکشه دل٬ واسه به تو رسیدن

وقتی تو اومدی عقلم یه جور دزدیده شد

با خودم فرمودم که شاید این یه حس باشه عزیزم

اما نه گذشت و دیدم٬ دل من دیوونه تر شد

حالا فهمیدم که عشقه٬ اخه اندازش زیاده

بد جوری دیوونتم من٬ فکر نکن این اعترافه

یه هفته ندیدن تو ٬ دلمو کرده کلافه.................


546:

ما نفهميديم
آخر دل آدم باز ميشه آخر دعاها يا ميگيره
تو فهميدي؟

547:

غرورم محكوم شد به خرد شدن ...



احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ...



دلم محكوم شد به تير خوردن ...



چشمانم محكوم شدند به باريدن ...



خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ...



و اما عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ...



در ميان جاي جاي قلبم ...



و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه شده ام

548:

اين روزها هنگام که
باد به گوش آدمها مى رساند ،
که چقدر تنهايم ؛
عجيب هست همه مى خواهند
دوستانه تنهایشان را ، با من قسمت نمايند !
حتی چشمهايم هر صبح ،
به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد ...


549:

خوشحالم
چرا؟
میدونم
این بار میددونم
مهشادم
مهشادم برگشت
و بهتر اینکه من به اون برگشتم
خدایا سپاسگزارم
چقدر دلم برای لپ های گلیش تنگ شده بود
اما حالا مسئولیتی بیشتر
خدایا خودت کمکم کن
خود خودت
و خود خودت کمکش کن
خود خودت

550:

شب
شب نقره ای
شب تنها
شب ارام
شب ماه
شب هم دردی
شب عشق
شب لذت
شب شراب
شب هم اغوشی
شب درد
شب بیداری
شب خواستن
شب فراموشی
شب نوشتن
.
.
.
.
.
.
.
شب عزیزم
چقدر دلتنگت بودم
چقدر دلم نقره فام بودنت را هوس کرده بود
.
.
..
.
.
..
شب عزیزم
این تنهایی و صدای تق تق کبوتری که به شیشه اتاقم میزند و این نور ماه که تنم را دزدی میکند و این هوس داشتن یک عشق.....
عجب مستی میکند ادم را
حتی شراب 7 که نه 70 ساله ان انگورهای عسگری شیرین مثل عسل نیز این قدر ادم را مست نمیکند
خودمانیم
خوش به حال انان که روز میخوابند و شب
شب تنها
شب درد
شب لذت:
بیدارند وبا تو که چه عشق بازی نمینمايند
بیدارم
مینویسم
خط میزنم
از اول خط
و باز هم:
سلام
شب خوش باد

به سلامتی این گیلاس قرمز

551:

خط خطی اینجا را مرطوب نکن عزیز دلم!
می دانی آخر به نتیجه ای می رسم که نباید
گمگشته دیار رطوبت کجا رود!؟...عاشق منم که بیهوده مستی می کشم و شب بیداری طی می کنم
ای ایمبل ! درد هست ولیکن نگاه نمی یابم جز خود عزیز دلت!

552:

اینجا هیچ کس نیست
تنهایی از سر و کولم بالا میره
برای یافتن چیزهایی که یافتنی بودند شاید خودم رو فراموش کردم
اما نه من که هیچ نیستم که برای بودنم قانونی وضع کنم
من و دیوارهایی که سالها از من محافظت کرده اند داریم به لحظات قشنگی میرسیم
امیدوارم این دیگه برای بودنم مهم باشه

امیدوارم....


553:

عجب داستانی دارد این مهمانی خانواده شوهر
از صبح که هیچ از 4 روز پیش هی برو بیا بخر
اخر که چه؟
1 ساعت میخورند و بعد مثل تمامی مردان یک چسبید میگویند و بعد هم میروند پی کارشان
خیلی خسته شدم
خیلی

554:

صدايم كن تا امان يابد عابري خسته در شب باران صدايم كن تا بنالم من در سحر گاهان با سپيداران از اون سايشان خورشيد از اون سمت دريا صدايم كن تو لبخند صبحي پس از شام يلدا از اين تيرگي ها رهايم كن سكوت سرخ شقايق ها را در اين ايشانراني تو مي داني غم پنهان نگاه ما را در اين حيراني تو مي خواني صداي باران نواي ياران به لحن تو نمي ماند سكوت شب را ز كوه صحرا نواي گرم تو مي راند در ابهام جنگل كسي راز گل به غير از تو نمي داند بخوان از بهاران كه با ساز باران كسي؟؟؟

555:



زیباتر از گذشته مینویسی پرنده ی زیبای میز گرد کوچکمان ...

تنهاییم و کسی در به سوی دلتنگیمان نمیگشاید ...

از هم دوریم کسی دستهامان را به هم نمیدهد ...

از همه خسته ایم و بی هدف ...

امدی نیست نباید میبودیم ....


556:

در سوت و کور نيمه شب فرمودم:زندگي ساكتي؟
فرمود:از بس كه در فكر هستي
در زير گرماي طاقت فرسا فرمودم:زندگي آتشي؟
فرمود:چون كه عاشق هستي
در عمق دريا فرمودم:زندگي بي ساحلي؟
فرمود:چون كه غرق درياي غمي
در پناه دوست فرمودم:زندگي دوستت دارم؟
فرمود:چون در پناه دوستي
در تنگناي زندگي فرمودم:زندگي از تو متنفرم؟
فرمود:چونكه احساس تنهايي مي كني
در غروب

557:

چغدر دلم میخواست امشب بارون می بارید!!
من بودم و بارون بود و یه جای خلوت و تاریک
و قطرات بارون رو روی پوست صورتم احساس میکردم
و خیسی که تمام وجودمو میگرفت


دلم میخواست بارون میبارید تا کمی احساس کنم که من رو بخشیدی
یادمه اون قدمیها که توی کوچیکی هامون بزرگی میکردیم بارون یه طعم دیگه ایی داشت
و حالا که توی بزرگی آرزوی کوچیکی داریم تمنای قطره ایی از همان باران را هر لحظه بر لب دارم.

وقتی بارون میاد خیلی دوست دارم که خودمو زیر بارون بی پناه ببینم
میخوام شسته بشم ...

میخوام همونی باشم که باید باشم
خدایا بزار بارون بیاد
قول میدم که من بعد هیچ وقت دعایی غیر از تقاضای در کنار بودنت بر زبانم جاری نشه
خدایا بزار بارون بیاد
خشکیده ام ...

بزار ریشه های عمیق باورم با حس حضورت کمی سیراب بشن
نمیدونم چرا حس میکنم تمام بودنم از برای نبودنم اتحاد بستن
خدایا به بزرگی خودت
به اون رحمتی که ذره ای از اون تمام وجودم رو آتش زده
به ندانسته هایی که مانند نوری بر قلبم تاباندی
به بودن خودت و هیچ بودن من
بزار باران ببارد ...




558:

خوابم رو براش تعریف کردم ٬ نگام کرد با وحشت و فرمود : حواست هست داری کجا میری ؟ حواسم نیست ! خودم هم خوب میدونم که حواسم به هیچ چیز جزِ بودنم نیست .

فرمود خیلی وقت بود که باهام حرف نزده بودی ٬ گمون کرده بودم که واست مُردم ! و همون موقع شروع کرد به بستنِ زانوهام ...

به سقف نگاه کردم ! یادم نمیاد آخرین بار کِی اونجا رفته بودم ؟ با کی رفته بودم ؟ چرا رفته بودم ؟ فرمود خلی فرقِ بینِ تو و اون روزها با تو و این روزها ...

من ولی دارم به تو فکر میکنم ...

امروز وقتی داشتم حرف میزدم ٬ یکباره غمِت اومد و نشست درست کنجِ دلم ...

یه بار یه جایی نوشته بودم که حاضرم همه چیمو بدم که تو یه بارِ دیگه نگام کنی و از حرص بگی : اِی ! خدایِ گنده ...

! ...

فرمودم فرقِ بینِ منِ امروز و منِ دیروز ٬ فرقِ بینِ طلاست با بدل...

! اون وقت ها معصوم تر بود ٬ بی پروا تر ٬ بی حساب کتاب تر ٬ ساده تر ٬ خوشبین تر و شاید عاشق تر ...

این « شاید » برایِ اینه که امروز که به اون روزها نگاه میکنم ٬ هنوز حال و هواش باهامه ...

روزهایی که اوجِ بدبیاری و سختیِ رفیقِ امروزم ٬ کنارش بودم ٬ به خاطر این بود که داشتم جواب پس می دادم ...

جوابِ کارهایی که کردم ...

ایستادم تا بفهمم که اون موقع ٬ چی بود که وایساد ...

چی بود که رفت ...


امروز از اون روزا بود ! از اون روزا که اون چهار صفحه نامه رو باز از زیرِ خروارها خاک بکشم بیرون و بخونم ...

امروز از اون روزا بود که دوباره صدایِ من و صدایِ گیتار و ترانه یِ اِی که بی تو خودمو ٬ بپیچه تویِ خونه ...

! امروز از اون روزا بود که من عطرِ اون انارِ خشک شده رو می خواستم ...

از اون روزا بود که ...

یه بار بهم فرمودی اگه چند سال دیگه که گذشت و بزرگتر شدی ٬ چند سال دیگه که من ممکنه دیگه نباشم کنارت ٬ باز هم مثلِ امروز حست تازه و ملموس باشه ٬ میتونی تازه ادعا کنی که امروزی که کنارِ من قدم بر میداری ٬ از رویِ خیال و هوایِ کودکانه نیست ! پشتِ این هم قدم شدن چیزیه که ارزش داره ...

چیزی که ممکنه هیچ وقتِ دیگه پیش نیاد ...

چیزی که ممکنه هیچ وقت دوباره موقعيتِ تجربه کردنش نباشه ...

امروز سپس این همه وقت ٬ این همه ماه ٬ این همه سال ٬ بهت میگم : این حس ملموس و نزدیکه ...

خیلی نزدیک ...

اونقدر که از نزدیک بودنش به هراس بیفتم ...


تو راه ٬ دنبالِ بهونه بودم واسه گریه ٬ بارون شدید شد ...

منم با بارون همراه شدم ...


559:

چگونه فراموشت كنم تو را كه ازخرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي.


عاشقي بي برنامه و ياري با وفا براي خايشانش ساختي.


آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي.


و براي اشكهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي.


و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي.


چگونه فراموشت كنم تو را كه سالها در خيالم سايهات را ميديدم.


و طپش قلبت را حس مي كردم و به جستجايشان يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي كرديم كه خدايا پس كي او را خواهم يافت.


چگونه فراموشت كنم تو را.......................


560:

نميگم شبيه من باش

قيد فردا رو بايد زد جاده انتها نداره

قصه ليلي و مجنون اين روزا بها نداره

قيد فردا رو بايد زد هر نفس يه اتفاقه

تنها افسانه آتيش تايشان سينه اجاقه

قيد فردا رو بايد زد حرف تازه اي نمونده

ديگه خيلي وقته حافظ غزل آخرو خونده

جمعه شد هفت روز هفته

حافظ از حافظه رفته

قيد فردا رو زدم من بي تو فردا خيلي دوره

بي تو اين ترانه ها لال بي تو چشم واژه كوره

قيد فردا رو زدم من بي تو گم ميشم تو امروز

بي تو فردا رو نميخوام اي عزادار شب و روز

با توام ترانه بانو نميگم شبيه من باش

لااقل تو اين سياهي يه كم اسطوره شكن باش

561:

دوستان مشکل عجیبی برام پیش اومده لطفا" به این تایپیک سر بزنید
http://forum.hammihan.com/thread18764.html

562:

هان اي كوه بلند
اي سراپا همه بند
از تو اين تجربه آموخته ام
كه نلرزد دلم از غرش سنگين وقت
وهراسي ندهد راه به دل از طوفان
كاه بودن ننگ هست
كوه مي بايد بود

563:

روزگارم بهانه ای می شود برای بودن با تو..فقط تو...
چه ساده می شوی عزیز دل!..چه زیبا!..اون هنگام که انگشتانت را مماس بر پنجره مه آلودی جلا می دهی و تصویر قلبی مذاب را روی بخار شیشه به رنگ دلی مهربان نرم می کنی..
از آینه محدب به پیچ جاده بعدی خیره گشته ای
شتاب مکن!توان گام هایت روی پدال های ابوقراضه می ماسد اگر..اگر آهوی شکارچی پیر را زیر کنی و از روی اون قلپ قلپ مستی بزنی
اگر فضای چشمانت را خواب و اندوه فراگرفته با همسفریت به تماشای آینده روشنت به پرواز در آی
ببین! این همه جاده خاکی
تمام جاده های خاکی از اون تو..تا با همسفرت نفس بکشی .بیاشامی ..استشمام کنی همه ترانه های محبت این طبیعت وحشی را.بشنوی! با جان و دل..نغمه های پرندگان مهاجر را
فریاد خاموش کوهی که هموار گشته تا جاده بعدی ات سنگلاخ نباشد ..تا سراب لحظه ها تو را به کابوس پرتگاهی ابدی نکشاند
می دانی!
ای کاش فقط می دانستم! دست کدامین معبود خار و خاشاک مسیر خاکستری ام را سبز و روان گردانیده
ای کاش می دانستم..
شب های سفر دیدی چه دل انگیز هست!
همسفر خسته ات را در آغوش می کشی و در میان گلبرگ های دلت می آرایی و پنهان می کنی از نگاه جغد شوم..و تا صبح چشم بر هم نمی زنی..
من می خوانم..من تاالهه صبح می خوانم ..
مبادا همسفرت را باد با خود به غنیمت ببرد
مبادا گلبرگ های سرخ دلت در هم شکند
با من زمزمه کن
ترانه های خوشبختی هر روزه ام را با من زمزمه کن..
عزیز دلم!

564:

این آخرین شمع هست
شعله ایی را لرزان بر اون میرسانم
آرام روشن میشود و بی اختیار اشک میریزد
دستانم میسوزد از التیام اشکهای او

کاش میشد نور بی حس پایانش روشنایی را اعتماد ماندگاری میداد
چشمانم خیره بر نور شمعی که هر لحظه بر مرگ خود نزدیک میشود
آرام میگویم ...

نمیترسی از اون که داری لحظه به لحظه از این نور به مرگ خویش میرسی
نجوایی در فضا پیچید ...

شعله شمع هر لحظه به سویی تاب بر میداشت
و واژ هایی که در ذهنم نقش بستند
(( هیچ کس نتواند بی حس حضور عشق به اونچه که به اون شاد هست زندگی را معنا کند))
چشمانم سنگین هست ...

میخواهم هنوز به شمع بنگرم
اولین اشعه های آفتاب سحر گاه بر پشت پلکهایم سنگینی میکند
تمام اتاقم در نور غرق کشته ...

پیکر خشکیده شمع را که حالا در بستر مرگ خویش ذوب شده را به زباله می اندازم
نمیدانم شاید اون شمع تا صبح در تمنای آفتاب اشک ریخته باشد
اما بدون دیدن او جاودانه شد...


565:

عاشق نبودي تو، من عاشقت بودم، در قبله گاه عشق تو بودي معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي يك لحظه من بي توهرگز نياسودم
من با نفسهايم نام تو روبردم كاش اي هوس بازم، با تو نمي ماندم
من با نفسهايم نام تو رو خواندم كاش اي هوس بازم، با تو نمي ماندم
روزي كه مي فرمودي من با تو مي مانم روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عاشق نبودي تو، من عاشقت بودم، در قبله گاه عشق تو بودي معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي يك لحظه من بي توهرگز نياسودم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من فرمودي ديگر نمي مانم فرمودم كه ميميرم فرمودي كه ميدانم
باور نمي كردم، هرگز جدايي را من آمدم با عشق ، اين بي وفايي را

566:

چه عذاب بزرگی هست
وقتی که من تمام تنهايی را
به دوش می کشم
و سخت ترين لحظه های انتظار را
با شکيبايی خود قسمت می کنم.


آرزوی محالی ست
درک دستهای تو
از انتهای تنهايی ستاره های چيده شده
و سفره های خالی احساس
که مهربانی سايه ها
رنگينش کرده هست
تو حتی
از فکر اين عذاب هم عاجزی
و من هر روز
تحليل می روم ....


567:

دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست

سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست

دست گذاشتم رو کسی که که رنگ چشماش روشنه

شمشاد همسایه مون پیش قدش یه سوزنه

دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله

کمترین شعری که تو می شنوی از ما غزله

دست گذاشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره

خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره

دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز

کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز

دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره

من تو پاییزم و اهل یه جا تو بهاره

دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش میکنه

آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه

دست گذاشتم رو یکی که کهکشون قایقشه

دست گذاشتم رو کسی که از تو خندش می گیره

اینارو دلم میگه ،میگه و بعدش می ره

می نویسم که دیگه رو هیچ کسی دست نمی زارم

ولی نه دروغه من هنوزم اونو دوسش دارم

568:

کودک من دست ندارد
کودک من پا ندارد
کودک ناقص من سخت گریان هست
مادر رنجورش آبستن اوست
آبستن فریاد های کودک عریان من
درد زایمان روح نهیف مادر را می ازاراد
مرد تاریکی های ذهن مادر را فراخوان
کودک من در انتظار هوس های شوم پدر به سر نمی برد
شیره ملتهب وجود من پذیرای جان تشنه اش نخواهد بود
کودک من می لرزد از ترس کودکی
از تنهایی .
از ضعف
از همسالان ناجوانمرد
از گیسوان پریشان دختربچه همسایه
کودک من روی صندلی چرخ دار پوسیده اش تا ابد سرگردان درد های بی جواب مادر می ماند
................................
من عمق نگاه کودک مهربان و پریشانم را در صندوقچه خالی مادر قاب کرده ام
گاهی به حیاط خلوت سرد مادر نگاه کن!

569:

هر چی مینویسم انگار کفاف این روزگار رو نداره
اینقدر صبح تا صبح اتفاقات عجیب و تکراری رخ میدن که روزگار هم رنگ باور نداره
به هر طرف که نگاه از سر بی خیالی می چرخونم آدمهای شریف رو میبینم که برای یک لحظه ذلت تمام شرفشون رو به حراج گذاشتن
ترجیح میدم سرم رو پایین بندازم ولی انگار نگاهها سنگینی بیشتری از ثقل زمین دارن
کلافه شدم نمیدونم چرا هر روز باید برای بدست آوردن تقاضایی که از واپسین تپشهای این قلب سرخوش به گوشم میرسه تمام انرژی لذتهام رو هدر بدم
آخه لذتها هم دیگه اون طعم همیشگی رو ندارن
باشه ایرادی نداره خدا رو شکر شب شده و باز حداقل ماه اومده تو آسمون
سیاهی آسمان خیلی بهتر بهم میچسبه

570:

در شبان غم تنهايي خايشانش ، عابد چشم سخنگايشان توام.


من در اين تاريکي، من در اين تيره شب جان فرسا،زائر ظلمت گيسايشان توام.



گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من ، گيسوان تو شب بي پايان.


جنگل عطر آلود .شکل گيسايشان تو ، موج درياي خيال.



کاش با زورق انديشه شبي ،از شط گيسايشان مواج تو ، منبوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم.


کاش بر اين شط مواج سياه،همه عمر سفر مي کردم.....


571:

تو ديروز،برچشم من،چشم بستي بصد ناز،درديده ي من نشستي
مرا با دو چشمي که آتشفشان بود نگه کردي و خنده بر لب شکستي

زچشم سيه مست ناز آفرينت بجان وتنم،مستي خواب ميريخت
نگاهت چو ميتافت بر ديده ي من به شام دلم موج مهتاب ميريخت

چو لبخند رايشان لبت موج ميزد- دل من از اون موج، توفانسرا بود
چو نسرينه اندام تو ،تاب ميخورد مرا حيرت از شاهکار خدا بود

پي نوشخندي چو لب ميگشودي بدندان تو بود، لطف سپيده
ندانم که الماس دندان نما بود و يا اشک مهتاب، بر گل چکيده؟

بسي رفت و بي مستي عشق بودم بچشمت قسم،مستي از سر گرفتم
تو ديشب نبودي،خيالت گواه هست که او را به جاي تو در بر گرفتم

پس از اين، دلم بيتو چون گور سرد هست بيا بخت من شو،در آغوش من باش
مرو،بي تو شبهاي من بي ستاره هست تو پرايشانن شبهاي خاموش من باش

572:

دیروز را در امروز و امروز را در فردا و فردا را در گذر حس خنک باور اون که میتوانم برای روزهایم سرنوشت دیگری رقم بزنم میگذرانم
شاید شد و من نیز خودم را در میان انبوه نفراتی که در من نهفته گشتند بیابم !!

573:

و شاید فردایی زیباتر از این نباشد برای ما ...

جهانی کوچک و تنگ که نه میتوان در ان نفس کشید نه حرکتی کرد ...

خط خطی های شبانه زنده به گور که زیستنش ارزشی نداشت ...


574:

دارم میرم ولی نمیدونم کجا ....خیلی وقته در حال راه رفتنم ولی واقعا نیمدونم کجا دارم میرم همین طوری بسته سیگارم رو در میارم و سیگارها رو یکی یکی رون میکنم پشت سر هم.....احساس میکنم باید مغزم رو خالی کنم حافظه اش رو هر وقت این کار رو میکنم دوباره یکی از یه جای که نمیدونم کجاست میاد پیدا میشه همه رو بوت بک میکنه مثل حافظه کامپیوتر خیلی مسخرست!!!!!!!

این روزها عادت همه فقط دلشکستنه دیگه کسی براش مهم نیست پاییز چه فصل قشنگیه حتی وقتی برگها میمیرند و این شروعی دوباره ای هست برای کسانی که بهارشون به پاییز تبدیل شده و شاید و شایدم نه هیچ وقت بهاری در پیش نباشه و همیشه پاییز بمونه ولی حتی اگه برنامه باشه این طوری باشه شاید ما هم نباید دیگه کاری بکنیم و باید همون طوری با همون خاطرات بمونیم ولی همیشه این طوری نیست دلم میخواد همه چیز عوض شه دارم.............


575:




از بهار .

خزان فرمودید ....

از دلشکستن از رسم هر روزه ( مردن برگها ) ...

خزان با بارانهایش می اید و میرود ...

برگ مرده زیر پا خش خش کنان خودی نشان میدهد ...

تیرگی مرگ رخوت نم رطوبت در جان سایه مرگ بر سر ...

خزان دوزخی هست ...

میان اتش تابستان و سرما زمستان ...


576:

زندگی سیر شد از زنان و مردانی پر شهوت و حسادت ...

از کودکانی گستاخ و پیر مردانی حریص ...

جهان بیزار از زیر پا گذاشتن قوانینش به دست انسان ....

حریق نفرت در دل زبانه کشیده عشق متولد نشده مرد ...


جنین زود رس روی تخت بیمارستان از سفر نیامده بازگشت ...

انسان بیمار شهوات حیوانی خویشتن در می و افیون فرو رفته ....


577:

مثل دریا که باران را به ابر سپرد،به خدا می سپارمت.



مثل بهار که جوانه را به باغ سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل خزان که برگ را به باد سپرد ، به خدا می سپارمت.



مثل زمستان که ریشه را به خواب سپرد ،به خدا می سپارمت.



مثل سپیده که شبنم را به گل سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل ماه که فانوس را به شب سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل پرواز که اوج را به آسمان سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل دیده که شوق را به اشک سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل شادی که خنده را به لب سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل اندوه که دل را به آه سپرد، به خدا می سپارمت.



مثل شقایق که داغ را به دل سپرد، به خدا می سپارمت.


578:

اون وقت که خیالت را تنگ در آغوش کشیدم گمان نمی کردم زاییدن انقدر سخت باشد
باید جنینی را که تمام قلبم را پر کرده بالا بیاورم...


579:


زاييدن
هرچقدر پولم بدي حاضر نيستم تجربش كنم

580:

می گی عاشقم شدی خدا کنه

کی دلش میاد با تو بد تا کنه



بسکه اون چشمای تو مهربونه

کی دلش میاد تو رو برنجونه



کی دلش میاد که تنهات بذاره

کی میتونه بگه دوست نداره



توی این شبای بارونی و خیس

کی میتونه بگه دلتنگ تو نیس



بسکه چشمای تو پاک و روشنه

کی دلش میاد ازت دل بکنه



تو گوشم می گی که عاشق منی

باز داری حرفای شیرین می زنی



می گی هر جا که بری باهات میام

می گم هر جور که باشی تو رو می خوام



باز منو به اوج رویا می بری

تو که از تموم دنیا بهتری



معنی عاشقی رو خوب می دونی

می گی عاشقی رو حرفت می مونی



واسه من که عاشقم همین بسه

هر کی عاشقه به عشقش برسه

581:

نگاه کن من چه بی پروا به مرز قصه های کهنه میتازم



نگاه کن با چه سرسختی تواین سرما برای عشق یه فصل تازه می سازم



یه فصل پاک یه فصل امن وبی وحشت برای تو که یه گلبرگ زودرنجی



یه فصل گرم و راحت زیر پوست من برای تو که با ارزشترین گنجی



نگاه کن من به عشق تو چه لیلا وار تن یخ بسته پروازو می بوسم



بیا گرم کن منو با سرخی رگهات من اون رگهای پر آوازو می بوسم



تو رو می بوسم ای پاکیزه ی عریان تو رو پاکیزه مثل مامن قراون



طلوع کن من پرارم از تو میگیرم !



ظهور کن من شهامت از تو میگیرم!



بیا هیچ کس مثل منو تو عاشق نیست مثل ما عاشق و همسایه و همدم



بیا از شیشه سخت و بلند عشق مثل ارابه نور رد بشیم با هم



نگاه کن من چه شبنم وار



چه شبنم وار به هستقبال دستای خزون میرم



هراسم نیست از این سرمای ویرانگر



برای تو من عاشقانه میمیرم

582:

تاریخ نانونشته این سرزمین مهر ننگینی را بر پیشانی جنبنده های سخنگو..رنگین کرده
تمام ثانیه های قلب مضطربم در انتظار سکوت همیشگی ات خاموش ماند و پذیرای مرگ!
شوق دیدار! , فراتر از مرز جنون , تاب وتوان اون روز در من نیست!
این بار , با مرگ هر لحظه .نابودی برایم باورپذیر تر از هر وقتی ست..

583:

زندگی اغار شد با درد زنان و مردانی که نمیدانستند ......


584:

اگر میخواهی بمانم
باید بروم..


585:

روز و روزگارم
ميگذره اما بي تو
ديگه قصه من تمومه
ولي من ...
من بي تو
تمام فكر تو
تمام نگاه تو
اما كي فرموده
كه عشق تو
مياد دوباره
سراغم
ديگه تمومه
عشق دروغ تو
براي قلبي كه ندارم

586:

قصه تموم شدت رو دریاب
اورجیناله
وطنی
دلچسب
پر از آه و حسرت
پر از جدایی و درد واقعی
خوندنیه
شنیدنیه
پس مچالش نکن و نرو
تو افسانه ای هستی شایسته ی خوندن

587:

------------
تو چقدر خوبي
زيادي اورجيناله
صد بار مچالش كردم ولي نشد
افسانه !!!!!!!!!!!!!!!!!
نه دوست من
شدم پدر خوانده
اره پدر خوانده
خيلي عجيبه
حتي براي خودم

588:

پس خبر نداری
پدر خوانده هم افسانه شده.
وگرنه کی باورش میشه که یه فیلم سپس 20 سال هنوزم میتونه بهترین فیلم باشه؟
مچاله هات رو باز کن و ورقش بزن
آرومت میکنه
یادت باشه:
خاطره ها وقتی که کهنه میشن، زلال میشن..


589:

نرو

که آسمان با رفتنت خواهد گرفت

که رنگ شب با رفتنت خواهد پرید

که نور روز با رفتنت تاریک می شود

که دیگر دریا بدون تو موج نمی زند

که درختان بدون تو نمی شکفند

که بدون تو خورشید روی خود نمایی ندارد

که چراغ مهتاب بی صفای رویت خاموش می شود

که بی تو آسمان شب اون لکه های نورانی را بر صورت نخواهد داشت

که زمین بی تو خون خود به بیرون می پاشد

که بدون تو رود خانه نای رفتن ندارد

که نارون دیگر سایه ای ندارد

که هوا بی تو رنگ بی رنگی ندارد

که بلبلان صحرا بی وجودت روزه ی سکوت بر لب دارند

که گلبوته های امید در صحرای نا امیدی نخواهد رویید

که شبنم سحر گاهی بی تو حال تر کردن تن نرم و لطیف برگ را ندارد

که بدون تو جیر جیرک ها نخواهند خواهند

که چشمه ها با رفتنت اونقدر گریستند که دیگر آبی در چشم ندارند

تا در فراغت زمین چشمشان را ترک نمايند

که همای سعادت دیگر بر دوش هیچ کس نخواهد نشست

که طبیعت بی تو سر ناسازگاری با انسان دارد

که بشریت بی وجودت در دامی سخت ترسناک گرفتار هست

که خون بی وجودت سرخ نخواهد بود

که بی وجودت دل فرهاد یاد شیرین می کند

که آسمان در نبودنت آبی ،

جنگل در نبودنت سبز،

زمین در نبودنت پاک،

آتش در نبودنت داغ،

آبشار در نبودنت زیبا

و سحر در نبودنت شاداب

نخواهد بود

590:

امشب شب بی کسیه یکی به دادم برسه

تنهاترین فرد زمین امشب به آخر میرسه

امشب شب تنهاییه سر روی زانوم میزارم

آخه تو اینجا نیستی و غزل غزل گریه دارم

غصه نشسته تو دلم

هنوز برای شونه هات ارزش اشکو قائلم

حرفی نزن چیزی نگو فقط بزار گریه کنم

میخوام با بارون چشام این فاصله ها رو کم کنم

ترک ترک دلم شکست کسی به دادم نرسید

گریه های تنهاییمو هیشکی به جز خودم ندید

از همدیگه جدا شدیم به راهو رسم زندگی

بودن تو یه لحظه و رفتن تو همیشگی

591:

چه وبلاگ زشتی شده ...


592:

زشت تر از آواتار تو؟؟

593:



برو در خونتون بازی کن شما
منظورم تاپیک بود ...

قبلا جالب تر و قشنگتر بود تا اینکه ...


594:

دوستان عزیز لطف نمايند از زدن پست های خارج از موضوع پرهیز نمايند.

با تشکر

595:

این روزها هیچ کاری کفاف زندگی رو نمیده
این روزها شک هم مثل نون سر سفره هاست
چه خوبه که توی این وانفسا نسیم رحمت حق وزیدن داره
در غیر این صورت دیگه موندن و نفس کشیدن هیچ طعمی از انسان بودن رو نداشت

خدا رو شکر که خدایی وجود داره وگرنه چی میشد حکایت عدالت این روزگار

یا حق!!

596:

شياطين را مي‌بينم كه با زيركي تمام تارهاي كثيفشون رو به لابه‌لاي بال و پرم مي‌تنند .

.

.


آه نه من مي‌خوام رها باشم ، من اهل سرزمين اسارت و دردهاي كبود نيستم .

.

.


من عاشق رهاييم ، من عاشق پروازم ، من در اين بند و زنجير خستگي‌هاي نكبتي غمزده‌ام .

.

.


آه يگانه معبود عشق من حقيرتر از اونم كه از پس اين تارهاي آلوده برآيم .

.

.


من پرنده‌ام پرنده‌اي تنها كه سرشتش از رهايي هست از آزاديست از پرواز هست .

.

.


من از اين حقارت تن از اين ذلت انساني خسته‌ام .

.

.


رهايم كُن اي خداوندگار احساس ، اي خالق پرواز، من تب‌دار از عشق را اسير دنيا مساز.

.

.


مرا حتي اسير آسمان خيالي اين آدميان مكن من بيچاره پروازم مرا رها كُن از من .

.

.


اين منيت را از من بگير بگذار پرنده باشم بگذار اين صدا رها شود .

.

.


درمانده در خايشانشم مكُن، پرنده را دلبسته قفس نكُن، در پرواز عاشقم كُن در عاشقي رها.

.

.

597:

تنهایی را در تنهایی خویش معنا کردم
اونقدر تنها به تنهایی فکر کردم که چیزی جز هیچ نصیبم نشد
بعد خواستم عاشق شوم ...

آخه اون روزها همه از این حس صحبت میکردند ...

گشتم ...

نگاه کردم ....

خواستم ...

ولی نشد ...

شاید خواست چنین بود که چیز دیگری را بیابم

فرمودنی هست شیطان هم همیشه گام به گام قدمهایم را تعقیب میکرد ...

گاهی همانی میشدم که او میخواست و گاهی همانی که دیگران میخواستند

بعد وقت اونقدر محدوده خواسته هایم را تنگ کرد که تنها چیزی که وقته خواست پیش رفت
تا بیایم بیابم خودم را تنها مشتی از القاب گیرم آمد
اما همان باریکه نور محبت او....

همانی که تمام نوشته هایم مکتوب اوست راهنمایم گشت تا خودم را در قلب او بیابم

پرواز کمترین حس بودن با اوست

یا حق!!

598:

هیچ وقت نگاه ها اونی نیستند که باید باشند همه به دنبال بستری برای آرامش روزمرگی میگردند

حتی اگر در زیر این بستر مردابی برای ماندگاری آماده باشد

در انتظارم ...

تا خودم را در باور حس یک رویا غرق کنم


رهایی در اختیار نیست ...

بی اختیار باید پرواز کرد

599:

دیگر درک زیستن را بر نمی تابم.
من باشم و وجودم در عدمتنها پرواز را در تاریک ترین نقطه رهایی به تصویر کشد؟!.
چند بال و پر..چند بال و پر ذهن آشفته ام را از این بیهودگی می رهاند.
خواب های پریشان سرگشته..ماه در انتظار رویا می ایستد تا هر وقت که چشمان نگاهم دلتنگی را به یغما برد.
..
آواز نفس های مضظرب و پرالتهاب
چشمانی آرام
دانه های خیس عزقچهره ات را درخشان تر از هر شبی می نوازد..
این آخرین خواسته زمینی من
کمی نزدیک تر..از لب های گریزان من هراسی به دل راه مده..
عذابم رو به بهبودی ست ..پایان یافت این بیغوله دردناک..پایان یافت..
طعم بوسه خداحافظی..تا همیشه.عزیز دلم!

600:

مانده ام در شب اين جاده كمك مي خواهم
كوله از شانه ام افتاده كمك مي خواهم
روزگاريست كه اون سايشان دعايم خاليست
محض رايشان گل سجاده كمك مي خواهم
مانده ام با خود و اين عشق زميني كه خدا
به من سر به هوا داده كمك مي خواهم
رد پاهاي مرا از ذهن خاك بگير
يك نفس مانده به فرياد كمك مي خواهم
عاشقي معترفم جرم بزرگيست ولي
اتفاقيست كه افتاده كمك مي خواهم

601:

با دلی بی تاب می خوانم تو را
مثل شعری ناب می خوانم تو را
در کنار جویباری از غزل
با سرود آب می خوانم تو را
شب به قصد کوچه بیرون می روی
در شب مهتاب می خوانم تو را
خستگی را می تکانم از تنت
با زبان خواب می خوانم تو را
با لبانی که عطش بو سیده هست
با صدای آب می خوانم تو را
عکس خاموشم که تا پایان عمر
با دلی بی تاب می خوانم تو را

602:

دلم داد میخواد
فریاد میخواد
دلم هی جسارت میخواد به گندگی اغوشت وقتی برای ارمیدن من باز میشه
دلم میخواد فریاد بزنم و بگم که این قدر دوستت دارم که میخوام لذت نفس کشیدن رو ازت بگیرم
شاید:
اره
درست حدس زدی
دارم از حسودی میمیرم
طاقت داشتن یه هم قدم رو ندارم
نمیوخام
میفهمی؟
اینو بفهم
فرق بین من و دیگران برای تو خیلی زیاده
نگو نه
که باورت ندارم
دلم اغوشت رو میخواد
برای زار زار گریه کردن
اون روز یادته؟
همون روز سرد
همون روزی که مات نگاهت کردم و فقط اروم گریه کردم
دلم برات تنگه
تنگ!!!!!

603:

لای پنجره باز بود و باد پرده را آرام آرام تکان می داد؛ کاتب پشت میزش نشسته بود و دو تا کاغذ سفید رو به رویش بود.

قلم را در دستش فشرد و روی کاغذ محکم نگهش داشت.

نوشت " آخرین داستان" و قلم را پایین آورد.



سر خط " اون روز هوا ابری بود، مرد پشت پنجره"
قلم ایستاد، کاتب فکر کرد، اندیشید...

روی نوشته را خط زد.


در امتدادش " مرد چترش را برداشت، در خانه را بست.

باران نمی آمد"
دست کاتب از حرکت باوقتد.


سر خط بعدی " زن آشفته از اتاق بیرون آمد، خانه ساکت بود و صدای تق تق یخچال به گوشش می رسید"
کاتب کاغذ دوم را در آورد.

قلم را رویش حرکت داد.

اندیشید، نوشت، خط زد و ...


کاتب نمی دانست آخرین داستان را پیش از این ها نوشته هست.


604:



این حرفها از بانوی عشق و امید امد ؟ همو که با نوشتنش نگاه کردنش و خیره شدن به ادمی امیدی به ساختن را در جان انسان میدمد ...

؟؟؟ اخ که زندگی چه پر نیرنگ هست
نکند خاکستری شدن همین هست ؟

605:

کاغذم اتش گرفت ....

قلمم شکست تا ننویسد ...

چقدر ننگ اور و سخت ...

به دنبال عشقی ...

نه محبتی برای فرار از ان به دیگری دل بستن چه تحقیر امیز و در عین حال غیر کاری ...

خداواندا کجااااااایی ببینی به زانو در امدن و خم شدن کمرم را ؟ کجایی ؟ به چه اندیشه ما را رها کردی ؟

606:

اي دل ساده بکش درد که حقت اين هست

از وقته بشو دلسرد که حقت اين هست

هر چه فرمودم مشو عاشق نشنيدي

حالا همچو پائيز بشو زرد که حقت اين هست
ديدي آخر دم مردانه به جز لاف نبود

بکش از امت نامرد که حقت اين هست

اونچه بر عاشق دلخسته روا دانستي

فلک آخر سرت آورد که حقت اين هست

607:

این همه فریاد زدم

که کجا باید رفت ؟

به کدامین سو باید رو کرد ؟

در این تاریکی ها کجا نور هست؟

تنها ناله براورد که باور کن مرا

در دل فرمودم :

در این بازار داغ نا امیدی

تو را باور کنم با چه امیدی؟

و امروز با اینکه نمیشنود صدایم را

اما

میخواهم بداند که

باور کردم خدا را

و همون واسه دنیای من کافیه

608:

روزها که از پی هم میگذرند خاطره دوست داشتن هایت را با تصوری شیرین مرور میکنی اما .........
اما هر چه بیشتر راه طی میشود تنفرش بیشتر نمایان میشود ......
تازه میفهمی که کجای کاری ...خیلی پیشتر ها تو را دوست نمی داشته و تو
همچون کبکی سر در برف غلاقه ات کرده بودیو خاموش سکوت می نمودی.......
از امروز به بعد که روزها پیش می روند حالا دیگر مرور خاطره نمیکنی
بلکه به ان می اندیشی که چه بازی دردناکی داشته ای
ان قدر دردناک هنوز جای سوزش و کبودی باخت را بر تنت حس میکنی
جای ددرد بوسه ها
جای تپیدن قلبش بر سینه ات
و جای...........





بگذریم
دیگر دیر شده برای اندیشیدن و ماندن
باید کوله ات را برداری و خالی از عشق رهسپار درد بی سابقه ات شوی
بگذار و بگذر......................

609:

زندگی اونقدر تلخ نیست که واقعیت ها را کتمان کنیم

هر چه بود برای دوست داشتن بود

و هیچ چیزی دروغ نبود مگر اون حقیقتی که بر پیشانیمان داغ شده بود

610:

کنار پنجره اتافم می ایستم گویی کسی میخواند مرا از راهی دور بسیار دور گوی او میداند چه میخواهم میداند که دیگر توان این زندگی اسفبار را ندارم......ولی باز هم خورشید میتابد و چشمانم را میگشایم و باز هم اینجایم در این دنیا در زیر نور خورشید......سیگارم را روشن میکنم و به خوابی که دیده ام فکر میکنم واقعا راهی هست که از این دنیا رفت شاید به جای که ارامشی در ان باشد .......


611:

از غافلان حساب دلم را جدا كنيد
حرف و حديث كهنه خو را رها كنيد
چيزي به شب نمانده به خلوت كه مي رايشاند
قدري دل شكسته ما را دعا كنيد

612:

ناپاکی روزگار از اون من هست..
اونم را به یگانه کس بی کسی ام وا می گذارم..
و قضای روزگار را به جامی پر از ستاره میهمان می کنم..
لبریز می شوی یا که مدهوش قطرات این همه داستان و رویا و..

عالمی به قدر ذره ای خاک....

نمی بینم عزیز! هیچ نمی بینم..طنین قدم هایت بر ذهنم جاری نگشته عزیز!! چرا؟!
کمی روزگارت را در میانم بگذار..در میان اطلسی های دلتنگی ام.
----------------------------------تمام

613:

درست در همان لحظه ای هستیم که در "جایی دیگر" مانده ایم
زبانه های نهایتی بی محتوا....
درد تو را می دانم
درد تو را می خوانم
خداوند بر خود می بالد
بر دیوانگی شب های پریشان تو
بر سیاهی روزهای آفتابی من
هیچ نمی بینم
دیگر سوگند یاد مکن بر سنگریزه هایی که می ایستند و شاهد جان دادن قطرات رودی روان می گردند
مرگ آب هم فرا رسیده..هم اکنون
آسمان در سوگ معبود خویش مویه می کند..شاید روزی آمد

614:

روانم الوده شد ...

قلبم تیره خدا را فراموش کردم ...

ان روز که معشوقم را به اتش کشیدم نداستم از سر جنون هست یا عشق ندانستم خود را اتش زدم نه او را ...

ندانستم دوری اش درد اور تر از هر چیزی هست ..

ستارگان بر بلندا با خنده های ریز مرا به سخره گرفته اند...

مرا چه شده در این وادی ؟ مرا چه شده ؟ تنهای روزهای سختی را چه شد ؟ به کجا رفت که امروز دوری او را نمیتواند تحمل کند ...


615:

پله ها،
یکی پس از دیگری،
پیاپی،هدفمند...
گاهی اما اندکی درنگ...
نگاهی به گذشته و اندیشه ای برای آینده؛
در جستجوی نظمی برای این آشفته بازار…
می اندیشم و این موج در سرم آشوبی به پا کرده هست.
دانستن و ندانستن اونچه که میدانم؛
سخن نمی گویم و در خاموشی فریاد میزنم.
می خندم ،
خنده ام مزهء شور اشک دارد.
حتی لذتها نیز دردناک شده اند این روزها .
می ترسم ،
اما
امیدوارم هنوز

616:

من حرفی نداشتم
کلمات مرا زدند
سخت و ستمگرانه
چونان که به سخن در آمدم
رسوا و بی‌پروا
اینک
چه کسی مرا به خانه راه خواهد داد
با این همه تنِ
سیاه و کبود

617:

می خواهم بروم ...............

به کجا....؟ چرا...............؟

ای کاش می دانستم ولی................

برای ماندن چیزی ندارم و جز رفتن نیز چاره ای..!

مرا بخاطر روزهایی که به خاطرم از دست دادی ببخش

مرا بخاطر تمام لحظه هایی که از دستم رنجیدی ببخش

مرا ببخش مرا که جز ناراحتی و درد چیزی برایت نداشتم

مرا بخاطر تمام بدی هایم ببخش

ببخش مرا که در این برهوت انسان را جز بخشیدن راهی نیست

و این هست حکایت ما

و چه حکایت غریبی هست

حکایت تکرار
اصرار
انکار
و فراموشی.......!!!!!!!

618:

سخنانم را به دریا دادم تا موج ها یش انان را در هم شنمايند ...

به خانه ی خدای رفتم و..

پیر خدای سر در گریبان فرو برده در پستوی خانه اش نشسته بود ...

به رفتن ما میاندیشید به رفتنمان و دور شدنمان از خود ...


619:

به خواب های ابدی که می نگرم جهان تیره می شود و وقتی به سپس اون و بی هدف به قبلش ..

پیش رو یا تیره یا روشن یا سنگ هست ..

کدامین راه مرا به پایان این قصه می رساند ؟...

کاش زندگی حبابی بود پر از آب های دوست داشتن و کاش راهی بود برای رسیدن به وقت زندگی من ...وای که چه وقت نزدیک و بس برای زمینم زود هست ...می گویند سومین روز بدنم اون زیر شروع یه خمیازه می کند تا به خواب خاک برسد ..

همان خوابی که همیشه با کفش های میخ دارم بر رویش پا می گذارم و برای حیای برگ ها گاه به اون می نگرم ....

زندگی بس سخت و زندگی کردن چه آسان ....حیف ....کمکم کن زندگی کنم ! ....
خدایا تنها خاک تنم را نمایان ساز ...

خدا چقدر تنهایی ....خدااااااااااااااااااااا اااا

620:

باز فرمودم
کوه صبرم
مثل سنگم
عهد بستم
نکنم شکوه ز کس
بد نگویم به کسی
***
صبح زودی رفتم
گله ها را بردم
سر جویی شستم
***
باز فرمودم
که تو خوبی و قشنگی و تو مستی
و من از روز ازل
عاشق تو بودم و هستم
***
گله ای از تو ندارم
چشم بر هر چه که کردی
همه بستم
***
لیک دیدم
چشم هایم
غرق اشکند
غرق اشکند
گله دارند
از من و عهدی که بستم

621:

دلم گرفته...........حالم داره بهم میخوره از این زندگی مسخره.....هیچ کس به حرفات گوش نمیده.....کسی برای درد دل کردن نیست.........تو این روزهای مسخره که همه چیز شده تکرار و تکرار و تکرار دیگه واقعا خسته شدم از این زندگی احمقانه........دلم میخواد به این زندگی مزخرفم خاتمه بدم........حالم جدی داره بهم میخوره انقدر سکوت کردم انقدر هیچی نفرمودم......دارم خفه میشم از این بغض لعنتی بغضی که هی میخواد بشکنه ولی جلوش رو میگیری انوقت میره میزنه به قلبت انقدر به شدت درد میگیره که نمیتونی نفس بکشی.....اخ کاش انقدر جرات داشتم که تیغ رو بکشم رو رگهام حالم بده خیلی بده .........متنفرم از این دنیای لعنتی

622:

داشتم یه مسئله ریاضی رو حل می کردم درست 30 دقیقه طول کشید بعدا فهمیدم همون اولش یه اشتباه خیلی مسخره کردم! اعصابم ریخته بهم...

اومدم اینجا دلم وا شه! پست سانازم دیدم دلم واقعا باز شد!!!!!!!

623:

زدستم بر نمي خيزد كه بي ياد تو بنشينم
بجز رايشانت نمي خواهم كه رايشان هيچ كس بينم
من از اول روز دانستم كه با شيرين در افتادم
كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم
ترامن دوست مي دارم خلاف هر كه در عالم
اگر طعنه هست بر عقلم اگر رخنه هست بر دينم

624:


زندگی را باید در لطافت گل لگد خورده ایی یافت که هنوز خاطرات بهارش را فریاد میزند
گل بی هیچ معمایی زیباست و زندگی من نیز کاش همان گل بود.
کاش اگر در پیج و خم کوچه های ناباوری روزهای سخت از یاد نبرم که برای چه به این دنیا قدم گذاشتم.


رویاهایم ، آرزوهایم و تمام اون چیزهایی که به امید اون صبح فردا را تمنا میکردم
در اون شکی نیست که زندگی مرداب آرزوهاست اما اگر گل کوچک شادی هایمان به هر دلیل ناخواسته پر پر شد خود را از یاد نبریم
کاش بگذاریم این بغض لعنتی هر کجا که دلش خواست بهاری شود تا دلمان سبک بال به شوق سپیدی به پرواز در آید.
کاش بگذاریم هر کجا که بودنش ممکن بود این سکوت ویران نماينده راه به هر صدایی بشکنیم و تنها پژواک فرمودار دیگران نگردیم

زندگی زیباست چون خدا زیباست

یا حق!!

625:

مي‌بوسمت ، همچون ياس سفيدي كه بر شاخه احساسم هر صبح شكوفه مي‌زند،
تنهايي و غربتت را ناخواسته از قطره‌ قطره‌ اشك چشمان تب‌دارت بر گونه‌هاي آتش‌گرفته از دردم حس مي‌كنم .

.

.


آغوشم را روزهاست براي دلت باز كرده‌ام و در سجده‌گاهي كه از اون من نيست اما تنها راه گريز از خنجر ناامتي‌هاست برايت آسايش تمنا مي‌كنم، براي دل مهربان رنجيده‌ات .

.

.


براي روح آزرده غم‌زده‌ات .

.

.


درد اين قلب بزرگ و مهربانت را به شرط لبخند محزون اون لبان گلبرگيت به جان مي‌خرم .

.

.

تو هنوز دنيا دنيا محبت و پناه آغوش ايزد مهربان را در آسمان دلت داري .

.

.


كافي‌ست چشمان زيبايت را چونان روزهاي خوش اميد وسيع‌تر به نگريستن واداري .

.

.


تمام اميدم را به شانه‌هاي خسته‌ از وقته‌ات هديه مي‌دهم، خورشيد دلت را پنهان نكن .

.

.


بگذار بتابد .

.

.

626:

در پشت پنجره تنهای ام
هنوز هم باران می بارد
چشمانم را می بندم و در صدای
شر شر باران هنوز هم تو را به خاطر می اورم
هنوز هم تنهای تنهایم حتی با خاطرات تو٫
باران می بارد و شاید تنها این باران هست که
میتواند خاطرات تو و تنهای همیشگی مرا با خود بشوید!!!

627:

نگاهی به تقویم انداخت دلش گرفت
دستانش میلرزید
قلبش نیز!
چمدانش را برداشت
اشک چشمانش را با آستینش پاک کرد
کفشهایش را پوشید
و تن به جاده داد
و در غربت غروب گم شد...

.

628:

نه بهانه ایی هست نه سخنی
انگار همه چیز به هیچ رسیده
نه دادی از بیداد و
و نه حسی از احساس
تنها خودم و خودم
چغدر این زندگی غیر تکراری برام راحت میگذره

629:

اخ که چه سرد و خفقان اور شده هوا ...

نه میتوانم فریاد بزنم نه سخنی ...

باید زیست ارام و بی صدا ...


630:

در شهری که با قلم بر خورشید خط سیاه می کشند چه جای تعجب هست که بازی کودکان اتش بازی با بال شاپرکان می باشد.
و چه جای تعجب هست فرهاد یگانه باغبان باغچه ی عشق خود شقایق را پر پر کند.
و اگر سرابی سبوی هستی را شکست! خود داند تفاوت میان جادثه و فاجعه را!!!
که حادثه عشق بود....
و فاجعه انکار عشق!!!!

631:

تمام هستت را باور حقیقت هست
در اون شکی نیست که این دنیا و یا شاید بهتر این وقته جای گل چیدن برای معشوق نیست
ولی میشه باز در این سیاهی سپیدی را یافت ...

در اون شک نکنیم که اونوقت ما هم میشیم همان عابران سیاه پوش گذر وقت.


632:

کلمه عبور

هر فردی، ضرورتاً می‌‌خواهد و آرزو دارد که از شخصی‌ترین اطلاعات او بویی نبرند، و از این رو کلمه‌عبوری را برای صندوقچه ذهنی خود تعیین نموده هست.

اما این صندوقچه بسیار شنماينده می‌نماید، چنان که در مدت وقتی که همگان اون را به حق، اونی و برق‌آسا خواهند خواند، محتویاتش برملا و آشکار می‌گردد.

مشکل از اونجایی ناشی می‌گردد که خود مفهوم "کلمه عبور" در اون مکان برنامه گرفته و به عنوان یک اصل و مبنای کلی پذیرفته شده هست؛ نمی‌توان بدان اعتماد کرد! تاریخ تولد، تاریخ فارغ التحصیلی، نام همسر، شماره شناسنامه، نام شخصیت محبوب، تاریخ ازدواج.

افشای مکنونات خیره‌نماينده هست، از اون رو که علائق و متعلقات سری انسان نیز خیره نماينده هست.

دیر یا زود، شخص "دیگری" به جستجو دست می‌‌یازد و داشته‌ها و نداشته‌های فرد مرموز، موقتاً مهم و برجسته تلقی می‌‌گردد.

می‌‌پرسند که چاره در چیست؟ حقیقتاً چاره‌ای وجود ندارد.

یعنی وجود دارد، اما ابتدا باید از انسان بودن دست کشید.

شاید بتوان راهی را به سوی اطلاعات غیر انسانی پیدا کرد تا فعل جاسوسی از سوی دیگران را غیر ممکن، یا حداقل بسیار سخت و مشقت‌بار نمود.

البته در این مورد هیچگونه تحقیقی صورت نگرفته و تمام جوانب سنجیده نشده، مخصوصاً تا وقتی که بشر به انسان بودن و (علی‌الظاهر) انسانی زیستن مشغول هست.

فقط باید در یک القای سریع و در این موقعيت غنیمت شمرده شده، به اظهار نظر سطحی و عجولانه بسنده کرد، چرا که حداقل این نقل قول کمی آدمیان را تکان خواهد داد: "برای جلوگیری از لو رفتن کلمه عبور خود، اون را تاریخ مرگ خود انتخاب کنید".


633:

ببرید
دور کنید
بشکنید آینه ها را
نقاب تازه ای بر چهره ام نشاندم
که مرا تاب دیدنش نیست
کسی را دریده ام؟
بی اونکه بدانم؟
و گوشت تن بی گناهش را به نیش کشیده ام؟
در حالی که از درد زجه می زد؟
خدای من
طعم تلخ خون را در دهانم احساس میکنم.
لکه های سیاه رنگ خون دور دهانم لخته شده وپاک نمی شود.

با هیچ آبی.

بره ای را دریده ام.
یا گرگی را
یا...
هر چه.
دریده ام.
یا ندریده ام.
نمیدانم
هنوز نمیدانم.
و هرگز نخواهم دانست.

634:

به چی می خندید ؟ به قلمم که شکسته ؟ به کاغذم که اتش گرفته ...؟ به معشوقه های هرزه ام میخندید ...؟ شما چیستید ؟

635:

این همه به اسمان نگاه کردیم و ندانستیم
ماه نقطه اخر خط هست
و این هوای کوچک
دل شوره هایمان را جا نمیدهد دگر......


636:

چند شب پیش در خواب زنی را به اتش کشیدم ...

از گیسوان رشته طنابی ساختم و با ان خود را دار زدم ...

بیدار که شدم زن را در اغوش خویش یافتم ...

هر دو عریان و گر گرفته ...

گیسوانش به دور گردنم پیچ خورده لبانم را روی پیشانی داغش یافتم

637:

زنی خیره در حلقه های دود: من دیونه سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند
در پ هر زن زیبایی مرد غمگینی هست
تنهای همیشه تنهاست
اوارگی سرزمین ندارد!

638:

ساناز زیبا مینویسی ...

از چی .

کجا مینویس مهم نیست ...

اما تلاش کن یا شعر بنویس یا نثر ...

بین این دوتا هیچ وقت اخر کار خوب در نمیاد ...


منم عاشق سیگار کشیدن زن ها هستم ...


639:

چی خوب در نمیاد اخر کار؟

640:

نمي دانم تو مي داني ؟
نمي دانم تو ميداني دل من در هواي ديدنت بي تاب گرديد .


سراپاي وجودم در فراغت آب گرديد
ز هجرت ديدگانم همچو دريايي ز خون گشته
غم و دردم فزون گشته و از تب در ميان بسترم چون شمع مي سوزم .


براي ديدن رايشانت دو چشم اشك بارم را براي ماه ميدوزم
و با او از غم و رنج درونم راز مي گايشانم
نمي دانم تو ميداني
من اكنون در فضاي خاطرم پيچيده عطر جانفزاي عشق شيرينت
چه زيبا عالمي دارم
هنوز آواي تو در گوش جانم سخت مي پيچيد
نگاه آشنايت با نگاهم گرم مي خندد
و مي گايشاند دل ديوانه ام امشب
دل حسرت كش و با شادي و عيش و طرب بي گانه ام امشب
و اكنون من درون بستر خود با غم هجران هم آغوشم
و از دوري تو چون مرغكي بي آشيان حيران و سرگردان
و بار اندوهي افتاده بر دوشم

641:

ایراد کار همین هست
هیچ وقت هیچ انتهایی موجود نیست
همه چیز نامتناهی هست
برای رسیدن باید رفتن را معنا کرد

642:

کسی پشت این درهای بسته نمی ایستد گویی که جز برادر ترس کسی جرات ماندن ندارد.

مدتیست نوشته ام تنها برای تو اما تو که پشت این درها نمی ایستی!

643:

اشتباه میکنی.
نسل من نسل سوخته نیست.
نسل پیشین هست که سوخته هست.
دودش در چشم نسل من رفته هست.
نسل من نسوخته هست.


نسل من کور شده هست.

644:

میسپرم باز تو را بر قلم:
عشق منی
عشق منی
عشق من
خاطره ام را به جهان نقش کن:
شعر منی
شعر منی
شعر من

645:

تمام دنیا شده خستگی

به هر رهگذری که میرسیم قبل از اینکه به رسم تعارف یه خسته نباشید مهمونش کنیم اونقدر از خستگی های روزگار صحبت میکنه