دیگه نمي خوام زنده باشم


دیگه نمي خوام زنده باشم



دیگه نمي خوام زنده باشم
به خدا زندیگیارزش نداره



مردن خیلی بهتره ..لعنت خدا به ...




بلدیه

1:



کلبه دلتنگی

2:

ببین لیاقت مردن در وجودت هست یا نه....چخ لیاقت هوب چه بد...............هر چیزی لیاقت می خواد.......................


در پيري چكار مي كني***


بدترين درد

3:

اين مهدي(هيتلر) داره خودكشي مي كنه ..يه فكري بكنيد ..


اين بنا از دل است !


تاحالا شده گدائی محبت بكني؟

4:

مهدي داداشي چي شده؟بعد اين همه مدت امدي كه اين رو بگي؟مگه چي شده؟خودكشي راه حل همه مسائل نيستش كه.


وقتیکه یه دنیا غم تو دلت ریخته!!!!!!!

5:

دبگه نميخوام زنده باشم وقتي نيستي وقتي كه ثانيه هاي زندگيم به وجودت بستس.اه خدايا زندگيم كجاست وجودم كجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

6:

ديگه جلوتو نمي گيريم ..با هم بريم بميريم رفيق

7:

صادق اين طوري نگو ااااااااااااااااااااااا

8:

من مي دونم چشه
درسا داره بي چارش ميكنه
اخييييييييييييييييييييييي ييييييييييي
داغ دلمو تازه كرد

9:


10:

من با حرف هیتلر موافقم من از این زندگی خسته شدم مردن بهتر

11:

چقدر نااميد اه

12:

شما با ما میخوای بیای بمیری خوش امدی

13:

اره اره خودکشی خیلسی کار خوبیه همتون برید بمیرید تعداد کنکوریا کمتر شه

14:

adama ya roz doa mikonan nabashan
bad monsaraf mishan
nagaran nabashid

15:

manam ye modat injoory boodam vaghan dige az zendegi sir shodeh boodam shayd bekhatere yenavakht boodan bashe aage injoorye mitooni az yeknavakhty zendegito darary

16:

موافقم صد در صد در انتظارشم ارزو میکنم هر روز

17:

چقدر بگم كه اين حرفو نزن

18:

داري منو عصباني ميكني سانازا ...


19:

ايشا...

به ارزو هاتون برسين

20:

chera bazi az adama bavar nemikonan

21:

ممنون محسن
بهار خواهش میکنم گیر نده به من امشب مرسی

22:

گيرو كه سگ ميده پس من سگم ديگه دور م !!!!

23:

آبجي زبونتو گاز بگير....خدا نكنه....ديگه همچين حرفي نزن

24:

خب هستادم فرموده گيرو سگ ميده تقصير من چيه !!!!

25:

خوب حالا اون فرمود ...

تو كه نبايد به خودت بگي....


26:

معذرت میخوام بهار چرا عصبانی میشی خوب ببخشید

27:

خود كشي كنونه؟
منم ميام

28:

نه بچه....برو اينجاها پيدات نشه...


29:

محسن....اين چه حرفيه؟

30:

من اوومدم بيايم خط مقدم من اول مي كشو اگه درد نداشت شما هم بياين يا علي
من رفتم.......
نه جلومو نگيرين..........


31:

بدو برو عشق تا دعوات نكردم

32:


behtarin kar ine ke ba sar bere tu divar

33:

نه بابا

34:

khob bere az poshte bum khodesho bendaze paein

35:

مهرناز فرمودم اينجا نيا...

36:

باشه نميام

37:

آفرين....اسم مرگ و ....

رو نميخوام بياري بچه....بدو برو آفرين

38:

منم ميخوام بميرم اما خواهشا يه راه حل مطمئن بگين كه بعدا باز زنده نمونيم كه بايد جواب بديم

39:

آبجي توهم برو بيرون.....اصلا اين تاپيك رو ميبندما
چقدر بگم اسم مرگ و ...

رو نياريد

40:

خوب بالاخره مرگ هست چه بخوايم چه نخوايم من تا يه قدميش رفتم اما ترسيدم كه زنده بمونم و چطور جواب بدم كشيدم عقب

41:

درسته هست...
ولي نبايد تا همون لحظه بهش فكر كنيم...


42:

لحظه به لحظه بهش فكر كرد بايد كه يادمون باشه كه جهان ديگه اي هم هست و كمتر مرتكب گناه بشيم

43:

درسته....ولي بهتره فقط در حد گناه نكردن يادمون باشه....همين...


44:

منم تا 2 3 ماه پيش مثل تو فكر مي كردم ولي به يه نتيجه رسيدم چرا فقط من ارزو بكنم بميرم چرا ارزو نكنم اونهايي كه منو به اين روز انداختن نميرن يكم فكر كن برا مسايل كوچيك كه ادم ارزايشان مردن به سرش نميزنه

45:

سلام من همون هيتلرم منتهي چون هم رمز عبور ياهوم يادم رفته هم رمز عبور اي ديم فعلن با اين اي دي كانكت شدم اولن تاپيكي كه من زدم بسته نميشه دومن من هنوز نامت كه شماها پشت سرم بيايد خود كشي سومن از همدردي همتون مچكرم چهارمن من نميتونم دعا كنم كسي كه من رو به اين روز انداخته بميره

46:

اولا بسته نميشه دوما پس تو هم خودكشي نكن سوما مرسي چهارما دعا كن بهش برسي

47:

من اين تاپيك رو نميبندم.....اينجوري فرمودم كه ديگه اينا اينجوري نا اميد نباشن...


48:

خودكشي چي بيد ؟؟؟؟

49:

منم با حرف صادق موافقم

50:

سلام ابجي ساناز ممنون از اين كه تو اين تاپيك نظر ميدي

51:

سلام
خواهش میکنم .خوش امدی دوباره

52:

ناتوانیها در وجودم موج می زند! به مثال پاپتی که در کوچه ها روز خود را سپری میکند

و به هنگام فرا رسیدن شب به دنبال کارتنی برای سقف خویش میگردد.

صبحانه ام خورده غذای پس مانده امتان هست که تا شب با اون سپری میکنم.

شاید شب هم نیمه غذایی در سطل زباله ای حال و هوای پادشاهی به من بدهد.

تنهایی تار عنکبوتی ستبر بر پیکرم شده که مجال هر حرکتی را از من بریده.

غم دشنه ای بر پشتم هست که مرا از دمر خوابیدن باز می دارد.

امروز در کوچه ای خوابیده بودم که سالها پیش درود و بدرود به عشق

را در شبی بارانی سروده بودم.

حس عجیبی داشت، باران گویی کینه ای چندین ساله با من دارد، دیگر به کارتن

بالای سرم هم احتیاجی نبود، چون سرتاسر وجودم را آب فرا گرفته بود و دیگر راهی برای فرار

نداشتم.

ولی خاطره اون روز زیبا در ذهنم تداعی شیرینی بود.

تنها چیزی که از اون شب به یاد دارم گذاشتن چشمهایم به روی هم بود.

صبح که از خواب بر خواستم گویی از بلندی به پیکر خویش نظاره می کردم،امت

با چشمانی اندوه آلود از کنارم می گذشتند و سکه ای به طرف کالبد خیس و سرد من

پرت می کردند.

چه اتفاقی افتاده بود؟

آری من مرده بودم.تا به حال اینقدر از دیدن چهره و هیکل نحیفم خشنود نگشته بودم.

آری من مرده بودم.

53:

با سلام
هروقت ناامیدی سراغتون میاد یه کار بکنید
البته اگه خوشتون اومدانجامش بدین
دیدید صبح وقت طلوع خورشید چظئری ادم مملواز احساس گرمای خورشید میشه
یه حس خوبیه نه؟
اگه می تونید هروقت که ناامید هستید
چشم هاتون رو ببندید
بعد حس بکنید که همون خورشید توی وجودتون داره گرمای خودشو ساطع می کنه
شاید باور بکنید یا نکنید ولی هم چینین چیزی تو وجود هرکسی هست


74 out of 100 based on 29 user ratings 904 reviews