مرا به خاک بسپار


مرا به خاک بسپار



مرا به خاک بسپار
سلام این داستان منه. خوشحال می شم که بچه های نویسنده و کتاب خون مرا مورد نقد برنامه بدن. هر چیزی که به نظرتون می رسه حتی انتخاب کلمه ها و جابجایی جملات. امیدوارم با نظرات شما ادامه ی داستان رو بهتر بنویسم و سعی می کنم که هر روز چند صفحه ی جدید تایپ کنم و بذارم. امیدوارم داستانم رو بخونید و لذت ببرید.



مکاتب ادبی

1:

b مرا به خاك بسپار a
سكوت شبانه ي شب با صداي فريادي در هم شكسته شد.


نویسندگان انگلستان
مرد بيمار اتاق شماره ي بيست و سه با صداي فريادي از خواب بيدار شد.


"نامه نگاري"
از پنجره به بيرون نگاهي انداخت.


باشگاه نویسندگان هم میهن
بخار رايشان پنجره مانع ديدنش مي شد.با هراس به بيرون نگاه كرد و به سمت مرد كناري برگشت.
ـ هي...


ملکه جنایت ( آگاتا كريستي )
با تو ام.


عروس در حال مرگ من . . .
اوهايشان...


خبرنامه «« دنياي نويسندگي »»
ديو...


داستان های نوشته خودمان!
ديوونه پاشو.

مگه نمي ...نمي بيني چه خـ...بره؟ فك...

كنم دارن يكي رو...

يـ ...كي رو...

مي...

مي كشن.
ـ خفه شو.

بذار بخوابم.
ـ به...به خدا...دارم...را...راس مي گم.
مرد ديگه اي داد زد:
ـ آهاي خل و چل...

ديوونه تو چرا مزخرف مي گي نكنه قرص هاتو نخوردي؟

مرد بي توجه به هم اتاقي هايش به سمت پنجره رفت.

با آستينش بخار پنجره را پاك كرد و به بيرون خيره شد.

به نظرش رسيد نورهاي متحركي را در ساختمان رو به رايشاني ديده هست.

نور هايي كه با سرعت حركت مي كردند.

خواست برگردد و به هم اتاقي هايش بگايشاند چه ديده هست اما به ياد آورد چند هفته قبل به خاطر فرمودن اينكه در آشپز خانه چه اتفاقي افتاده تنبيه شده بود.

بنابرين اين فكر را از سرش بيرون كرد و به سمت تخت خوابش رفت براي آخرين بار به نورهاي متحرك نگاه كرد و به تختخواب رفت.

هنوز چند دقيقه اي از به خواب رفتن مرد نگذشته بود كه صداي فرياد ديگري در ساختمان پيچيد.

پرستار كشيك به بيرون نگاه كرد و به همكارش فرمود؟

ـ چي شده؟ چه خبره؟
ـ مال ساختمان روبه رايشانيه.

ـ ساختمان خانم ها؟
ـ آره.يعني چه خبره؟
نگهبان ساختمان به سرعت وارد راهرايشان بيمارستان شد.پرستار كشيك پرسيد:
ـ آقا يحيي، چي شده؟ چه خبره؟
ـ خانم عبادتي مث اينكه يكي از ساختمان روبه رايشاني فرار كرده.
ـ چي؟ چطوري؟ پيداش كردن؟
ـ نه واالله!
هر سه نفر از پنجره به ساختمان رو به رايشاني خيره شدند.چند لحظه بعد به نظر آمد يكي از نورهاي متحرك از گود خارج شده هست.به ذهن زن پرستار رسيد كه شايد گرداننده ي اون نور نقش بر زمين شده هست!
* * *
ـ سمت چپ باغ رو گشتي؟ شايد اون ور باشه!
ـ معلومه كجا رفته تو اين تاريكي؟ چراغو اين ور بنداز.
پزشك كشيك صداي شكستن شاخه اي را از پشت سر خود شنيد و به سمت اون برگشت.كمي بعد او را ديد و فرياد زد:
ـ وايستا...! استقامت كن!
مرد نگهبان فرياد زد:
ـ آهاي...اينجاست.

همه ي افراد داخل محوطه به سمت صدا دايشاندند.

پزشك كشيك به دنبال فراري دايشاند.

پزشك از او سريع تر بود و توانست رو به رايشان او برنامه بگيرد.
ـ استقامت كن.

اوناهيتا!
دختر ايستاد.

ـ داري چي كار مي كني؟ من فكر كردم دفعه ي پيش كه با هم صحبت كرديم...
قبل از اينكه پزشك حرفش را تمام كند دختر ضربه ي مشتي به صورت او زد و به سمت ديوار دايشاند.در پشت سر خود صداي دايشاندن افراد را مي شنيد.

به ديوار بلند بيمارستان رسيد.

از درخت كنار ديوار بالا رفت.

صداي فرياد دكتررا شنيد.

ـ بالاي ديواره.

به سرعت و بدون فكراز ديوار پايين پريد و رايشان سقف اتومبيلي كه در كنار ديوار پارك شده بود افتاد.دقايقي بعد جز صداي قدم هاي چند نگهبان و دزدگيراتومبيل صداي ديگري به گوش نمي رسيد.
١
صداي دزدگير ماشين را قطع كردم و دوباره رايشان مبل نشستم.

مادرم از اتاق خواب با صداي بلند پرسيد:
ـ رامين، مادر چي شد؟
ـ هيچي مادر.

اين بچه ها دوباره صداي اين دزدگير رو درآوردن.
ـ پس چرا دوباره نشستي مادر؟ مگه نمي خواي حاضر شي؟
ـ من كه حاضرم! منتظره شمام.
خواهرم از اتاقش بيرون آمد نگاهي به من كرد و فرمود:
ـ دروغ مي گه مامان! تو كه هنوز كرواتت رو نبستي!چطوري حاضري؟
ـ اَه...

بازم اين قلاده رو دنبال خودش راه انداخت.
ـ پاشو امل بازي در نيار!
ـ خيلي خوب بذار روزنامه ام رو بخونم.
ـ چيه؟ باز چي نوشته كه ولش نمي كني؟
مادرم دخالت كرد و فرمود: ـ معلومه ديگه ريما! بازم نشسته داره صفحه ي حوادث مي خونه.
ديگه چه خبره؟
دوباره روزنامه را در دست گرفتم وبا صداي بلند شروع به مطالعهخبري كردم كه نيمه كاره مانده بود.
گروه حوادث، نيمه شب سه شنبه در بيمارستان رواني هدا حادثه اي رخ داد كه منجر به فرار يكي از بيماران رواني اين بيمارستان و مجروح شدن سه تن از كاركنان اين بيمارستان شد.

به فرموده ي سرهنگ راد منش در نيمه شب سه شنبه قطع برق در ساختمان شماره ي دو كلينيك رواني هدا منجر به فرار يكي از بيماران به نام اوناهيتا.ن شد.

بر طبق فرموده هاي پرستار كشيك بيمارستان پس از قطع غير منتظره ي برق صداي فرياد يكي از همكارانش را مي شنود كه...
ـ تو رو خدا اين دو تا رو نگا! من چي كار كنم از دست شما؟ نيم ساعت ديگه جشن تولد دختر خاله تونه! همين طور نشستيد اينجا.
ـ استقامت كن مامان جالبه! ببينم چطوري فرار كرده؟
ـ اِ...

ريما! تو شدي بدتر از اين؟
ـ خيلي خوب! آخرش رو بخون.
ـ اوناهيتا.ن ، بيست و سه ساله، يك سال پيش، پس از مرگ همسرش به اتهام قتل برادر و خواهرش بازداشت شده بود و در جلسات دادگاه عدم تعادل رواني ايشان ثابت شده و به اين بيمارستان رواني انتقال يافته بود.

قاضي اين پرونده با توجه به تأكيد پزشكان اين بيمارستان مبني بر خطرناك بودن بيماري اين فرد دستور چاپ تصايشانر ايشان در مطبوعات را صادر كرده و از امت نيز درخوست نموده در صورت مشاهده اين فرد مراتب را به پليس ١١٠ اطلاع دهند.
ـ بچه ها!؟
ـ اومديم! پاشو كرواتت رو ببندم.
بلند شدم و روبه رايشان ريما ايستادم.

ريما شروع به بستن گره ي كروات من كرد و من از ميان دستان او به تصايشانر زن فراري خيره شدم.
چند تار مايشان سياه و لخت زن رايشان صورتش ريخته بود.چشماني ميشي رنگ داشت كه به طرز عجيبي خالي و بي احساس بود.فكر كردم بايد اين عكس را سپس دستگيري اش انداخته باشد.

پوستش سبزه بود.

به نظرم چهره اي به مانند ديوانه ها نداشت اما طرز نگاهي خاص داشت، طرز نگاهي كه مرا به شك انداخت...

.
ـ كجايي؟ داداش!كرواتت رو بستم ول كن اين روزنامه رو.
ريما به اجبار روزنامه را از دستم بيرون كشيد و رايشان ميز انداخت.
ـ رامين جان، مادر بيا اين كادايشان تو به هستيه!
ـ كادايشان من؟ مگه شما كادو نخريديد؟
ـ يعني من و ريما با تو كه مثلا قراره با هستي ازدواج كني يكي ايم؟
ـ مامان باز شروع كردي! لابد انگشتره نامزديه؟
ـ نه زنجير طلاست.

ما كه حرف هامون رو زديم چرا دوباره شروع مي كني مادر.
با دلخوري به مادرم نگاه كردم.مدت ها بود كه درگير ازدواج كردن يا نكردن با هستي بودم اما به هيچ نتيجه ي درستي نمي رسيدم.از هستي بدم نمي آمد اما حس دوست داشتن خاصي هم به او نداشتم.با كمي مكث هديه را از مادرم گرفتم.

ناخودآكاه سرم را به طرف ميز برگرداندم و يك بار ديگر به چهره ي زن فراري نگاه كردم!


* * *
ـ تولدت مبارك عزيزم.ايشالله صد سالگيت!
به مادرم نگاه كردم كه با علاقه ي خاصي هديه اش را به هستي مي داد ريما برگشت و نگاهي به من انداخت.

معني اشاره اش را ميدانستم.جعبه هديه زيباي مادر را به طرف هستي گرفتم و زير لب فرمودم: ـ تولدت مبارك.
نگاه سنگين خاله و مادرم را پشت سر خود حس مي كردم و غرولند پنهان ريما را.

مطمئناً انتظار داشته جمله ي ديگري هم به هستي بگايشانم.

اما از من چنين چيزي محال بود!از پسر محجوب و سر به زيري كه درس خوان ترين شاگرد دانشگاه بود و البته هميشه دختر هاي دانشگاه را ناكام گذاشته بود!!
سپس دادن هديه ام ديگر با هستي صحبت نكردم.گرچه اصلا به مذاق مادرم خوش نيامد.اما به هر حال مجبور شدم خداحافظي طولاني با هستي داشته باشم! نيمه هاي شب بود كه به سمت خانه حركت كرديم.

من از اينكه شب جالبي نداشتم دلخور بودم، مادرم از اينكه پسر جالبي ندارد ناراحت بود و ريما هم احتمالا از اينكه چنين شوهر بي عاطفه اي گيرش بيايد در هراس بود!
اولين كسي كه سكوت را شكست مادرم بود.

ـ مي دوني خالت امشب به من چي فرمود؟ فرمود نديده تو تا حالا به هستي علاقه اي نشون بدي.

نگران بود نكنه ما تو رو مجبور كرده باشيم!
ـ مگه غير از اينه؟
ـ يعني چي؟
ـ خب، شماييد كه هي اصرار داريد من ازدواج كنم.

من كه فرمودم آمادگي اش رو ندارم!
ـ آخه تو كي رو بهتر از هستي پيدا مي كني؟ خوشگل، تحصيل كرده،خانواده دار، كم توقع، شناس! الان هر كي رو پيدا كني يا مهريه اونچناني مي خواد يا خونه ي اون چناني.

منم كه با يتيمي تو رو بزرگ كردم چطوري اين هزينه ها رو تحمل كنم.ازدواج تو با هستي هزار تا خوبي برات داره.

دختر بيست ساله كه نيستي بگم مثل اين ريما منتظري تا شاهزاده ي سفيدش بياد خواستگاريد!
صداي اعتراض ريما كه تا اون موقع ساكت بود بلند شد: ـ مامان! اولا كه شاهزاده ي سفيد نه شاهزاده با اسب سفيد.دوما كه جديدا با بنز سفيد ميان! تازه من كي نشستم تا يكي با بنز سفيد بياد من رو بگيره!
ـ راست ميگه مامان.

ريما خانوم نشستن تا شاهزاده آرش با اون ريو سفيدش بياد ايشون رو بگيره!
ـ مامان چرا هيچي بهش نمي گي؟
ـ مگه دروغ مي گم مامان؟ فقط خواجه حافظ شيرازي البته به اضافه آرش خان جواهري نمي دونن كه ايشون منتظره كي نشستن؟!
مادرم به طعنه فرمود: ـ چقدر هم كه تو غيرت نشون مي دي!
ـ چي كارش كنم؟ مي خواي تا رفتيم خونه سرش رو بذارم لب طاقچه و...
ـ تو غلط مي كني!
صورتم را به سمت ريما برگرداندم تا جوابش را بدهم.
ـ چي فرمودي؟
ـ راميـــن...! جلوت!
با شنيدن صداي جيغ مادرم به سمت جلو چرخيدم و محكم پدال ترمز را فشار دادم.

صداي برخورد چيزي را با سپر ماشين شنيدم اما جلايشانم خالي بود و تاريك.مادرم با ترس فرمود:
ـ يه آدم بود من ديدمش كه خورد به ماشين!
ريما داد زد: ـ پس چرا نشستي؟ برو ببين چه بلايي سرش آوردي.


كمربندم را باز كردم اما قبل از اينكه پياده شوم در عقب ماشين باز شد و چيزي يا بهتر بگايشانم كسي سوار شد.مادرم جيغ زد و ريما كه رايشان صندلي عقب نشسته بود به سرعت خودش را عقب كشيد.

مهاجم اسلحه ي كمري را به سمت ريما گرفت و فرمان داد: ـ راه بيافت! نگاهي به اسلحه و سپس اون به چهره ي آشفته و بهم ريخته ي مهاجم كردم.

صورتش خوني بود و موهايش رايشان صورتش ريخته بود.به مادرم كه هنوز آرام نشده بود فرمود:

ـ ساكت شو وگرنه همتون ميميريد!
با نگاه از مادرم خواستم كه ساكت باشد.

از آينه نگاهي به مهاجم كردم او كه متوجه منظورم شده بود بدون اينكه اسلحه را از شقيقه ي ريما دور كند فرمود: ـ فكر كنم نصفه شبي داشتيد مي رفتيد خونه تون.

برو اونجا فقط اگه كلك بزني فقط من تو دردسر نمي افتم.

خواهر كوچكتم دچار مشكلاتي مي شه! حالا راه بيافت.


دنده ي ماشين را عوض كردم و به راه افتادم.

هيچ كاري از دستم ساخته نبود.

با توجه به ظاهر مهاجم به نظر نمي آمد اسلحه اش قلابي باشد، بنابرين تصميم گرفتم فقط به راهم ادامه دهم.در بين راه حرفي بين ما رد و بدل نشد.

فقط صداي نفس هاي سنگين ريما و زمزمه هاي دعاگونه ي مادرم سكوت ماشين را مي شكست.

به خانه كه رسيديم متوجه شدم آقاي جواهري همسايه روبه رايشاني ما در كوچه ايستاده هست.

مهاجم با ديدن او كمي به پايين خم شد.

جلايشان در پاركينگ خانه توقف كردم.به من هشدار داد: ـ حواست باشه چي بهت فرمودم هيچ كار اضافه اي نكن!
آرام از ماشين پياده شدم و به آقاي جواهري كه سپس گذاشتن كيسه ي زباله براي سلام كردن به ما هنوز در كوچه ايستاده بود سلام كردم.
ـ سلام پسرم.

خوبي؟
من برخلاف معمول كمي بلندتر از هميشه سلام كردم.

آقاي جواهري كه نگران بيدار شدن همسايه ها بود محتاطانه به اطرافش نگاهي انداخت.

مادرم از داخل ماشين صدازد:
ـ رامين ، زود باش ديگه!
اميدوار بودم آقاي جواهري از وضع عجيب خانواده ي ما يا حداقل ريما كه براي اولين بار در تاريخ براي سلام كردن به آقاي جواهري يا به قول خودش پدر شوهر احتمالي آينده اش پيش قدم نشده بود، تعجب كند و به صرافت افتد تا شايد دليل اون را بفهمد اما آقاي جواهري تا متوجه شد خانواده ي ما در وضع عجيبي به سر مي برد براي اينكه مزاحم ما نباشد خيلي سريع شب به خير فرمود و به خانه برگشت.

عصباني بودم چرا كه امشب بايد از ميان تمام همسايه هاي كنجكاو و كاوشگراون كوچه مودب ترين و ملاحظه كار ترين اونها سر راه ما برنامه بگيرد.

ماشين را به داخل پاركينگ بردم اميدوار بودم كسي براي بردن كيسه ي زباله سر راه ما برنامه بگيرد.اما راه پله خالي بود! به خودم قول دادم ديگر هرگز به همسايه هايي كه نيمه شب زباله هاي خود را در كوچه مي گذارند اعتراض نكنم.

وقتي وارد خانه شديم مهاجم دستور داد كه چراغ ها را روشن كنيم و از او فاصله بگيريم.وقتي به خودم آمدم همراه با مادر و خواهرم درپذيرايي ايستاده بوديم و به چهره ي مهاجم نگاه مي كرديم.

حالا در روشنايي برق بهتر مي شد به صورتش نگاه كرد.با دستش موهايش را از صورتش كنار زد.

در يك لحظه به سرعت نگاه كردم.

با چشم هايم سوالم را پرسيدم.

نمي دانستم ريما هم مثل من متوجه چهره ي آشناي مهاجم شده هست يا نه؟ به جاي اونكه دوباره به ريما نگاه كنم كمي به عقب رفتم و به عكسي كه در صفحه ي حوادث روزنامه چاپ شده بود و رايشان ميز افتاده بود نگاه كردم.

هموقت با من ريما كه سمت ديگر ميز ايستاده بود نيز به عكس خيره شد.دختر مهاجم متوجه روزنامه رايشان ميز شد و به سمت اون حركت كرد.من و ريما همراه با هم وهموقت با غريبه يك قدم به عقب رفتيم.

دختر مهاجم آرام و قدم به قدم به ما و روزنامه نزديك مي شد.در حالي كه اسلحه اش به سمت ما بود.

به صورتش چشم دوختم.

رنگ موهايش بلوند بود اما موهاي دختر فراري روزنامه سياه بود.

ذهنم نهيب زد موهاش رنگ شده ست.

چشم هايش آبي بود اما چشم هاي دختر روزنامه ميشي. لعنتي لنزه
.

دختر صورتش را چرخاند و به صفحه ي روزنامه نگاه كرد. در يك لحظه ي جنون آميز به فكرم رسيد به او حمله كنم اما پاهايم از فرمان مغز سرپيچي كرد پس ايستادم و منتظر تصميم سرنوشت شدم.

سرش را بالا آورد به من نگاهي انداخت.

دستش را به سمت چشمانش برد و لنز چشم چپش را درآورد.چشم هايش ميشي بود! آرام فرمان داد: ـ بشينيد!
صدايش آرام و بدون لرزش بود.

فرمانبرانه رايشان مبل نشستم.

مادر و ريما هم به تبعيت از من نشستند.

و منتظر ماندند.

صداي آرامش دوباره طنين انداز شد.

ـ اگه آروم باشيد بلايي سر هيچ كدومتون نمي آد.

حالا كه شما از من چيزايي مي دونيد بهتره سعي نكنيد براي من روانشناس بشيد.

اگه اين كارا به درد مي خورد همون روانشناس هاي بيمارستان كارشون رو خوب بلد بودن
پس آروم باشيد تا همه چيز راحت پيش بره.

متوجه شديد؟
به من نگاه كرد.

حالت چشمانش عجيب بود.

احساس كردم چيز عجيبي دلم را لرزاند.

ژرفاي عميق چشمانش و غم غرق شده در اون مسحورم كرد.

چيز عجيبي كه دركش نمي كردم.

اما يك چيز را حس مي كردم دختري كه رو به رايشان من ايستاده بود ديوانه نبود.

حتي به نظرم كمي مهربان آمد.

به ريما اشاره كرد: ـ هي تو! بلند شو سه تا از صندلي هاي ميز ناهار خوري رو بيار اينجا.
ريما از جايش تكان نخورد.

ـ ببين من نمي خوام كاري با شما داشته باشم اما مطمئن باش كه لازم باشه شماها از برادر و خواهرم كمتر نيستيد.
چقدر آرام و راحت به قتل برادر و خواهرش اشاره كرد و چقدر جالب به ريما فهماند از آوردن چنين بلايي سر او هيچ واهمه اي ندارد.

ريما بلافاصله و با كمي ترس صندلي ها را دايره وار پشت به هم برنامه داد.

دختر كه حالا مي دانستم اسمش اوناهيتاست سيم تلفن را از پريز جدا كرد و تلفن همراه من و ريما را از ما گرفت.

با كمي ترديد به صندلي ها نگاه كرد و با لحني كه به نظر من بيشتر به لحن زني كه براي اولين بار به در خانه ي همسايه آمده بود تا چيزي را از اونها قرض بگيرد شبيه بود پرسيد: ـ طناب داريد؟...يا چسب نواري پهن؟
آرام فرمودم: ـ طناب كوه نوردي من هست اما كافي نيست!
حالا كه فكر مي كنم به اين نتيجه مي رسم كه چقدر خنده دار بوده لحظه اي كه من و اوناهيتا رو به رايشان هم ايستاده بوديم و مثل همسايه هاي آشناي قديمي حرف مي زديم.

زير چشمي به چهره ي عصباني و صورت سر زنش آميز مادرم و ريما نگاه كردم.

اوناهيتا به ريما فرمود: طناب كوه نوردي برادرت چند تا روسري و سه چهار تا كمر بند و ...

نوار چسب پهن مياري.فقط اگه خواستي قهرمان بازي در بياري به نظرم بهتره متوجه ات بكنم كه من دليلي براي آسيب زدن به شما ندارم مگر اينكه خودت بهونه بدي دستم.

كاري كه مي گم بكن تا از شرم خلاص بشي!
برگشت و از من پرسيد: ـ تو اتاقت تلفن هست؟
صادقانه فرمودم : ـ نه.

تلفن بي سيمه.

نيازي نيست.

ريما به اتاق من رفت و پس از چند دقيقه برگشت.

من و مادر رايشان صندلي ها نشستيم.

و ريما منتظر ايستاد.
پاهاشون رو با كمر بند ببند.

بعد با طناب ببندشون به صندلي ، با روسري چشماشون رو مي بندي و با چسب دهنشون رو.

براي همتون بهتره محكم ببنديشون.

ريما شروع كرد به بستن پاهاي ما با كمربند و بستن ما به صندلي.

قبل از اينكه چشمانم را ببندد خوب به سر و وضع اش نگاه كردم.

لكه هاي خون خشكيده رايشان پوشش و صورتش نشان مي داد كه زخمي شده حداقل دستش قطعا بريده بود چون از دستمال كثيفي به عنوان باند هستفاده كرده بود.

مطمئن بودم كه جراحات ديگري نيز برداشته هست چون وقت راه رفتن كمي مي لنگيد.

اما خون رايشان لباسش بيشتر از اون بود كه در اثر خون ريزي احتمالا يكي از جراحاتش باشد بلافاصله اين فكر ناخوشايند به ذهنم رسيد كه شايد اين خون فرد ديگري هست! شايد آدمي كه تا كنون مرده هست! دوباره به لكه هاي خون خيره شدم اما موقعيت بيشتري براي ديدن اون نداشتم چون ريما با يكي از شال هاي نواري خود چشمان مرا بست.سپس اون فقط حس بود كه براي درك واقعيات به كمك من آمد.دختر مهاجم طناب هاي ما را كشيد تا مطمئن شود به اندازه ي كافي محكم بسته شده اند.سپس اون به گمان من و حرف هايي كه بعدها از ريما شنيدم او درست مانند ما دست ها،پا ها و چشمان و دهان او را مي بندد.

پس از اون فقط صدا بود.صدا...صدا...و صدا! صداي قدم هاي دختري مجروح، صداي شرشر دوش آب، صداي باز و بسته شدن درهاي خانه، صداي باز شدن كابينت هاي آشپزخانه! صداي در يخچال و ...گاهي بي صدايي!سكوت...نمي دانم چند ساعت گذشته بود.

نه مادر و خواهرم را ميديدم ، نه مي توانستم با اونها صحبت كنم.

سپس هر سكوت چند دقيقه اي صدايي مي آمد كه حظور او را به ما يادآوري مي كرد.صداي ورق خوردن روزنامه...و كشيده شدن زيپ يك كيف و بالاخره صداي او!
ـ صداي منو مي شنايشان؟
تمام بدنم درد مي كرد.

پاهايم خشك شده بود.صورتم عرق كرده بود و تنها آرزايشانم در اون لحظه تكان دادن دست و پايم بود!
ـ حالت خوبه؟
خواستم با سر به او جواب مثبت بدهم اما واقعا خوب نبودم.

من مبتلا به ديابت خفيف بودم.و در اون لحظه نياز شديدي به يك خوراكي شيرين داشتم.
ـ مي خوام چسبت رو بكنم،صدا نده.
به سرعت چسب را از رايشان صورتم كشيد و من توانستم چند نفس عميق بكشم.
با صداي آرامي پرسيد: ـ حالت خوبه؟ فكر كنم مادر و خواهرت خوابيدن چون سرشون افتاده رو صندلي.

تو چت شده؟
با اين كه صورتش را نمي ديدم اما لحن نگرانش را حس كردم.

با زحمت فرمودم: من ديابت دارم.
ـ انسولين ميزني؟
ـ نه.
بلند شد و از من دور شد.

صداي باز شدن در يخچال را شنيدم.

دوباره قدم هايش به من نزديك شد حس كردم جلايشان پاهايم زانو زده.
ـ دهنت رو باز كن.
ترديد كردم.

با دستانش به آرامي كمي لب هايم را از هم فاصله داد و ني را داخل دهانم گذاشت.
ـ بخور.

آب پرتقاله.

ديگه من كه نمي تونم جاي تو بكشمش بالا!
به محض اينكه آب پرتقال وارد دهانم شد حس كردم جان تازه اي گرفتم.او استقامت كرد تا من خوردن آب ميوه را تمام كنم.

ـ دهنت رو باز كن.
اين بار ترديد نكردم.و او قطعه كاكائايشان كوچكي در دهان من گذاشت.ـ اين حالت رو جا مياره.
چسب دهن همه تون رو باز مي كنم در رو هم باز مي كنم تا صداي داد و فريادتون بره بيرون.همسايه هاتون ميان سراغتون؟
ـ آره.
ـ خيلي خوب!
او به سراغ مادر و ريما رفت و چسب دهان اونها را نيز باز كرد ودوباره توضيح داد: ـ در خونه رو باز ميذارم تا پيداتون كنن.اما چند دقيقه استقامت مي كنيد تا من از خونه خارج بشم.

شما كه نمي خواين صدمه اي به همسايه هاتون برسه؟
چند لحظه بعد صدای موذن مسجد داخل خانه پیچید.دقایقی بعد صداي باز شدن در ورودي را شنيدم اما در بسته نشد! مادرم آهي كشيد و ريما نفس آسوده اي كشيد و سپس هيچ صدايي نبود!
ادامه دارد...


2:

خيلي سعي كردم از داستان شما ايراد بگيرم ولي نشد.قلمتان قدرتمند هست و شما بحق يك نايشانسنده كامل هستيد.تا اينجا همه چيز خوب هست جمله بندي ها مكان ها آدمها ديالوگها.

بقيه كار بستگي به منطق شما دارد و اينكه چطور داستان را پيش ببريد.
شما مواد لازم براي ساخت داستان را داريد بقيه اش هنر مخلوط كردن اون هست كه نتيجه زيبايي به دست خواهد داد.

شديدا مشتاق مطالعهبقيه قصه هستم.


3:

من هم با نظر رزسیاه موافقم
راستی واقعا قلمتان معجزه می کنه
امید دارم که داستانتان به زیبایی صد چندان خودش برسد
با سپاس
اژدهای آزاد

4:

داشتانت طولانی بود و من نتونستم تا اخرش را برم اما در همان حد که خوندم به قلم زیبایت پی بردم
اما چند چیز را فراموش کرده بودی
فکر کنم این نوشته را باز نویسی نکرده بودی زیرا برخی کلمات را خیلی تکرار کرده بودی (مثل همین فریاد! هر بار می خوندمش فکر می کردم منو داری صدا می کنی؟)
یا نوشته هات مانند فیلمنامه پیش می رفت! فراز و نشیبش کم بود و این خواننده را خسته می کنه البته تقریبا مطمئنم که این فراز در آخر داستان گداشته اید! این را می شود از ریتم کند داستانتان فهمید!
برخی کلماتت هم مشکل داشت! مثل خالت! ( منظورت خاله ات بود؟)
اما در کل دست به قلم خوبی داری

5:

عالی بود
ادامه داره؟

6:

ممنونم از اینکه یکی پیدا شد تا از من ایراد بگیره! در مورد تکرار کلمات حق با شماست من معمولا زیاد کلمه تکرار می کنم البته سعی دارم کلمات جایگزین پیدا کنم ولی قبول منید که سخته اما به هر حال تکرار بعضی جاها لازمه.

من اصولا کند می نویسم تو هیچ کدوم از داستانام ضرب آهنگ تندی ندارم.

اما هیچ وقت مطالب پراکنده نمی نویسم و سعی میکنم که داستان فرعی نداشته باشم و از ریتم آروم داستان برای بازی با کلمات و شخصیت ها و نشون دادن زیبایی نثر هستفاده کنم البته نمی دونم چقدر تونستم این کارو انجام بدم .

من عاشق توصیف صحنه هام طوری که انگار یک دوربین برای خواننده داستان رو توضیح میده.

البته در حال تمرینم و می دونم که خیلی مونده تا به اونجا برسم.

در مورد کلماتی مثل خالت من روی حرف زدن آدم ها خیلی حساسم و می خوام طرز صحبت کردنشون کاملا متفاوت باشه بنابرین دقیقا مثل تلفظ اونها کلمات رو می نویسم.اینم چند صفحه ی بعدی داستان که به نظر خودم اشکالات زیادتری داره چون اون وقت و حوصله رو روش نذاشتم.ممنونم از نظراتتون.

7:

ـ دقیقا کی از خونه خارج شد؟
سرم را به سمت سرهنگ چرخاندم و فرمودم : دقیقا موقع اذان.

چون وقتی از خونه رفت بیرون صدای اذان اومد.

ـ شما چند دقیقه سپس اینکه از خونه رفت کمک خواستین؟
ـ نمی دونم چند دقیقه.
سرهنگ رادمنش رو به مادرم که در آشپزخانه مشغول بازرسی بود کرد و فرمود:
ـ خانم رهاوند؟ چیزی کم شده؟
مادرم از آشپزخانه خارج شد و فرمود:
چند تا کنسرو برداشته.یه مقدار از کاپوشش و سوسیس ها رم خورده! فکر کنم سراغ جعبه ی کمک های اولیه هم رفته!
ـ شما چی فهمیدید؟
ریما از اتاقش خارج شد و کنار من نشست.
ـ کوله،لوازم آرایش،سی تومن پول توی کیفم.عینک دودیم با یه مانتو و شلوار و چکمه و روسری و ...

راستش هر چی داشتم برده.حتی به پالتوی نازنینم هم رحم نکرده.

ایشالله هر چه زودتر گیر پلیس بیافته! عوضی! چهل و پنج هزار تومن پول پالتو داده بودم!

سرهنگ رادمنش بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.


ـ خانم رهاوند شما فرمودید که حدود صد و هفتاد هزار تومن پول تو خونه رو برده.

از شما نپرسید که پول ها کجاست؟

ـ نه!
ـ خوب ما تا اینجا می دونیم اون یه اسلحه داره.زخمی شده اما تونسته اینجا تجدید حیات بکنه.حتی دوشم گرفته!! بنابرین الان حالش باید خیلی بهتر شده باشه! و مطمئناً حطرناکتر!
سرهنگ به سه صندلی میز نهار خوری که هنوز جا به جا نشده بود نزدیک شد و اونها را برانداز کرد.


ـ این جا آب میوه خورده؟
ـ اونو من خوردم.
سرهنگ به من و پاکت آب میوه که روی میز افتاده بود نگاه کرد و فرمود:
ـ قبل از اینکه بره اونو به من داد تا بخورم.

چون فهمید که حالم بده.

یه تیکه کاکائو هم بهم داد.

ـ قبل از اینکه بره؟
ـ بله!
ـ به نظرتون چرا این کار رو کرده؟
ساده و محکم فرمودم: ـ چون یه قاتل نیست.
ـ ازسه نفری که زخمی شدن حال یکی شون خیلی هم خوب نیست.
ـ ولی هنوز که نمرده!
ـ خواهر و برادرش پارسال کشته شدن.

اون سلامت روانی نداره پسر جون!

ـ شما تا حالا از نزدیک دیدینش؟ آدمی که من دیدم از هر لحاظ سالم بود!
ـ من و شما چنین صلاحیتی رو نداریم.اون یه بیماره که فرار کرده و هر لحظه ممکنه به آدم های معمولی مثل شما صدمه بزنه! ما دیگه اینجا کاری نداریم .

من کارتم رو می ذارم اینجا.اگه موردی بود به من اطلاع بدید.

سپس رفتن سرهنگ بلند شدم و به اتاقم رفتم و قبل از اینکه به مادر و ریما موقعيت هر فرمود و گویی را بدهم برگشتم و روزنامه را از روی میز برداشتم!
٢
ـ خانوم، کجایی؟ بیا ببین دختر دسته گلت چه دسته گلی به آب داده.
ـ چیه باز تو صدات رو گذاشتی بالا سرت؟
ـ می گم بی ببین دختر دسته خلت! دوباره چه گندي زده!
ـ چي شده مگه؟
ـ اوناهيتا خانومتون از ديوونه خونه در رفته! حاليت شد.
ـ تو از كجا فهميدي؟
ـ غلام كفتر باز تو روزنومه ديده.

كثافت لنگه ي اون باباي پدر سگشه!عكسشو ببين! آبررومون رفت.

ـ اگه فرار كرده چرا پليس نيومده اينجا؟
هنوز جمله ي زن تمام نشده بود كه صداي زنگ بلند شد.مرد با عصبانيت فرمود:
ـ اي پدر اون سق سياهت لعنت كه عين...

ميمونه تو زندگي مون.زنيكه آشغال با اين دختره ي آشغال تر از خودش زندگي مو بهم زده.

ديدم يارو تو بقالي مشكوك بود!

ـ زندگيتو؟ مگه تو زندگي ام داري مافنگي؟ يا نئشه اي يا خمار.

تازه آبروش رفته! بي غيرت نسناس!

پسر جواني از اتاق خارج شد با صداي بلند فرمود:
ـ چتونه شما دو تا باز داريد عربده مي كشيد؟ يارو پشت در خفه شد.
ـ اون دختره ي غربطي دوباره اين پليسا رو كشونده اينجا معلوم نيست دوباره كي رو كشته.
پسر جوان در را باز كرد و طلبكارانه به دو مرد نگاه كرد.
ـ فرمايش؟
يكي از دو مرد كارت شناسايي خود را درآورد و به پسر نشان داد.
ـ سرگرد فراهاني، پليس جنايي.پدر و مادرت خونه هستن؟
پسر جوان از جلايشان در كنار رفت و داد زد: با شما دو تا كار دارن.
ـ سرگرد فراهاني هستم از دايره جنايي.خانم محمود زاده شما هستيد؟
زن يك پله پايين آمد و پرسيد: ـ چي شده سرگرد؟
ـ خواهر زاده ي شما دو شب پیش از بيمارستان رواني فرار كرده.
ـ خدا مرگم بده!
ـ زودتر!
سرگرد به مرد معتادي كه گوشه ي حياط نشسته بود نگاه كرد.

كمي بلند غرولند كرده بود!

ـ با شما تماس نداشته؟
مرد زودتر از زن جواب داد:
ـ خيالت جمع سرگرد.

اين دختره سايه شم اين دورو ورا نمي پلكه چه برسه به خود پدر سوختش.

ـ از كجا انقدر مطمئنيد؟
ـ آخه سرگرد اين دختر از اولم تو قماش ما نبود.

پسر منو ببين.

بچه هاي محل بهش مي گن بابك هيكل.

پارسال دختره ي وحشي زد دندون پسرمو شيكست!

پسر جوان نگاهي ناراضي به پدر خود انداخت اما تصميم گرفت حرفي نزند.
ـ اون دختر از اولشم دردسر بود.
ـ اوناهيتا كي از پيش شما رفت؟
اين بار زن پيش دستي كرد.
ـ سه سال پيش.
ـ مگه سرپرستيش با شما نبود؟
ـ اون ديگه بيست سالش شده بود.خواهرو برادرش رو برداشت و رفت.
ـ بعدشم كشتشون!
افسر جواني كه همراه سرگرد بود رو به مرد كرد و فرمود:
ـ بهتره ساكت باشي و هر وقت ازت سوال پرسیدن جواب بدی.فهميدي؟
مرد از ترس اينكه دوباره توسط مأمورها دستگير شود، ساكت شد.سرگرد ادامه داد:
ـ ما پرونده ي اوناهيتا نريمان رو كامل خونديم خانم.چيزي كه مي خوايم بدونيم اينه كه به نظر شما اون كجا مي تونه پنهان شده باشه؟ حدود يك سال از زندگي اين دختر در ابهامه.

اون كسي رو مي شناسه كه بتونه در چنين واقعياتي بهش كمك كنه؟

ـ چي بگم؟!
ـ دوست يا آشنا؟
ـ من از دوستاش خبر ندارم؟
ـ دوست خلاف كار چي؟ كسي كه بتونه ازش اسلحه يا چنين چيزهايي بخره؟
مرد خواست حرفي بزند اما ساكت شد.

به جاي او پسرش با تمسخر فرمود:

ـ اسلحه؟ اون مال اين حرف ها نبود!
سرگرد نگاهي عجيب به پسر كرد و ادامه داد: ـ نيست؟ اما اون برادر و خواهرش رو كشته! خانم محمود زاده تو اين يك ساله كه خواهر زاده تون بيمارستان بستري بوده شما پيشش رفتيد؟
ـ اولا كه نمي ذاشتن ببينمش، بعدش فقط دو،سه بار ديدمش.


ـ رفتارش با شما چطور بود؟چيزي بهتون مي فرمود؟
ـ هيچي طفلك مث مرده افتاده بود رو تخت.فقط گاهي...اِي...مي خنديد.ولي آخه سرگرد شما كه اين دختر رو نمي شناختيد.روزي كه به من فرمودن چي شده باورم نشد.

اون مث شير مواظب آتنا و آرمين بود!

زن شروع كرد به گريه كردن.سرگرد كارتش را كنار زن گذاشت و فرمود: ـ به هر حال اگه فكر كرديد جايي هست كه مي تونه مخفی بشه يا چيزي يادتون اومد كه فكر كرديد به درد ما مي خوره با من تماس بگيريد.مطمئن باشيد فقط باعث مي شيد اون به خودش صدمه اي نزنه چون خواهر زاده تون يه بيمار روانيه و دادگاه با چنين مواردي برخورد قضايي نمي كنه.

ما هم فقط مي خوايم پيداش كنيم تا مانع از صدمه خوردن و صدمه زدنش به ديگران بشيم.

اون به مراقب هاي پزشكي نياز داره.

بنابرین اگه با شما تماس گرفت،ما رو در جریان بذارین.

دو پلیس از خانه ی کوچک و کلنگی زن و مرد خارج شدند.زن با عصبانیت به مرد فرمود: ـ اگه توی عوضی اون موقع نمی خواستی زندگی شون رو بالا بکشی این طوری نمی شد.
ـ ببند چاک دهنتو!
پسر جوان دخالت کرد: ـ چی می گی تو؟ این دماغشو نمی تونه بکشه بالا، زندگی اونا رو بکشه بالا! زرشک!
ـ تو خفه شو که هر چی می کشم از تو می کشم.تمام اون دردسرا رو تو درست کردی.

هر کی ندونه من که می دونم تو تخمه سگ اون روز دنبال آرمین بودی.هر چی ام شده زیر سر تو بوده! و گر نه اوناهیتا رو چه به آدم کشی!

پسر جوان به سمت مادرش یورش برد و گردن زن را در دست هایش گرفت.
ـ مگه بهت نفرمودم اگه دوباره از این زرا بزنی خفت می کنم! اون دفه که نطق ات رو کشیدم بس نبود؟
ـ ول کن بچه ننه ات رو خفه کردی!
ـ نه که خیلی بدت می آد.
پسر با خشونت مادرش را به زمین انداخت و از خانه خارج شد.
زن در حالی که یک دستش را روی گردنش برنامه داده بود نجوا گرانه فرمود:
ـ الهی جوون مرگ بشی پسر!
٣
آرام روی تختم دراز کشیدم.صدای مادرم را شنیدم که فرمود: ـ رامین، ریما، شام.
میلی به غذا نداشتم.

روزنامه ی دردسر ساز دیروز روی میزم افتاده بود.و تصویر زن فراری در صفحه ی حوادث اون به من نیشخند می زد.

بارها اون مقاله را خوانده بودم.

بر طبق مقاله به نظر نمی آمد که اوناهیتا با همدستی فردی خارج ازبیمارستان اقدام به فرار کرده باشد اما در مقابل فرار زیرکانه ی او این احتمال رنگ می باخت.

بلند شدم و تصمیم گرفتم کمی در رابطه با بیماری های روانی در اینترنت جستجو کنم.

لیست بیماری های روانی اعجاب انگیز بود...افسردگی...اسکیزوفرنیا..

.پارانوئید...

مازوخیسم ...وسواس های فکری،عملی.

لینک مربوط به شخصیت های ضد اجتماعی را باز کردم تا مطالبی در رابطه با این گروه بخوانم که تلفن همراهم زنگ خورد.

با حواس پرتی به تلفن جواب دادم:

ـ بله؟
ـ سلام رامین، رضام.

تو معلوم هست از صبح کجایی؟

ـ من...
یاد ریما افتادم که از ظهر تلفن به دست به تمام دوستانش اطلاع رسانی کرده بود و البته قبل از همه سراغ آقای جواهری رفته بود!
ـ کاری پیش اومده بود.
ـ خوب تو نباید یه زنگ به من بزنی؟
ـ معذرت می خوام.
ـ خیلی خوب حالا یه لطفی بکن پاشو اون نقشه های خونه ی مرتضوی رو نگاه کن ببین ما باید چی کار کنیم.ببینم می تونی نقشه ها رو برام بیاری؟
نگاهی به مقاله ی سایت کردم.
شخصیت های ضد اجتماعی ظاهری بسیار فریبنده دارند و حتی جذاب به نظر می آیند که به سادگی دیگران را به سمت خود جلب می نمايند.
" به نظر من اون یه آدم سالم بود"
ـ الو رامین چی کار می کنی؟
ـ سعی می کنم با یه پیک برات بفرستم.
ـ پیک می خوام چی کار؟ خودت رو می خوام!می خوام راجع به این نقشه های جدید نظر بدی.
این اشخاص برای به دیگران و اجتماع ضرر رسان هستند.

و...

" من و شما چنین صلاحیتی نداریم پسر جون!"
ـ نمی شه تا فردا استقامت کنی؟
ـ آخه کارم گیره.

مرتضوی ازم جواب می خواد.

بلند شدم و به سمت نقشه ی برج مرتضوی رفتم.

بگو چی می خوای ؟

ـ ببین مرتضوی می گه پله های اضطراری رو از سمت...
"اون برادر و خواهرش رو کشته"
ـ به نظر من درست نیست!
ـ چرا؟ اتفاقا پیشنهاد خوبیه.تو هزینه ها صرف جویی می شه.
ظاهری فریبنده دارند.
ـ نمی تونه این طوری باشه!
ـ چرا؟ مشکلی توش می بینی؟
سعی کردم فکرم را به پیشنهاد رضا معطوف کنم.
ـ فرمودی پله ها رو از کجا در بیاره؟
ـ دوباره توضیح بدم؟ ببین برو یه کاغذ بردار اینی که می گم بکش.
به سراغ کاغذ های نقشه کشی ام رفتم.
ـ ببین می تونی نقشه اولیه رو پیدا کنی؟ داریش؟
ـ آره استقامت کن.
وسایل کمدم را بیرون ریختم چندین کاغذ باطله از کمد کارم بیرون ریخت.
ـ اُه...اُه...چه خبره اینجا! استقامت کن من اینا رو بریزم دور.کاغذ های باطله را برداشتم تا در سطل مخصوص زباله های کاغذی ام بریزم.اما کیسه ی زباله داخل سطل نبود بنابرین خم شدم تا از کنار سطل یک کیسه ی زباله بردارم.اما اونجا هم خالی بود.
ـ نیست!
ـ نیست؟ مگه نفرمودی نقشه رو داری؟
ـ اونو نمی گم که! یه کیسه زباله ی مخصوص کاغذ داشتم.

گذاشته بودم بغل سطل حالا نیست.

ـ ول کن این قرطی بازی ها رو.بریز تو سطلت بعدا بریز تو کیسه!
ـ آخه من تعجبم از اینه که دیشب اینجا ...
ـ الو...الو رامین؟
"مانتو و شلوار کیف همه چی ام رو برداشته"
لباساش خونی بوده یعنی زخمی شده بود
لباساش رو عوض کرده پس چیزایی که تنش بوده در آورده و ...کجا گذاشته؟
"اون یه بیمار خطرناکه!"
از نتیجه ای که به ذهنم رسیده بود احساس شعف کردم.

چشمم بر روی صفحه ی مانیتور خشک شده بود.

"ظاهر این بیماران هیچ تفاوتی با انسان های معمولی ندارد و..."
به ساعت نگاه کردم.

نه و سی دقیقه.

تلفن همراهم را روی تخت خواب انداختم و از اتاق بیرون رفتم.

ـ رامین تلفنت تموم شد بیا شام بخور.
ـ مامان آشغال ها رو بده ببرم.
ـ فکر کردم یادت رفته!
به سرعت به آشپز خانه رفتم و کیسه ی زباله را برداشتم و از خانه خارج شدم.

کوچه ی ما مثل همیشه ساکت و خلوت بود.به سرعت به طرف ماشین رفتم و از صندوق عقب چراغ قوه ی کوچک ماشین را برداشتم و با هستفاده از درخت کنار سطل مکانیزه کمی خودم را بالا کشیدم.چند دقیقه ای کیسه های زباله را جابجا کردم تا کیسه ی مخصوص کاغذ را دیدم.

دستم را به طرفش دراز کردم که دستم به شی نوک تیزی برخورد کرد.

بدون توجه به زخم دستم دوباره دستم را به طرف کیسه بردم و اون را برداشتم.

ـ آقا رامین اتفاقی افتاده؟
سرم را برگرداندم.آرش جواهری تازه به خانه رسیده بود و در کنار من ایستاده بود.
ـ هیچی آرش جان ریما اشتباهی یکی از پروژه های منو انداخته دور،اومدم بلکه پیداش کنم!
ـ امان از این خواهرای حواس پرت مام یکی تو خونه داریم.خیلی خوب موفق باشی!
ـ به فکرم رسید اگر آرش به این خاطر با ریما ازدواج نکند او قطعا مرا خواهد کشت!
اون خواهر و برادرش رو کشته!
شما از برادر و خواهرم که کمتر نیستید!
به کیسه ی در دستم نگاه کردم.با عجله به درون ماشینم خزیدم.

چراغ بالای سرم را روشن کردم و کیسه گره زده را باز کردم.

مانتوی کوتاه و خونی اش را بیرون کشیدم.کفش و روسری و شلوار جینش هم داخل کیسه بود که هر کدام به نحوی آسیب دیده بود.

مانتو اش را دوباره در دست گرفتم و با دقت نگاه کردم.

قطعا خون روی لباس، خون او نبود! احتمالا پلیس خیلی ساده متوجه می شد.سریع و ساده.جیب های مانتواش را گشتم.

قطعه کاغذ کوچکی را در یکی از جیب هایش پیدا کردم.کاغذ خون آلود و مچاله بود.کاغذ را باز کردم و سعی کردم اون را بخوانم...

ـ رامین؟
با عجله از ماشین پیاده شدم.
ـ چیه؟ تو اینجا چی کار میکنی؟
ـ تو رفتی آشغال بذاری یا آشغال بسازی؟
ـ خوب تو ماشین کار داشتم.
ـ چی؟
به ریما نزدیک شدم تا او را از ماشین دور کنم.
ـ می خواستم ببینم تو ماشین چیزی جا نمونده.
ـ پلیس که ماشین رو گشته بود!
ـ جدی؟ من حواسم نبود.راستی آرش جواهری بیرونه.

می دونستی؟

ـ واه خوب به من چه؟ من رفتم بالا!
خیلی خوب می دانستم ریما به بیرون می رود.

بلافاصله پوشش ها را به داخل کیسه ریختم.

در انباری داخل پارکینگ را باز کردم و کیسه را جایی دور از دسترس برنامه دادم.کاغذ کوچک را داخل جیب عقبم برنامه دادم و چند ثانیه قبل از اونکه ریما سر برسد در انباری را بستم.

ـ اوهوی باسه چی خالی می بندی؟
ـ خالی نبستم که! چند دقیقه پیش اونجا بود.بوی ادکلنش رو حس نکردی؟
ـ زهر مار! مسخره!
ریما به دنبالم آمد.وقتی به خانه رسیدیم ریما با صدای بلند فرمود: ـ مامان یه چیزی به پسرت بگو ها!
ـ خودت فرمودی به من چه که بیرون وایستاده!
مادرم نگاهی به من انداخت و فرمود: ـ دستت چی شده؟
به انگشت بریدم نگاه کردم و فرمودم: ـ کار شوهر آینده ی ایشونه!
ـ تو غلط کردی!
ـ اُه...اُه...

خدا به داد ما برسه با این ذات شوهر دوستی این!

ـ بس کنید این همین جوری نزده می رقصه تو نمی خواد قر دادن یادش بدی! ریما برو شام داداشت رو بیار تا من دستش رو ببندم.
روی مبل نشستم و اجازه دادم مادر دستم را تمیز کند.

کنار گوشی تلفن، کارت سرهنگ راد منش برنامه داشت.نگاه خصمانه ای به کارت کردم.

از خودم پرسیدم آیا به او زنگ خواهم زد؟ گر چه از جواب دادن به خودم طفره می رفتم اما انگار در تمام عمرم سوالی از خودم نپرسیده ام که جوابی به این وضوح داشته باشد،هرگز!



8:

ممنون از داستانت عالی من یکی از طرفداران ان هستم خوب می نویسی ادامه بده
از طرز نوشتنت خوشم می یاد
موفق باشی

9:

خواهش مي كنم ! نظرات من به عنوان خواننده در نظر بگيريد نه صاحب فن!!!!!!!!!

10:

باید از انتقادات خوبتون تشکر کنم.همش به جا بود.

در مورد دلخور شدن من هرگز دلخور نمی شم.حتی از نقد های غرض ورزانه چون به جمله ای از جبران خلیل جبران اعتقاد دارم که می گه نه هیچ انسانی دوست توست و نه هیچ انسانی دشمن تو بلکه هر انسانی معلم توست! راستش من خودم خیلی خوب می دونم دوربین وار نوشتن من یه ایراده اما این طرز نوشتن منه البته گاهی به خاطر همین نوع از نوشتن به سرم زده فیلنامه بنویسم و با کمال اعتماد به نفس می گم من از دوران بچگی نوشته هایی شبیه فیلم نامه داشتم و تا همین سال پیش نمی دونستم دکوپاژ چیه اما وقتی آموزش این کار رو توی یک کتاب خوندم تازه فهمیدم نوشته های من کاملا دکوپاژ شده هست و بازم با اعتماد به نفس می گم که نوشته هایی که کاملا به حالت فیلم نامه می نویسم خیلی خوبه.سعی کردم این ایراد رو را با به وجود آوردن یه سبک نوشتاری نو رفع کنم احتمالا تا حدودی متوجه شدین که یه مقدار متفاوت می نویسم سعی ام اینه که تفاوت رو کاملا ایجاد کنم و یه نثر خاص داشته باشم و برای این کار تمرین می کنم.من بیشتر یه خام دست خامه به دستم.(یعنی نویسنده ی نادان و بی تجربه) دوست دارم یاد بگیرم.بنابرین از انتقادات دوست خوب و نویسنده ی با هستعدادی مثل شما هستقبال می کنم.در مورد کند نوشتن توجه داشته باشید که شما تازه حدودا پانزده صفحه ی اول داستان رو خوندید وقتی یه کتاب مثلا سیصد صفحه ای رو می خونید این تعداد صفحه تازه برای دست گرمیه اما دنیای نت فرق داره و این نوشته طولانیه به دلایل علمی که نمی خوام در موردشون بحث کنم.

بنابرین خسته کننندگی داستان فقط به من وارد نیست به جایی که عرضه می شه هم بستگی داره.اگه شما بعضی از این داستان های پر فروش ایرانی که الان تو بازاره رو بخونید می فهمید که برای خیلی از این نویسنده های سر از زمین برآورده دویست صفحه ی اول محض دست گرمیه دویست صفحه ی بعدی پر از فراز و نشیبه که الان براتون نام می برم: 1 مادر شوهر(فراز اول) 2 عمه پدر سوخته 3 پسری که اومده خواستگاری نقش اول که خوشگل ترین دختر روی زمینه و از قضا شرایط بهتری از طرف داره! 4 طرف ! که معمولا وسط داستان دم در میاره.

اوج داستان هم مربوط به قسمتی می شه که مادر شوهر داستان گیم اوور می شه و دختر و پسر پس از تحمل مشکلات فراوان می رن به سمت سرنوشت! به خاطر زیاد کردن فضای داستان و همین طور مطالب پند آموز یه هشت تا شخصیت داستان زندگی شون رو اون وسطا تعریف می کنن بعد پنج هزار نفر بی کار این همه کتاب رو میخونن و خسته نمی شن .

تازه می شه کتاب پر فروش سال! من یه نویسنده ی فوق العاده نیستم ( البته این دلیل نمی شه که نتونم باشم) اما بهم حق بدید که با خوندن این کتاب ها به خودم امیدوار بشم! واقعا نباید بشم؟

در ضمن من به مشکلی بر خوردم و اونم اینه که داستان مرا به خاک بسپار بالغ بر صر صفحه و خورده ای میشه و از اونجایی که این یعنی افتضاح من مجبورم داستان رو تغییر بدم تا ظرف پنجاه صفحه جمع بشه! بنابرین برای جلوگیری از خراب کردن داستان مجبورم روش فکر کنم گر چه دلم می سوزه چون فکر می کنم داستان خوب و خوشگلی ساخته بودم که حالا باید عوض شه! اینجاست که حق دارین بگین باید از اول فکرشو می کردی! راستی فریاد جان به شما هم پیشنهاد می کنم داستان ها رو سیو کنید و بعدا بخونید.

خواهش می کنم داستان من رو هم کامل بخونید چون مثل اینکه فقط شما از من انتقاد می کنید پس من بی صبرانه منتظرم!

11:


12:

داستانها اگر چه کوتاه باشند اما دست واندیشه یک نویسنده مانند خونش میریزد تا اونرا به خامه کشد

13:

سلام
من که انتقادی نمی بینم
تقدیم به نویسنده خوب این داستان

14:

همه این ها جزء حسن ها و اخلاق های خوب یک نویسنده می باشد که می تواند در امر نوشتن و نگارش او را یارای بسیار باشد

15:


فرياد جان بازم از انتقادات خوبت ممنونم.

البته من با نظر دوست شما مخالف هستم چون در دنیای فیلم خیلی از کتاب ها ساخته شده و این تجربه ها نشون داده به هیچ عنوان نمی شه یه داستان 1000 صفحه ای رو در ده دقیقه ساخت و علت خراب شدن بیشتر اقتباس های سینمایی همینه ( و البته با وجود اینکه این اقتباس ها وقت های طولانی ای هم دارند بازم نمی تونن مثل کتاب باشن نمونه هاشم زیاده) در مورد فیلم نامه وار نوشتن من این کارو انجام دادم و می دونم که می تونم.

مطمئن باشید من انقدر اعتماد به نفس ندارم که کاری رو بلد نباشم و بگم بلدم.

من نمایشنامه و فیلم نامه رو میشناسم.

و با پیکر بندی این داستان ها آشنا هستم.

من فرمودم که کمی متفاوت می نویسم و دارم تمرین می کنم.(اگه شما داستان هایی که فرمودید نمی خونید رو بخونید می فهمید که خیلی هم تکراری نیستم) و فکر نمی کنم که شما هر روز تو کتاب های مختلف داستانی رو بخونید که دو راوی اول شخص و سوم شخص داشته باشه.سعی می کنم شیوه ی روایی متفاوت داشته باشم ولی می دونم که هنوز موفق نشدم.

من می تونم به هر نوع سبکی بنویسم ولی این کارو نمی کنم چون تمام نویسنده های دنیا سبک خاصی دارن که داستان های متفاوت رو در اون مطرح می کنن.

نه سبک های متفاوت با داستانی تکراری یا حتی متفاوت.مثلا نثر کتاب های سالینجر از چند متری معلومه! هر نویسنده ی خوبی در دنیا مواردی رو در داستان نوشتن رعایت می کنه که مخصوص خودشه! از سنت اگزوپری(عشق من) گرفته تا مصطفی مستور(یه عشق دیگه ی من) و زویا پیرزاد خودمون.در ضمن کار من تولید سبک نیست، نونگاریه!اما نصیحت شما همیشه یاد من خواهد بود.

در مورد داستان نگران نباشید تا یکی دو روز آینده طوری تمومش می کنم که آب از آب تکون نخوره! من اصلا روی فرمودار افراد کار نکردم کاملا دردم(یعنی بداهه)بود و فکر می کنم شخصیت پردازی یه داستان آسون ترین کار ممکنه چون اصلا لازم نیست زحمت بکشی فقط کافیه به آدم های اطرافت نگاه کنی.

یه چیز دیگه رو هم یادتون باشه من معتقدم که این باد های مخالف اند که بادبادک های ما را بالا و بالا تر می برند بنابرین باید بگم چیزای خوبی از نوشته های شما یاد گرفتم که از همین امروز سعی می کنم برطرف اش کنم.

در ضمن من هرگز ناامید نمی شم نمی دونم این جمله رو از بیل گیتس شنیدی یا نه؟ اما بیل گیتس قبل از اینکه پولدار بشه در جوانی به خودش می فرموده اگه کسی قراره پولدار ترین آدم روی زمین باشه چرا اون یه نفر من نباشم؟ پس به نظر شما(ممکنه به نظرت مسخره باشه) اگه کسی قراره یکی از بهترین ها باشه چرا اون یه نفر من نباشم؟ در ضمن آقایی که به قول خودت شکست خوردی اصلا مهم نیست که چند بار شکست خوردی مهم اینه که چند بار از جات بلند شدی!

16:

سلام خوبی
کجایی ازت خبری نیست؟

17:

کجایی ازت خبری نیست؟

18:

بايد حسابی معذرت خواهی کنم چون کامپیوترم یه جورایی منهدم شده و فعلا به اینترنت دسترسی ندارم الانم سر کارم و چون سرم اینجا به طرز وحشتناکی شلوغه تو این یکی دو هفته فقط دو بار برای پنج دقیقه به سایت سر زدم ان شا الله تا یکی دو روزه دیگه کارم درست می شه و بقیه داستان رو که تایپ شده می ذارم با عرض معذرت خواهی باید برم چون دیرم شده

19:

٤
ـ چه خبر؟
ـ هیچی سرهنگ.خونه ی خاله اش تحت نظره اما با ماجراهایی که با اونا داشته گمون نمی کنم دوباره یخواد اونجا بره.
ـ پسرش چی؟ بابک.

تحت نظره؟

ـ بله قربان.سوابق اش رو هم طبق دستور شما درآوردم.

سابقه ی هر نوع خلافی رو داره.

از زد وخورد گرفته تا همین سال پیش که مدتی متهم به قتل آرمین و آتنا نریمان بود! تازه هم از زندان آزاد شده.دو هفته هست!

ـ چقدر جالب! فقط دو هفته.

نظر کارشناس در مورد قطع برق چی شد؟

ـ کاملا اتفاقی بوده!
ـ به هم نمی خوره! چرا باید تا نصفه شب بیدار بمونه.

اصلا چطور تونسته با اون همه قرص و داروی خواب آور انقدر متمرکز و حواس جمع باشه؟ ببینم دکترش اسمش چی بود؟ اومد؟

ـ بله.

دکتر صدیقی.

ـ بگید بیان داخل.
دکتر صدیقی وارد اتاق شد.

صورتش جراحت کوچکی داشت.سرهنگ به کبودی صورتش اشاره کرد و فرمود: ـ کار اونه؟

ـ بله متأستفانه.
ـ آقای دکتر در مورد اون دختر برام حرف بزنید چه جور آدمی بود؟
ـ پیچیده و دست نیافتنی.من اوایل پرونده باهاش آشنا شدم.اون موقع سرهنگ حسینی مسئول پرونده بودن.

زنگ زدن به من و فرمودن دختری رو بالای سر جنازه ی برادر و خواهرش گرفتن که اصلا حرف نمی زنه.

سپس دو ماه تو جلسات دادگاه اعتراف کرد که خودش برادر و خواهرش رو کشته! در مورد اون موضوع جنون اونی منتفی بود.

من پرونده اش رو دادم به ستوان.

ـ بله خوندم.

اما می بینید که دستمون به جایی بند نیست.

به نظر شما چرا باید فرار کنه؟

ـ هیچ دلیلی ندارم.باور کنید تنها مسأله اینه که اون کس دیگه ای رو به عنوان مقصر بشناسه و بخواد انتقام بگیره.
ـ کس دیگه؟ درباره اش حرف زده بود؟
ـ هرگز، چیزی که من می گم فقط یه حدسه.من پرونده رو خوندم اوناهیتا تازه همسرش رو که عاشق اش بوده از دست داده بوده برادرش یه خلاف کار حرفه ای بوده و خواهرش هم بیمار بوده.

اون دلایل انگیزه و شرایط روحی کافی برای قتل داشته.اما مسأله اینجاست که اوناهیتا هرگز خطرناک نبوده و هیچ بیماری ای جز افسردگی حاد نداره که به نظر ما می تونسته سپس اتفاق به وجود اومده باشه.

ببینید سرهنگ تو این یه ساله من هر روز او رو میدیدم و باور کنید هرگز در اون جز یه دختر افسرده ی شکست خورده چیز دیگه ای ندیدم.

من فکر می کنم اتافاقاتی اون وقت پیش اومده که ما ازش بی خبریم.

ـ گر چه نظر شما برای من قابل تأمله اما باید از شما خواهش کنم تحقیقات پلیسی رو به پلیس بسپرید.
٥
ـ رامین پاشو دیگه.

کجا رفتی؟

ـ اینجام مادر.


ـ چرا حاضر شدی؟ مثل اینکه یادت رفته امروز جمعه هست!
ـ چرا.

با بچه ها برنامه گذاشتیم بریم کوه.

ـ کوه؟ عجب! پس کیف و وسایلت کجاست؟
ـ قله که نمی خوایم بریم.

یه کم اون پایین، مایینا می چرخیم.

کیفم رو برداشتم و از اتاق خارج شدم.

مادرم با اعتراض فرمود:

ـ بیا!این همه سال بچه بزرگ کن.

این یکی که به قول خودش داره می ره کوه اون یکی هم جون خودش رفته کتاب خونه ملی! فکر کرده من خرم! من نمی دونم از کی تا حالا با پسر امت می رن کتاب خونه ملی!

ـ اِ...

پس بالاخره آرش خان رو تور کرد.

مامان بهتره به فکر جهاز باشی.

فعلا خداحافظ.


با عجله از خانه خارج شدم.ماشین آرش جواهری جلوی در نبود!
ـ ای تف به اون ذاتت دختر که بالاخره کار خودت رو کردی!
به قطعه کاغذی که در جیبم بود نگاه کردم و سوار مترو شدم.
٦
ـ سیامک کجا موندی؟ بیا دیگه!
ـ اومدم بابا.

چته؟ دو مرد به
اوکه کنار میز بیلیارد ایستاده بود نزدیک شدند.

ـ چاکریم قربان!
ـ بسه دیگه زرت و پرت نکن.

اوردی؟

ـ آره جونی! شومام اوردی؟
ـ نه پس باس خاطر ریخت تو پا شدم اومدم اینجا.
ـ قربان مث اینکه امروز یه خبرایی بوده.

پلیس این دو رو ورا بوده.

ـ می دونم.

خفه شو!

ـ می گن باس خاطر اون دختره اومدن.

همونی که پارسال شوهرش...

ـ سیامک تو نمی فهمی خفه شو چه ریختیه؟ خوب بکش زیپتو!
پسر جوانی که کنار او ایستاده بود نگاهی به سیامک انداخت چوب بیلیارد را برداشت و برای زدن هدف بعدی آماده شد.
ـ آخه میگن دختره تو محل پیداش شده.

من شنیدم...

پسر جوان چوب بیلیارد را بلند کرد و به صورت مرد کوبید.
ـ هی چی کار می کنی؟
مردی که کنار سیامک ایستاده بود خم شد و دست او را گرفت تا از روی زمین بلندش کند.

صورت او خون آلود بود و احتمالا یکی از دندان هایش شکسته بود
.

او
به پسر جوان علامت داد تا از اونجا دور شود.

پسر کمی مکث کرد، چوب اش را روی میز گذاشت و از اونها دور شد.

مرد همراه سیامک پرسید:
ـ این یارو کیه؟
ـ تازه کاره.

خورده پا بوده، کارش خوب بوده قراره واسطه باشه.

سیامک با ترس به دست خونی ا ش خیره شد و فرمود:
ـ وحشیه...

حروم زاده! معلوم نیست از کجا اومده؟

ـ چیه؟ اونم لنگه ی تو از....ننه اش اومده.
مرد همراه سیامک پرسید: ـ حالا این نره خر اسمم داره؟
او با کمک دست هایش سرش را به چپ و راست حرکت داد و بی توجهانه فرمود: ـ بابک!

20:

ممنون عزیز
زود به زود بگذار

21:

تسنيم عزيز داستان شما انقدر جذاب و قشنگ هست كه بهتر ديدم اول بهت تبريك بگم و تشكر كنم، بابت داستان زيبا و مهيج و جذابت.
ميدوني در واقع ميتونم بگم يكي از مثبت‌ترين نكات داستان شما اينه كه به نظرم هر خواننده‌اي از هر قسمت داستان كه شروع به مطالعهبكند انقدر جذابيت و گيرايي داره كه تا آخر داستان رو ادامه بده ،
يه چيزي به نظرم اومد و اون اينكه در نگاه اول به نظرم مياد خيلي زود از اين شاخه به اون شاخه پريده ميشه ، البته نميدونم اين نوع جهش تا چه حد قابل پذيرش و بجاست، در مواقعي ديدم كه برخي از اينگونه خوندن سردرگم و خسته‌ ميشن ، بخصوص وقتي داستان طولاني تر ،( البته داستان شما تا اينجا براي من يكي انقدر جذاب بوده كه نه سردرگم شدم و نه خسته) البته من نسبتاً تخيل قايشان دارم و تا اينجاي كار خيلي راحت تونستم در هر صحنه‌اي از داستان شما خودم رو حس كنم و انگاري دارم مي‌بينم و با شخصيت‌هاي داستانت همراهم واين نشان از قدرت قلم تو دوست خوب هم‌ميهني داره.


موفق باشي و اميدوارم خيلي زود و سريعتر داستانت رو برامون بزاري ، راستش من وقتي پاي خوندن يه كتاب مي‌نشينم تا تمامش نكنم دست ازش بر نمي‌دارم.
موفق باشي و كامياب

22:

از لطف ات ممنونم عزیزم.

یکی از مشکلات من مشغله ایه که دارم چون نمی تونم داستان را تایپ کنم و وقتش رو ندارم اما می دونم این طرز داستان گذاشتن مانع از پیگیری خواننده می شه بنابرین در اولین موقعيت و بزودی کل داستان رو (سپس این که تموم شد) تو یه تاپیک جدا میذارم تا خوندنش راحت بشه و جسته گریخته نباشه.

ممنونم ازت و اگه ازم انتقاد کنی سعی می کنم ایراداتم رو برطرف کنم

23:

تسنیم جان دیگه داستان را اینجا نمی گذاری
هر وقت گذاشتی ندایی بده من همیشه نوشته هات را دنبال می کنم
با تشکر موفق باشی

24:

این قسمت هم به خاطر شما اگه دیدم تایپ همه اش خیلی طول می کشه مجبورم قسمت به قسمت بذارم.

اصلا شما بگید چطوری بذارم؟

25:

٧
ـ" ایستگاه بهشت زهرا."
از مترو پیاده شدم.

در فکر اتفاقاتی بودم که ممکن بود رخ دهد.

دوباره به کاغذ در دستم نگاه کردم، قطعه ی 54 .

آدرس یه قبر! این چیزی بود که نمی توانستم درکش کنم.

من داشتم به زیارت یک مزار می رفتم.

اما کی؟ وارد قطعه 54 شدم.

و دوباره به کاغذ نگاه کردم.

از اینجا به بعد با من بود.

از کنار قبر ها به آرامی گذشتنم و شروع به مطالعهنوشته ها کردم...

پژمان ملکوتی تولد 1354 ...وفات 1386

****

پسر جوان آرام وارد اتاق اش شد.

دستش را دراز کرد و در را پشت سرش بست.

کورمال کورمال راهش را پیدا کرد اما صدایی متوقف اش کرد.

ـ کجا بودی؟ تمام دیشب منتظرت بودم!
پسر برگشت سمت صدا و با دیدن او که به سمت اش می آمد نفس راحتی کشید.
ـ اوناهیتا! صد دفه بهت نفرمودم این جوری نیا تو؟
ـ لازم نیست بلند حرف بزنی بقیه متوجه می شن.
ـ اگه نمی شناختمت می فرمودم عجب جونوری هستی تو! بابا این جا پر پلیسه.
ـ مراقب تو ان؟
ـ نه پس مراقب تو ان! چرت و پرت می گیا ! باس خاطر من کمین کردن؟!
ـ باید معذرت بخوام که تو دردسر افتادی.
ـ می خوام صد سال دیگه نخوای! حالا می خوای چه غلطی بکنی؟ اصلا واسه چی در رفتی؟ اونم بی خیال میشم بگو واسه چی میای سراغ من؟ اسلحه خواستی که دادم بهت.

پول و هزار کوفت و زهر مار دیگه هم دادم بهت.

می خوای سرمو بکنن زیر آب.

پسر جوان نشست روی زمین و ماهیچه پای راستش را با دست مالش داد.

ـ پات چطوره؟
ـ خیلی بی چشم و رویی! از سیزده سال پیش که پات رو گذاشتی اینجا یه بند دارم ازت می خورم.


ـ حالا برای چی انقدر عصبانی هستی؟
پسر صدایش را نازک کرد و فرمود: ـ برای چی عصبانی هستی؟ دختره ی...
ـ ای بابا! ببخشید.

غلط کردم خوبه!

پسر که به نظر آرام تر شده بود با بی حوصلگی فرمود: ـ حالا چی می خوای؟
ـ یه چیزایی شنیدم! شنیدم پیش اون کار می کنی!
ـ بر پدر پدر سگی لعنت که فرمود تو پدر سوخته فراری ای! خبراتم که دسته یکه!
ـ نخیر دسته دوئه ! چرا این کارو کردی؟
پسر بلند شد و رویش را از او برگرداند به سمت دیوار چرخید و به پوستر نیکول کیدمن خیره شد.

اوناهیتا آرام به او نزدیک شد و پشت سرش ایستاد و در گوشش زمزمه کرد: ـ بابک!


****




فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست چرا به دانه انسانت این گمان باشد؟
ـ حاج رضا محمد زاده متوفی به سال...
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت بود که میان مردگان قدم می زدم.

بعضی از سنگ قبر ها به حدی قدیمی بود که نام ها و نوشته های اون تا حدی از بین رفته بود و مرا به این فکر انداخت که شاید از هدف نادانسته ام گذشته ام.

فکر کردم من هم روزی از اینان خواهم بود.


****
ـ ازت خواستم که بهش نزدیک نشی! فرمودم یا نفرمودم؟
ـ اوناهیتا! حرف مفت نزن من اگه با اون باشم می تونم بار خودمو ببندم.


ـ احمق نشو بابک! اون می دونه تو کی هستی؟
ـ آره! ولی مث بقیه.

فکر میکنه همه چی رو از من و تو می دونه!

ـ بابک من اومدم اینجا تا ازت خواهش کنم دورش رو خط بکشی.


ـ دیدم این سیامک لندهور یه چیزایی می فرمود.


پسر دوباره شروع به تقلید صدا کرد: ـ دختره رو تو محل دیدن...
سریع به سمت اوناهیتا چرخید و ادامه داد: ـ خره! نمی گی می گیرنت.

تو که کاری کردی که مامانه فکر کنه من خواهر زاده هاش رو کشتم.

چند ماهم باس خاطر همین زندان بودم.حالام که می خوام به یه جایی برسم می گی نکن، باهاش کار نکن.

به تو چه؟! اوناهیتا تو که شوهرتو به کشتن دادی! آرمینو کشتی! آخرشم وایستادی تا آتنا خودش رو بکشه! منم که افتادم زندان...دیگه چی می خوای؟ چقدر بهت فرمودم نکن.

بهشون کاری نداشته باش.

زدی دماغمو شکستی! یادته که؟

دستش را روی بینی اش گذاشت و با عصبانیت به اوناهیتا نگاه کرد.اناهیتا از نگاه کردن به او طفره رفت.
لحن پسر ملتمسانه شد: ـ جون هر کی دوست داری، به روح همون بهنام بخت برگشته قسم...

یه آشنا دارم.

خودمم پولشو می دم...

بیا برو دبی ، بعد هر جا عشقت کشید برو.

برو یه جا دیگه زندگی کن.

دست از سر کچل مام بردار.


اوناهیتا نگاه سردی به پسر کرد و فرمود:
ـ من فقط خواستم بگم دور اون مرتیکه رو خط بکش چون برات خطرناکه.

کسی که به زن و بچه هاش رحم نکرد به تو هرگز رحم نمی کنه بابک.


****

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند ز راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ
چند دقیقه ای بود که بی هدف و بی توجه در میان قبر ها قدم می زدم .

در میان آدم های مرده.

برادر مرده...

خواهر مرده....مادر مرده...عشق مرده!


****

ـ می خوای چی کار کنی اوناهیتا؟ می خوای بابات رو بکشی؟ بهم بگو می خوای چی کار کنی؟
اوناهیتا ساکت و آرام به پسر نگاه کرد و هیچ حرفی نزد.

بابک عصبانی شد و با صدای بلند فرمود: ـ به جهنم.

فقط هر جوری خواستی بکشیش مثل اون دو تا نباشه که فکر کنن کار منه! چیه چرا نیگا می کنی؟ خیلی هم بهم می خوره هنوز یه هفته نشده پیشش کار میکنم فامیل شیش شومام که هستیم.

سابقه دارم که هستیم.

دیگه چی می خوای؟ بکش بذار گردن ما!

ـ من نمی خوام بکشمش .

اما نمی تونم یه جا بشینم و نگاه کنم که داره راحت زندگی می کنه.

ـ از من چی می خوای؟
ـ وقتی فهمیدم رفتی پیشش تا واسطه باشی می خواستم خفه ات کنم.
نمی خوام کمکم کنی می دونم که نمی تونی.

فقط ازش دور شو تا من کارم رو بکنم.

زود تر این کارو بکن چون نمی تونم برات استقامت کنم.


اوناهیتا برگشت تا از اتاق خارج شود.
ـ استقامت کن.

خالت دلش برات تنگ شده.


ـ بذار کارم رو بکنم بعد می رم سراغ خاله.

بهش می گم قضیه چی بوده.

اگه توهم انقدر اذیتش نکنی اون این جوری از دستت شاکی نمی شه ولی تو خونش رو کردی تو شیشه.


ـ جفت شون لنگه ی هم ان.

اگه پا بده می خوام از اینجا برم تا از شرشون راحت بشم.


ـ بابک!
ـ مامانه فکر می کنه از من عوضی تر تو دنیا زاییده نشده.

بدبخت! اگه مامانت زنده بود چی کار می کرد؟ با این سه تا شاهکاری که زاییده! یکی از یکی بدتر!

اوناهیتا بدون توجه به غرولند های زمزمه مانند بابک به طرف در رفت و فرمود:
ـ از اون کثافت دور شو.
ـ اوناهیتا! تو که این خر شیطونو بی خیال نمی شی! بابت آبرو داری ای که اون موقع کردی بهت بدهی دارم.

هر وقت کمک خواستی من هستم.


ـ تا وقتی پیش اون کار میکنی...
ـ اوناهیتا بابات چیزی نمی دونه!

****

آرام و خسته به گل های پژمرده نگاه کردم.

اسم ها از برابر چشمانم می گذشت...

حاجیه خانم اعظم حسینی...
حمید رضا حسنی...
آرمین نریمان...
آتنا نریمان....
چند قدم دور شده بودم که فهمیدم! بهت زده و با عجله به بالای سر مردگان برگشتم.
نریمان!
اوناهیتا.ن
آتنا و آرمین...

" اون خواهر و برادرش رو کشته!"

آتنا نریمان تولد 1/5/1366 وفات 14/2/1385
آرمین نریمان تولد 24/9/1360 وفات 14/2/1385

" اوناهیتا.

ن که پس از قتل خواهر و برادرش در جلسات دادگاه...."


****

ـ اون آرمین رو کشید تو این کار.

اون به حدی عوضی شد که....آخه کی با خواهر کوچیک ترش همچین کاری می کنه؟

ـ کی با خواهرای کوچیک ترش همچین کاری می کنه!
ـ وقتی در موردش حرف می زنم می خوام مثل آتنا خودم رو بکشم.

می دونی چی منو زنده نگه داشته.

این که حال اون مرد رو بگیرم.


ـ اوناهیتا منصور خان قوی تر از این حرفاست.



****

تلفن همراهم زنگ خورد.

تصویر ریما روی صفحه نمایش خود نمایی می کرد.

به سنگ نوشته ها نگاه کردم.


آتنا و آرمین نریمان
فرزند منصور!
ـ بله! چی می گی تو؟

****


ـ ثابت کردن این که این یارو مجرمه مث خوردن مغز خر می مونه.

کی حرف دیوونه ای رو که تازه داداششم کشته باور می کنه؟ تازه طرف باباته! تو اون موقع یه اشتباه کردی اونم کشتن آرمین بود حالا نباس اشتباه کنی، بکشش!

ـ تو که می دونی آرمین چطوری مرد.

تو اونجا بودی.

تو که می دونی اون چی کار کرده بود....

ـ آره می دونم.

خواهرش رو بی سیرت کرده بود! تو باید می زدی می کشتیش؟

اوناهیتا عصبانی به طرف پنجره ی اتاق رفت بابک خواست جلوی او را بگیرد که صدای مادرش منصرف اش کرد.


ـ بابک چی کار داری می کنی؟
ـ بابک با تردید به اوناهیتا نگاه کرد.

و تصمیم گرفت از اتاق خارج شود.

ـ چیه؟ چی می گی تو؟

26:

ممنون تسنیم جان
عالی بود یک وقت رهاش نکنی

27:

مثل اینکه فعلا مجبورم همینجوری ذره ذره ریزه ریزه بذارمش به امید روزی که کامپیوترم درست بشه

28:

8




ـ تو با اون پسره رفتی بیرون چی کار کنی؟
ـ ای بابا کی فرموده من با آرش بیرون رفتم؟!
ـ دروغ می گی مثل...
ـ رامین!
روبه روی ریما ایستاده بودم.

دقایقی می شد که بحث بی فایده ی ریما و آرش جواهری شروع شده بود و من بی حوصله تر از همیشه داد و بی داد راه انداخته بودم.


ـ چته رامین؟
ـ مادر جان، شما بگو من از دست شما چی کار کنم؟ اگه نکنم می گی بی غیرتی! اگه بخوام جلوشو بگیرم می گی چرا پاچه ی بچه ام رو می گیری؟ شما اول تکلیف خودت رو روشن کن!
ـ مسأله این نیست تو امروز یه جور دیگه شدی!
ریما فاتحانه فرمود: ـ بستگی داره به این که با کی رفته باشه کوه؟
ـ خفه شو!
پالتوی نیم تنه ام را از روی مبل برداشتم و از خانه خارج شدم.

ساعتی بعد خودم را در قطعه 54 بهشت زهرا پیدا کردم.

این بار تصمیم گرفتم نزدیک نشوم.

گوشه ی خلوتی را پیدا کردم و نشستم به امید دیدن کسی که به زیارت مزار خواهر و برادرش بیاید.

به دو قبر نگاه کردم.

اما انگار به چیزی نگاه نمی کردم....

ـ اگه خواهر و برادرش رو کشته پس چرا اومده سر قبرشون؟
اصلا برای چی آدرس می­خواسته؟ و اگه نمی دونسته قبر شون اینجاست، پس از کی گرفته؟
****

او آرام و ساکت در مبل نرم فرو رفته بود و به بالا رفتن دود سیگار خیره شده بود.

انگار اونها نیز مثل او راکد بودند و با زحمت تکانی به خود می دادند و هر چند دقیقه کمی بالاتر می رفتند.

از طبقه ی پایین گه گاهی صدای حرکت جنبنده ای می آمد اما اونجا نیز ساکت بود.

چشمانش را بست و سعی کرد قدری بخوابد که صدای پاهایی را شنید که نزدیک و نزدیک تر می­شد.

جنبنده داشت به طبقه بالا می آمد.


ـ سلام منصور خان.
ـ معلوم هست تا حالا کدوم گوری بودی؟
چشمانش را باز کرد و کمی جلو آمد.
پسر جوان از نگاه کردن به چشمان او طفره رفت.

سرش را قدری پایین آورد و به سیگاری که در دست او بود، نگاه کرد.


ـ یارو می فرمود کراکش خالص نیست.

خب مام حالشو گرفتیم!

او چشمانش را تنگ تر کرد و بدنش را به سمت پسر جوان چرخاند.
ـ چجوری حالش رو گرفتی؟
ـ دادم بچه ها دهنشو سرویس کنن، بفرستن واسه ننه اش.
ـ آفرین! داری راه می افتی!
او کمی در جایش جا به جا شد و سیگار دیگری را روشن کرد.

برای چند دقیقه به صورت پسر نگاه کرد.

در تردید بود اما بالاخره پرسید:

ـ از اوناهیتا چه خبر؟
پسر جوان اندکی جا به جا شد اما خودش را نباخت.


ـ من چه می دونم آقا! اون دختره سرتق همیشه واسه ما سیخ بود تو پریز! تا می یومدی بهش دست بزنی برق می گرفتت! از بچه گی پدر ما رو دراورد تا سال پیش که زد اون دو تا بدبختو معلوم نیست چه جوری، کشت! ما جاش رفتیم زندان اون رفت تیمارستان!
ـ تو چیزی درباره ماجرای سال پیش می دونی؟ به هر به قول خودت رفتی زندان!
ـ من؟ به قول یارو فرمودنی ما جن بودیم اون بسم الله! همون موقع، دادگاه فهمید من هیچ کارم، واسه همینم تبرئه ام کردن.
ـ به هر حال بابک تو می دونی که اوناهیتا دل خوشی از من نداره.

فکر می کنه من شوهرش رو کشتم.

آرمین رو کشیدم تو کار.

اوناهیتا رو هم من از گردن، رگ زدم! خودشم دیوونه کردم انداختم تیمارستان.

حواست رو جمع کن! اگه بتونی برام پیداش کنی و بیاریش اینجا پنجاه میلیون نقد بهت می دم.

بعدشم می ذارم از تو کار پخش بیای بشی دست یار خودم باسه خرید و فروش های خارجی! می دونی چقدر پول توشه؟ اگه برام پیداش کنی یه شبه پولدارت می کنم.

اونقدر که خوابشم ندیده باشی.

او در نگاه بابک تردید را خواند.

ادامه داد: ـ نگرانش نباش! اون دخترمه! اگه اون موقع مادر **** اش عوضی بازی در نیاورده بود و طلاق نمی گرفت الان دخترم اینجا پیش خودم بود.

یه وقتی دوست داشتم دخترم بشه وردستم.

لامسب بد جوری کله اش کار می کرد.

ولی دیدی چی کار کرد؟ به جای اینکه بیاد طرف من، پسرم رو کشت! اون شوهر کثافتش اینجوری مخ اش رو زده بود.

حالام اگه بیاد پیشم کاریش ندارم.

هر چی باشه تنها دخترمه! اون پسرم بالاخره پسر من بود.

می دونستم ایدز داره! اما نمی دونم چی کار کرده بود که اوناهیتا اینطوری با چاقو زده تو قلبش!

او دوباره به بابک نگاه کرد.

از جایش بلند شد و به بابک نزدیک شد.

دستانش را روی شانه های او برنامه داد.

ـ دخترم رو برام پیدا کن تا برام مثل پسر از دست رفته ام بشی، بابک!




29:

ممنون تسنیم جان نوشته هات عالی
امیدوارم مشکلت حل بشه
و ما از نگرانی اینکه دیگه دنباله داستانت را نخونیم رها بشیم
موفق باشی

30:

تسنيم عزيز خيلي خوب ادامه‌دادي خيلي عالي، فقط درمورد به كار بردن برخي فحش‌ها از دهان شخصيت‌هاي منفي داستانت بهتر يه كمي با دقت تر انتخاب كني نمونه‌اش همين فحشي كه پدر اوناهيتا به مادرش ميگه موقع فرمودگو در مقابل بابك.
اگر قصد چاپش رو داشته باشي ممكن برات دست و پا گير بشه.
به هر حال محكم‌تر و با اراده‌تر از قبل بنايشانس كارت عالي جوون

31:

سلام
نثر زیبایی داری

32:

از لطفت ممنونم.

من قصد چاپ ندارم.

من این داستان رو فقط به خاطر رز سیاه نوشتم چون اون از من خواست داستانی ینویسم و اینجا بذارم و من هم چون نمی خواستم از چند تا سوژه ای که دارم می نویسم هستفاده کنم یه روزه همچین چیزی رو از خودم در اوردم و هموقت با تایپ داستان رو پیش بردم و راستش این داستان رو اصلا در سطح چاپ نمی دونم.

و حتی فکر می کنم در مقایسه با نثر بقیه داستانام واقعا افتضاح باشه! اما اینجا رو کلاس خوبی برای یادگیری می دونم و تا اینجا هم چیزای خوبی از دوستانم یاد گرفتم که امیدوارم ادامه داشته باشه.
راستی هاله جان خیلی خوشحالم که یه هری پاتر خون به جمع ما اضافه شده.


33:

اينجوري كه شما عرض كردي يعني ما نخونيم ديگه ، عزيز هم‌ميهني مثل اينكه خاطر داستانتون باسه ما هم عزيزها ، خيلي هم قابل چاپ انقذه هم شكست‌نفسي نكن ، افتضاح كه نيست .

خيلي هم خوبه ، فقط ممبعد فكر كني داري هم باسه خودت مي‌نايشانسي هم رزسياه هم باسه ما پس حق نگهدارت نايشانسنده جوون و ما همچنان منتظريم


34:

تسنیم جون ماهم داریم میخونیم ندیدی
چقدر برات تنکس و دست زدیم منم رز سیاه
رو دوست دارم اما ما رو هم به قول پرنده جون ببین
به ما که سری نمی زنی
با سپاس
اژدهای آزاد

35:

دوستای عزیز من منهمچین قصدی نداشتم من فقط فرمودم من این داستان رو به پیشنهاد رز سیاه گذاشتم.

و اصلا آماده نداشتم و خودم هم دقیقا نمی دونم چه طوری تموم می شه.

همین! بقیه داستان رو که بخونید می فهمید من اصلا حتی بازنویسی یا بازخونی هم ندارم و خودم اصلا از نثر راضی نیستم.

از شنا هم ممنونم.

رضا جان من خیلی دلن می خواست داستان های زیبای شنا رو پی گیری کنم اما متاسفانه به هیچ عنوان وقتش رو ندارم

36:

9
خورشید کم کم قصد داشت غروب کند.

این ساعت وقت برگشتن من به خانه بود اما مثل دیروز تصمیم گرفتم باز هم استقامت کنم.

از صبح زود کنار خاک شخصی به اسم بی بی زبیده نشسته بودم که البته به خاطر خاک سر قبرش، به سختی خوانده می شد.

حس می کردم خلوت پیرزن را به هم زدم.

خانواده ای که چند ساعت پیش برای تشیع جنازه ی مردی آمده بودند داشتند پراکنده می شدند و او را ترک می کردند.

شب اول قبر نزدیک بود.


پسر مردی که چند متر دورتر دفن شده بود هنوز گریه و شکایت می کرد و دختری چند شاخه گل رز را روی مزار کسی پرپر می کرد.

و من هنوز سر خاک بی بی زبیده بودم که انگار سالیان سال بود کسی به دیدارش نیامده بود.

چند دقیقه بعد تصمیم گرفتم که برگردم.

چند قدمی دور شده بودم که برگشتم.

نگاهی به مزار بی بی انداختم و خواستم دو روزی را که کنار خاکش اطراق کرده بودم جبران نمایم.

کمی آب و گلاب و چند شاخه گل خریدم.

سنگ قبر را با آب و گلاب شستشو دادم.

با کنار رفتن گل و خاک انگار سنگ نفس تازه ای کشید.

گل ها را روی مزارش گذاشتم اما تصمیم گرفتم اونها را پرپر نکنم.

بی اختیار نگاهی به رو به رو انداختم که او را دیدم! در فاصله ی بین دو قبر ایستاده بود!

سنگ قبر پیرزن را بوسیدم و فرمودم: ـ الهی قربونت برم بی بی!
آرام و بی سر و صدا به او نزدیک شدم و پشت سرش ایستادم.

دست به سینه ایستاده بود و ساکت فقط به پایین نگاه می کرد.

حس کردم متوجه حضور کسی شد.

چون سرش را کمی خم کرد و پس از چند دقیقه برگشت!

همان چشمان میشی و همان نگاه خالی.

احساس کردم دوباره به رویم اسلحه کشیده!

متعجب به من نگاه کرد و بلافاصله نگاهش پشت سر مرا تحت نظر گرفت.

با صدای آرام، شرمزده و دوستانه فرمودم:

ـ کسی با من نیست! کسی نمی دونه، من تنهام!
نگاه سریعی یه من انداخت و رویش را از من برگرداند.


ـ باور می کنم.

پلیس ها فکر نمی کنن من یه خلاف کارم که باید با تعقیب من بقیه اعضای گروه رو پیدا کنن! اونا فکر می کنن من دیوانه ای هستم که باید هر جا من رو دیدن با یه شوک بیهوشم کنن و ببندن و بفرستن تیمارستان.

اگه اینجا بودن تا الان من رو گرفته بودن!

چند لحظه ای ساکت شد.

بعد بدون اینکه به سمت من برگرده پرسید:

ـ چه طوری اینجا رو پیدا کردی؟
دستانم را در جیبم فرو کردم و مثل بچه ای که از عاقبت کاری که انجام داده و از تنبیه شدن می ترسد جواب دادم: ـ تو جیب مانتو ات ، تو کیسه زباله ی اتاق من!
آرام خندید
ـ تو خیلی باهوشی! حالا چرا پلیس رو خبر نکردی؟ نکنه از زندگی کسل نماينده ات خسته شدی و می خوای یه کم ماجراجویی کنی؟
سریع جواب دادم: ـ نه! من همیشه از دردسر فرار می کنم!
ـ پس چرا الان اومدی دنبالش؟
ـ نمی دونم!
ـ این که نشد حرف....! تا حالا رفتی سفر بدون اینکه بدونی کجا قراره بری؟
زمزمه وار فرمودم: ـ نه!
دوباره به سمت من چرخید و مستقیم در چشمانم نگاه کرد.


ـ پس چرا الان اینجایی؟
ـ چون...چون به حرف دلم گوش کردم!
ـ چرا؟
ـ این که دیگه چرا نداره؟!
ـ من که هیچ وقت به حرف دلم گوش نکردم وضعم اینه! وای به حال تو! خب، حالا تصمیمت چیه؟
سرم را پایین انداختم.

مستأصل به من نگاه کرد و به راه افتاد.

از جایم حرکت نکردم کمی که جلو رفت برگشت و از من پرسید: ـ نمی خوای بیای؟

شخصیت های ضد اجتماعی...
ـ اگه از من می ترسی چرا دنبالم اومدی؟
در ذهنم کند و کاو کردم...

شاید هم در قلبم! هر احساسی بود، ترس نبود.

ـ من از تو نمی ترسم!
این را فرمودم و به دنبالش حرکت کردم.

چند دقیقه بعد بی حرف گذشت و او بر سر مزاری ایستاد.

نوشته ی سنگ قبر را خواندم.
بهنام حسن بیگی
فرزند محمد
متولد 7/7/59 وفات 8/1/85
در ذهنم شروع به شمارش کردم سی و پنج روز قبل از اتفاق!
یعنی حتی قبل از چهلم!
ـ همسرم بود!
زیر چشمی نگاهش کردم.

با اندوه خاصی به قبر نگاه می کرد.

"اوناهیتا.ن که پس از مرگ همسرش..."
پس از مرگ همسرش!
ـ دوسش داشتی؟
ـ نه!
خشک شدم.

منتظر شنیدن هر جوابی بودم جز این!

پوزخند زد و زمزمه کرد:
ـ چه بگویم به تو ای رفته ز دست
بودم از مستی چشمان تو مست
این من سنگ پرست
مرگ بر اونکه دلش را به دل سنگ تو بست!
با تعجب نگاهش کردم.

این دختر هر چیزی بود جز یک دیوانه.

ـ به من نفرمودی تصمیمت چیه؟
هنوز سرش پایین بود.

و این به من اطمینان می داد که در کمال آرامش به کند و کاو در صورتش و در نگاهش بپردازم.

ـ ببین آقا پسر....
ـ اسمم رامینه!
ـ آقا رامین.

فکر می کنم بهتره ما از اینجا از هم خداحافظی کنیم.

اگه به من قول بدی که جریان رو به کسی نمی گی من باور می کنم.

در غیر این صورتم....! به هر حال حق داری هر کاری بکنی!

ـ من هرگز به کسی چیزی نمی گم.
ـ این لطف ات رو هرگز فراموش نمی کنم.


بار دیگر به من نگاه کرد.

شاید فهمید که پای رفتن ندارم.

چون به آرامی از من دور شد.

کمی که دور شد نتوانستم جلوی خودم را بگیرم.با صدای بلند فرمودم:
ـ واقعاً دوسش نداشتی؟
برگشت به سمت من.

کمی به من نگاه کرد و بدون اینکه برگردد چند قدم به عقب رفت.

ـ عشق اگر غم به دلم می داد
یا خود از بند غمم می رست
گره ای بود که در قلبم
آسمان را به زمین می بست!
هیچ وقت در تمام عمرم اونچنان حیران میان مردگان نبودم.

به سنگ مرد مرده نگاه کردم.

ای کاشاو می توانست جواب من را بدهد!

10
او آرام دود سیگارش را بیرون داد.

و مردی را که روبه رویش ایستاده بود برانداز کرد.


ـ اگه عکسش رو بدید آقا ترتیبش رو می دم براتون!
ـ می تونی؟
ـ واسه چی نتونم آقا؟ دیگه ما از پس یه دختر برنیایم که به درد شاش تو کاسه توالت می خوریم!
ـ زبون به دهن بگیر ببین چی میگم! شنیدم از تو کثافت تر خودتی!
اگه بشنفم دختره رو دست مالی کردی...خلاصه یه جوری اذییتش کردی می دم خِشتکتو با مُخلفاتش بیارن پایین!
مرد که به وضوح ترسیده بود فرمود: ـ آقا ما غلط بکنیم.

مگه ما دختر ندیده ایم انقدر دختر...

ـ بسه دیگه نمی خواد کثافت کاریات رو واسه من تعریف کنی.

فقط حواست به دختره باشه!

ـ چشم منصور خان...

نکنه...

شما خاطرش رو می خواید؟

ـ زیپ دهنت رو بکش! فکر کردی این زیپ شلوارته که هی بازش می کنی؟
مرد سرش را پایین انداخت و سر بی مویش را در معرض نور اندک اتاق برنامه داد.


ـ خوب گوش کن ببین بهت چی می گم آدرس یه بابایی رو بهت می دم که حتماً می ره سراغش.
مرد دوباره سرش را بالا آرود و تا حدودی خیال کرد خطر از سرش گذشته هست!
ـ خونه ی طرفه منصور خان؟
او با تأمل سیگارش را در زیر سیگاری فشار داد و کمی بیشتر از همیشه برای خاموش کردن اون وقت گذاشت.
ـ نه....

سنگ قبرشه!


11
ـ وا این چرت و پرت ها چیه می گی؟
ـ ای بابا یه سوال ازت پرسیدم.

ببینم می تونی جواب بدی یا نه!

ـ آخه تو که اهل شعر نبودی؟
ـ حالا شدم.
من و ریما در اتاق او ایستاده بودیم و بحث می کردیم.
ـ من چه می دونم!
ـ مسخره بازی در نیار.

توکه اهل شعر بودی! نکنه رمانتیک بازی هاتون فقط برای آقا آرشه!

ـ اِ...خیلی خب چی بود دوباره بخون!
ـ عشق اگر غم به دلم می داد
یا خود از بند غمم می رست
گره ای بود که در قلبم
آسمان را به زمین می بست!
ـ خوب! اون اولی که فرمودی، همون" رفته ز دست" معلوم بود.

اما این...آخه من که مفسر شعر نیستم!

ـ اومدی باز نسازی!
ـ عشق اگر غم به دلم می داد...
ببین رامین...! به هستی فکر کردی؟
ـ چی می گی تو؟
ـ شما دو تا مثلا نامزدین!
ـ بسه ریما یه سوال ازت پرسیدم چرا چرت و پرت می گی؟
ـ خیلی خوب باشه...هر دختری که اینو برات خونده...
با کلافگی فرمودم: ـ من این شعر رو جایی خوندم!
ـ باشه باور کردم....ببین اون آدم شاید از این عشق زجر می کشیده یا بعضی وقت ها ازش لذت می برده هر چیزی که هست...اون عشق براش مثل یه ریسمان می مونه که آسمون رو به زمین وصل می کنه.

می فهمی؟ اون عشق هر چیزی که هست دلیل زندگیشه!

دستم را روی سرم کشیدم و خواستم از اتاق خارج بشم.
ـ زیاد جلوی مامان آفتابی نشو.

قیافت نشون می ده یه چیزیت هست!

ـ برای من حرف در نیار!
ریما با دلسوزی به من نگاه کرد و فرمود:
ـ می گن عشق چند مرحله داره.

شاید تو، تو اون مرحله ای هستی که هنوز نفهمیدی عاشق شدی!

چیزی نفرمودم و دستم را روی دستگیره در گذاشتم.
ـ رامین! ...مواظب باش...! اگه تو اون ریسمان باشی...
در را باز کردم و از اتاق خارج شدم.

به در تکیه دادم و در ذهنم فرمودم:

ـ نه ریما! اون ریسمان من نیستم...بهنامه! بهنام حسن بیگی...که حالا پاره شده!
****
چند روزی بود که با هر مشقتی بود از رفتن به بهشت زهرا خودداری کرده بودم.اما نتوانسته بودم از مطالعهصفحه های حوادث روزنامه های هر روز صبح خودداری کنم.

تمام برگ های روزنامه حوادث اون روز را خوانده بودم و داشتم دوباره چک می کردم.

بلکه چیزی را ندیده باشم!

ـ رامین.
ـ بله مادر.
به پیشنهاد ریما از مادر فاصله گرفته بودم.

تنها حرفی که این روزها می زدیم بحث بر سر این بود که چرا من هر روز پنج نوع روزنامه مختلف حوادث

می خرم.
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
ـ بله.
ـ می خوام برم بیرون.
ـ خوب؟
ـ وا...یعنی چه؟ یعنی تو نمی خوای من رو برسونی؟
با خستگی فرمودم: ـ کجا می خواین برین؟
ریما دخالت کرد و فرمود: ـ مامان می خواد بابا رو غافلگیر کنه!
رنگم پرید.
ـ می خواین برین بهشت زهرا؟ امروز که چهارشنبه هست!
ـ خوب باشه.

دلم گرفته.

ـ ای بابا!
ـ چیه؟ نمی خوای که از زیرش دربری؟
ـ خوب ریما هم می تونه رانندگی کنه!
ـ تو چه طور جرات می کنی من رو با این از جنس اجنه بفرستی بیرون.

دفعه ی پیش یادت رفته چه طوری ماشین رو چپ کرد بعد با افتخار فرمود بلوتوث چپ کردنش پخش شده! یادت نرفته که؟

خنده ام گرفت.چپ کردن ریما خنده دار ترین اتفاقی بود که در طول زندگی ام رخ داده بود.
ـ حاضر شین ببرمتون!
****
مادرم آرام چند قطره اشک ریخت هرگز ندیده بودم بر سر خاک پدرم بیاید و اشک نریزد.کمی بعد صدای کسی را شنیدم که ما را صدا می کرد.
ـ سلام، چه طوری؟
برگشتم.

زهره خانم دوست مادرم به طرف ما می آمد.

مادرم بلند شد و او را در آغوش گرفت.

ـ سلام زهره جون خوبی؟
مادرم با زهره خانم سر مزار همسرش آشنا شده بود.

چند دقیقه ای با هم صحبت کردند.

در این بین من و ریما به روی سنگ قبر پدرمان آب و گلاب می ریختیم.

ـ رامین جان.

بیا مادر.

بلند شدم و نزدیک مادرم،زهره خانم و دختر حدوداً چهارده ساله اش شدم.


ـ مادر یه لطفی کن تا من و خواهرت می ریم سر خاک دایی ات، زهره خانم رو برسون خونه.
ـ نه زحمت نمی دم.
ـ این چه حرفیه؟ ما حالا حالاها مرده داریم.تا خونه شما هم که راهی نیست.

نزدیکه.

بالاخره مادرم بر زهره خانم فائق آمد و من اونها را به منزلشان در میدان شوش رساندم.
در برگشت از نزدیکی قطعه 54 گذشتم اما پایم را روی پدال گاز گذاشتن تا از اونجا دور شوم.

با افکار خودم درگیر بودم که دیدم شخصی خودش را به وسط خیابان پرت کرد.

با قدرت پدال ترمز را فشار دادم و در چند سانتی متری شخص ایستادم.سرم را بلند کردم تا ببینم چه اتفاقی افتاده.

دختر با دو دستش کاپوت ماشین را گرفته بود.

سرش پایین بود اما من او را شناختم!

سرش را بلند کرد و من را دید.

مبهوت به من نگاه کرد.

متوجه ماشینی شدم که با سرعت پشت او ایستاد و شخصی از اون پیاده شد.او بلافاصله در ماشین را باز کرد و در صندلی کنار من جای گرفت.بلافاصله فریاد زد: ـ برو!
پدال گاز را فشار دادم.

شخص دیگر نیز سوار ماشین اش شد و به دنبال ما راه افتاد.

اوناهیتا کمربند ایمنی اش را بست و تکیه داد.


ـ فقط سعی کن جاش بذاری!
ـ اونا کی ان؟ پلیس؟
ـ پلیس! نه بابا، ای کاش پلیس بود!
اتوموبیل پاترول سعی داشت از من جلو بزنه.


ـ می دونی این دومین باره که خودت رو میندازی جلو ماشین من! می ترسم دفعه ی سوم زیرت کنم.
ـ اگه دفعه ی سومی باشه...بدم نمیاد!
صورتم را برگرداندم و به او نگاه کردم.
ـ چی فرمودی؟
صورتش را برگرداند و به من نگاه نکرد.دوباره فرمودم: ـ چی فرمودی؟
با عصابنیت به من نگاه کرد و چند ثانیه به چشمانم خیره شد و خیلی زود به خودش آمد.
ـ حواست به جاده باشه می خوای منم با خودت بکشی!






37:

عالی بود
اما میتونه از این هم بهتر باشه
ممنون از تلاشت
در نوشتن هر چه بهتر داستانت
موفق باشی

38:

ممنونم عزیز
من کشته مرده کتاباشم
ای کاش هنوز ادامه داشت....


39:

تسنيم عزيز به واقع ممنون داستانتم .

راستش من عاشق عشق‌هاي زيبا و افسونگرم

داستان‌ تو جذبه‌هايي داره كه شايد تكرار و البته دنيا صحنه‌ مكررات هست .

اما زيباست و من تحسينت مي‌كنم بخاطر اين ذهن خلاقت .

كه حتي بي‌مقدمه نيزداستان منظمي رو در حال ایجاد كردن هست.

ميدونم فرمودي خيلي دوستش نداري ،‌خيلي دلبخواهت نيست ، بخاطر رز سياه اما فكر كنم يه كوچولو از وقتت رو يكم بيشتر بهش اختصاص بدي خيلي پربارتر ميشه .

شايد ذهن من خيلي بزرگ نيست كه نقصهاي اون رو زياد نميبينه (اين شكسته نفسي و از اين حرفها نيست‌ها) اما انيشتن حتي چرك‌نايشانسهاشم به الماس و جواهر نيز قابل مقايسه نبود و يه دنيا علم و تحقيق دراونها وجود داشت نوشته شما حتي اگر جزء يادداشت‌هاي شما هم به حساب بياد باسه ما در حال حاضر جذابيت شكسپير رو داره منظورم اينكه اونقدر ارزش داره كه وقتم رو ميگذارم و ميخونمش پس بار نوشته‌ شما بالاتر از اين حرفاست .

بنايشانس حتي بي‌حوصله بنايشانس چون قشنگ مي‌نايشانسي

40:

راستش عزیزم کاری کردی که من واقعا کم بیارم!
نمی دونم چی بگم! من متاسفم که داستانی رو اینجا گذاشتم که لیاقت دوستان خوبم رو نداره! واقعا متاسفم.از اینکه سرسری می نویسم و از اینکه روش فکر نمی کنم از خودم خجالت می کشم! من تمام تلاشم رو می کنم اما باور کن به طرز بدی سرم شلوغه چند ماهه مه حتی سراغ داستانی که فقط چهار سال برای ایجاد اش زحمت کشیدم و همه جا رو برای تحقیقات روانشناسانه اش زیر و رو کردم و فقط برای این که نوشتن برای اون داستان خاص رو تمرین کنم یه داستان چهارصد صفحه ای نوشتم....! حتی سراغ اون هم نرفتم.

امیدوارم من زو ببخشی و کاستی هام رو به دل نگیری! سعی می کنم جبران کنم.

41:

تسنیم جان
من ودیگر دوستان شرایط شما را درک می کنیم
سعی کن هر وقت صلاح دیدی ادامه ان را بگذاری
تا هم مورد قبوله خودت باشه ویک جورایی دوستش داشته باشی
وهم اینکه دوستان بیشتری داستانت را دنبال نمايند
موفق باشی عزیزم


68 out of 100 based on 33 user ratings 208 reviews